Kuro-kimi
Aydaعجله زیادی داشت همین الانشم به جلسه ایی که بالاجبار خانواده باید شرکت میکرد دیر رسیده بود و باید قید حمایت این ماه خانواده رو میزد کت قرمزش رو روی شونه هاش انداخت و وقتی از استایلش مطمئن شد سلفی سریعی توی آینه اتاق گرفت از خونه بیرون زد با عجله و قدم هایی که سعی میکرد تند تر برداره با چتر توی دستاش که مانع رسیدن قطرات طریق بارون به موهای حالت گرفته اش میشد به سمت خیابون اصلی حرکت کرد وقتی متوجه برخورد به جسم سختی شد ایستاد و به دخترو طریق مقابلش که غرق در کتاب های دستش روی زمین افتاده بود خیره شد با استرس شروع به جمع کردن کتاب ها کرد و نصفه نیمه دست دختر داد دخترک با صدای عصبیش اونو سرجاش متوقف کرد
-حتی عذرخواهی هم بلد نبودی گستاخ؟
با هجوم انواع عصبانیت به روحش برگشت و لبه چتر رو زیر گلوش گذاشت و بین دندون های چفت شده اش به زحمت این صدا شنیده شد
-متاسفم
و اون لحظه سرنوشت بود که به این تقابل پوزخند میزد. کی از آینده خبر داشت؟