Kiss land - P1

Kiss land - P1

Mario




























گوشیشو خاموش کرد و منتظر ساکورا موند. چند دقیقه گذشته بود ولی ساکورا هنوز نیومده بود. هان حوصلش سر رفت و توجهش به چیزی جلب شد.

پسری که رو‌به‌روش می‌نشست، این‌بار روی میز جلویی لم داده بود و با صدای بلند می‌خندید. هان که همیشه سخت ارتباط برقرار می‌کرد، فقط ساکت نشسته بود و گوش می‌داد.


نگاهش لحظه‌ای روی اون پسر خندون ثابت موند. حس می‌کرد خیلی راحت و خودمونی با بقیه‌ست، برعکس خودش.


بعد از چند لحظه، پسر متوجه نگاهش شد. با لبخند اشاره کرد که جلو بیاد.


وقتی هان جلو رفت، پسر دیگه‌ای که روی صندلی نشسته بود، خندیدنشو قطع کرد اما حتی نگاهی هم بهش ننداخت. پسر اول از روی میز پایین پرید و جلوی هان ایستاد.


× چیزی شده داداش؟ زل زدی بهمون.


+فقط داشتم نگاهتون می‌کردم. منتظر رفیقمم.


× تو کلاس تنهایی؟


+ اره خب..


× اسمت چیه؟


+ من هان‌ام، هان جیسونگ.


× منم سونگهونم، خوشبختم.


هم‌زمان با دست دادن، هان با حالت مسخره ای به پسر ساکتی اشاره کرد که چیزشم حسابش نکرده بود و نگاهی به سونگهون انداخت.


ـ اوو این؟ فکرکنم این دوستم بلد نیست حرف بزنه. اسمش مینهوئه.


مینهو با شوخی، اما محکم مشتی به شکم سونگهون زد که باعث شد قیافه‌ش جمع بشه. بعد با لبخند کوتاهی به هان نگاه کرد.


+ واو، تو... گونه‌های بامزه‌ای داری.


× توهین بود؟

سونگهون با حالت بامزه ای گفت و بعدش مینهو با لحن خنثی‌ای گفت


ـ فکرکنم آره.


+ نه فقط داشتم تعریف می‌کردم احمقا.


× بابا بیخیال مهم نی، شمارتو رد کن ببینم.


هان مشغول وارد کردن شمارش داخل گوشی سونگهون بود که صدای فریادی شنید که اسمشو صدا میزنه


- هان جیسونگ!


ساکورا با فریاد وارد کلاس شد که توجه همه رو به خودش جلب کرد.


هان کپ کرد و چشماش گشاد شد. همه سرها به سمت در کلاس چرخید، جایی که ساکورا با موهای پریشون مثل سونامی وارد شده بود.

صدای کشیده‌ و پرانرژیش، باعث شد سکوت کلاس با پچ‌پچ و خنده‌های کوتاه بشکنه.


هان که با گوشی سونگهون ور می‌رفت، با عجله گوشی رو بهش داد و به سمت ساکورا رفت. گوش‌هاش قرمز شده بودن و حتی صدای ضربان قلبش رو توی سرش می‌شنید و الان دلش میخواست دوستشو سلاخی کنه و خودشو بکشه. فکر نمیکرد منظورش از ″دارم میام برات تعریف کنم″ این باشه وگرنه حماقت نمی‌کرد و خودش میرفت سراغش.


+ بریم بیرون حرف بزنیم ساکورا…


هان با لبخند زورکی گفت و بعد با خروجشون از کلاس، کلاس دوباره شلوغ شد انگار که چیزی نشده باشه...



هان و ساکورا توی حیاط مدرسه، زیر سایه درخت بلند کنار نیمکت‌های فلزی بودن.

ساکورا ایستاده و با ذوق به هان که نشسته بود نگاهش میکرد.


- داداش حدس بزن کی برگشته!


+ کی؟


- یعنی واقعا گوشیتو چک نکردی؟


+ بعد اینکه آبرومو بردی نه.


- خفه شو اینو ببین.


ساکورا گوشیشو جلوی صورت هان تکون داد.


- عوضی کارینا توییت گذاشته و گفته حالش بهتر شده و داره برمیگرده به مدیا. ببین چی نوشته!


+ چی؟! جدی میگی!!؟


هان با خوشحالی گوشیو از دست ساکورا قاپید و توییتو خوند .




هان چشم‌هاش با دیدن توییت کارینا برقی زد و بلند خندید.

+ وای این عوضی برگشت؟! عجب احمقیه تایمی که مدارس وا شده برگشته، چون من زندش نمیزارم!


بعد با همون لحن هیجان‌زده ادامه داد:


+ میدونی..چند وقت بود اصن دیگه هیچی نمی‌نوشت، من نگرانش شدم رفتم پیویش که بهم گفت میخواد از گوشی فاصله بگیره.


ساکورا گوشی رو از دستش گرفت


- واقعا احمقه که قبلش بهمون خبر نداد ولی نمیخوام غیبتشو بکنم.منم چند بار بهش پیام دادم ولی حس می‌کردم نمی‌خواد کسی مزاحمش بشه.خیلی خوبه که خودش برگشته. مثل قدیما شاید دوباره گروه‌مون راه بیفته!


+ آره، پسر یادش بخیر چه حالی میداد. باورم نمیشه یه سال از اون موقعا گذشته.


هان با گوشی خودش مشغول شد و ساکورا ساکت با گوشی خودش ور میرفت. باد برگ خشکی جلوی پاش انداخت؛ برش داشت و خوردش داد.




| ساعت ناهار |


کارینا با یه بطری نوشابه توی دستش توی راهرو راه میرفت و کامنتاشو میخوند که چشمش به دونفر خورد که با فاصله زیادی از خودش صدای دادوفریادشون رسا بود.

حس می‌کرد اونا آشنا هستن ولی دقیق یادش نمیومد. بیشتر که نزدیک شد، حرفاشونو شنید و با لبخند به مکالمه اون دوتا گوش سپرد.


- احمق اینجوری نیست.


+ وای خفه شو تو یوتیوب دیدم اینجوری وا میشه!


- به کونم! من‌که میدونم قراره شیرو بترکونی، هردومون رچ گشنه و بدبخت کنی! و برینی به لباسامون!!


اونها هان و ساکورا بودن! باورش نمیشد دوباره از نزدیک میبینتشون.

اون دوتا به طرز احمقانه سر وا کردی شیر مثلثی باهم بحث میکردن و تو سر و کله هم میزدن.


+ نخیر!! ببین این دوطرفشو میگیری میکشی بعد ..


- هان نههههه اینجوری ن-


شیر با صدای "پچـــفف" ترکید و فواره زد سمت صورت هان و ساکورا.


ساکورا جیغ زد:


- هــان!! کثافت! گفتم نههههه!


موبلند که خودش شکه شده بود، تلاش کرد شیر رو از صورت ساکورا پاک کنه اما فقط باعث شد چند قطره دیگه روی مانتوی ساکورا بریزه.


+ وای شت، ببخشید! تقصیر یوتیوبه قسم می‌خورم!!


ساکورا درحالی‌که با گوشه آستینش صورتشو پاک می‌کرد، با اخم نگاهش کرد:

- تقصیر توئه احمق، نه یوتیوب! مگه نگفتی دیدی چجوری باز می‌کنن؟ اون فیلم کوفتیو از کجا پیدا کردی؟ چجوری همچین شتی وجود داره؟!! اگه دیدی خب پس کجاش شبیه این بود؟؟ اخه کدوم کسخلی طرز وا کردن شیرو از یوتیوب میبینه؟! اصلا لازم نیست این شیر فاکیو وا کنی این نی داره احمق!!!


هان یه لبخند شرمنده زد و سعی کرد قهقه نزنه چون از جونش سیر نشده بود.


قبل از اینکه بتونه جوابشو بده، صدای خنده آشنایی از پشت سرشون اومد.


هردو برگشتن و کارینا، با همون بطری نوشابه تو دستش داشت بلند بلند میخندید.


+ کارینا؟! تو اینجا چه غلطی میکنی؟!


کارینا لبخند نصفه‌ای زد و شونه‌ای بالا انداخت.


× اره خودمم. دلتون برام تنگ نشده بود؟


ساکورا، در حالی‌که هنوز صورتش خیس بود، با اخم به کارینا نگاه کرد. سعی کرد لبخند بزنه ولی واقعا تو شرایط مناسبی نبود!


+ فکر نمی‌کردم دیگه برگردی! توییتتو دیدم ولی انتظار نداشتم اینجا ببینمت لاشی!


موبلند پرید سمتش و خواست بغلش کنه که کارینا یه مشت وسط شکمش زد .


× گمشو عقب، بوی عن میدی! تو که میدونی از شیر متنفرم!

ساکورا با همون قیافه پاشیده شده و افتضاح پکر به اون دوتا نگاه میکرد.


- کارن دستمال داری؟


× اره بگیر.


- سوپرایزمون کردی زن!


× خودمم سوپرایز شدم ولی خب... شما رو نمیشه فراموش کرد. مخصوصاً وقتی دارین شیر ترکوندن تمرین می‌کنین.


- ریدم دهنتون.


× مرسی عزیزم!


ساکورا اخم کوچیکی کرد. هان سریع پرید وسط حرف:


+ بچه‌ها دعوا نکنین، ساعت ناهاره، بهتره بریم غذا بگیریم قبل اینکه پاستا تموم شه.


× اینجا پاستا می‌دن؟ لعنت به مدرسه.


- خفه شین یزره کمکم کنید خودمو خشک کنم!


+ پس غذارو بگیریم بریم حیاط بشینیم، چون ساکورا باید خشک شه قبل اینکه کپک بزنه.


- گمشو مفسد عوضی!!


× قسم میخورم سه روز با شما باشم ترک تحصیل میکنم.


- عالیه بیا باهم ترک کنیم!


× بنظرم فقط تو ترک کن، حتی مدرسه حق داره ندیده, بندازتت بیرون.


+ فاک یو بچ!




چند هفته‌ای از ورود هان و دوستاش به مدرسه‌ی جدید گذشته بود.

توی این مدت، همه‌چیز برای هان خوب پیش رفته بود؛ البته اگر نمرات داغونش رو فاکتور

بگیریم. چون واقعاً به نظر خودش، برای این درسای مزخرف‌، حتی زیادی هم تلاش می‌کرد!


هان به زور و تهدید رفیقش موهاشو کوتاه نکرد و حالا با موهای بلندی که تا شونه‌هاش می‌رسیدن، حس یه نینجای خسته رو داشت. با بی‌تفاوتی همیشگیش، وارد راهروی بلند و نسبتاً خلوت مدرسه شد.


مثل همیشه باز هم زودتر از تایم معمول رسیده بود و این مسئله به شدت روی اعصابش راه می‌رفت.

هر بار که از سرویسش پیاده می‌شد، حتماً باید یکی‌ دو تا فحش به اون پیرزن خرفت حواله می‌کرد.

همینطور که به سمت کلاس می‌رفت، یاد جورجینا افتاد؛ دختر روانی‌ای که همیشه به هان زخم زبون می‌زد انگار تنها هدفش از زندگی، روانی‌کردن هان بود.


اونقدر رو اعصابش بود که حس می‌کرد حتی با فکر کردن بهش دمای بدنش میره رو صد.


هان سعی می‌کرد بهش محل نده و نذاره اون دختره‌ی خز، به هدفش، که یعنی متشنج کردن اعصاب پسر هست برسه.


در کلاسو باز کرد و مثل همیشه، با صحنه‌ی دل‌انگیز یه کلاس خالی از آدمای پرحرف و آزاردهنده روبه‌رو شد.


با لبخند نشست سر جاش، بالشت کوچیک موردعلاقش رو که به خاطر سریال "Weak Hero Class" خریده بود از کیفش درآورد و چشماشو بست تا انرژی امروزشو بدست بیاره.



---



حس می‌کرد هنوز نیم ساعت از خوابیدنش نگذشته چون همون لحظه دردی تو ناحیه بازوش حس کرد که تا فیهاخالدون وجودش رو سوزوند و مثل برق‌پریده ها از جاش پرید تا عامل کار رو زیر کتک بگیره.


ساکورا، رفیق مزاحمش، با نیش باز به هان نگاه می‌کرد و داشت با لذت ریکشنش رو وارسی می‌کرد.


ـ پاشو دیگه ضعیفه‌ی بدردنخور، اینجا مدرسه‌س، هتل که نیست!


+ احمق...


هان زیر لب غر زد و صورتشو برگردوند.

بزرگ‌ترین عشق زندگیش خوابیدن بود، و الان تو رودربایستی با دوستش، نتونست تو صورت زیباش مشت بزنه.


سعی کرد نسبت به نیشگون های بعدی که پشت سرهم دردناک‌تر میشد بی تفاوت باشه؛اما موبلند با آخرین نیشگون محکمی که مطمعن بود بازوش حتما کبود میشه، کلافه داد زد:


+ چته روانی؟!


ساکورا با لبخند مازوی مخصوص خودش، جوابی نداد.

فقط اشاره کرد به گوشه‌ی کلاس.


ـ خفه شو و اونجارو نگاه کن!



هان با اخم نگاهش رو چرخوند؛ چرخش سرش مصادف شد با دیدن مین هیون، دوست ده‌ساله‌ش، گه کنار اون جورجینای عوضی وایساده و باهاش حرف میزنه و می‌خنده.

ـ بله همینو کم داشتیم!


غم بزرگی تو سینه پسر نشست و یاد دعوا چند روز پیشش با دختر افتاد.


---


+ ولی نونا من با اون


دیوونه مشکل دارم! تمام بچه‌های کلاس هم اینو دربارمون می‌دونن بعد تو که رفیق منی می‌ری می‌شینی وردلش دل و قلوه میگیری؟

یه بار هم که شده درکم کن!

غرورم له میشه وقتی کسی که رفیق ′منه′ میره با اون حروم‌لقمه خوش می‌گذرونه!


هان کلماتو با عصبانیت و صدای کنترل‌شده‌ای می‌گفت، ولی انگار حرفهاش روی دختر تاثیری نداشت.


ـ هان! من هر وقت کسی پشت سرت حرف زده ازت دفاع کردم. چطور اینجوری قضاوت می‌کنی؟

تو باید مثل من روابط اجتماعیتو نگه داری نه اینکه با همه دعوا راه بندازی و گند بزنی توش!


موبلند تک خنده متعجبی کرد و با چشمای گرد شده نگاهش کرد.


+تو واقعاً نمی‌بینی یا کوری؟ اون جلوی کل کلاس بهم فحش می‌ده بقیه‌شونم که می‌زنن زیر خنده!

من که می‌دونم تو چه مرگته ولی به درک چون من دهنشو سرویس می‌کنم!



---


هان با نفرت به ن

وناش و جورجینا نگاه کرد. دلش می‌خواست از جاش بلند شه و همون‌جا اون هرزه رو به آتیش بکشه!


+ دهنشو سرویس میکنم. پایه‌ای؟


ـ داداش من همیشه پایتم ولی مشکلی برامون پیش نمیاد؟ ازونجایی هیون اونقدراهم ارزش نداره و دختره‌ ب-


+درسته ولی نهایتش یه نمره از انضباطمون می‌پره.


- این حجم از نفرت بی سابقست پسر!


+ حالا ایده‌ای داری؟


ساکورا لبخند موذیانه ای زد.


ـ دارم ولی فعلاً ولش کن تا بیشتر بهش فکر کنم.


موبلند به تکون دادن سرش اکتفا کرد و چند ثانیه بعد، معلم وارد کلاس شد.


---


زنگ یکی مونده به آخر بود و چی از این بهتر که دو زنگ پشت سرهم معلم نداشته باشی؟!

همه‌ی بچه‌ها میخواستن معلم ریاضیشون تصادف کرده باشه یا حداقل پاش تو گچ باشه!


× هی بچه‌ها! بیاید میخوایم بطری بازی کنیم.


یکی از دخترها فریاد زد و همونطور که روی زمین می‌نشست بطری خالی داخل دستش رو به بقیه نشون داد و البته که بلافاصله دایره بزرگی روی زمین شکل گرفت چراکه همه عاشق این بازیِ کلیشه‌ای و احمقانه بودن.


ـ فاک بازم این بازی احمقانه! بیا بازی کنیم!


ساکورا هیجان‌زده گفت و بدون اینکه منتظر تایید هان بمونه پسر رو روی زمین هل داد.


+ اما این بازی-


ـ خفه شو خودم میدونم عاقبت خوبی نداره، ولی بهتر از بیکار موندنه بچ!


+من از این بازی نفرین شده متنفرم ولی باشه، به درک!


× خب عالیه حالا بطری رو میچرخونم!


یکی از پسر ها گفت و ثانیه ای بعد چشم‌های همه به بطری‌ای دوخته شده بود که دور خودش میچرخید و در نهایت وقتی بطری مقابل دو دختر متوقف شد دختر اول از دیگری خواست که یا از شلنگ دشویی مدرسه آب بخوره یا شلوارشو بکشه پایین و باسنش رو به جمع نشون بده که البته، دختر ناچار شرط دوم رو قبول کرد و لحظه ای بعد، صدای جیغ و داد همه‌ی اون جمعِ هیجان‌زده با دیدن باسن دختر به هوا رفت!


بهرحال موبلند از کائنات قدردان بود؛ چراکه تا اون لحظه هم هنوز بطری سمتش نیوفتاده بود تا مجبور به کاری بشه.


اما همیشه همه چیز طبق میل آدم پیش نمیره دیگه، مگه نه؟


موبلند که دیگه حوصله این جمعو نداشت گوشیش رو از جیبش بیرون کشید و تو توییتر چرخی زد.



چند لحظه بعد گوشیش زنگ خورد و با دیدن شماره ناشناس بلافاصله قطع کرد.

بعد از چند ثانیه متوجه جو عجیب اطرافش بعد از صدای زنگ موبایلش شد؛ وقتی سرشو بلند کرد متوجه نگاه بقیه و حتی دوستش که شبیه سکته زده ها بهش نگاه می‌کنه شد.


ناگهان کسی اون سکوت آزاردهنده رو شکست.


ـ این جرعت خیلی کسل کننده بود هیون! نظرتون چیه کسی که بهش زنگ زدمو ببوسم؟!

Report Page