King's blood
-Sunken-پادشاه بودن فقط یک عنوان بود ، زمانی که معشوقش در دستهای خودش جانش را به آسمان میداد هیچ کاری از دست او بر نمیآمد .
و تفکر در آن لحظه پادشاه را هر لحظه مضطربتر میکرد ، کمی برایش خنددار بود ، او از پادشاه بودن ، فقط لقبش را به دوش میکشید .
به اطرافش نگاهی انداخت ، به محافظهایی که اطرافش را احاطه کرده بودند ، قصد داشتند مراقبش باشند تا مانند گذشته کار غیر عقلانیای از او سر نزند .
همه چیز از آن جایی شروع شد که پادشاه عاشق شد ، عاشق وزیری از کشوری بیگانه شد .
روزهایش با فکر کردن به آن وزیر میگذشت و شبهایش با دیدن چهرهی سرخ شدهاش !
تنها راهشان ارتباط غیر مستقیمی بود که شوالیهای برایشان فراهم میکرد ، آنها میدانستند که روزی مجبورند از پشت پرده بیرون بیاییند ، اما پادشاه جوان انتظار نداشت آن نمایش لذت بخش تمام شود !
بودن کنار وزیر جوان برایش حکم ابدیت را داشت و پادشاهِ سادهلوح ابدیت را ابدی میدانست !
وزیر سرنوشتش را قبول کرده بود ولی پادشاه نه ! نمیتوانست قبول کند که این خوشی و عاشقی روزی تمام میشود .
او نفسهای وزیر را میخواست ، او لحظههایش را میخواست ، وجود آنها متعلق به یکدیگر بود !
ولی سرنوشت آنها را خیلی زود از هم جدا کرد ، زمانی که پادشاه در اوج لذت خود بود ، زمانی که وزیر را در آغوش داشت و نفسهای گرمش را حس میکرد ماجرا تمام شد .
آن عشقِ شیرین پایانی داشت ، پایانش آن لحظه بود ، پادشاه پایان را قبول نکرد ، و همین مرگ را برای معشوقش به ارمغان آورد .
یادآوری آن خاطرات برای پادشاه حکم مرگ را داشت ، اما کدام مرگ؟ روح پادشاه خیلی وقت بود که خاک شده بود و همراه معشوقش جنگ را آورده بود .
پدر وزیر قول مرگ را به پادشاه جوان داده بود ، پادشاه با کمال میل آن را قبول کرد ، که همانند معشوقش تیری در قلب ناقصش فرو کنند ، زندگیاش دیگر معنایی نداشت .
اما افرادی بودند که در تصورِ بهترین سرنوشت برای پادشاه بودند ، تصور میکردند که میتوانند با نجات جسمش روحش را هم زنده کنند .
اما خیالهای باطل کمی دورند ...
پس از آن ، هر روز لحظهای که تیر شوالیه در قلب وزیر فرو رفت در کابوسهای پادشاه مهمان بود ، آنقدر این کابوس را دید که تشخیص اینکه چه زمانی بیدار است و چه زمانی خواب برایش غیر ممکن شده بود .
روزی خواب پادشاه کمی متفاوت عمل کرد ، این بار وزیر با تیری در قلبش کنار پادشاه آمد .
پادشاه باور نمیکرد که این بار در رویایش خورشیدش زنده است ...
— پادشاه من ... دلتنگت بودم .
قطرهی اشکی سرکش از گوشهی چشم پادشاه شروع به فرار کرد ، چشمهای پادشاه در باور میدانستند که خوابی بیش نیست اما ...
— خورشیدم ، من ... موفق نشدم کنارت باشم ...
وزیر دستش را کمی جلو آورد ، تیر داخل سینهاش به او اجازهی در آغوش گرفتنِ پادشاه را نمیداد .
دستش را آرام بر صورت غمگین پادشاه کشید و اشک روی صورتش را پاک کرد .
— پادشاه من؟ اشکهات اجازهی ریخته شدن ندارن ، چطور اینقدر سرکش شدی؟
پادشاه لبخندی دردناک زد ، نگاهش به تیر سینهی خورشیدش بود و نفسش بخاطر آن بند آمده بود .
— خورشیدم مگه نمیدونی که تیر داخل سینهات نماد سرکشی منه؟
— پادشاه ، قرار بود از من بگذری ...
پادشاه خندید ، اشک دیگری از گوشهی چشمانش ریخت ، آرام از روی گونهاش سر خورد و زخم باز روی گونهاش را سوزاند .
— از تو بگذرم؟ من دنبالت میام ، مطمئن باش ...
صورت وزیر نگران شد .
— عزیزم ... تو لیاقتت زندگیه ..
— و تو هم لیاقتت همین بود !
وزبر لبخند تلخی زد ، زندگیاش دیگر معنایی نداشت و پادشاه بدون او جان میباخت ، انگار روحش کنار او مانده باشد و پادشاه در حسرت روحِ زندهاش دنیا را بگردد .
— پادشاه من ، میخوای کنارم باشی؟
پادشاه با لبخندش تایید کرد ، اشکهایش جدیدا سرکشتر شده بودند ، یک پادشاه اجازهی اشک ریختن نداشت اما او ... درست در جلوی هزاران نفر ، زمانی که یک تیر به زندگی معشوقش پایان داد به مدت هفت روز اشک ریخت .
آنقدر اشکهایش سرکش شده بودند که کم مانده بود از شدتشان جانش را از دست بدهد !
برای همین طبیب چشمهایش را بست تا توانایی گریستن نداشته باشد ، پادشاه محکوم به زندگی بود ، ولی این برای محدود کردن پادشاه سرکش کافی نبود .
روزی که چشم بندش قرمز شد دو طبیب دربار جان باختند ، زیرا نتوانستند بفهمند پادشاه به چه دلیل خون گریه میکند .
ولی خود پادشاه میدانست ، چشم هایش منفجر شده بودند !
وزیر دستی به قطرهی خون روی چشم پادشاه کشید ، غمگین بود ، اینکه پادشاه به همچین سرنوشتی دچار شده تقصیر او بود .
شاید اگر هیچگاه فکر فرار را در سر پادشاه نمیانداخت هم اکنون هر دو مخفیانه زنده بودند .
اما دیگر برای نفس کشیدن هم دیر شده بود ...
ناگهان پاهای پادشاه قدرتشان را از دست دادند ، ایستادن برای پادشاه به سخت ترین کار ممکن تبدیل شد !
— اوه پادشاه من ، چه بلایی سر خودت آوردی؟
پادشاه با سختی بلند شد ، دست سرد وزیر را گرفت ، قطرهای از ترکیب خون و اشک بر دستانشان چکید .
— خورشیدم ... من لایق زندگی نیستم ، ولی برای اینکه کنارت باشم حق مرگ هم ندارم !
وزیر پادشاه را در آغوش گرفت ، تیر داخل سینهاش بیشتر فرو رفت ، قطرهای خون از کنار چشم پادشاه چکید .
— پادشاه من ، هیچ چیزی لذت بخشتر این نبود که برای تو بمیرم ...
پادشاه دستش را روی موهای مشکی وزیر کشید ، موهایش کوتاه بود ، برعکس عادتش ...
— اما خورشیدم ، من عاشق زندگیتم !
شاهزاده دستش را روی گونهی پادشاه گذاشت ، موهای بلند پادشاه سفید شده بود ، روزهایی را به یاد میآورد که موهای پادشاه از زغال سیاهتر بود ...
— یعنی حالا که مردم دوستم نداری؟
پادشاه ترسید ، میدانست تنها یک خواب است ، ولی فکر میکرد شاید وزیرش ، خورشیدش ، تصمیم گرفته با او ارتباط بر قرار کند .
— اشتباه نکن ، قلبم همیشه عاشق توئه ، مهم نیست چطور ..
پادشاه این رو گفت و با دستش وزیر را جلو کشید ، تیر داخل سینهی وزیر قلب خودش را خراشید .
وزیر به پادشاه اجازه داد لمسهای خیالی بکند ، اجازه داد در خواب و رویا ببوستش ، اجازه داد او را حس کند .
ولی صبح روز بعد همیشه میرسد ، گاهی افراد بیشتر از اینکه از مرگ بترسند از اینکه صبح فردا هنوز بیدار بشوند میترسند ، ترس پادشاه هم از همین بود .
وقتی صبح سر رسید چشم بند پادشاه خیس خون بود ، طبیب بالای سرش ایستاده بود و نگران دنبال راهی میگشت تا خونریزی پادشاه را متوقف کند .
ولی پادشاه دیگر مرده بود ، با شمشیری که خودش در خواب درون چشمهایش فرو کرده بود .
انگار میخواست آخرین چیزی که میبیند چهرهی معشوقش در خواب باشد !
در افسانه ها نوشتند که روزی پادشاه آنقدر برای خورشید از دست رفتهاش خون گریست که توانش را از دست داد و از آن پس با همان چشمان خونی دنیا را ترک کرد .
" خونِ خیس چشمانم به یک تارِ مویِ آن خورشید میارزد "