Kismet- pt3

Kismet- pt3

Rien- @MRJEONHUB

پارت سوم: درد جان‌دار

پایین متنه🥸
ادامه‌ی متن رو با این آهنگ بخونید.

نفسش به‌سختی بالا می‌اومد. رایحه‌ی ماکادمیاش به‌قدری آزاد می‌شد که روی تنفس خودش هم تأثیر گذاشته بود.

سرش سنگین بود و قلبش به‌تندی می‌تپید. بیشتر از این توان مقابله با گرگش رو نداشت. گرگش تهدیدآمیز می‌غرید و اثراتش سردرد و رات زودهنگام بود.

هیچ نفهمید چطور از بین سروصدای فامیل‌هاش گذشت و خودش رو به راهرو رسوند، جایی که رفته‌رفته رایحه‌ی شیرین، اما خنک تهیونگ رو بیشتر احساس می‌کرد. تمام فکر و ذهنش دور رئیسش و تهیونگ می‌چرخید.

خوب می‌دونست هیون آدم درستی نیست، در اصل اون مرد بود که با کنارزدن جونگ‌کوک، جایگاهی که قرار بود برای اون باشه رو به دست آورده بود. حالا هم دست روی جفتش گذاشته بود؟

جونگ‌کوک هیچ اهمیتی به شغل، مقام، آینده، وظیفه یا هیچ‌چیز دیگه‌ای نمی‌داد. اگر تهیونگ می‌گفت این مالکیته، پس جونگ‌کوک می‌خواست اون رو تصرف کنه. اگر حرص و طمع بود؛ پس جونگ‌کوک تبدیل به یه آدم طماع و حریص می‌شد.

شاید خواهرش درست می‌گفت و اون کشش اولیه‌اش، تبدیل به چیز خطرناک‌تری شده بود. جونگ‌کوک توی اون لحظه نه می‌تونست فکر بکنه و نه جلوی خودش رو بگیره، حتی به حرف‌ها و قول‌های احمقانه‌ای که به خودش راجع به ترک تهیونگ داده بود، ذره‌ای اهمیت نمی‌داد.

قدم‌های بلندش بالأخره به تهیونگ رسیدن. چشم‌های تهیونگ با دیدن قامت جونگ‌کوک بهت‌زده گرد شدن. باور نمی‌کرد که بعداز اون حرف‌ها و اون اتفاق‌ها اینجا ایستاده بود؟ خود انیگما هم همین‌طور.

- اینجا چی‌کار می‌کنی، جئون؟

تهیونگ سریعاً به حالت عادی برگشت؛ اما خدا می‌دونست که چطور قلبش توی سینه می‌زد. جونگ‌کوک خیلی آشفته به نظر می‌رسید. چشم‌های گرد و زیباش حالا خمار و سرخ شده بودن، نفس‌های تندش از بین لب‌های خشکش بیرون می‌اومد و فاصله‌شون که داشت کمتر و کمتر می‌شد، نفسش رو می‌برید.

- چی با خودت فکر کردی، تهیونگ؟

صداش خش‌دار و خشن بود. درحالی‌که جونگ‌کوک صدایی مهربون و نجیب داشت، این‌قدر لطیف و گوش‌نواز که گاهی قلب پسر بزرگ‌تر با حرف زدنش درد می‌گرفت.

- چی رو چطور فکر کردم؟

- هیون سونگ‌هو. چی با خودت فکر کردی که می‌خوای با اون مرد، ازدواج کنی؟!

تهیونگ احمق نبود، درحالی‌که از روی ناچاری به دیوار چسبید و جونگ‌کوک تقریباً به فاصله‌ی یک نفس باهاش ایستاده بود، چشم‌هاش رو تماشا کرد که بین سیاه و سبز تغییر رنگ می‌داد. رایحه‌ای که حتی بیشتر از قبل خفه‌اش می‌کرد، از راتش خبر می‌داد و همین کافی بود تا تهیونگ با حس خطر پسر رو کمی به عقب هل بده.

- فکر می‌کنم قبلاً جوابت رو دادم. این‌قدر توی زندگی شخصی من سرک نکش.

کلمات توی گلوش فریاد پشیمانی و ندامت سر می‌دادن. جمله‌هایی که می‌خواست توی گوش جونگ‌کوک بخونه تا بهش بگه که چقدر مقابل احساسات ضعف داره و مانع‌های زیادی براشون وجود دارن، همه‌شون رو در نطفه خفه کرد و مثل قبل به شکستن قلبش ادامه داد.

- هیچ اهمیتی به حرف‌های تکراریت نمی‌دم! حق نداری باهاش ازدواج کنی! اصلاً می‌فهمی داری خودت رو توی چه منجلابی می‌اندازی؟

حالا جونگ‌کوک کنترلش رو از دست داده بود و تقریباً فریاد می‌کشید. تهیونگ با آزردگی بهش نگاه کرد و دوباره با دست، پسر رو پس زد. چیزی توی چشم‌های انیگمای بزرگ‌تر بود که جونگ‌کوک رو وادار می‌کرد با گیجی بهش خیره بشه؛ اما گرگش سرکشانه جای پسر رو گرفته بود و صحبت می‌کرد.

- خفه شو.

تهیونگ آروم لب زد.

- خفه شو.

این بار با انگشت اشاره‌اش روی سینه‌ی جونگ‌کوک که با تی‌شرت تنگش پوشیده بود، ضربه‌ای زد.

- خفه شو، خفه شو، خفه شو!

صداش جوری به نظر می‌رسید که انگار در عین زمزمه‌کردن، داد می‌زد. خواسته‌اش برای فریاد و ناتوانیش رو به‌وضوح به جونگ‌کوک نشون داد.

- با من این‌طوری حرف نزن! تو اصلاً کی من هستی؟ تو اصلاً در حد من نیستی! با هرکس که آینده‌ام رو بسازه، ازدواج می‌کنم و هیچ اهمیتی به احساسات مزخرف و بچه‌گانه‌ات نمی‌دم.

نفسی کشید تا گریه نکنه. در حد مرگ می‌خواست جمجمه‌اش رو به دیوار بکوبه و مرگ خودش رو تماشا کنه. می‌خواست حنجره‌اش رو پاره کنه تا نتونه حرف‌هایی که نباید، بزنه.

- ازت متنفرم جونگ‌کوک، حالم ازت به‌هم می‌خوره.

دروغ گفت. البته تهیونگ همیشه دروغ می‌گفت؛ ولی این کلمات و طعم زهرآگین وحشتناکش قلب خودش رو شکوند. توی سینه‌اش حسی مثل بارش برف رو احساس و سپس به ضربه‌زدن با مشت روی سینه‌ی جونگ‌کوک ادامه داد.

چطور می‌شد با شکوندن قلب یک آدم دیگه، قلب خودت رو بشکونی؟

نمی‌فهمید چرا با اینکه جونگ‌کوک رو به عقب هل می‌ده، خودش جلوتر میاد.

- دست از سرم بردار. برو یه جایی که نبینمت. من مال تو نیستم، من جفت تو نیستم. همه‌اش توهمات خودته، خب؟ فقط برو جونگ‌کوک، فقط تمومش کن.


تهیونگ لبش رو خیس کرد و جونگ‌کوک هم به لب‌هاش از اون فاصله که به‌طرز دردناکی کلمات رو شکل می‌دادن، نگاه کرد. جونگ‌کوک هر کلمه و نفسی که از بین لب‌هاش خارج می‌شد رو، روی لب‌ها و صورت خودش احساس می‌کرد.

لرزش بدنشون و تمام دم و بازدم‌ها، به اندازه‌ای که قلب جونگ‌کوک روی توی سینه له کنه، قابل‌لمس بود. این‌قدر نزدیک بودن که پوست حساس پسر بزرگ‌تر، با هر نفسی که جونگ‌کوک روی لب‌هاش می‌کشید، گزگز کنه و مورمور بشه.

توجه تهیونگ به نفس‌های آروم‌شده‌ی پسر کوچک‌تر جلب شد و بالا آوردن نگاهش کافی بود تا نگاه آسیب‌پذیر جونگ‌کوک رو ببینه. چیز دردناک و مغمومی توی چشم‌هاش وجود داشت که از تمام شکنجه‌هایی که تا به امروز شده بود، بیشتر درد داشت. دردش توی قلبش، گلوش، سرش و سینه‌اش بود؛ اما زانوهاش می‌لرزید و التماس می‌کرد تا از این فاصله خلاص بشه.

- ازم متنفر باش.

جونگ‌کوک یک نفس لب زد و تهیونگ درست قبل‌از اینکه لب‌های پسر روی لب‌هاش سقوط کنن، محوشدن برق یشمی چشم‌های جونگ‌کوک رو دید.

جونگ‌کوک با یک بوسه که بیشتر شبیه بلعیدن بود، قلب تهیونگ رو از سینه‌اش دزدید و نفس پسر بزرگ‌تر حبس شد.

چشم‌هاش بسته شد و دست‌هاش رو برای نجات خودش بالا برد؛ ولی انگشت‌های سرکشش موهای نرم جونگ‌کوک رو بین خودشون اسیر کردن و تهیونگ احساس می‌کرد که این بوسه به اندازه‌ی مرگ درد داشت. اعتراف نکرد که شیرینیش روی قلبی که به غارت برده بود، حک شد.

انیگمای ماکادمیا اون رو بوسید، خیلی محکم. دست جونگ‌کوک کنار دیوار باقی موند و اون یکی بین تن‌هاشون، تنها بود. پسر به خودش اجازه‌ی لمس کردنش رو نداد.

لب‌هاش به‌قدری خشن حرکت می‌کرد که تهیونگ فکر کرد باید این از جنس تنفر باشه؛ اما هیچ تنفری این‌قدر شیرین و دل‌چسب نبود. بیشتر ملامت برای آزردن قلبش بود و هم‌زمان نوازشی روی روح ترسیده‌اش. نرمه‌ی گوشتیش رو دور لب بالاش حلقه کرد و بعد سراغ پایینش رفت. گاز نرمی گرفت و خونی که از زخم کوچکش باز شد رو لیسید.

جونگکوک خودش رو عقب کشید و تهیونگ رو عقب زد. با این حال حس عجیب تهیونگ خیلی طول نکشید که با به‌سطح‌اومدن گرگش و کلماتی که از جانبش شنید، قلبش تپشی رو رد کرد.

- جفت. جفتمون جلوی چشم‌هاته، انیگما.

نفس‌های نامنظم جونگ‌کوک توی همون فاصله، روی چهره‌ی انیگمای بزرگ‌تر، رها شدن و بعد سیلی‌ای تمام پروانه‌های زنده‌شده توی قلبش رو آتش زد.

- تهیونگ...

جونگ‌کوک به‌نرمی اسمش رو لب زد. با صدایی که بی‌هیچ کینه و نفرتی، با علاقه‌ای خالص پر شده بود.

- من دارم ازدواج می‌کنم، جونگ‌کوک.

ردی که حقیقت از خودش به جا گذاشت، مزه‌ی مزخرفی داشت. تهیونگ آرزو کرد که قلبش هزاران بار بدتر از طوری که مال جونگ‌کوک رو می‌شکست، بشکنه؛ حتی اگر به معنای نفرین‌کردن خودش باشه.

- چطور این‌قدر راحت حقیقت جفت بودنمون رو نادیده می‌گیری؟

توی چهره‌ی انیگمای کوچک‌تر، امیدواری درخشان و کورکننده‌ای وجود داشت که باید تهیونگ رو خالی می‌کرد؛ اما درد جان‌داری رو بهش هدیه کرد.

- چون دو تا انیگما هیچ‌وقت نمی‌تونن و نباید جفت هم باشن؛ مخصوصاً من و تو.

تهیونگ می‌تونست از این فاصله‌ی کم چهره‌ی جونگ‌کوک رو ببینه و جای تعجب داشت که سکته نکرده بود. هر کدوم از اجزای صورت پسر به نحوی احساساتش رو نشون می‌دادن و تلفیقی از درد و غم، تقریباً چهره‌اش رو به آینه‌ای تبدیل کرده بود که به تهیونگ حقیقت رو نشون می‌داد. آینه‌ای از رهاشدگی محض.

تمام قصد و دلایل انیگمای بزرگ‌تر شروع به محوشدن کردن. این قرار بود برای خودشون باشه. قرار بود برای جونگ‌کوک باشه تا زندگی خودش رو بدون لکه‌ی ننگی مثل تهیونگ داشته باشه. با این حال، جونگ‌کوک طوری که انگار دستش سوخته باشه، فاصله گرفت و به دیواری که سمت دیگه‌ی راهرو بود تکیه داد.

انگار انتخاب‌کردن آدم‌ها چیزی بیشتر از عشق می‌طلبه و بعضی‌وقت‌ها... عشق فقط کافی نیست. این چیزیه که بی‌رحمانه‌اش می‌کنه. چطور ممکنه کسی به این روشنایی بسوزه و باز هم توی تاریکی رهات کنه، وقتی که خودش نوریه که راه رو نشون می‌ده؟ تهیونگ فکر می‌کرد و جونگ‌کوک هم بهش نگاه می‌کرد، طوری که انگار بلای بدتری سرش آورده بودن.

سکوت نه‌چندان طولانی با قدم‌های شخصی شکسته شد.

- می‌بینم که خوب خلوت کردید.

نگاه تهیونگ و جونگ‌کوک هم‌زمان بالا اومد و روی سونگ‌هو نشست که با نگاهی سرگرم‌شده خیره بود.


سلام سلام~ امیدوارم حال دلتون خوب باشه^•^

بابت آپ نکردن هفته‌ی قبل عذر می‌خوام، به جاش یه پارت نسبتاً طولانی براتون آوردم.~💕

امیدوارم تونسته باشم جواب بعضی سؤال‌هاتون رو بدم و قضیه‌ی کارهای جونگ‌کوک و فلاکتی که عین بختک افتاد روی سرشون رو، هفته‌ی بعد می‌بینیم چی میشه:«

ممنونم که وقتتون رو صرف تقدیر کردید، امیدوارم نگاهتون پر نور باشه. مشتاق نظراتتون هستم💕

Report Page