Kismet- pt5
Rien- @MRJEONHUB
پارت پنجم: خداحافظ
با صدای بازشدن در، دستهای جونگکوک که در خفا از اسارت آزاد شده بودن، گوشی رو زیر بالش گذاشتن و چشمهای کنجکاوش به قامت آشنایی خیره شد.
تهیونگ اونجا میخکوب شده و با تعجب به جونگکوک نگاه میکرد که توی سلولی نشسته بود. چشمهای انیگمای ماکادمیا با شیفتگی و شوکی که چشمهای گردش رو وادار به بیشتر بازشدن میکرد، روش نشست.
- جئون؟
شنیدن نام خانوادگیش آزارش میداد، میخواست تهیونگ یک بار هم که شده، اسمش رو به زبون بیاره. اسمش رو دوست نداشت؛ اما آوای بم صدای تهیونگ حتی به فامیلیش هم زیبایی خاصی میبخشید. چیزی در اعماق ذهنش، آرزو میکرد تبدیل به ترانهی روسی مورد علاقهی تهیونگ میشد تا بتونه از بین لبهای مرد به لطافت بیرون بیاد و شنیدهشدن از زبانش رو تجربه کنه.
- اینجا چیکار میکنی؟
پسر پاسخ داد و احساس کرد چیزی درونش لرزید. تهیونگ اونجا بود و به درگاه خدایان دعا کرد که اشتباه نکرده باشه و لرزش و خشی که داخل صدای انیگمای بزرگتر شنید، به نگرانی تعلق داشته باشه. نگرانیای که برای جونگکوک بود، حسی که بهخاطر جونگکوک توی دلش ریشه زده باشه.
- منظورت چیه؟! در اصل تو اینجا چیکار میکنی، جئون؟ اصلاً میدونی اینجا کجاست؟
به ناگهان تمام نگرانی و شاید اندک لطافت درون صداش، به خشمی بیرحمانه تبدیل شد. جونگکوک خیلی ایدهی زیادی راجع به جایی که بود، نداشت؛ اما چیزهایی که تهیونگ میگفت به نگرانیهاش دامن میزد.
تهیونگ کمی جلوتر اومد و با حس چیزی کمی عمیق نفس کشید. با حس چیزی که نباید، چرخید و به روسی از نگهبان چیزی پرسید.
- Использовал ли его премьер-министр?
«نخستوزیر از اون استفاده کرده؟»
سرباز سر تکون داد و جملاتی که به زبون آورد، بذر ترس رو در دل تهیونگ کاشتن. این دارو اصلاً نباید ساخته میشد؛ اما به دستهای نفرینشدهی خودش درست شده بود و حالا حس میکرد با همون دستها جفت خودش رو کشته.
جونگکوک با نگاهی خیره و گیجیای که از نفهمیدن مکالمهشون سرچشمه میگرفت، اونها رو دنبال میکرد.
رایحهی تندشدهاش خبر از خشم گرگش میداد و سرباز با حس اون رایحه، ترسیده قدمی به عقب برداشت. حساب کیم تهیونگ، مهرهی مهم دولت که نیمی از عمرش رو برای مقاصد حکومت در روسیه سر کرد، از انیگمای زندانی جدا بود. انگار برای تمامی اونها، تهیونگ مجسمهای مقدس بود که نباید لمس میشد و چه بسا که دستی خونآلود، مانند مردهایی میبود که توی تاریکیای متعفن ریشه دوونده بودن.
- جئون جونگکوک به چه دلیلی اینجاست؟
جملهای که برای ذهنش آشنا بود، باعث شد انیگمای کوچکتر گوشهاش رو تیز کنه.
- اقداماتی علیه حکومت و علیالخصوص شخص والامقام نخستوزیر، همچنین توطئه برای ایجاد آشوب و نقض قوانین امنیتی.
یکی از نگهبانها گفت و تهیونگ با اخمی شقیقهاش رو مالید. درحالیکه جونگکوک بهجز توطئه علیه نخستوزیر از باقی اتهاماتش بیخبر بود و همین به خندهای که از بین لبهاش بیرون پرید، منجر شد.
تا نگاه تهدیدآمیز سرباز روش نشست، خندهاش رو بهسختی خورد و با لپهایی که برای نخندیدن جمع کرده بود، نگاهشون کرد.
- پس برای چی من رو آوردید اینجا؟
نگهبان با یادآوری دستور نخستوزیر، از طریق بیسیمی که داشت پچ زد: «قربان، دکتر سو رو بیارید سلول انفرادی خاکستری.»
دکتر سو، یکی از کسانی که از انتخاب جفت توسط دولت سود میبرد و پیوند دو جفت رو بهطور کامل نابود میکرد، از همکارهای قدیمی تهیونگ بود. پس برای ردکردن جونگکوک اون رو اینجا آورده بودن؟ یعنی باید تا این حد پیش میرفتن؟
- جئون اصلاً فکرش رو میکردی یه روز پشت میلههای سلول انفرادی بشینی؟
دکتر سو با تمسخر لب زد و تهیونگ با نگاهی مملو از شرمندگی، فقط نگاهی انداخت.
بخشی از وجود جونگکوک میخواست تسلیم بشه و بخشی ازش میخواست تا آخر برای تهیونگ بجنگه. مهم نبود که تهیونگ اون رو نمیخواست، اهمیتی نداشت که قرار بود گرگش رو به پای مرگ بکشونن، خانوادهاش میتونستن نظراتشون رو برای خودشون نگه دارن و این هم مهم نبود که تهیونگ به رد کردنش راضی شده بود.
هیچچیزی اهمیت نداشت تا زمانی که جونگکوک هنوز میتونست نفس بکشه و تا آخرین نفس تلاشش رو برای چیزی که تمام دنیا دستبهدست هم داده بودن تا ازش بگیرن، میکرد.
یونسانگ که اصلاً انتظار پاسخی رو نمیکشید، کیفش رو باز کرد و سرنگی با دو محلول بهرنگ قرمز و بنفش در آورد.
- نمیشه فقط هم رو رد کنیم؟ نیازی به دارو نیست.
تهیونگ خطاب به دکتر لب زد و لبخند کمرنگی روی لبهای جونگکوک نقش بست. بااینکه جای امیدی نبود، روزنهای از نور میخواست باز بشه و روی قلبش بتابه. حتی زمانی که تهیونگ با تاریکی وجودش داخل ماهیچهی تپندهی زندگی بخشش خفته بود، برخلاف گفتههاش سعی در راهدادن نور بود.
- نه. خودت هر روز گزارش میکردی که جئون بیاهمیت به ردشدن دنبالت میکنه، نه؟ ما باید اطمینان حاصل کنیم که هر پیوندی بین شما هست، نابود بشه.
مرد لب زد و درحالیکه هوا رو از آمپول خارج میکرد، بهطرف انیگمای ماکادمیا اومد و جونگکوک احساس کرد دوباره تبدیل به کودک بیقراری شده که با دیدن سوزن از ترس توی خودش جمع میشه. جونگکوک با چشمهایی خسته که غم رو درون خودشون جا داده بودن، به تهیونگ نگاه کرد و با درد لحظهای ناشی از فرورفتن سوزن داخل گردنش، قطرهای از اشکهای بیشمارش از گوشهی چشمش چکید.
گرگش دستوپا میزد و با اضطراب زوزه میکشید. تابهحال گرگش رو اینقدر ترسیده ندیده بود و احتمالاً قرار نبود ببینه. در اعماق ذهنش و باندی که بین خودش و گرگش وجود داشت، اون گرگ خاکستریرنگ بهسمتش میدوید و غمگین زوزه میکشید؛ اما محوشدن تصویرش درحالیکه دارو وارد رگهاش میشد، بهش ثابت میکرد که انگار زمان جدایی بود.
آخرین چیزی که جونگکوک از سمت گرگش شنید، زوزهای مغموم و چیزی با مفهوم «نجاتم بده.» بود و بعد تمام آنچه که توی ذهنش بود، بدل به سکوتی شد که اجازهی هیچ فکری رو بهش نمیداد.
برخلاف جونگکوک که انگار حالا بیشمار دشمن پیدا کرده بود، دارویی به تهیونگ تزریق نشد و قبلاز اینکه نگهبانها اون رو بیرون ببرن، زمزمهاش از طریق باندی که در حال نابودی بود، به گوش رسید.
- сожалею. Я надеюсь, что радость пепла подарит вам молодость.
«متأسفم، امیدوارم برای تو شادی از خاکستر جوونه بزنه.»
سلام سلام~ امیدوارم حالتون خوب باشه✨
دیدین رفقای جونگکوک برخلاف چیزی که به نظر میرسه برای خودشون کارهاین؟🎀 حالا فکر میکنین واقعا پیوندشون کاملا رد شده و جفت بودنشون تموم شد یا نه؟ یا پسرا موفق میشن جونگکوک رو نجات بدن؟
ممنونم که وقتتون رو صرف خوندنش کردید، به قول تهیونگ امیدوارم شادی براتون از خاکستر جوونه بزنه~ تا هفتهی بعد و جواب سؤالهای بعدی، بای بای💕 منتظر نظراتتون هم هستم، پس ازم دریغشون نکنین^•^