-Keep quiet.
yes, professorchapter 7
— second half
میتونست پوزخند یونجون رو روی گردنش حس کنه و باعث شد سیب گلوش بالا و پایین بشه. پایین تنهاش درحالی که منتظر لمس پروفسورش بود، به طرز ناخوشایندی به شلوار جینش فشار میآورد.
قبل از اینکه یونجون دستش رو به سمتی برآمدگی بومگیو ببره، چند بوسهی دیگه روی پوست گردنش نشوند.
همراه با بوسهای خیس، دستش رو روی پایین تنهی بومگیو کشید و پسر کوچیکتر هیسی کشید.
با نفس نفس زدن، بومگیو باسنش رو بالا برد و درحالی که دستش رو برای گرفتن گردن یونجون بلند میکرد، صورتش از گرما سرخ شده بود.
“م-من.. درد داره-“ بومگیو پشت هم هیس میکشید و فشاری که شلوارش بهش وارد میکرد، زیاد از حد بود.
یونجون ثانیه ای فشار و حرکت دستش رو متوقف کرد.
“میخوای که درد بگیره؟” با جدیت پرسید و باعث شد قلب بومگیو به طور خطرناکی تند تند بتپه.
البته که دیوونهی این درد بود. اما تو اون لحظه، توی دفتری که صداشون ممکن بود از بیرون شنیده بشه، یا حتی بدتر، کسی مزاحمشون بشه، بومگیو توی مودش نبود.
“نه.” بومگیو زمزمه کرد، لحنش آسیبپذیر بود و به آرومی دستهی کاناپه رو، که هنوز هم دست یونجون بهش تکیه داده شده بود، گرفت و به عنوان تکیه گاه استفاده کرد تا نیوفته.
یونجون با چهرهای جدی بهش خیره شد و دستش رو از روی دیکش برداشت و به پایین خم شد تا لب هاش رو آروم لمس کنه.
“باشه، اگر چیزی رو دوست نداشتی بهم بگو.” یونجون گفت و وقتی ازش دور شد بهش لبخند شیرینی زد. معدهی بومگیو از احساسات مختلف بهم پیچید و چشماش لرزید.
“باشه.” نفس کشید و درحالی که بار دیگه به بالا خم میشد، صدای لبخند شیرین دیگهای از طرف یونجون به گوشش رسید.
بومگیو گردنش رو به عقب خم کرد و به یونجون فضای بیشتری داد و اجازه داد تا ببوستش و با نفسی لرزون، دستش رو از روی شونهی یونجون به سمت اون یکی دستش که روی رانش بود، برد. میتونست احساس کنه که یونجون از حرکت ایستاده و منتظر بود که ببینه بومگیو میخواد چکار کنه.
بومگیو درحالی که آب دهانش رو تند تند قورت میداد، دست یونجون رو به سمت پایین شکمش برد و روی دکمهی شلوار جینش قرار داد.
میتونست سنگینی نفس یونجون رو روی گردنش حس کنه.
حرفی رد و بدل نشد؛ یونجون با یک دستش، ماهرانه، شروع به باز کردن دکمههای شلوارش کرد.
بومگیو دستش رو برداشت تا به یونجون فضا بده و قفسهی سینهاش رو با انتظار بالا برد.
وقتی که یونجون شروع به پایین کشیدن زیپ شلوارش کرد، از احساس کشیده شدن زیپ روی دیکش نالهای کرد و میتونست آزاد شدن فشار روی برآمدگیش رو حس کنه.
یونجون با بوسهای ملایم روی گردنش، پاسخ نالهاش رو داد و لرزهای به ستون فقرات بومگیو انداخت.
یونجون حتی زحمت بیرون آوردن شلوارش رو هم نکشید، در عوض، برآمدگی بومگیو رو از روی باکسرش به دست گرفت. پسر کوچیکتر به بدنش قوسی داد و دستش رو روی دهانش گذاشت تا از نالهی ناگهانیای که ممکن بود بیرون بده، جلوگیری کنه.
یونجون سفت تر گرفتش و باعث شد بومگیو به شدت تکون بخوره، چشماش بسته بشه و لب هاش پشت دستش از هم باز بشن.
بزاق غلیظی توی گلوش جمع شده بود و نالهای نصفه سر داد و سینهاش به لرزه اومد.
درست تو همون لحظه، یونجون دستش رو از روی دیکش رها کرد و دهانش رو باز کرد تا بوسهای روی گردن بومگیو مارک کنه.
چشمای بومگیو بسته مونده بود و بدنش توی لرزه بود. باسنش رو بالا و پایین میکرد و از اینکه رها شده بود داشت دیوونه میشد.
خوشبختانه، انگشتای یونجون کمر باکسرش رو گرفتن به طرز آزاردهندهای واردش شدن اما بعد سریع بیرون اومدن.
بومگیو به نشونهی اعتراض نالهای کرد و ابروهاش درهم رفتن و نمیتونست لرزش بدنش رو کنترل کنه. اما یونجون مدام به اذیت کردنش ادامه میداد.
برای اینکه اوضاع رو طاقتفرسا تر از این بکنه، یونجون بوسههاش رو به سمت گوشش برد و آروم لبهاش رو روی پوستش میکشید.
“دستت رو بردار.” یونجون گفت و بومگیو احساس کرد نفسش تنگ شده و دیکش از شدت نیاز و با شنیدن لحن قاطعانهی یونجون، تکون میخورد.
بومگیو به آرومی به حرف یونجون گوش داد و دستش رو از جلوی دهانش برداشت و مات و مبهوت به سقف خیره شد.
“اما.. ممکنه کسی بشنوه..” بومگیو، با صدایی درهم شکسته و آروم، گفت.
دست یونجون دوباره به سمت داخل باکسرش رفت و اینبار دیگه بیرون نکشید. در عوض، انگشتاش رو به پایین تنهی بومگیو نزدیک کرد و سرش رو از گوش بومگیو دور کرد تا به چشماش خیره بشه.
بومگیو که جذب نگاه عمیق یونجون شده بود، نالهای آروم کرد.
“ممکنه کسی بشنوه…” یونجون حرف بومگیو رو تکرار کرد و پسر کوچیکتر، با ابروهای درهم رفته روی کوسن ها تکون میخورد.
یونجون سرش رو خم و کج کرد و در همین حال نوک انگشتاش رو روی دیک بومگیو تکون میداد و باعث شد لب های بومگیو بار دیگه از هم باز بشن و نفسش رو بیرون بده.
“پس سعی کن ساکت بمونی.” یونجون زمزمه کرد و در نهایت دستش رو دور پایین تنهی بومگیو حلقه کرد و باعث بسته شدن چشمای بومگیو شد. پسر کوچیکتر با دستش کوسن رو چنگ زد و فریاد از لذتش رو توی گلوش خفه کرد.
مثل شوک الکتریکی بود. وقتی یونجون دستش رو بالا تا پایین دیکش، نه خیلی سفت اما به اندازهای که بومگیو بتونه از شدت نیاز بلرزه، حرکت داد؛ دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه.
“فا-ک.. من نمی-تونم… یکی- میشنو… آاه.” اشک توی چشمای بومگیو جمع شده بود و آمادهی فشار انگشت شست یونجون روی سر دیکش که پریکام رو به خودش آغشته و دستش رو دوباره بالا و پایین کرد، نبود.
یونجون سرش رو پایین تر آورد و لب هاش رو درست بالای لبهای بومگیو گذاشت.
“ششش بومگیو… آروم بگیر.” لحنش دستوری بود. درست وقتی که حلقهی دستش رو دور دیک بومگیو تنگتر و حرکتش رو تند کرد، لرزش شدید توی بدن بومگیو ایجاد شد.
پسر کوچیکتر باسنش رو تکون داد و خالصانه و داغ، هیجان توی رگ هاش جاری شد و یونجون دوباره و دوباره و هربار شدیدتر، با دستش تلمبه میزد.
“آاه! یو-یونجون …”
“صدات بلنده دارلینگ.” یونجون زمزمه کرد و جهت حرکت مشتش رو برعکس کرد تا بتونه بهتر بهش هندجاب بده و باعث شد پایین تنهی بومگیو بیاختیار حرکت کنه و توی مشت یونجون شروع به ضربه زدن کرد. بومگیو با هر حرکتی که میکرد، لبش رو بیشتر میگزید تا نالهای که قصد داشت از ته گلوش به بیرون فرار کنه رو کنترل کنه.
بومگیو درحالی که چشماش رو باز کرد، یونجون رو نگاه کرد که مبهوت بهش خیره شده بود. احساساتی درون چشمای تیرهاش میچرخید که نمیتونست متوجهاشون بشه.
شاید این حس «دیده شدن» بود. شایدم یونجون داشت با عشق بهش خیره میشد. تنها چیزی که بومگیو ازش مطمئن بود، نیاز بیش از حدش به یونجون بود.
بومگیو سریع کمر شلوار یونجون رو گرفت و درحالی که یونجون به هندجاب دادن ادامه میداد، دست های لرزون پسر کوچیکتر روی دکمه و زیپش سر میخورد.
یونجون کمی سرعتش رو کم کرد و به بومگیو اجازه داد تا زیپش رو تا آخر پایین بکشه.
“چیکار میکنی؟” یونجون پرسید و نفسش رو بیرون داد.
با ابروهای درهم رفته، بومگیو به چشمای یونجون خیره شد و همین حالا هم دستش داخل باکسرش تکون میخورد و دیک یونجون رو لمس میکرد.
نفس یونجون با تغییر ناگهانی سرعت دستای بومگیو بند اومد، گلوش به صدا در اومد و بومگیو دستش رو کامل دورش حلقه کرد.
چشم های یونجون، وقتی که بومگیو دیکش رو از باکسرش بیرون آورد، بسته شدن و نفس سنگینی از لبهای متورمش خارج شد.
بومگیو درحالی که تند تند نفس میکشید، انگشتاش رو به آرومی به سمت سر دیک یونجون حرکت داد.
“من- من نیاز دارم که حست کنم.” نفس کشید.
یونجون به آرومی چشماش رو باز کرد و با نگاه داغ بومگیو روبهرو شد.
دست یونجون هنوز پایین تنهی بومگیو رو سفت گرفته بود و بلافاصله با دیدن نگاه توی چشمهای بومگیو، متوجه منظورش شد.
یونجون آب دهانش رو قورت داد و خودش رو به بومگیو نزدیکتر کرد.
هردو همزمان به پایین خیره بودن، ابروهاشون درهم رفته بود و درحالی که پایین تنههاشون رو بهم میمالیدن، سنگین نفس میکشیدن. هوا سنگین بود، غلیظ از نیاز و هردو زیرلب ناله میکردن.
“هو-هولی شت.” یونجون نفس نفس زد، دستش رو دور پایین تنهی هردوشون گذاشت و حرکت داد و درحالی که هردو میلرزیدن، انگشتاش روی انگشتای بومگیو لغزیدن.
بومگیو با نالهای بیصدا، سرش رو به عقب خم کرد. یونجون هردو دستهاشون رو بالا برد و پریکامهای روشون رو باهم ترکیب کرد.
بومگیو با گاز گرفتن لبش سعی داشت جلوی نالهاش رو بگیره اما همچنان نمیتونست کامل بیصدا باشه پس نالهای خفه کرد.
چشماش نیمه باز بودن و به یونجون خیره شده بود که نگاهش به پایین و لب هاش از هم باز بودن.
بدون هیج هشداری، یونجون دستهاشون رو پایین آورد و بدون توقف دیکش رو به دیک بومگیو میمالید.
تمام بدنش سفت شده بود، لگن و رانش به شدت میلرزید و سعی میکرد تند خودش رو بین دست های یونجون حرکت بده.
بومگیو نزدیک به اومدن بود و میتونست این رو زیر شکمش حس کنه.
“هی- ن نه. کافی نیست.” بومگیو با صدای گرفته گفت.
یونجون زیر لب فحش میداد و دست هاشون سریعتر حرکت میکردن و اون لگنش رو بیشتر فشار میداد.
بومگیو میتونست سر دیک یونجون رو نزدیک مقعدش حس کنه و تمام بدنش از لذت گز گز میکرد.
صورت بومگیو، زمانی که به ارگاسم رسید و کامش دست هردوشون رو پر کرد، درهم مچاله شد.
دست آزادش رو به سمت دهانش برد و مشتش رو گاز گرفت تا صداش رو خفه کنه و درحالی که فریادی از لذت میکشید، آثار دندون روی پوستش حک شد.
یونجون با صدای بلندی ناله کرد و حالا که به اندازهی کافی خیس شده بود، سرعت دستش رو بیشتر کرد.
سرش رو روی شونهی بومگیو انداخت و به شدت نفس نفس زد.
“د- درد داره؟” درست وقتی که بومگیو آخرین قطرات کامش رو بیرون ریخت، یونجون کمی به سمت بالا رفت.
وقتی که یونجون به حرکاتش ادامه داد، لرزه شدیدی توی بدن بومگیو ایجاد شد. میتونست احساس کنه که چشماش از تحریک بیش از حد، پر از اشک شدن.
“ن نه. ادا- ادامه بده.” بومگیو دندون قورچه کرد.
یونجون زیر لب فحشی داد، بازوش، که ازش برای نگه داشتن خودش استفاده میکرد، کنار سر بومگیو تکون میخورد و داشت به اوجش میرسید.
بومگیو اخم کرده بود کاملا توی احساساتش غرق شده بود. همونطور که یونجون به حرکاتش ادامه میداد، بومگیو انگشتای لرزونش رو به سمت پیراهنش برد و کمی بالا کشیدش.
“رو- روی من بیا.” بومگیو گفت و تونست نفسش رو بیرون بده. انگار همین برای یونجون کافی بود تا به اوج برسه، باسنش رو پایین آورد و دیکش رو به سمت شکم بومگیو برد و با نالههایی پشت سر هم خودش رو روش کشید و بالا و پایین کرد. وقتی حرکت دست بومگیو دور دیکش تندتر شد، کل بدنش لرزید.
بومگیو از روی درد و لذت هق هق کرد و وقتی یونجون نفس عمیقی کشید، اشک از روی صورتش چکید. ماهیچه هاش درحالی که یونجون داشت خم میشد و توی گردنش فوت میکرد، شل شدن.
بومگیو که چند قطره اشک دیگه روی صورتش جاری شدن، چشماش رو بست و شروع به سکسکه کردن کرد و کمی آروم شد.
بعد از چند ثانیه تلاششون برای نفس کشیدن، یونجون بوسه ای شیرین روی گردن پسر کوچیکتر گذاشت اما حتی همین لمس ضعیف هم به لرزه انداختش و بدنش همچنان بخاطر ارگاسم شدیدی که داشت، حساس بود.
یونجون به آرومی دستش رو از دیکهاشون که خیس از کام بودن، دور کرد. بومگیو هم به دنبال یونجون دستش رو بلند کرد.
end of 🔞
قبل از اینکه متوجهاش بشه، یونجون سرش رو بلند کرد تا توی چشمهاش نگاه کنه اما وقتی بومگیو رو دید، حالت صورتش سریع به نگرانی تغییر کرد.
بومگیو اول کمی گیج بود، تا وقتی که یونجون عقب رفت و روی ساق پاش نشست و با دست تمیزش اشکهای روی گونهی بومگیو رو پاک کرد.
“چی شده؟” یونجون پرسید و درحالی که موشکافانه و با دقت به صورت بومگیو نگاه میکرد تا نشونهای از ناراحتی یا حس واقعیش پیدا کنه، گونهاش رو نوازش میکرد.
دیدن یونجون که اینطور نگرانش شده و بهش توجه میکنه و باهاش مهربونه، باعث میشد بومگیو بخواد بیشتر از این گریه کنه.
اما به جاش، با لبخندی شیرین به بازوی لرزونش فشار آورد و خودش رو بالا کشید تا مستقیم به نگاه نگران یونجون خیره بشه. حواسش به کام پخش شدهی روی شکمش نبود و لبه پیرهنش روش افتاد و لزج شد. سعی کرد چندش بودنش رو نادیده بگیره.
“من خوبم…” بومگیو گفت و دستش رو روی پای یونجون گذاشت و روش خطای فرضی کشید و به وضعیتی که چند دقیقه پیش داخلش بودن فکر کرد.
“فقط.. خیلی خوب بود و من…” چشماش رو به یونجون، که انگار خیالش راحت شده بود، دوخت و باعث شد لبخندش بزرگتر بشه.
“خداروشکر. واقعا فکر کردم کار اشتباهی انجام دادم.” یونجون گفت و موی بومگیو رو از روی صورتش کنار زد. چشماش گشاد و ابروهاش درهم رفته بودن.
بومگیو با خندهای زیرلب، بینیش رو بالا کشید و رو به لب های یونجون خم شد.
“بینظیر بودی.” زمزمه کرد و یونجون در پاسخش لبخند زد. هرچقدر که بومگیو بهش نزدیکتر میشد، چشم هاش محو تر میشدن.
“چقدر بینظیر؟” یونجون با چهرهای درهم پرسید.
“به خودت فشار نیار.” بومگیو زمزمه کرد و لبهاشون رو بهم فشار داد.
یونجون به آرومی صورتش رو نوازش کرد و لبهاشون بعد از یک بوسهی آروم، از هم جدا شدن. بوسهای که عجیبا شیرین بود.
بومگیو همچنان پای یونجون رو نوازش میکرد و درحالی که قلبش از گرما پر شده بود، دوباره به سمت لبهاش خم شد.
این تمام چیزی بود که میتونست بخواد. توی یک اتاق، تنها باهم و صدای لبهاشون که هماهنگ روی هم میلغزیدن. غیرقابل توصیف بود. چیزی که میدونست اگر از دستش بده، از درون تکه تکه اش میکرد.
نمیتونست از دستش بده.
نمیتونست از دستش بده.
ابروهاش رو درهم کشید و لبهاشون از هم جدا شد. قلب بومگیو با افکار توی سرش، درد گرفت.
یونجون به چشمای بومگیو خیره شد و انگشتاش رو روی لبهاش گذاشت و بزاق رو از روشون پاک کرد.
“چی شده؟” یونجون با نرم ترین تن صدایی که داشت، پرسید و این باعث شد درد سینهی بومگیو تشدید بشه.
پسر کوچیکتر لب هاش رو محکم بهم قفل کرد دستش رو روی طول ران یونجون حرکت داد و به چشمای صبور پروفسورش خیره شد. نفسش رو حبس کرده بود.
“هیچی فقط… من فقط- خیلی دوستت دارم.” زمزمه کرد و صورتش از شرم و اضطراب، بخاطر گفتن احساسات صادقانهاش، داغ شد.
نگران بود بار دیگه رد بشه و از اینکه وقتی اون روز بالاخره سر برسه و چه اتفاقی ممکن بود بیوفته، ترسیده بود.
چشمهای یونجون به آرومی گشاد شدن و ابروهاش به نشونهی تعجب کمی بالا رفتن.
بومگیو خیلی وقت بود که با سینهای سنگین، منتظر این لحظه بود. میدونست که بالاخره این لحظه سر میرسه اما مطمئن نبود که بتونه باهاش کنار بیاد. نه حالا و بعد از اینکه میدونست داشتن و بودن با یونجون دقیقا چه حسی داره.
نه حالا و نه هیچوقت.
با احساسی که داشت، بومگیو از اینکه هرگز نتونه رهاش کنه میترسید. این… ترسناک بود.
احساساتی که یونجون باعث میشد حسشون بکنه به طرز وحشتناکی غرقکننده بودن.
“من هم.. واقعا ازت خوشم میاد.” یونجون گفت. بومگیو وقتی از طرف یونجون رد نشد، حس کرد که روحش از بدنش جدا شده. تمام بدنش از احساساتش درد میکشیدن و چشماش گرد شده بودن.
برای لحظهای از کلماتی که یونجون به زبون آورده بود لذت برد اما بعدش حس ناخوشایندی وجودش رو در بر گرفت.
میخواست که در این باره خوشحال باشه. تنها نگرانیش این بود که دوباره رد بشه اما… نمیتونست کامل توی این لحظه غرق بشه. نه تا وقتی که مانعی بزرگ بینشون وجود داشت که هر کار و حرفی که بهم میزدن رو انقدر اشتباه نشون میداد.
همسرش. همسر چوی یونجون.
یونجون گفت که بومگیو رو دوست داره، اما واقعا بومگیو رو بیشتر از همسرش دوست داشت؟ یعنی به قدری دوستش داشت که بخاطرش همسرش رو ترک کنه؟ یعنی اون امشب بعد از اینکه اینطور با لذت بومگیو رو لمس کرده بود، به خونه میرفت و با زنش میخوابید؟
چنین سوالاتی ذهن بومگیو رو درگیر کرده بودن و نمیذاشتن که از درون کامل عشقش نسبت به یونجون رو بپذیره.
لحظهای بومگیو به این فکر کرد بود که شاید حتی مایل بود که رد میشد. در این صورت مجبور نبود با احساس گناه دست و پنجه نرم کنه و یا مجبور باشه این حقیقت که همسر یونجون، بخاطر بومگیو و خواسته های خودخواهانه اش، بهش خیانت شده رو بپذیره.
احساس تهوعآوری بود طوری که انگار اون رو بدترین انسان روی زمین میکرد.
اما با این حال، با نگاه کردن به چهرهی خجالتی یونجون، قلبش به شدت تپید و نفسش حبس شد.
اون فقط… بیش از حد دوستش داشت.
ابروهاش رو درهم کشید و سرش رو روی شونهی یونجون گذاشت. عطر آشناش رو بو کشید و انگار که به آرامش دعوت شد.
“بوی هلو میدی.” زیرلب گفت و همچنان ران باریک یونجون رو نوازش میکرد. یونجون دستش رو از روی گونهی بومگیو برداشت و به پشت سر و مابین موهاش برد.
یونجون به آرومی خندید و بومگیو چشماش رو بست و از درد توی دلش احساس ناراحتی کرد.
“توهم بوی… صابون میدی؟” یونجون گفت، هرچند حرفش بیشتر شبیه یک سوال بود. بومگیو قبل از اینکه بتونه خودش رو کنترل کنه لبخند غمگینی روی صورتش جای گرفت.
این اشتباه بود. خیلی اشتباه.
اما بومگیو… نمیتونست ترکش کنه. نه، نمیتونست.
،، Present - Therapy session
︶︶︶
“..مهم نبود که میدونستم اشتباهه.” با ابروهای درهم کشیده، نگاه بومگیو به سمت تراپیستش رفت. “من به اندازه کافی خودخواه بودم که ازش دور نشم.”
به سختی آب دهانش رو قورت داد و سرش رو پایین انداخت و درحالی که سعی داشت احساساتش رو بلند بیان کنه، مضطرب با انگشتاش بازی کرد.
“من بالاخره داشتمش، من میخواستمش و حالا اون موقع واقعا داشتمش.” چشماش رو بست و به یاد خاطراتش با یونجون افتاد. خاطراتی که بعد از «جدایی»شون حاضر نبود دوباره زندهاشون کنه چون به سادگی، بیش از حد طاقتفرسا و دردناک بودن.
بومگیو چشماش رو خسته باز کرد. از لحاظ عاطفی، از همه چیز خسته بود.
“و بعد… از دست دادمش.”
به آرومی، سرش رو بالا برد و با نگاه همدرد خانم کیم برخورد کرد.
“در عرض چند ثانیه همه چیز…”
احساس کرد که رفته رفته داره تحلیل میره. گلوش رو صاف کرد، نمیخواست که اونجا و در اون لحظه گریه کنه.
دید که تراپیستش سرش رو تکون داد، انگار داشت به چیزی که بین اونها گذشته بود، فکر میکرد و بعد نوت هایی برمیداشت.
“از دست دادنش…” مکثی کرد. “چه حسی داشت؟”
بومگیو بازی با انگشتاش رو متوقف کرد.
چه حسی داشت؟
“حس بیفایده بودن؟”
“یعنی چطور؟”
“بیفایده طوری که.. دیگه نمیتونستم زندگی رو بدون اون تصور کنم و.. وقتی ترکش کردم هیچوقت دیگه مثل قبل نشدم.”
سکوتی کوتاه برقرار شد، تنها صدای قلم سریع خانم کیم روی دفترچهاش و تیکتاک بی پایان ساعت دیواری مزاحمشون بود.
“پس… تو بودی که رابطه رو تموم کردی.. و نه اون؟”
بومگیو به آرومی سرش رو تکون داد. “من… نمیتونستم بیشتر از این تحمل کنم.”
“نمیتونستی چی رو تحمل کنی؟” تراپیست پرسید.
تمام وجود بومگیو دچار تنش شد. “فکر کنم.. فقط- هنوز آماده نیستم درموردش صحبت کنم.”
بدون نشونهای از قضاوت، خانم کیم با درک سرش رو تکون داد.
“خب پس چرا بهم نمیگی چیشد که اینطور پیش رفت؟”
با وجود اینکه واقعا نمیخواست درموردش حرف بزنه، میدونست هنوز نیم ساعت لعنتی از جلسه باقی مونده و نمیتونست به راحتی ازش فرار کنه.
“در واقع همه چیز همون هفته تغییر کرد.” نفس عمیقی کشید. “من… میخواستم همه چیز رو باهاش تجربه کنم.”