Kookmin
Kookminمست تر از همیشه گمشده در نور آبیِ کلاب دیوانه وار میرقصید فارق از پسر بی رحمش که دست به دستِ اون تا وسط اقیانوس عشق قدم گذاشت اما زمانی که به خودش اومد تنها بین تاریکی غرق شده بود و حالا در مظلومانه ترین حالت ممکن با دسته گل مورد علاقه ی جیمین بی صبرانه منتظرِ اومدنش ایستاده بود.
گذر زمانی که توی اون لحظه ها برای جیمین بی معنی بود برای جونگکوک سال ها گذشت.
سخت،درست مثل تمام اون سال هایی که بدونِ ماهِ دوست داشتنیش گذشته بود.
به محض تموم شدن صبر کوک، جیمین از ما بین شلوغی چشمش به جونگکوکی که راه خروج رو در پیش گرفته بود افتاد .وارد خلاء شد،توی اون لحضه مغزش خالی از هر چیزی بود،نه پاهاش برای دنبالش رفتن همراهیش میکردن نه زبونش برای صدا زدن دوباره ی اون اسم... میتونست قسم بخوره که اگه بجای دیدنِ اون غریبه ی آشنا زنجیر به پاهاش میبستن تواناییش برای راه رفتن بیشتر بود.
پس از تموم این ها بالاخره به خودش اومد بلافاصله ادمای اطرفشو کنار زد و بی توجه به اعتراضشون خودشو به سمتی که کوکو دیده بود کشوند ،اما خیلی دیر بود،دیگه خورشید توی آسمون نمی درخشید،دیگه هیچ ادمی اونجا نبود و در نهایت دیگه پسرکش منتظر نمونده بود.
حالا یک روز دیگه به نهصدو هشتادو شیش روزی که کوک رو نداشت اضافه میشد.
نمیتونست خودشو اروم کنه،چرا اون لحظه نتونست صداش کنه؟چرا زود تر ندیدش؟یعنی دیگه نمیدیدش؟وزنش روی زانوهاش سنگینی میکرد پس با تکیه دستش به دیوار بغضی که نفس کشیدن رو براش سخت کرده بود رو خورد و با چشمانی که از هجوم اشک های داغو مزاحم مثل الماس میدرخشیدن به ناچار روی زمین نشست.
چند ساعتی از وقتی که بیحال اونجا نشسته بود میگذشت و میشد گفت اروم تر شده بود اما هنوزم توان حرکت کردن رو نداشت ؛با لرزیدن گوشیش اونو از جیبش دراورد و با بی میلی دکمه ی سبز رنگ کنار شماره ی ناشناسی که بهش زنگ زده بودو فشار داد و اونو کنار گوشش گذاشت.
چی میشد اگه خیلی غیر منتظره مخاطبِ ناشناسش جونگکوک میبود؟
اگه این شروع دوبارشون میبود نه که پایانِ همیشگیه دیدارشون؟
ولی جیمین باید اینو میدونست که جونگکوک هیچوقت از منتظر بودن برای اون خسته نمیشد حتی اگه باید، تا اخرین لحظه ی عمرش منتظر میموند تا فقط توی اون یک لحظه ی اخر هم که شده جیمینشو فقط برای خودش داشته باشه