اگر شبی از شبهای آبان
کامیار صلواتیپاورچین از لابهلای آشغالهای کف زمین و صندلی سرنگونشدهی توی پذیرایی گذشتم و توی اتاق، مسیرم را کج کردم که به چمدان ولوی روی فرش نخورم. درِ حمام را هُل دادم و یکلنگهپا پریدم تو و شیر دوش را باز کردم. سعی کردم که پایم روی مورچههای جلوی در حمام نرود که یکتکهی کوچک ksنان را دوره کرده بودند و سعی میکردند آن را از سوراخ کوچک سنگ قرنیز زیر در رد کنند. خانه مثل چاه سیاهی شده بود که همهچیز را توی خودش میمکید؛ چاهی که میدانستی انتهایش به سیاهی میرسد، اما نمیتوانستی از آن بیرون بیایی. در همهجای خانهی چروکیدهی ۴۳ متری من نشانههای این فلجِ روحی پیدا بود: ظرفهای نشسته توی سینک چرب و تیرهام آنقدر روی هم انباشته شده بود که یک باستانشناس میتوانست لایهلایه آن را بردارد و بفهمد که در این دو ماه بر من چه گذشته، پیراهن راهراه آبیوسفیدی که چهار روز پیش پوشیده بودم و درآورده بودم هنوز کنار میز افتاده بود، و ظرف شکلات برعکسشدهی شبی که شهاب و حنا آمده بودند پیشم سروتَه مانده بود. ساعت چهارودهدقیقهی بعد از ظهر بود و باید پنج خودم را میرساندم جلوی خانهی هنرمندان که سارا را برای اولینبار ببینم. در این حالوهوا، هر لحظه امکان داشت گوشیام را باز کنم و بهانهای بتراشم: «ببخشید سارا جون، یکی از دوستام از کرمانشاه اومده و مجبورم امشب خونه باشم» یا حتی «من مشکوک به کرونام. بهتره امشب رو احتیاط کنم تا وقتی تست بدم.» اما هرجوری بود، این کار را نکردم. راستش تا وقتی گوشیام را از لابهلای کپهی لباسهای مچالهی توی اتاق پیدا کردم، آنقدر دیر شده بود که دیگر بههمزدن قرار نیم ساعت پیش از موعد نه فقط یک دروغ ساده،که یک بیشعوری تمامعیار بود. بههمینخاطر، اولینلباسهایی که دمدستم بود را پوشیدم. از قضا انتخابهای مطمئنی هم بودند: بلوزِ طوسی تیرهام که با پوشیدناش بازخوردهای دلگرمکنندهای از دخترها میگرفتم و بارانی مشکی-لجنی که توی آستینش دستکش بدون انگشت دارد و مادرم آن را هزار سال پیش از سفر برایم آورده بود. برای شلوار هم همان شلوار خاکستریِ تیرهی زارا را انتخاب کردم که لکههای سُس و روغن رویاش از بقیهی شلوارهایم کمتر بود و دیروزش توی مهمانی دماوند پوشیده بودماش. بعد از کرونا گرفتن آنقدری لاغر شده بودم که دوباره اندازهام بشود.
صبح آن روز یک چیز دیگر توی خانه پیدا کرده بودم که مال نگین بود: یک کیسهی پارچهای طوسی که رویش نوشته بودند «بیمارستان مهرگان»؛ مال آن روز ملتهبی که برادرش در بیمارستان عمل داشت و سوار بر ماشیناش سر چلهی ظهر مرداد رفتیم تعمیرگاه. حتی عرقریزان آن روز تابستان و کثافت و علافی توی تعمیرگاه مثل نشانههای روزهای از دسترفتهای بودند که حاضر بودم همهچیزم را بدهم تا به آن بازگردم. کیسهی بیمارستان مهرگان را برداشتم و با کیسهی زباله گذاشتم جلوی در واحد. جلوی در کفشها تلنبار شده بودند؛ بیاحترام و سروته. دربوداغان و کثیف و مچاله. کلید اشتباهی را روی در گذاشتم. گیر کرد و کامل نچرخید. هِی فشار دادم و درنیامد. بعد از کلی کشتی گرفتن، آخرش در حالی که با پای راست در را فشار میدادم و با بقیهی هیکلم رو به بیرون زور میزدم،کلید را بیرون کشاندم. داشتم از پشت به زمین میافتادم که جاکفشی نجاتم داد. گوشی روی زمین افتاد و بلافاصله لرزهای کرد. دیدم که نوار باریکِ پیام سبز و سفیدِ «اسنپ شما رسید» روی صفحهی تاریکاش آمد و رفت. یکی از کفشهای جلوی جاکفشی را راستوریس کردم، پشتِ شلوار و کاپشنام را با دست تکاندم و با بندِ باز کفشهایم دواندوان راه افتادم سمتِ پایین. از پیچ کثیف کوچهی تنگ یاورینژاد گذشتم و کیسهی بیمارستان مهرگان را پرتاب کردم توی سطل زبالهی سر کوچه. بعد با همان بند باز نشستم روی صندلی عقب پراید سفید آقای علیاصغر دخیلی و سرم را تکیه دادم به شیشه. اسمش را به اینخاطر از حفظ دارم که دو روز بعد موقع امتیازدهی، بهجای امتیاز دادن کامنت نوشتم که «خیلی آدم باحالیه» و اسنپ هم در جواب پیام تشکر برایم فرستاد.
بارانِ نمنَمَک غمگینی گرفته بود. هوا کمی داشت تیره میشد و شبِ دلگیر زودرسی داشت مینشست روی آسمان. دیدم که از بلندگوی ضبط آقای دخیلی صدای چند نفر میآید که به فرانسوی با هم صحبت میکنند. سرم را بالا آوردم و دیدم که آقای دخیلی،که هفتاد سالی داشت، با گوشیاش توی یوتیوب میچرخد و شوهای تلویزیونی فرانسوی را ورق میزند. سر صحبت را با سوالی واقعاً بیمعنی باز کردم: «یوتیوبه؟» گل از گلاش شکفت و شروع کرد به توضیح دادن تکتک ترانههای ایتالیایی و فرانسوی که پخش میشد؛ و مدام از من میپرسید «این رو که دیگه حتماً شنیدهی؟». گاهی میگفتم نه و بیشتر وقتها به دروغ میگفتم آره؛ فقط یکبار «آره»ام راست بود و آن هم وقتی بود که که دیروز وقتی جوان بودمِ شارل آزنوور را پخش کرد. به خیابان سمیه رسیده بودیم که آقای دخیلی یکدفعه با هیجان و صورتی سرخ گفت: «ویدیوی اینیکی خیلی جالبه. من پنج سال ایتالیا بودم و خیلی میدیدمش». راستش چیز خاصی نبود؛ مشتی آدم گیتار بهدست در فضایی تیره و تار با هم ضجه میزدند و آخرش نور کلّ صحنه را فرا میگرفت. آقای دخیلی اینقدر به صفحهی یوتیوب نگاه میکرد که سرعتمان خیلی کُند شده بود. من مشکلی نداشتم. بدم نمیآمد که چهار پنج دقیقهای بیشتر بچرخیم تا نم باران کش بیاید روی پنجرهی پراید و ترانههای عجیب آقای دخیلی پخش شود. فوقش سارا دو سه دقیقهای منتظر میماند. آقای دخیلی هم کم نگذاشت و تا خود پارک هنرمندان راجع به ترانههایش حرف زد.
هوای بارانیِ نرم و ملایم آبان بود و نور چراغهای ایرانشهر روی خیسیِ آسفالت جمعهشبِ خیابان پخش شده بود. آنتکه از خیابان فقط یک نقطهی سرِ پا داشت: دکهی جلوی پارک. چند نفری کنارش جمع شده بودند و سیگار میکشیدند و چای میخوردند. میخواستم سیگار بگیرم و بعد سر قرار بروم، یعنی جلوی خانهی هنرمندان. در همان هنگام که منتظر خبر سارا بودم که بگوید رسیده یا نه، از پسری که کنار دکه ایستاده بود فندک خواستم. پسر، که زود معلوم شد ارمنیست، شروع کرد به یکسره حرف زدن: «چهکار میکنی؟ من خودم تعمیرات دوربین عکاسی انجام میدم. دیگه اینجا جای موندن نیست. تفریح نداریم. تا کِی با آدمای تکراری بریم مهمونی و سفر؟ اگه بخوای با آدم تکراری بری سفر یا مهمونی فقط با “فاب” میچسبه. سفری که فقط با نَر باشه هم حال نمیده. اوضاع این کارای مجله و اینا خوبه؟ درمیارید اصلاً؟» بعد گفت «من سفارش دارم و باید مسافر بردارم. هروقت اومدی اینجا من هستم، خونهم همین نزدیکیاس. همه منو میشناسن. فندک رو نگه دار پیش خودت. من یه دونه دیگه هم دارم. گازش داره تموم میشه ولی فکر کنم بتونه چند باری روشن بشه» و بعد اسمش را گفت؛ یک اسم سختِ ارمنی که درست در همان لحظه که ادایش کرد از ذهنم پاک شد. سوار موتورش شد و رفت که مسافرش را سوار کند. تا رفت سارا زنگ زد. رسیده بود جلوی خانهی هنرمندان. از داخل چمنهای پارک به سمت خانهی هنرمندان میانبری کج زدم تا زودتر برسم.
در آن تاریکی شب و با ماسک روی صورتش، اولاش نفهمیدم سارا چه شکلیست. عکسهایش را دانهبهدانه دید زده بودم: موهای نسبتاً بلند قهوهای تیره تا پایین گوش که کمی موج داشتند، چشمانی سبز-عسلی، بینی خوشحالت، لب و دندانی خوشتناسب و مرتب، و پوستی شفاف و درخشنده؛ ولی عکسها دروغ میگویند. میدانستم نباید خیلی باورشان کنم. تا دیدمش سلام و علیکی کردیم و بلافاصله راه افتادیم سمت کافهای که او میشناخت. توی تاریکی پارک، درِ باز خانهی هنرمندان شبیه دریچهای روشن و زردرنگ شده بود و ازدحامِ رقیقی از آن رفتوآمد میکرد. از تئاتر ایرانشهر گذشتیم و رسیدیم به خیابان شمالی-جنوبیِ ترابی. سر کوچهای کافهای بود که بالکناش رو به خیابان و پارک هنرمندان بود. ساختمان کافه مال همان دورهای بود که سخت دلبستهاش بودم: چشمیِ پلهی بزرگ، نردههای فلزی که جاهایی خم شده بودند، و طرحهایی هندسی که به نقاشیهای کاندینسکی میماندند. آماده بودم که یکساعتی بنشینیم و زود بروم پیِ کارم. وارد کافه شدیم و خواستیم توی بالکن بنشینیم که پُر بود. کنار پنجرهی سرتاسری داخل کافه نشستیم و بالکن چراغانیاش درست کنارمان جا گرفته بود. چراغهای بالکن کافه مثل ستارههای ریزی بودند که گاهی سیاهی تن مشتریها جلویشان درخشششان را میگرفت. از توی تاریکی، خیابان ترابی و تئاتر آجری ایرانشهر خوبْ دیده میشدند. چند نفری بیرون ساختمان ایستاده بودند که بروند تو. چند روزی میشد که سالنهای نمایش [بعد از کرونا] دوباره باز شده بودند. سارا شلوار گشاد پارچهای و جوراب و کفش و مانتو و شال مشکی پوشیده بود، و همهی اینها روشنی و سبزی رویش را مؤکد میکرد؛ انگار هیکلش مسیرِ سرتا پا سیاهی باشد که به روشنی و سبزیِ صورتش میرسد. نشستیم و ماسکمان را برداشتیم.
عکسها دروغ میگویند. اینبار هم دروغ گفته بودند: سارا زیباتر از عکسهایش بود. لبخند شرمگینی داشت که به گونههایش چال میانداخت. موقع خندیدن دهانش با طمأنینه باز میشد، دندانها و لثهاش مثل پردهی نمایش از پشت لباناش بیرون میافتاد و بعد به همان پیوستگی و آرامی بسته میشد. مژههای بلندش وقتی سر به زیر میانداخت معلوم میشدند. لایهی محوِ کمرنگی از آرایش روی صورتش داشت و سر که برمیگرداند، موهای صاف و ناصافش کنار چشمهایش میافتادند. بهوقار و آرامی، پای کشیدهاش را روی پا انداخته بود و صدایش به زحمت شنیده میشد. صدایش روان و پخته بود و شمرده و خوشآهنگ حرف میزد، با خودم فکر کردم که چون بازیگری خوانده بود اینطور حرف میزد. در حرف زدن کمی خجالتی بود، آنقدر که در آن پنجساعتی که در کافه نشستیم، منِ کمحرف بحث را پیش میبردم. صحبت را از مهسا شروع کردم، آشنای مشترکمان. بعد به هاجر رسیدیم، آشنای مشترک دیگرمان. بعد دیگر راه صحبتهای بیدروپیکری که بحث توی بحث میآورند باز شده بود: اوضاع دانشگاه و کرونا، بهرام اردبیلی، مجله، تئاتری که دستیار کارگرداناش بود، قیمت آیتمهای کافه، مذهبی بودن یا نبودن مردم کرمانشاه، دوری از خانواده، و هزار چیز دیگر. آنقدر احساس راحتی میکردم که شروع کردم به تعریف کردن خاطرههای دوستانهی همیشگی؛ خاطرهی آن دفعه که ساعت ۱۱ شب در اوج شلوغی تعطیلات تازه میخواستیم توی گیسوم جای ارزان پیدا کنیم و بعد از دو ساعت گشتن رسیده بودیم به یک خانه-باغ چسبیده به دریا که کرایهاش شبی پنجاه هزار تومان بود، یا خاطرهی پیدا کردن دیزیفروشی عموحجت توی کرمانشاه وقتی داشتیم از گرسنگی میمردیم و همهجا بسته بود. جز وقتهایی که زور میزدم با فندک پسر ارمنی سیگاری روشن کنم، سکوت نمیکردم. در آن بین، لابهلای بلبلزبانیهایم و خندههای آرام سارا، در لحظهای ناگهانْ و منگ یاد چند ساعت پیش از آن افتادم. انگار دنیای بیرون رفته بود پشت پردهای محو و مات. انگار که همهی پریشانیهای توی خانه کدر شده بودند و جهان در منظرهی تئاتر ایرانشهر، نور چراغهای خیابان روی کف خیسِ آسفالت، خندههای سارا و میلکشیکش که میگفت «بهترین میلکشیکه» فشرده شده بود. دیگر برایم مهم نبود که کیسهی بیمارستان مهرگان را دور بیندازم یا نگه دارم.
همهچیز معلق شده بود در همان لحظه؛ در یک لحظهی واقعی، لحظهای که میدانی بعدها پررنگ میشود و خودش را از قبل و بعدش میکَنَد؛ لحظهای که گرفته و مبهم نیست و بعدها از اینکه آرامآرام جزییاتش را به خاطر میآوری حظ خواهی برد؛ لحظهای که تکتک همهچیزش برایت عزیز میشوند؛ جورابهای مشکی نفر روبهروییات، سالنکاری که ماسکش را زیر دماغش آورده، چراغهای ریز توی بالکن که شبیه ستارههای زرد هستند و توی دود سیگار و پشتِ بدن مشتریان گموپیدا میشوند، زوج عجیب میز ته سالن که با شرم نشستهاند و کمِ کم بیستسال اختلاف سنی دارند، و ترانهی ناآشنایی که از بلندگو پخش میشود و نمیگذارد حرفهایت درست شنیده شود.
تا از جا پاشدیم که بیرون بزنیم، میز بغلدستمان سه بار پُر و خالی شده بود. از مفتحِ خلوت و سرد و خیس پایین آمدیم و من مجتمع نریمان را به سارا نشان دادم؛ همان مجتمع خشن و بتنی که پشت دیوارهایش حیاطهای سبز رو به آسمان دارد و مرد پرسهزن و دلباختهی فیلم شبهای روشن از راههای پیچدرپیچ داخلاش میگذرد. آنقدر پایین رفتیم که به متروی دروازهدولت رسیدیم. دست دادیم، ماشین گرفتیم و به خانههایمان برگشتیم.
به دم در واحد که رسیدم نشستم و کفشها را جفت کردم. کلید بیدردسر چرخید و رفتم توی خانه. از کنار رختخواب پهن میانبری کج زدم و صندلی سرنگونشدهی توی پذیرایی را کنار پنجره گذاشتم. با فندک پسر ارمنیِ ایرانشهر، سیگاری روشن کردم، روی صندلی نشستم و با گوشیام ترانهی دیروز که جوان بودم را پخش کردم. ستارهی ریزی در آسمان تمیزِ و بارانی تهران از پشت سیاهیِ تنِ ابرها پیدا و پنهان میشد و لایهی محوِ کمرنگ بخار روی شیشه افتاده بود. جلوی روشنیِ زرد درِ باز خانهی روبهرو، دختروپسری به انتظار ایستاده بودند و چتر راهراهِ سفیدوسبزی در دست داشتند که نور چراغ راهروی ورودی خانه روی آنها افتاده بود؛ کوچه مسیرِ سرتا ته سیاهی بود که به روشنیِ و سبزی آنجا میرسید. باران کش آمده بود روی شیشه، رنگها کش آمده بودند توی کوچه، و صندلیهای کافهی خیابان ایرانشهر کش آمده بودند توی پذیرایی خانه. هوای بارانیِ نرم و ملایم آبان بود و سوسوی نور چراغها روی خیسیِ آسفالت جمعهشبِ کوچهی یاورینژاد.