Killer
𝘋𝘪𝘷𝘪𝘯𝘪𝘵𝘺;
چشماشو ریز کرد و با دقت به کسی که باید میکشتش نگاه کرد . کارش سخت شده بود نمیتونست با وجود دختری که پیششه کارش رو انجام بده ، نگاهی به دوروبرش کرد و دوباره یه اون دوتا که وارد هتل شدن نگاه کرد به ناچار دنبالشون رفت .
چاره ای نداشت باید امشب رو داخل یکی از اتاق های هتل میموند و آخر شب نقشش رو عملی میکرد.
با فاصله پشت اون ها ایستاد، با دیدن شماره اتاقشون فکری به ذهنش رسید .
نیشخندی زد و با دادن مدارکش و گرفتن کلید اتاق بغلی اونها با قدم های آهسته یه سمت آسانسوری که اونا چند دقیقه پیش رفته بودن رفت . سوار آسانسور شد و دکمه طبقه مورد نظرش رو زد ، وقتی یه طبقه مورد نظرش رسید با نزدیک تر شدن به اتاقش ، صدای بلند خندیدن به گوشش رسید .
پوزخندی زد و به در اتاق اون دو تا نگاه کرد .
نمیدونن امشب آخرین خنده هاشونه
در اتاقش رو باز کرد و وارد اتاقش شد ، میخواست در اتاق رو ببنده که یکی مانع بستن در شد . تا به خودش بیاد کسی پشتش قرار گرفتو محکم به دیوار کوبیدش.
چشماش از حرکت ناگهانی اون فرد گرد صد تا حالا هیچکس نتونسته بود گیرش بندازه با خودش فکر کرد اگه پلیس باشه چیکار باید بکنه اصلا نمیتونست خوب فکر کنه، با نزدیک شدن سر اون فرد به سمت صورتش تکون شدیدی خورد .
جیمین : هی... چه غلطی داری میکنی ولم کن .
یونگی محکم تر جیمین رو نگه داشت .
یونگی : خودت داری چیکار میکنی برای چی اون دوتا رو تعقیب میکردی ؟
جیمین : من نمیدونم راجب چی داری حرف میزنی ، من فقط مسافرم اومدم اینجا .
یونگی پوزخندی زد .
یونگی: چجور مسافری هستی که چمدون نداری ؟
جیمین : خب ولم کن تا بهت بگم
یونگی مکثی کرد و دستای جیمین رو نگه داشت و از دیوار فاصله داد و به طرف تخت رفت و روی تخت پرتش کرد ، جلوش ایستاد ، و انگشت اشارش رو به صورت تهدید روی صورتش تکون داد .
یونگی : جرعت داری یه تکون بخور ...
جیمین روی تخت نشست واقعا گیج شده بود و نمیدونست چیکار کنه .
یونگی : خب نگفتی برای چی دنبالشون بودی ؟
جیمین : اون پسری که همراه دختره بود دوست پسرمه میخواستم مدرک جمع کنم تا بتونم با اون مدرک ها ازش پول بگیرم ، چون خانوادش با خانواده اون دختره دشمن هستن
جیمین خودشم از دروغی که گفته بود تعجب کرده بود ولی براس اهمیت نداشت نمیتونست که بگه میخوام بکشمش چون در ازای کشتن اون کلی پول به جیب میزنم .
یونگی که دید اون پسر هم مثل خودش خیانت دیده خودش رو بغل جیمین روی تخت انداخت و سرشو بین دستاش گرفت ، با صدای گرفته ای گفت .
یونگی : تو هم خیانت دیدی ، برادر من هم دیده ، ولی من میخوام هر دوتای اونا رو بکشم .
جیمین با چشمای درشت شده به قیافه جدی یونگی نگاه کرد .
جیمین : ت..تو دیوونه شدی دستگیر میشی که به همین راحتیا نمیتونی دوتا رو بکشی .
یونگی: هی بچه هیچوقت به رئیس باند بزرگ بلک نگو تو نمیتونی .
یونگی نمیدونست چرا داره این چیزایی که ممکنه جونش رو از دست بده به این پسر بغل دستش میگه اما حس اطمینان به اون داشت .
جیمین با ترس نفسای عمیقی میکشید . اگه واقعا پسری که کنارش نشسته بود آگوست دی باشه بفهمه بهش دروغ گفته دیگه زندگیش همینجا به پایان میرسه سعی کرد آرامش خودشو حفظ کنه .
جیمین : اونوقت شما برای چی اومدین اینجا ؟
یونگی به شونه ی جیمین ضربه ای زد .
یونگی: هی پسر رسمی باهام صحبت نکن
دلیل اینکه اینجام دختری که با دوست پسرته ، دوست دختره برادرمه که باعث شد برادرم بره تو کما و این دختره با اینکه داداشم هنوز زنده داره بهش خیانت میکنه و دیگه زنده بودنش برام مهم نیست فقط میخوام انتقام داداشم رو بگیرم که به خاطر اون گوشه ی بیمارستان افتاده.
جیمین سری تکون داد، با نقشه ای که تو ذهنش اومد نیشخندی زد .
جیمین : چطوره باهمدیگه اون دوتا خیانتکار رو بکشیم .
یونگی نگاهی به پسر کوچولو کرد بهش نمیومد اینقدر خشن باشه ولی کم کم داشت ازش خوشش میومد و این برای خودشم خیلی عجیب بود، چون از کم تر کسی خوشش میومد .
جیمین : خب یه نقشه ای دارم ، من میرم تو اتاقی که برای پیش خدمت هاس و لباس هاشونو میپوشم و یک شیشه مشروب باید پیدا کنیم و قرص خواب بریزیم داخلش و ببرم بهشون بدم و بگم که امشب هتل به همه ی اتاق ها مشروب رایگان میده و وقتی میخورن و خوابشون میبره ما هم بریم داخل و کارمونو انجام بدیم چطوره ؟
یونگی ابرویی بالا میندازه .
یونگی: قاتل خوبی میشیا بچه .
جیمین : اسمم جیمینه
یونگی سری تکون میده و بلند میشه .
یونگی : خب بریم برای اجرای نقشه .(اینو یادش رفته بود که بپرسه دوست پسرت که تو رو میشناسه و همین بعدا دلیل شک کردن یونگی به جیمین میشه).
نقشه رو اجرا کردن و به خوبی پیش رفت و وقتی وارد اتاق اون دوتا شدن که بیهوش بغل هم با وضع بدی افتاده بودن .
یونگی جیمین رو بیرون کرد به نظرش اون پسر روحیه ی خیلی حساسی داشت و نباید این صحنه ها رو میدید، کارش رو با اون دوتا تموم کرد و دست جیمین رو گرفت و به بیرون از هتل رفتند .
در ماشینی که منتظرش بود رو باز کرد جیمین رو هل داد داخل و خودش بغل نشست و رو به راننده گفت به سمت خونه بره .
جیمین : خب دیگه مزاحمتون نمیشم من همین اطراف پیاده کنین .
یونگی : نه قرار نیست جایی بری ، قراره بیای و با من زندگی کنی .
جیمین با حالت گیج نگاش کرد ، باورش نمیشد به همین راحتی آگوست دی بزرگ بهش اعتماد کرده و میخواد با اون زندگی کنه ....