Khorram
دادرسپدرم غلامحسین خرم، مهندسی راه و ساختمان از سوییس داشت، بغیر از فارسی و ترکی، فرانسه،المانی،ایتالیایی و اسپانیولی رو حرف میزد و در راه اندازی پارک خرم درکنار پدربزرگم بود و تمام قراردادها با شرکتهای ایتالیایی و فرانسوی رو برای مانژهای پارک او بسته بود، برای همین هم بعد از

2.
افتضاح ۵٧، چندین بار دستگیر شد تا جواب پس بده تا اینکه یکبار همون موقع به مدت یکسال و یکبار هم سال ۶٣ به مدت ۶ ماه زندانی شد. تا آخر عمرش ممنوع خروج و ممنوع امضا بود، مجبور بود برای گذران زندگی کارشناس عتیقه و تابلو بشه و سالها توی خیابون منوچهری از این مغازه به اون مغازه،
3.
گذران زندگی کنه، بعد از مامانم با خانمی ازدواج کرد که از ایشون یک دختر و یک پسر دیگه داشت. چندین بار برای پروژه های ساخت و ساز ازش سواستفاده کردن و چون اجازه امضا نداشت و قرارداد رسمی وجود نداشت، نتونست حقش رو بگیره، کارش هر روز رفتن به دادستانی و بنیاد و بعد از
4.
ظهرها توی خیابون منوچهری از این مغازه به اون مغازه بود، در سال ٢٠٠٠ مجله نیویورک تایمز باهاش مصاحبه کرد .
https://www.nytimes.com/2000/02/06/world/in-an-outcast-s-story-defiance-of-iran-s-mullahs.html
5.
این یکی از معدود عکسهایی هستش که با پدرم دارم. اوایل انقلاب اینقدر پاسدارها با اسلحه اومده بودن تو خونمون و برده بودندش که موقع محرم که وحشیها توی تلویزیون حسین حسین میکردن، من میترسیدم و گریه میکردم فکر میکردم از حسین منظورشون بابای من رو میگن و دارن میان
6.
تو خونمون که بگیرنش! یادمه یکبار زمانی که تازه اسم پارک رو از خرم به ارم عوض کرده بودند، شب ریختن تو خونمون، تفنگ رو گذاشته بودن روی سر بلقیس پرستار من که بگه بابام کجاست! واقعا رفته بود به مادرش که چون دیگه خونه نداشت و خونه برادرش زندگی میکرد سر بزنه، ولی اونا باور
7.
نمیکردند، بخاطر اینکه من آروم بشم یکیشون اومد خیر سرش با من حرف بزنه، گفت اسمت چیه؟ گفتم جانان . گفت فامیلت چیه؟ و من از ترسم گفتم ارم! بعدها به این داستان میخندیدم ولی برای مادرم خیلی درد داشت... مادربزرگم و شوهرش از راه رسیدند و با همون قدرت همیشگی همه پاسدارها رو از خونه به
8.
حیاط فرستاد ، اونها هم منتظر شدن تا بابام اومد و بردنش. پدرم در ٢٨ اوت ٢٠١۵ از دنیا رفت و در بهشت زهرا در کنار مادرش به خاک سپرده شد ، جالبه که بعد از اینهمه سال در زیر نظر ماموران اطلاعاتی ، با حضور خانمش وبچه هاش و خواهرش و دوستان نزدیک با احترام خاکسپاری شد و من
9.
متاسفانه حضور نداشتم برای خداحافظی آخر. جمهوری اسلامی به همه ما یک زندگی آروم بدهکاره.
10.
پدرم غلامحسین خرم و پدرش رحیمعلی خرم
پارک خرم سال ١٣۵۴

11.
پدرم غلامحسین خرم و مادرش اشرف فرتاج

12.
پدرم (راست) در سالهای آخر زندگی
