Kismet- pt6
Rien- @MRJEONHUB
پارت ششم: شرمندگی
































سرش سنگین بود و سرگیجهاش بااینکه فقط دراز کشیده بود، حالش رو بههم میزد. چیزی ته دلش میگفت که نباید به حرفهای یونگی و نامجون گوش کنه؛ ولی عمیقاً میخواست بدونه که چه چیزی رو نباید بدونه؟
میتونست با آوردن گرگش به سطح بهخوبی گذشته بشنوه. پس آسیب زیادی ندیده بود، گرچه یک روز و نیم خواب بود.
- وقتی بقیه بیدار شدن حواست باشه کنار جونگکوک حرفی از تهیونگ نزنن.
صدای یونگی بود که به نامجون هشدار میداد.
- چطور؟ چیزی هست که بهمون نگفتی؟
- سه ساعت دیگه عروسی تهیونگ شروع میشه.
یونگی بهآرومی لب زد؛ اما جونگکوک احساس کرد تمام اون کلمات بیرحمانه فریاد زده شدن.
پس تهیونگ واقعاً داشت ازدواج میکرد؟ واقعاً قرار بود اون رو کنار آدم دیگهای ببینه؟ تهیونگ داشت برمیگشت بهطرف سونگهو و جونگکوک رو تنها میذاشت؟
به این فکر نکرد که تهیونگ هرگز کنارش نبوده و جونگکوک باوجود فاصلهی زیاد بینشون، اون رو کنار خودش میدید.
- چی؟ مگه قرار نبود آخر ماه باشه؟!
- چرا؛ اما انگار نخستوزیر یه کارهایی داره و قبلش باید عروسی کنن. بهجز ما، همه میدونستن.
جونگکوک از این متنفر بود که فهمید نامجون فحشی زیرلب داد و مشتش رو به دیوار کوبید.
- سه ساعت دیگه زیادی زود نیست؟
- من دو روزه خبر دارم؛ ولی جونگکوک تازه بیدار شده و نباید اذیتش کنیم. بهمون گفت ناراحتی برای گرگ جونگکوک مثل سم میمونه.



















سلام سلام~ امیدوارم حال دلتون خوب باشه.🎀 من اومدم، دست پر هم اومدم=]
برای پارت بعدی، تایتل «امید» رو انتخاب کردم، اگر حدسی برای ادامهی داستان دارین توی کامنت ها بریزید وسط^•^
دیگه صحبت اضافهای ندارم، خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم چه انتقاد باشه چه انرژی؛ همهتون رو یه بغل محکم میکنم. مراقب خودتون باشین💗~