Kismet- pt4

Kismet- pt4

Rien- @MRJEONHUB

پارت چهارم: بی‌وفایی که واسطه‌ی کینه شد.


بیاید پایین متن داریم~

- اوه، پس بیدار شدی؟

صدای شاد و شنگول هیون رو که شنید، کم‌کم خاطراتش شروع به پررنگ‌شدن کردن. دیشب وقتی که با کلافگی روی تخت نشست، احساس کرد سوزن وارد گردنش شده و ماده‌ای بهش تزریق شد. چرخیده بود تا چهره‌ی فرد رو ببینه؛ اما چیزی به‌جز ماسکی که چهره‌اش رو پوشونده بود، ندید.

پس تمام این کارها، دستور اون حروم‌لقمه بود؟

نفس تند و با صدایی که از روی خشم کشید، نیشخندی به هیون هدیه کرد.

- اوی اوی، آروم باش. من اگر جای تو بودم خیلی نفس نمی‌کشیدم.

گیجی‌ای که روی چهره‌ی خشمگین جونگ‌کوک نشست، بد بهش چسبیده بود.

- منظورت چیه؟

پسر لب زد و محکم‌تر پلک زد تا شاید تاری جلوی چشم‌هاش از بین بره. دست‌هاش بسته بود و حالا که کمی بهتر می‌دید، میله‌های زندان رو می‌دید. پس توی زندان بود؟

- خب تو که از این‌جور چیزها سر درنمیاری؛ ولی خب چون دلم برات می‌سوزه، می‌گم.

با لبخند سرخوشی ادامه داد: «این دارویی که توی هوا پخش شده و من به‌خاطرش ماسک زدم، نسخه‌ی اولیه‌ی داروی تهیونگه.»

- اوه البته نگران نباش، تو رو نمی‌کشه. طبق چیزی که تهیونگ گزارش کرده بود و ثانیه‌به‌ثانیه‌اش رو شمرده بود، سی‌و‌پنج ساعت و بیست‌وهفت دقیقه و پانزده ثانیه تا مرگت فرصت داری!

دهان جونگ‌کوک باز شد. داشت راجع به چی حرف می‌زد؟

- اوپس، تعجب کردی؟ انگار خیلی کمتر از چیزی که باید، راجع به جفتت می‌دونی. تهیونگ رو مجبور کردیم یه دارو برای نابودی نسل انیگماها بسازه. خیلی تراژیک نیست؟ با دست خودش، گونه‌اش رو می‌کشه!

خون توی رگ‌های جونگ‌کوک می‌جوشید و گرگ رات‌شده‌اش می‌غرید تا از دست این زنجیرها خلاص بشه و فرد مقابلش رو به درک واصل کنه!

هیون انگار که عصبانیت پسر مقابل، خواسته‌اش باشه به‌نرمی لب زد: «این همون داروییه که پدرش رو کشت. البته اون یک آلفای خون‌خالص بود، پس نمی‌دونیم روی یک انیگما چقدر زمان لازم داره تا کارش رو انجام بده. پس ساکت باش و نمونه‌ی آزمایشی خوبی باش!»

- حروم‌زاده‌ی بی‌سروپا! فقط صبر کن تا دست‌ها و پاهام آزاد بشن، کاری می‌کنم توی خون خودت غلت بزنی!

صدای خشمگین و دورگه‌ای که به پسر ثابت می‌کرد، توی بیدارکردن گرگ پسر موفق بوده، به گوش رسید.

- هوم. موفق باشی! البته خواستم بگم این دارو از آرسینک و ترکیبات دیگه‌ای که ازش خبر ندارم ساخته شده و جناب‌عالی همین‌طور داری می‌فرستیش توی ریه‌های بدبختت، گرگت هم به روندش کمک می‌کنه.

درحالی‌که دستش رو مثل کودک‌ها روی چهارچوب گذاشته بود و تقریباً روی پاشنه‌ی کفشش جلو و عقب می‌شد، با کمی مکث ادامه‌ی حرفش رو از سر گرفت.

- فکر نکنم فعلاً بخوای بمیری، پس می‌گم تهویه رو روشن کنن. همین مقدار هم برای آسیب‌دیدن ریه‌ات کفایت می‌کرد. آخه نزدیک یک ساعت و نیمه که داریم وارد ریه‌هات می‌کنیم.

آخر حرفش رو کشید و با خنده اتاق رو ترک کرد. صدای قفل در، مثل سوهانی روی روحش بود. پس قبل‌از اینکه به هوش بیاد، توی هوا جریان داشت؟

اگر شانس می‌آورد و نمی‌مرد، قبل‌از هر اتفاقی باید زهرش رو می‌زد و بعد اگر دلش می‌خواست، می‌مرد.



سلام سلام^•^ امیدوارم حال دلتون خوب باشه~

می‌تونین راحت به هیون فحش بدین، چون حالا حالاها بهش نفرت‌پراکنی خواهیم نمود✅

حالا اینکه هیون تهیونگ رو کجا می‌بره و چرا ضروری بود جونگ‌کوک بره ناکجا آباد، پارت بعد می‌فهمیم~ بادبان‌ها رو به‌سمت بگایی کشیدم🧍🏻‍♀️

اگر یه اسپویل می‌خواین که خدا می‌دونه واقعیه یا کیکه، خدمتتون💕

مچکرم بابت وقتی که صرف تقدیر می‌کنید، بی‌صبرانه منتظر نظراتتون هستم؛ تا هفته‌ی بعد🤍~

Report Page