Kismet- Pt8(last)
Rien- @MRJEONHUB
پارت هشتم(آخر): مرثیهی جنگجوهای سیامی
لطفاً این پارت رو با این آهنگ بخونید.🤍
صدای مهیبی که ناگهان ضربان قلبش رو برای ثانیهای متوقف کرد، بهقدری پیشبینی نشده بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
همراه با صدایی شبیه به انفجار و برخورد آهن روی زمین، موسیقی قطع و صدای همهمه بالا گرفت. یکیدو نفر، عجلهکنان و ترسیده سریعاً از سالن بیرون زدن و لحظهای طول کشید تا تهیونگ متوجه بشه اونها، والدین جونگکوک بودن.
درحالیکه تهیونگ سر جاش میخکوب شده بود و انگار تمامی اجزای بدنش با رفتنش مخالفت میکردن. بیاینکه ماهیچههاش برای حرکتش ذرهای تقلا کنن، ایستاده بود و سنگینی کتوشلواری که از صبح بر تن داشت، بیشتروبیشتر میشد.
بخشی از وجودش میخواست کسی بیاد و بگه که اشتباه شنیدی؛ اما مکالمهای که هیون با یکی از دستیارهاش در جریان بود، خلافش رو ثابت میکرد.
دستش بهسمت موبایل رفت و بیرحمانه حقیقت رو با کلمات به صورتش کوبید. جونگکوک اومده بود، مثل همیشه؛ اما این بار تقدیر پای اومدنش رو ازش گرفته و نیشخندزنان به ریشش میخندید.
تهیونگ نمیتونست بعداز خوندن اون کلمات، بهآرومی ادامه بده. نه درحالیکه جونگکوک ممکن بود زنده باشه.
با تمام سرعتی که در توانش بود دوید و صداهایی که اون رو بهطرف سرنوشت اجباریش میرسوندن رو نادیده گرفت.
در رو باز کرد و زمانی که قدمهاش به حیاط رسیدن، صدای آمبولانس، جمعیتی که عکس میگرفتند و ضجههای خانم جئون، درست مثل خانهای از امیدهای واهی بود که روی سرش ویران شد.
به دود خیره شد و حس مشمئزکنندهای، بهآرومی از جایی وسط شکمش بالا اومد و با رسوندن خودش به گلوش، حقیقت تلخی رو به ذرهذرهی وجودش چشوند.
نمیتونست درست باشه. قرار نبود اتفاقی بیفته؛ چون چطور زندگی میتونست اینقدر بیرحم باشه؟ جونگکوک داشت میاومد و تهیونگ با امیدواریای احمقانه، باور داشت که قدمهای پسر بهقدری مقدس هستن که تمام بلاهای طبیعی جلوش کم بیارن و راه رو براش باز کنن. فکر میکرد و تهیونگ اشتباه میکرد، چون انگار خدایی دل به جونگکوک بسته بود که میخواست اون رو ازش بگیره. خدایی قدرتمند و آزاد، کسی که قدرت این رو داشت که جونگکوک رو نگه داره و نذاره پا به خرابهای، به اسم زندگی کیم تهیونگ بذاره.
بااینحال، تهیونگ تمام مدت فکروذهنش پیش مردی بود که میدونست قراره بیاد. با هر صدای ماشین، قلبش تندتر میزد، کسی از راهرو رد میشد و با امیدواری سرش رو بلند میکرد، چشمهاش اطراف رو برای قامتی آشنا جستجو میکردن.
صداها دور و نامفهوم بودن، تااینکه تهیونگ متوجه شد پاهاش اون رو بهطرف موتور نابود شده بردن و مأموران پلیس و تکنسینهای اورژانس اون رو به عقب میروندن.
برای چند ثانیه نگاه کرد و انگار که خودش هم از کلماتش میترسید، لب زد: «نه...»
نفسی توی ریههاش جا نمیگرفت و ضربان قلبش بهاندازهای محکم بود که بتونه اون رو به درک واصل کنه.
فقط به اون جسد خیره مونده بود و سعی میکرد مغزش رو مجبور کنه چیزی که داشت میدید رو به کسی که منتظرش بود ربط نده؛ ولی تمام وجودش میدونست که اون جونگکوکه.
جونگکوک بود که نیمی از جمجمهاش سوخته، پا و دست چپش قطع شده و به معنای واقعی، سمت چپ بدنش از بین رفته بود. بااینحال گرگش میدونست که هنوز داره نفس میکشه، نفسهایی که بهزودی به پایان میرسیدن و مرگ حتمیای که تهیونگ رو به گریه وادار کرد.
اشکهای منفورش باریدن و تهیونگ خودش رو، روی جونگکوک انداخت. جونگکوک حتی توان بازکردن چشمهاش رو نداشت؛ اما بهسختی پلک باز کرد و با تنها چشمی که براش باقی مونده بود، نگاهش کرد.
چشمهاش شاد بودن، درحالیکه باید غمگین یا حتی با نفرت نگاهش میکردن؛ ولی این جونگکوک بود که با نفرت آشنایی نداشت، پس با شادی خالص خیره شد و قلب شکستهی تهیونگ رو با مهربونی صادقانهاش، به نابودی محکوم کرد.
برخلاف انتظار جونگکوک، تهیونگ براش اشک میریخت و قطرات گرم و شوری که روی صورت متلاشیشدهاش میریختن، این حقیقت رو براش تلخ میکردن. عروسیش رو خراب کرده بود. کی روز عروسیش گریه میکرد که تهیونگ باید میکرد؟ ولی برخلاف میلش، ازنظرش زیبا بود. برای غم، برای درد... تهیونگ زیبایی کورکنندهای داشت؛ ولی انگار این حسهای نفرتانگیز این صفات رو زندهتر میکردن.
تهیونگ فهمید که جونگکوک میخواست چیزی بگه، بااینکه مرگش رو جلو میانداخت. پس میخواست بگه که آروم باشه و نباید حرف بزنه، درحالیکه قلبش پر میکشید تا صداش رو بشنوه.
- خوشگل شدی...
قلب تهیونگ ضربانی جا انداخت.
جونگکوک آروم لب زد، هرچند که درد زیادی رو به جون خرید و میزان مرگبار جراحتهاش، اشکی رو بهش هدیه و در نهایت تصویر تار جلوی چشمهاش، لحظهای واضح شد که بتونه تهیونگ گریان و ترسیده رو ببینه و بعد... تاریکی چیره شد.
تهیونگ بلافاصله متوجه شد که ضربان خفیف قلبش خداحافظی کرده. جونگکوک دیگه اونجا نبود.
- نه...
چشمهاش، نه چشمش باز بود. چشمش هنوز باز بود. نمرده بود، کی با چشم باز میمرد؟
- جونگکوک!
دست مأمور روی شونهاش نشست؛ ولی نتونست مانع قدرت بدنی تهیونگ بشه که مقاومت میکرد، بااینکه تمام لباس سفیدش توی خون غرق شد.
- جونگکوک... جونگکوک... بیدار شو!
زمزمهکنان تنها قسمتهای سالم بدنش رو لمس میکرد؛ اما کوچکترین واکنشی دریافت نمیکرد. اگر جونگکوک زنده میموند، حتی فلجشده، واکنش نشون میداد. اگر زنده میموند، اگر هیون اون رو نمیکشت!
مادر تهیونگ که بهسختی از بین جمعیت رد شده بود، با شنیدن صدای هقهق بلند تهیونگ روی جسم ناآشنایی، میخکوب شد.
اصلاً نمیدونست تهیونگ میتونست عزاداری کنه. اون کی بود؟ ولی با شنیدن صدای گریهی خواهرش متوجه شد که اون شخص، جونگکوک بوده.
در اون میان، هیون از پنجره نظارهگر اون جمعیت بود و به صورت مغموم تهیونگ نگاه میکرد که چقدر عالی به نظر میرسید.
- جئون... بیداری؟ تو بیداری، مگه نه؟
مردمکش تکون نخورده بود و بهش نگاه میکرد. توی لحظهای که به معشوق متأهلش چشم دوخت، خداحافظی کرد.
- نمیتونی... نمیتونی بمیری...
اگر جونگکوک اونجا میبود و بهجای جملهای مثل «خوشگل شدی.» بهعنوان آخرین کلماتش، میگفت: «با جسم نصفشدهام چطور باید زنده میموندم؟» یا اصلاً باید میگفت که ازش متنفره و از اون دنیا نفرینش میکنه، هرچند که برای این صفات زیادی مهربون و بیکینه بود.
- چرا؟! چرا اومدی؟! چرا باید میاومدی که بمیری؟ چرا جونگکوک؟
زمزمههایی که حتی نمیشد مابین هقهقش تشخیص داد، روانه میشدند و بیجواب باقی میموندن. تا ابد بیجواب میموند از تمام سؤالاتی که صاحبش به خوابی ابدی فرو رفته بود.



























































خب... برای صحبتهای آخر پارت برای اینکه تلگراف خلاصهاش نکنه و از اسپویل جلوگیری کنم، این پایین بیاید~
