Kill me , kiss me

Kill me , kiss me


پاهای بلند، شونه‌های پهن و بی نقص ترین لبایی که برای نیشخند زدن ساخته شده بودن—وقتی وارد اتاق میشد هیچکس نمیتونست نگاهش رو از اون بگیره. حضورش طوری نبود که صرفا فقط توجه بخواد، اون توجه‌هارو تسخیر خودش میکرد. حتی از فاصله دور هم وقتی «چوی یونجون» وارد اتاق میشد همه نگاه‌ها روی اون میچرخید و این کاملا عادی بود.

بومگیو بی صدا دوربین اسلحه‌ش رو تنظیم کرد و روی اون لبای صورتی احمقانه زوم کرد؛ لبایی که گوشه‌هاش بالا رفته بود—لبخندی اونقدر جذاب که میتونست یه مرد ضعیف رو جذب خودش کنه. خوشبختانه بومگیو ازون چوی‌های ضعیف نبود.

وزن تفنگ تک‌‌تیراندازش رو جابه‌جا کرد بدون اینکه نشونه‌ی اسلحه حتی یه لحظه از روی هدف کنار بره.

انگشتش با ماشه بازی میکرد، انگار داشت با لمسش وسوسه‌ش میکرد…صدای خش‌خش بی‌سیم توی گوشش سکوت رو شکست.

«میدونی…»

بومگیو از اون همه جسارت هدفش با تعجب پلک زد.

به صدای مرد جواب نداد—بالاخره آدمایی مثل چوی یونجون اگه فرصتی گیرشون میومد خودشون سکوت رو پر میکردن.

«بدم نمیاد به دست تو کشته شم، چوی بومگیو»

فاصله‌ی کیلومتری بینشون و حتی صداهای نامفهموم و خش‌دار بی‌سیم اهمیتی نداشت، میتونست لبخندی رو که گوشه‌ی لبای یونجون مینشست و به یه خنده‌‌ی محو ختم میشد ببینه.

«ولی یادت باشه عزیزم، اگه قراره اسلحت رو سمت من بگیری…حتما مطمعن شو که ماشه رو میکشی»

بومگیو خشکش زد؛ یونجون انگشت اشاره‌ش رو به سمتش گرفت، چشمک زد و وانمود کرد که شلیک میکنه.

بومگیو اسلحه‌ش رو پایین آورد و با شنیدن صدای بوق که شروع شمارش معکوس بود، نگاهش بلافاصله به سمت چپ چرخید.

«سه…»

یونجون ادامه داد.

«دو…»

بومگیو سرش رو کاملا به سمت چپ چرخوند

«یک»


بومگیو آدمارو خوب میشناخت و میدونست چطور کار میکنن، با اینکه خیلی زود وارد هیجان و تنش میشد و روحیه آدمای دور و برش رو بالا میبرد_روحیه‌شون رو بالا نمیبرد، اعصابشون رو داغون میکرد. کانگ تهیون همیشه این رو اصلاح میکرد_ 

بومگیو میدونست مردم چرا و چطوری کار میکنن. به هر حال این تخصصش بود.

آدمارو مثل روزنامه میخوند. داستان زندگی‌شون با تیتر سیاه و سفید جلوی چشمش بود، تا وقتی رازشون رو پیدا میکرد و مطمعن میشد همه جا خونده میشن.

آدما مثل چراغ راهنمایی حرکت میکردن، تنها کاری که بومگیو باید انجام میداد این بود که دکمه‌هاشون رو فشار بده، صبر کنه تا چراغ سبز بشه و اون وقت اونا حاضر بودن دهنشونو باز کنن و حرف بزنن تا بتونن خودشون رو به اون طرف برسونن.

بومگیو میدونست آدما چطور کار میکنن و همیشه مطمعن میشد که این شناخت به نفع خودش تموم بشه…بجز وقتی که پای چوی یونجون وسط میومد.

اولین باری که بومگیو اون مرد رو دیده بود، وسط یه ماموریت بود. از اون روز سال‌ها گذشته بود، اونقدر که بیشتر جزئیات توی ذهنش محو شده بود. بجز حالتی که لبای یونجون روی لب‌هاش قرار گرفته بودن.



اسم هدف اصلی Dolos Apate بود اسم مستعاری که از شیطان یونانی یا همون خدای نیرنگ و فریبکاری گرفته شده بود. مردایی که جایگاه پایینی داشتن، سعی میکردن یه جوری این کمبود رو جبران کنن. دولوس اما سعی میکرد بدترین کارهارو انجام بده. 

فهرست جرم‌هاش قابل شمردن نبودن—مواد مخدر، قاچاق انسان، قاچاق اسلحه، جعل و هرکاری که از دستش برمیومد انجام داده بود.

با وجود معروف بودنش توی دنیای زیرزمین، آدم بی دقت و احمقی بود، مخصوصا وقتی پای مرد جذابی مثل بومگیو وسط میومد.

بومگیو بلد بود از داشته‌هاش به نفع خودش استفاده کنه؛ تعداد نوشیدنی‌های مجانی‌ای که توی بار گیرش اومده بود خودش مدرک خوبی برای اثبات این قضیه بود.

بومگیو با یه نگاه به دولوس لبخند خجالتی و معصومی زد.

لبخندی که به اندازه‌ی کافی معصوم به نظر میرسید، اونقدر که هرکسی رو وسوسه میکرد.

دولوس هیچ شانسی برای مقاومت کردن نداشت.

اولین نوشیدنی؛ بومگیو سر صحبت رو با یه گفتگوی ساده و بی دردسر باز کرد.

هر از گاهی برای تاکید حرفاش یه لبخند خجالتی تحویل مرد میداد.

سومین نوشیدنی؛ دولوس روی صندلی بلند کنار بومگیو جا خوش کرده بود و کاملا احساس راحتی میکرد.

این مرد حتی از نزدیک حال بهم زن تر به نظر میرسید؛ اما بومگیو مصمم بود که نقشش رو بی نقص اجرا کنه، پس لبخند زد و اصرار کرد که به نوشیدن ادامه بدن.

نوشیدنی پنجم؛ دولوس کاملا تسلیم زیبایی و جذابیت بومگیو شده بود. برای حرف زدن به سمتش خم شد؛ دعوتی رو که بومگیو منتظرش بود توی گوشش زمزمه کرد.

بومگیو دولوس رو سریع به نوشیدنی هفتم و هشتم رسوند و بعد مستقیم رفت سراغ دهمی، فقط ده دقیقه طول کشید تا به خونه‌ی مرد برسن.

بومگیو دستش رو حساب شده روی ران پای مرد گذاشت، همزمان یه لبخند معنادار کافی بود تا یه گشت سریع تو خونه‌ی پر زرق و برق مرد داشته باشه؛ همونطور که سمت اتاق خواب میرفتن بومگیو حواسش بود که نقشه‌ی خونه رو توی ذهنش ثبت کنه.

بعد از اون، چندتا نوشیدنی دیگه هم در کار بود که بومگیو مطمعن شد یکم از چاشنی «جادوی اضافه» هم قاطیش کنه_تهیون یکی از قوی ترین مواد خواب آوری که بشر میشناخت رو ساخته بود_ انتظار داشت اون مرد رقت انگیز برای پنج ساعت آینده کاملا بیهوش باشه.

تنها کاری که لازم بود انجام بده این بود که یه بار دیگه اون لبخند خجالتی رو تحویلش بده و چند دقیقه برای رسیدن به سر و وضع خودش توی دستشویی وقت بخواد.

میتونست قسم بخوره اگه بهش فرصت کافی داده میشد میتونست بازیگر بشه.

وقتی بومگیو از دستشویی بیرون اومد هیچ واکنشی نشون نداد؛ دولوس از هوش رفته بود و روی زمین پخش شده بود.

«اینم از این»

پوزخند زد

«ادعای بهترین بودن میکرد»

بومگیو زیرلب گفت و در اتاق خواب رو یکم باز کرد؛ راهرو رو از نظر گذروند و بی سر و صدا گوش تیز کرد تا شاید صدایی بشنوه.

وقتی مطمعن شد همه چیز توی اون خونه بیش از حد شلوغ و پر زرق و برق ساکته، از اتاق خواب بیرون اومد.

ماموریتش توی اتاق کار بود، نه اتاق خواب.

با اینکه بومگیو آدمی نبود که وقتی فرصتش رو داشت خودش رو از لذت محروم کنه، فقط یه نگاه دیگه به دولوس کافی بود تا چشماشو توی حدقه بچرخونه و از فکر کردن به اون ماجرا بلرزه. دوباره حواسش رو روی ماموریت جمع کرد.

دفتری که نیاز داشت توی اتاق مطالعه‌ی دولوس بود. در حال حاضر امپراتوری اون مرد آماده‌ی فروپاشی بود، اما برای اینکار به مدارک محکمی نیاز داشتن و اون دفتر همه‌ی اطلاعاتی رو که برای اثبات جرم و انداختنش به گردن اون مرد نیاز داشتن داخل خودش داشت.

ماموریت بومگیو هم پیدا کردنش بود.

کار آسونی بود، بیش از حد آسون.

پشت مبلمانی که به سبک سنتی چیده شده بودن، نقاشی های “nouveau” قرار داشتن.

_ترکیبی که واقعا تاسف بار بود و اگه نظر بومگیو رو میپرسیدن…دولوس با اون همه ثروت حتی یه طراح داخلی درست و حسابی استخدام نکرده بود؟_

وسط اتاق، میز بزرگ چوبی منتظر بومگیو بود. بومگیو آه کشید، از اینکه کار تا این حد ساده داشت پیش میرفت حس بدی داشت. واقعا بیش از حد آسون بود.

«مثل آب خوردن.»

بومگیو زیر لب گفت و کشوی بالایی رو بیرون کشید. همونظور که انتظار داشت، اونجا بود. دفتری که تموم کارای دولوس داخلش ثبت شده بود.

تنها چیزی که ذهن بومگیو رو درگیر کرده بود این بود که چطور ممکن بود مرد بی احتیاطی مثل دولوس تونسته باشه توی دنیای زیر زمین تا این حد موفق بشه.

شایدم فقط بومگیو زیادی مهارت داشت.

همونطور که دفتر رو باز میکرد و صفحه‌هارو ورق میزد با رضایت سر تکون داد.

«باورم نمیشه…»

گفت و گوشیش رو بیرون آورد.

چندتا عکس گرفت و مطمعن شد اونارو مستقیم برای تهیون بفرسته_محض احتیاط یه سلفی هم گرفت، یکی از بهترین سلفیایی بود تا اون روز گرفته بود.

همون لحظه یه صدایی شنید.

بومگیو خشکش زد. بی اختیار دفتر رو داخل جیب کتش سر داد و بعد حواسش رو به مردی که دم در وایستاده بود داد.

«باید اعتراف کنم…»

گوشه‌ی لبش به لبخند موذیانه‌ای کج شد و سرش رو تکون داد

«اصلا فکر نمیکردم یه روزی چوی بومگیو رو از نزدیک ببینم، میدونی؟ البته، باورم نمیشه تا اونجا پیش رفتی که دولوس رو وسوسه کنی و پاتو داخل خونش بذاری»

نگاهش تغییر کرد و درحالی که بومگیو رو از بالا تا پایین نگاه میکرد چشماش ریز شدن.

اون لبای لعنتی اینبار به لبخند سرگرم شده ای تبدیل شدن.

«ولی نمیتونم بابت اینکه گول خورد سرزنشش کنم»

چشمای بومگیو از روی چهره‌ی جذاب اون غریبه گذشت؛ سریع متوجه رد واضح غلاف‌های اسلحه روی بدن مرد شد. با اینکه این تجهیزات برای چشمای غیرحرفه‌ای خیلی خوب پنهان شده بودن، بومگیو گول نمیخورد.

حداقل دو اسلحه به کمرش بسته شده بود، احتمالا یک چاقو هم برای درگیری فیزیکی داشت و البته، اون انگشترهایی که دور انگشت‌هاش نشسته بودن، به‌اندازه‌ی پنجه‌ بوکس مرگبار به نظر می‌رسیدن. این مرد تازه‌کار نبود.

اعتماد به ‌نفسی که موقع گفتن اسم بومگیو توی صداش بود، به‌ اندازه‌ی کافی از تجربش خبر می‌داد.

«همین الان چیزی که متعلق به منه رو گذاشتی توی جیبت. دوست دارم پسش بگیرم»

اگه نظر بومگیو رو میپرسیدید، لبخندش بیش از حد جذاب بود.

بومگیو جوابی نداد، فقط چشماش رو ریز کرد و با نگاهی تیز بهش خیره شد.

«لطفا» 

مرد اضافه کرد؛ کنایه و طعنه توی تک تک حروف این کلمه موج میزد. انگار از قبل انتظار همچین واکنشی رو از بومگیو داشت.

بیشتر ‌کسایی که بومگیو رو میشناختن هیچ‌ وقت به خودشون اجازه نمیدادن که تا این باهاش شوخی کنن. البته، اون دسته‌ای هم که سعی می‌کردن جلوی بومگیو همچین رفتاری داشته باشن، به‌ سختی جون سالم به در میبردن.

«نه»

بومگیو بالاخره جواب داد.

«گفتم لطفا»

لبخند مرد همچنان سر جاش بود.

بومگیو هم لبخندش رو تقلید کرد. خنده‌ی کوتاهی کرد و بعد بلافاصله اسلحه‌ش رو بیرون کشید.

«و منم گفتم نه»

تو یه حرکت سریع، اسلحه رو به سمت مرد نشونه گرفت.

«هومم..بامزست. منم یکی ازینا دارم»

مرد گفت و یکی از اسلحه‌هاش رو بیرون کشید.

بومگیو درست حدس زده بود؛ مرد واقعا دوتا اسلحه داشت. با اینکه اسلحش رو بیرون آورده بود، اون رو سمت بومگیو نشونه نگرفت. درعوض ابروهاش رو بالا انداخت.

«بدم نمیاد باهات درگیر بشم و تیراندازی کنم، ولی خودتم میدونی اون ماده خواب‌آوری که کانگ تهیون بهت داد تا توی نوشیدنی دولوس بریزی با صدای شلیک گلوله دیگه دووم نمیاره»

این مرد بیش از حد از همه چیز خبر داشت، اسم بومگیو رو میدونست، حتی اسم تهیون رو هم میدونست. بومگیو با نگاه تندی بهش خیره شد، اما هرچی بیشتر نگاهش می‌کرد،‌ سوالای بیشتری توی ذهنش شکل می‌گرفت.

«از پسش برمیام»

بومگیو زمزمه‌وار با عصبانیت گفت. داشت کلافه میشد.

«اوه، توی این شکی ندارم»

مرد سر تکون داد

«ولی چرا باید همچین ریسکی کنی؟»

«چون قرار نیست بذارم یه عوضی که حتی نمیشناسمش سر و کلش پیدا شه و چیزی رو که خودم به دست آوردم ازم بگیره»

بومگیو این رو گفت و یه قدم عقب رفت. ذهنش سعی کرد نقشه‌ی خونه رو به یاد بیاره؛ راه‌های خروجی‌ای وجود داشتن که می‌تونست ازشون استفاده کنه، اما هیچ مسیری رو یادش نمیومد. لبای احمقانه‌ی اون لعنتی بیش از حد حواسش رو پرت می‌کردن.

بومگیو سریع شروع به فرار کرد و بی سر و صدا به سمت درهای دوتایی رفت.

مرد سایه‌ به سایه دنبالش حرکت کرد؛ اونقدر بی‌صدا حرکت میکرد که بومگیو با خودش فکر کرد نکنه این مرد هم توی همون آکادمی آموزش دیده. در عرض چند ثانیه مرد درست پشت سرش رسید.

«داشتی خیلی خوب پیش می‌رفتی.» 

صداش رو بلند کرد. 

«نمی‌خواستم مزاحمت بشم. میدونم آکادمی بهتون یاد داده که کار رو تا آخر ادامه بدین. ولی بین خودمون بمونه، من اگه جای تو بودم، دولوس رو بی‌خیال می‌شدم…»

«ما هیچ کاری نکردیم.» 

بومگیو تند جواب داد و از خودش در برابر چیزی که مرد مقابل فکر می‌کرد دفاع کرد.

البته این موضوع اهمیتی نداشت. اون مرد احمق هم اهمیتی نداشت. مخصوصا وقتی که بومگیو حتی اسمش رو هم نمی‌دونست.

بومگیو به خودش زحمت نمیداد که مرد رو سرگرم کنه؛ حداقل نه الان.

حرکتاشون بالاخره توجه محافظای دولوس رو جلب کرد. مرد با اشاره به در یه توافق بی کلام برقرار کرد تا وقتی محافظا هجوم میارن، وسط تیراندازی به بومگیو شلیک نکنه.

بومگیو مکث نکرد—دو شلیک اول، اون دو نفر رو که وارد اتاق شده بودن از پا درآورد. شلیک بعدی زانوی یکی از مردها رو هدف گرفت و از جا درش آورد، قبل از اینکه فرصت کنه گلوله‌ی دیگه‌ای شلیک کنه، مرد ناشناس سریع دست به کار شد و بقیه‌ی محافظ‌ها رو هم از پا درآورد.

چشماشون یه لحظه به هم گره خورد و بومگیو تقریبا فرصت پیدا کرد ازش تشکر کنه…

اما موج بعدی محافظ‌های دولوس با عجله وارد شدن.

وقت رفتن بود.

در حالی که مرد مرموز مشغول سر و کله زدن با محافظا بود، بومگیو نگاه سریع‌ای به حرکات مرد انداخت و با خودش فکر کرد که باید از تهیون درباره‌ی مامورای قدیمی‌ای که توی آکادمی آموزش دیده بودن بپرسه؛ با عجله از اتاق مطالعه بیرون زد.

به سمت بالکن دویید و همون‌طور که فاصله‌ی طبقه‌ی سوم تا زمین رو محاسبه می‌کرد، چشماش رو این طرف و اون طرف چرخوند و دنبال چیزی گشت که بتونه به‌ عنوان راه فرار ازش استفاده کنه.

با اینکه بومگیو اغلب نقش یه آدم بی‌خبر و ساده رو بازی می‌کرد، بلد بود چطور خودش رو از موقعیتای مختلف بیرون بکشه. گزینه‌های زیادی برای فرار از بالکن وجود نداشت… بجز بند رخت.

آهی کشید.

«چقدر کلیشه‌ای-»

«صبر کن!»

بومگیو با حس دستی که دور کمرش حلقه شد از جا پرید.

قدرت مرد مرموز اونقدر زیاد بود که بومگیو رو از لبه‌ی بالکن به بیرون هل داد و باعث شد هر دوشون از بالکن پرت بشن.

بومگیو منتظر بود با زمین برخورد کنه. خودش رو برای ضربه آماده کرد.

اما هیچ‌وقت به زمین نخورد.

مهمون ناخوانده‌ی بومگیو کتش رو روی بند رخت انداخته بود و برای هردوشون یه جور زیپ‌لاین درست کرده بود.

“می‌تونست بدتر از این تموم بشه” بومگیو با خودش فکر کرد و دستاش رو دور مرد حلقه کرد.

این بدترین موقعیتی نبود که بومگیو تا حالا توش گیر کرده بود. به محض رسیدن به زمین شروع کردن به دوییدن.

بدون هیچ مکثی.

مرد جلوتر حرکت میکرد و با اشاره به بومگیو نشون میداد که دنبالش بیاد.

همونجا بود که تردید سراغ بومگیو اومد، اما وقتی فریادهای پشت سرش رو شنید، تصمیم گرفت ریسک همراهی با این مرد مرموز رو بپذیره.

اگر سعی می‌کرد کاری بکنه، بومگیو بهش شلیک می‌کرد.

«از این طرف.» 

مردی که جلوتر از بومگیو حرکت می‌کرد زمزمه‌وار گفت و وارد یه کوچه‌ شد.

بومگیو رو از مسیری پر پیچ و خم عبور داد و بعد سرش رو به سمتی خم کرد.

«اینجا، همینجا»

بومگیو رو به سمت فرورفتگی دیوار کشید و اون رو به دیوار چسبوند، طوری که راه فرارش رو بست و رسما اون رو در برابر هر خطری محافظت میکرد.

با اینکه بومگیو تا همین چند دقیقه پیش حاضر نبود بذاره دولوس حتی بهش نزدیک بشه، اجازه داده بود این مرد دستاش رو دورش حلقه کنه، فاصله‌ی بین‌شون کاملا از بین رفته بود.

بومگیو متعجب شده بود.

می‌تونست ضربان قلب مرد رو بشنوه، اما ضربانش کاملا آروم بود؛ ضربان قلب خودش هم وسط تموم این اتفاقات و اون همه عجله بالا رفته بود، اما ضربان قلب این مرد ثابت مونده بود.

این مرد لعنتی دیگه کی بود؟

«می‌دونی…» 

مرد پوزخند زد.

بخاطر نزدیکی بیش از حدشون بومگیو میتونست لرزش صداش رو حس کنه.

«اگه می‌دونستم چندتا گلوله و یه تجربه‌ی نزدیک به مرگ باعث می‌شه بیوفتی توی بغلم، به‌جای اون همه نوشیدنی، همون گلوله هارو برات میفرستادم»

«یادت نرفته که مسلحم، نه؟»

بومگیو با تندی جواب داد.

خوشحال بود که تاریکی مانع این میشد که مرد صورتش رو ببینه. بومگیو حرصش رو کنترل کرد و سعی کرد به صداها گوش بده.

«این یه جورایی جذابش می‌کنه—»

بومگیو مشتش رو به پهلوی مرد کوبید.

وقتی صدای قدم زدن داخل کوچه پیچید هر دو ساکت شدن.

بومگیو بدنش رو منقبض کرد؛ حس کرد دستای مرد دورش محکم‌تر شدن نمی‌دونست این کارش برای این بود که مانع حرکت کردن بومگیو بشه یا خودش رو تا جای ممکن بی‌حرکت نگه داره.

بومگیو قسم می‌خورد که هر دوشون حتی نفس کشیدن رو هم متوقف کرده بودن.

انگار هیچ ‌کدومشون تا وقتی صدای دور شدن قدمارو نشنیده بودن حتی نفسشون رو هم بیرون ندادن. حتی بعد از اینکه همه جا سکوت شد، چند لحظه همون‌طور بی‌حرکت موندن. شاید سه یا چهار دقیقه‌ی کامل بود که فقط همونجا وایستاده بودن، بیش از حد نزدیک به هم.

«خوبه، خطر رفع شد»

برای لحظه‌ای پوزخند زد؛ بومگیو سعی کرد نگاهش رو بدزده، در حالی که محو این شده بود که چطور لبای اون مرد به راحتی به لبخند تبدیل میشن.

«خوبه، پس من دیگه باید برم…» 

بومگیو تصمیم گرفت.

اما دستای مرد شل نشدن.

«…یا شاید هم بتونی بمونی؟»

وسوسه‌ انگیز بود؛ به شدت وسوسه‌ انگیز. اون لبای لعنتی بیش از حد جذاب بودن. بومگیو تقریبا داشت تسلیم می‌شد و می‌خواست طعمشون رو بچشه، اما به‌ جاش اسلحه‌ش رو بیرون کشید و لوله‌ی اسلحه رو جلوی مرد گرفت.

«هنوز مسلحم، یادت که نرفته؟»

«نه. یادم نرفته.» 

مرد با پوزخند جواب داد.

با یه حرکت سریع دستش رو دور لوله‌ی اسلحه‌ی بومگیو حلقه کرد؛ اسلحه رو چرخوند و از دست بومگیو بیرون کشید.

صدای برخورد گلوله‌ها با زمین، سکوت سنگین بینشون رو شکست.

مرد نیشخند زد

«دیگه مسلح نیستی.»

لعنت به اون لب‌های صورتی لعنتی.

بومگیو به‌ ندرت غریبه‌ها رو می‌بوسید، اما امشب متاسفانه تصمیم گرفت یه استثنا قائل بشه.

و وقتی به اتاق هتلش برگشت، بومگیو از اون بوسه‌ها پشیمون شد.

بومگیو همونطور که جیب کتش رو برای پیدا کردن دفتر میگشت زیر لب غرید

«حروم‌زاده‌ی عوضی»

هیچ خبری نبود.

دفتر غیبش زده بود.

تمام چیزی که برای به دست آوردنش این‌ همه زحمت کشیده بود، از دست رفته بود؛ بجز یه یادداشت دست‌نویس که روی یه تیکه کاغذ صورتی خط‌خطی شده بود

«تا دیدار بعدی، عزیزم-یونجون.»



«من رسما از چوی یونجون متنفرم.»

بومگیو همین که وارد دفتر تهیون تو مقر اصلی آژانسشون شد این رو اعلام کرد.

تفنگ تک‌ تیرانداز خرابش رو بی‌ملاحظه روی میز تهیون پرت کرد و بعد جلیقه‌ی ضدگلوله‌ش رو هم کنار اون گذاشت،هر دوتاشون پر از آثار انفجار بودن.

تهیون در حالی که با احتیاط وسایل خراب رو روی زمین می‌ذاشت با لحن کنایه دار گفت

«دوست‌ پسرت اذیتت کرده؟»

بعد چشماش رو چرخوند.

«پس چی شد اون حرفا که اوه، از پسش برمیام. خیلی راحت می‌تونم شکستش بدم؟ من فکر می‌کردم—»

بومگیو با دلخوری لباش رو جمع کرد و خودش رو روی یکی از مبل‌های چرمی انداخت.

«اولا، اون دوست‌پسر من نیست. چرا باید به اون عوضی علاقه داشته باشم؟ دوما، من قراره از پسش بر بیام»

به پشتی مبل تکیه داد و راحت نشست، بعد توضیح داد

«این بار غافلگیرم کرد، ولی قسم می‌خورم دفعه‌ی بعد که ببینمش، کارش رو تموم میکنم و میکشمش.»

ماموریت این بود که چوی یونجون رو از بین ببرن؛ راستش، بومگیو همیشه تعجب میکرد که چرا انقدر طول کشید تا ماموریت حذف چوی یونجون رو به یکی بسپارن.

از همون اولین باری که بومگیو دیده اون رو دیده بود، اون مرد مثل خار توی چشمش بود؛ هر بار که بومگیو سر راه یونجون قرار می‌گرفت، هیچ‌ چیز طبق برنامه پیش نمی‌رفت و آخرش همه‌ چیز به شکل افتضاحی خراب می‌شد.

تهیون درحالی که دستش رو به سمت یه دستمال کاغذی میبرد تا باهاش آثار سوختگی و دوده‌ رو از روی وسایل بومگیو پاک کنه گفت.

«شایعه شده ماموریت رو قبول کردی چون قراره بذاری فرار کنه»

تهیون با حالتی سرگرم‌ شده بومگیو رو به چالش کشید.

«همش میگی ازش متنفری، ولی اگه واقعا ازش متنفر بودی خیلی وقت پیش از بین برده بودیش.»

وقتی از تمیز بودن میز مطمئن شد سر جاش نشست و بعد نگاهش رو به سمت بومگیو برگردوند.

«می‌دونم سخته، با توجه به اینکه شما دوتا گذشته‌ی طولانی‌ای با هم دارین و تو هم بهش وابسته-»

«وابسته نیستم.» 

بومگیو حرفش رو قطع کرد.

«وابسته‌ای.» 

تهیون تاکید کرد.

مکثی کرد و با نگاهی معنادار به بومگیو خیره شد و بعد ادامه داد

«ولی مسئله اینه که فقط دو هفته وقت داری تا از بین ببریش، قبل از اینکه اونا یکی دیگه رو پیدا کنن و این ماموریت رو بهش بسپارن.»

تهیون احتمالا متوجه کلافگی توی صورت بومگیو شده بود، چون آهی کشید و حالت خشک و جدی چهرش رو کنار گذاشت و اضافه کرد

«بهتر نیست که خودت کارش رو تموم کنی تا اینکه بزاری آدم دیگه‌ای اینکارو بکنه؟ حداقل این‌طوری یه فرصت پیدا می‌کنی که آخرین حرف‌هاتو بهش بزنی یا همچین چیزی.»

بومگیو چشم‌هاش رو چرخوند.

«برام مهم نیست. اون همیشه ماموریت‌هام رو خراب می‌کنه.»

«با نجات دادنت»

«ماموریت‌هام رو خراب می‌کنه.»

بومگیو دوباره روی جمله‌ش تاکید کرد و بعد سرش رو تکون داد.

«اصلا تو طرف کی هستی؟ مگه ما توی یه تیم نیستیم؟»

تهیون کاملا بی‌احساس جواب داد.

«من طرف کساییم که ماموریت‌هاشون رو کامل می‌کنن»

آهی کشید و گفت

«راستش..یه مدته داری کم‌ کاری می‌کنی. با این وضع، تا آخر ماه تعداد ماموریتای هیونینگ و سوبین از تو بیشتر میشه»

تهیون روی میز خم شد.

«ببین، می‌فهمم. سخته، ولی عاقلانه رفتار کن. فقط باید حذفش کنی. یه جوری حلش کن بومگیو هیونگ.»

“یه جوری حلش کن”

بدترین توصیه‌ای بود که بومگیو تا حالا شنیده بود.

تعجبی نداشت که بومگیو نمی‌تونست به همین راحتی از  ماجرا سر در بیاره.

با اینکه تمام چهل دقیقه‌ای که از آژانس تا خونه رانندگی کرده بود رو صرف فکر کردن برای پیدا کردن راهی کرده بود نتونست به نتیجه‌ای برسه.

خسته و بی‌حوصله وارد آپارتمانش شد؛ یکی از مزیت‌های کار در حوزه‌ی جاسوسی، پولی بود که بعد از سرنگون کردن یک فرد مهم یا افشای فساد پنهان توی دولت، نصیبش می‌شد. توی کار اون‌ها همه‌ چیز محرمانه انجام می‌شد، مخصوصا مسائل مالی.

«من برگشتم.»

بومگیو رو به خونه خالی خودش گفت.

بیشتر آدم‌ها از سکوت متنفر بودن، اما بومگیو ازش استقبال می‌کرد. چون در نهایت سکوت به معنی امنیت بود. هیچ‌کس دیگه‌ای اونجا نبود؛ لازم نبود نگران باشه یه اسلحه به سمتش گرفته بشه یا یه چاقو به طرفش پرت بشه.

سکوت چیز خوبی بود.

همون‌طور که توی خونه راه می‌رفت خمیازه‌ کشید، رنگ‌های گرم چوب به کار رفته توی وسایل سبک مدرن فضای آرومی ایجاد کرده بود.

بومگیو درحالی که مقابل دستگاه گرامافون وایستاده بود زیر لب آهنگ زمزمه میکرد. انگشتاش بین مجموعه‌ی موسیقی‌هاش می‌گشتن و بی‌هدف از روی صفحه‌های آهنگای شاد ‌تر رد می‌شدن، تا اینکه بالاخره آهنگ ملایمی رو انتخاب کرد تا باهاش شب رو آروم به پایان برسونه.

«خستم»

بومگیو همزمان با خمیازه دستاش رو به سمت بالا کشید. کتش رو به آرومی از تنش درآورد و همون‌طور که به سمت آشپزخونه می‌رفت روی مبل انداخت.

همراه آهنگ زیر لب زمزمه می‌کرد و اجازه داد تنش از بدنش خارج بشه، دستش رو به سمت قفسه شراب برد…

اما قبل از اینکه انگشتاش به دستگیره برسن، چشمش به چیزی روی میز غذاخوری افتاد.

«…این دیگه چه کوفتیه؟»

یه بطری شراب؛ یه بطری چاتو لافیت روچیلد قدیمی متعلق به اوایل قرن بیستم، که یه شاخه گل رز قرمز کنارش قرار گرفته بود.

بومگیو لازم نبود حدس بزنه فرستندش کی بوده؛ از قبل می‌دونست کار کیه.

برای ‌یه لحظه چشماش رو بست و صدای کلافه‌ای از خودش درآورد…

اما دستش رو به سمت بطری شراب برد و با تعجب متوجه سرمای خفیف روی بدنه‌ی بطری شد.

«اون اینجا بوده»

بومگیو با اخم گفت و دستش رو به سمت یادداشتی که زیر بطری قرار داشت برد.

می‌دونست قبل از اینکه بخواد به یادداشتی که توسط اون عوضی یعنی چوی یونجون نوشته شده توجه کنه، باید اول اطراف خونه رو بررسی می‌کرد، اما یادداشت رو باز کرد

«این رو به عنوان عذرخواهی رسمی من بابت اتفاقات قبل در نظر بگیر. یه لیوان بنوش، عزیزم— یونجون»

بومگیو اخم کرد و یادداشت رو دوباره روی میز انداخت.

چه عوضی غیرقابل‌تحملی؛ بومگیو قطعا ماموریتش رو تموم می‌کرد و اون رو از بین میبرد. اصلا چه کسی حاضر بود با همچین عوضی‌ای سر و کله بزنه؟

با اخم از آشپزخونه بیرون رفت اما مکث کرد.

بدون معطلی بطری شراب رو برداشت؛ شاید از دست یونجون عصبانی بود، اما احمق که نبود، فقط یه احمق واقعی می‌تونست از یه بطری شراب با قیمت بیشتر از پنج میلیون وون، یعنی حدود پنج هزار دلار، بگذره.

«ازش متنفرم.»

بومگیو زیر لب گفت و یه لیوان بزرگ شراب برای خودش ریخت.

«ازش متنفرم.»

مدام این جمله رو تکرار کرد، به امید اینکه با تکرارش خودش هم دروغش رو باور کنه.

آهی کشید.

«به من نگو یه لیوان بخور…به من نگو باید چیکار کنم»

بومگیو چشماش رو چرخوند و دنبال در باز کن گشت.

«همین‌جوری از توی بطری می‌خورمش»



Report Page