-Keep quiet.
yes, professorchapter 7
— first half
“اون… طلاق گرفت؟” خانم کیم پرسید و درحالی که ریتمیک با خودکار به دفترش ضربه میزد، ابروهاش رو درهم کشید.
بومگیو سرش رو با حسرت تکون داد. “اما این مدتی بعد اتفاق افتاد… هنوز- خیلی چیزها قبلش اتفاق افتاده بود.”
“مثل چه چیزی؟”
بومگیو گلوش رو صاف کرد و خجالتزده روی صندلیش جابهجا شد تا راحت تر بشینه.
“خب- ما برای مدتی بهش ادامه دادیم… به باهم خوابیدن.”
تراپیست یادداشت های بیشتری برداشت و بومگیو احساس کرد صورتش گر گرفته.
“شما دو تا فقط توی دفترش همو میدیدن یا بیرون از دانشگاه هم انجامش دادید؟” خانم کیم بدون نشونه ای از خجالت و یا حالت عجیبی سوالش رو پرسید.
این موضوع باعث شد بومگیو کمی احساس بهتری بکنه، اما هنوز هم صحبت درباره زندگی جنسیش براش عجیب بود.
“اول فقط تو دفتر بود، اما اون حاضر نبود اونجا باهام بخوابه…”
احساس تپش قلب میکرد. پاهاش رو جمع کرد و به حالت چهارزانو نشست.
“اون..مم…”
به دلیلی نمیتونست درموردش حرف بزنه. براش خجالتآور بود و حس میکرد این ها چیزهایی بودن که نیازی نبود تراپیستش ازشون خبردار باشه.
چیزی که بین اون و یونجون اتفاق افتاده بود سنگین بود؛ هم از لحاظ احساسی و هم جسمی. به قدری که صحبت کردن دربارهاش بهش احساس سنگینی میداد، طوری که انگار داره غرق میشه. حتی ناراحتکننده بود. اون خاطرات خصوصی بودن؛ فقط برای بومگیو و یونجون، نه کسی دیگه.
“اگر احساس راحتی نمیکنی نیازی نیست درمورد زندگی خصوصیتون باهام صحبت کنی.” خانم کیم گفت و بومگیو سرش رو بلند کرد تا به چشمهای مهربونش نگاه کنه. “برخی چیزها باید بین دونفر باقی بمونه.” خانم کیم حرفش رو تموم کرد و بومگیو احساس کرد که قلبش داره فشرده میشه.
همیشه وقتی احساس میکرد درک شده، دلشکسته میشد. این چیزی بود که تو کودکی کم داشت.
با سرعت سرش رو تکون داد و لبش رو گزید. “ممنونم… شما… واقعا تو کارتون ماهرید.” بومگیو تعریف کرد و باعث شد زن میانسال روبهروش خنده ای شگفت زده سر بده.
“ممنونم.” لبخند زد. “آمادهای ادامه بدی؟”
نه.
چطور قرار بود درموردش حرف بزنه؟ این بدترین بخش داستان بود.
دندون هاش رو بهم فشار و سرش رو تکون داد.
“ممکنه… احساسی بشم.” بومگیو گفت و خانم کیم با درک بهش نگاه کرد و به صندلیش تکیه زد.
“من برای همین اینجام.” تراپیست یادآوری کرد و بومگیو معدهاش پیچید.
“خب…”نفس عمیقی کشید و خودش رو وادار کرد که ادامه بده. “آخر هفته بعد از اینکه ما-…. میدونی… دیگه ندیدمش. اما یک هفته بعدش به دفترش رفتم…”
،، Flash back
︶︶︶
دوشنبهی اون هفته و دوباره وارد شدن به اون اتاق باعث شد بومگیو پروانه های توی شکمش رو طوری که هیچوقت تجربهاش نکرده بود، حس کنه. قلبش از هیجان تند میزد و در عین حال با اضطراب درد میکشید.
نمیخواست وارد بشه و بفهمه که یونجون نظرش رو تغییر داده. نمیخواست رد بشه و این بیشتر دردناک بود چون بومگیو در اعماق وجودش میدونست که یونجون باید ردش کنه.
کاری که اون دو میکردن اشتباه بود. وحشتناک. واقعا زشت و نفرتانگیز. اما…
بومگیو نمیتونست ازش دور بمونه.
مهم نبود که اون متاهل بود.
مهم نبود که اون بزرگتر بود.
بومگیو میخواستش.
بیشتر از هرچیزی که تو زندگیش خواسته بود و این برای غلبه بر احساس گناهش کافی بود و اون رو بدون هیچ تردیدی، دوباره، به سمت اون دفتر میبرد.
به خاطر پروفسور.
درحالی که در رو پشت سرش با صدای کمی میبست، نگاه یونجون رو از اونور اتاق کوچک دید. نفسش رو حبس کرده بود و چشم تو چشمش دوخته بود.
یونجون تو اولین نگاه، به نظر میرسید یخ زده. دستش که درحال جمع کردن وسایلش بود، متوقف شده بود. عینکش روی میز پرت شده بود و این به بومگیو اجازه میداد که چهرهاش رو به وضوح ببینه و قلبش رو توی سینه اش به تپش انداخته بود.
با نفسی لرزون، بومگیو به آرومی قفل در پشت سرش رو چرخوند و قلبش به شدت میتپید. یونجون آب دهانش رو به سختی قورت داد.
“سلام.” بومگیو با صدایی آروم و مضطرب گفت.
هنوز هم لاوبایت های یونجون روی گردنش از هفتهی قبلی باقی مونده بودن. لکه های بنفش کمرنگی که سعی کرده بود کاورشون کنه. در طول آخر هفته، فکر میکرد که به خوبی پوشوندتشون اما در نهایت تهیون گیرش انداخته بود.
یونجون نفسش رو بیرون داد و به نظر میرسید به اندازه بومگیو مضطربه.
“سلام.” یونجون جوابش رو داد و بعدش سکوتی به وجود اومد که بومگیو رو وادار کرد لبش رو با نگرانی بگزه.
لحظهی عجیبی بود.
یونجون با صاف کردن گلوش، سریع موضوعی پیدا کرد تا تنش ناخوشایند اون بین رو کم کنه.
“فکر نمیکردم بیای.”
بومگیو به آرومی سرش رو تکون داد. “اوه- آره، فکر کردم بهتره که دیرتر بیام… محض احتیاط که کسی از دانشجوهات یهو نیاد..”
بومگیو گفت و توی ذهنش به جمعهی گذشته فکر میکرد.
با دقت، به اینکه چطور شونههای یونجون به آرومی و از روی نگرانی رها شدن، نگاه کرد.
«یعنی منتظرم بوده؟» بومگیو توی ذهنش تکرار کرد و امیدوار بود که یونجون به اندازهای که بومگیو بهش فکر میکنه، بهش فکر کرده باشه.
یونجون نگاهش رو برگردوند و بدون عجله از صندلیش بلند شد و کیفش رو بست. بعد از اون، به کیفش خیره شد و توی فکر بود و این بومگیو رو به شدت میترسوند.
بومگیو نمیخواست که یونجون فکر کنه. با توجه به ‘رابطه’ ای که داشتن، فکر کردن و عقلانیت به معنای رد کردن بود. و این آخرین چیزی بود که بومگیو میخواست.
“میدونی..” یونجون شروع کرد؛ ابروهاش طوری که انگار توی اعماق افکارش درگیر بود، بهم گره خوردن. “قسمتی از من امیدوار بود که نیای.”
یونجون اعتراف کرد و این باعث شد قلب بومگیو توی سینهاش به شدت تیر و درد بکشه، دردی که هرچی بیشتر متوجهی کلمات یونجون میشد، عمیق تر و بدتر میشد.
اتفاق افتاده بود، باز هم رد شده بود.
یونجون نگاهی بهش انداخت، نگاهی پر از درد و بعد به آرومی دور میزش قدم زد.
“تمام آخر هفتهی فاکی رو به تو فکر کردم.” با صدای بمی گفت. بومگیو مقابل در ایستاده بود و با لب های فشرده به هم، به حرف های یونجون گوش میداد.
یونجون نفس بلندی کشید و سرش رو تکون داد و نزدیک تر شد.
“این اشتباهه.” دندون هاش رو به هم سابید. “نباید کاری که کردیم رو انجام میدادیم.” سرش رو تکون داد و درست مقابل بومگیو ایستاد.
بومگیو احساس کرد که اگر یونجون بیشتر صحبت کنه، قلبش میترکه و ازش خون میپاشه، اما اجازه داد تا یونجون حرفش رو تموم کنه…. نیاز داشت حرف هاش رو بشنوه.
“تو نه تنها نه سال از من کوچیکتری… بلکه دانشجوام هم هستی.”
بومگیو نتونست این رو تحمل کنه و نگاهش رو برگردوند، دندون هاش رو به شدت به لب پایینیش فشار داد تا از داد زدن یا گریه کردن، یا حتی هردو باهم، جلوگیری کنه.
میدونست که ممکن بود چنین چیزی اتفاق بیوفته اما فکر نمیکرد که میتونه انقدر دردناک باشه.
یونجون، باوجود حرف های که زده بود، نزدیک تر شد و مرزهایی که به عنوان فاصلهی مناسب درنظر گرفته میشدن رو رد کرد و باعث شد معدهی بومگیو بپیچه. حتی با اینکه قلبش احساس میکرد درحال فرو ریختنه اما هنوزم نسبت به مرد روبهروش جذب میشد و برای هرنوع محبت و حرکتی که نشون میداد، عاجز بود.
“همه چیز درباره این موضوع اشتباهه، اما…”
اما؟
بومگیو بهش نگاه کرد، چشماش پر از اضطراب و ابروهاش در هم گره خورده بودن.
ناامید و عاجز بود.
امیدوار بود که یونجون انتخابش کنه.
میدونست که همه چیزهایی که یونجون میگفت درست بودن.
رابطهاشون اشتباه بود و همین باعث میشد شنیدنش بیشتر دردناک باشه.
اما با این حال…
“اما چی..؟” بومگیو ملتمسانه گفت، چشماش درحالی که یونجون با عجز بهش نگاه میکرد، میلرزید.
“اما..” یونجون دستاش رو بالا برد تا صورت بومگیو رو بینشون قرار بده و با شست هاش گونههاش رو نوازش میکرد و نگاهش به لب های بومگیو دوخته شده بود.
“اما فاک بهش، نمیتونم از فکر کردن بهت دست بکشم.” با صدای خفهای گفت و نزدیک تر شد تا بومگیو رو کاملا به خودش بچسبونه و لبهاشون رو با اشتیاق به هم نزدیک کنه.
“سعی کردم منطقی باشم.” با صدای بلندی نفس کشید که باعث لرزش بومگیو شد. “سعی کردم رهات کنم.”
نفس بومگیو سنگینتر شد و پلکهاش برای باز موندن تلاش میکردن درحالی که یونجون وسوسه اش میکرد، کنار لبش آروم کلمات رو به زبون میآورد و صورتش رو سفت بین دستاش نگه داشته بود.
“فاک بومگیو. فقط… میخوام…”
بومگیو دستاش رو بالا برد و کمربند شلوار یونجون رو گرفت و کمرش رو به سمت خودش کشید.
“چی؟ چی میخوای؟”
—🔞
پایین تنهی بومگیو همین حالا هم سفت شده بود و خون خیلی سریع توی رگهاش پمپاژ میشد و همه چیز غیرعادی بود.
سرهاشون به سمت همدیگه حرکت میکردن و نفس هاشون بهم میخوردن و در همین حال هردو سعی داشتن خودشون رو کنترل کنن. همونطور که همیشه مجبور بودن.
“تورو. هر اینچ از تو.” یونجون درحالی که یکی از دستاش رو از گونهی پسر کوچیکتر تا روی پوست گردنش پایین میآورد، گفت.
“به لبهات فکر میکنم. اینکه چقدر دلم میخواد تا زمانی که نفسم تنگ میشه، ببوسمشون.” دست یونجون به آرومی دور گردن بومگیو حلقه شد. “که چقدر لبهات دور دیکم احساس خوبی داشتن.” زمزمه کرد.
به آرومی دستش رو فشار داد و بومگیو میتونست فشارش رو روی حنجرهاش حس کنه. چشم های بومگیو براق تر شدن و درحالی که نالهای آروم سر داد، سرش رو به دری که پشتش بود تکیه داد.
“و اینکه...” یونجون نفس کشید و لبهاش رو در امتداد خط فک تیز بومگیو حرکت داد و تا روی گوشش ادامه داد. “..چقدر بد دلت میخواد که به فاکت بدم.” یونجون زمزمهوار گفت. نفسش دربرابر پوست بومگیو داغ بود که باعث لرزش شدید بدن پسر کوچیکتر شد.
“فاک” بومگیو چشم هاش رو به هم فشرد، دستاش رو صاف کرد تا کمر کشیدهی یونجون رو بینشون بگیره و به خودش نزدیکترش کرد.
“شرط میبندم همین الان بهم اجازشو میدی که انجامش بدم.” یونجون ادامه داد و قلب بومگیو به طرز خطرناکی تند تند زد و سرش رو بیهدف تکون میداد و پایین تنه اش کاملا تحریک شده بود.
“بهم اجازه میدی که پاهات رو باز کنم و درست جلوی همین در به فاک بدمت.” یونجون با صدای خش دارش گفت و دستش رو دور گردن بومگیو سفت کرد و اون رو محکم تر به در فشار داد.
لب های بومگیو از هم باز شدن و سعی کرد نفس عمیقی بکشه و درحالی که پارچهی ضخیم شلوارش اذیتش میکرد، سعی کرد سرش رو به نشونهی مثبت تکون بده اما با فشار دست یونجون کار سختی بود.
“از کلمات استفاده کن.” یونجون نه با تندی بلکه کلمه به کلمه و واضح حرفش رو زد.
بار دیگه، گرما بدن بومگیو رو از درون به بیرون داغ کرد، دیکش به تپش افتاده بود و چشمهاش سیاهی میرفت.
“آ-اره.” بومگیو نفس نفس زنان گفت و حلقهی دستاش دور کمر یونجون رو سفت تر کرد تا فاصلهاشون رو کمتر کنه.
درست تو همون لحظه، یونجون از گوشش دور شد و قبل از اینکه با لب هاش روی لب بومگیو تماس سطحی ایجاد کنه، با بینیش گونهی بومگیو رو نوازش کرد.
یونجون به چشمای براقش نگاه عمیقی کرد و پایین تنهاش رو جلوتر برد. بومگیو با گیجی پلک میزد.
“آره چی؟”
وقتی بومگیو احساس کرد که برآمدگیش روی پایین شکمش فشار میاره، کمی ناله کرد و پاهاش رو محکم، از روی نیاز، بهم بست.
در یک لحظه، دست آزاد یونجون روی باسنش قرار گرفت و پایین تنهی بومگیو رو به سمت در فشار داد و دست دیگهاش رو دور گردنش، کمی محکمتر کرد.
بومیگو از تمام احساسات و نیازی هایی که در اون لحظه پیدا کرده بود سرش گیج میرفت و دیکش بیشتر و بیشتر درد میگرفت.
‘م-من میخوام که به فاکم بدی.” کمی خودش رو بالا کشید و کاملا آماده بود که خودش رو دربرابر یونجون تسلیم کنه.
میتونست پوزخند یونجون رو روی لباش احساس کنه و این باعث شد زیر لب آهی بکشه و با ناخن هاش به پشت لباس یونجون چنگ بزنه.
یونجون به آرومی فشار انگشتاش دور گردن بومگیو رو شل کرد و دستش رو روی سینهی پسر گذاشت و تا روی رانش به پایین سر داد.
“و اگر بگم نه؟” یونجون میخواست کمی اذیتش کنه و بینیش رو به بینی بومگیو چسبوند و با نفس های داغش، لب پسر روبهروش رو خیس میکرد.
“اون-اونوقت میتونم بگم که یه احمقی.” بومگیو متقابلا حرفش رو با پررویی زد و لب هاش رو سفت گاز گرفت و نفس عمیقی از ته سینهاش کشید.
یونجون کمی عقب رفت، و همینطور که با انگشتش استخون لگن بومگیو رو فشار میداد، ابروهاش بالا رفت.
“اوه که اینطور؟” یونجون گفت و به طرز آزاردهندهای انگشتش رو از کنار کمر شلوار جین بومگیو رد کرد و به پوست حساسش فشار آورد و باعث شد بومگیو بریده بریده نفسش رو بیرون بده.
بومگیو آب دهانش رو به سختی قورت داد و سعی کرد افکارش رو خالی کنه.
“خیلی اذیت میکنی.” بومگیو شکایتوارانه گفت و دستش رو از دور کمر یونجون رها کرد تا دور گردنش حلقه کنه. یونجون عمیقا بهش خیره شده بود که همین نگاهش حرفش رو ثابت میکرد.
“همیشه باعث میشی من…” یونجون با قرار دادن لب هاش روی لبهای نیازمند و نرم بومگیو، نذاشت حرفش رو کامل کنه.
بومگیو خمی به ابروهاش داد و یونجون رو به خودش نزدیکتر کرد. دستش رو بین موهاش فرو برد و به آرومی مشت کرد.
اینکه خودشون بودن و نیازی به نقش بازی کردن نداشتن، ترسناک و خطرناک بود. لمس کردن یونجون و متقابلا لمس شدن توسطش، همهاش بی نقص بود. انگار که برای هم و باهم بودن ساخته شده بودن.
دیوانه کننده بود.
اعتیاد آور بود.
بومگیو احساس کرد ریههاش درحال سوختنن و نمیتونست اکسیژن کافی رو از بینیاش وارد شش هاش بکنه. حتی مطمئن نبود که داره نفس میکشه یا نه.
این یونجون بود که عقب کشید و درحالی که هردو به شدت نفس نفس میزدن، پیشونیاش رو روی پیشونی بومگیو تکیه داد.
“نفس بکش.” یونجون زمزمه کرد و بعد بدون وقفه سرش رو کج کرد و برای یک بوسهی دیگه به سمت لبهای بومگیو شیرجه زد.
این بار زبانش رو به آرومی روی لب پایینیش کشید و پسر کوچیکتر بدون فکر کردن لبهاش رو از هم باز کرد، درحالی که یونجون رو محکم تر به سمت خودش میکشید، قلبش با صدای بلند توی سینهاش میتپید.
نزدیکتر.
بومگیو از شدت نیاز ناله میکرد و موهای پروفسورش رو توی مشتش گرفته بود و نمیتونست توصیف کنه که فشار زبون یونجون روی زبون خودش چقدر حس خوبی داره. انگار لبهاشون بهم دیگه قاب شده بودن و بدنهاشون به آرومی روی هم میلغزیدن.
بومگیو با احساس اینکه یونجون رانش رو بین پاهاش فشار داد و ازش میخواست که خودش رو بهش بماله، ناله کرد.
یونجون دستش رو روی باسنش کشید و پایین تنهی بومگیو رو به ران خودش میکوبید و باعث شد پسر کوچیکتر از داغی سرخ بشه.
بومگیو درحالی که صورتش رو برمیگردوند، بوسه رو شکست و به شدت نفس نفس میزد و در احساساتی که تو رگهاش میپیچید، غرق شده بود.
یونجون که بهش اجازهی استراحت نداد، به سمت گردنش رفت، و درحالی که باسنش رو همچنان توی دستاش گرفته بود و بهش چنگ میزد، بوسه های ملایمی روی پوستش میگذاشت و باعث شد که بومگیو آشفته بشه و بدنش بلرزه.
“آ-آه شت یونجون من-“ با گرفتن موهای یونجون، سرش رو روی شونهی بزرگتر انداخت و با هر بار که یونجون فشار رانش رو به پایین تنهاش بیشتر میکرد، میلرزید.
با وجود ضخامت شلوار جینش، بومگیو میتونست هرفشار روی باسن و دیکش رو به خوبی احساس کنه و بلرزه.
سوزش زیر دلش باعث شد تمام احساسات بدنش به غیر از میل و اشتیاق، بی حس بشن و به شدت غرق نیاز شده بود.
یونجون با باز کردن لبهاش و مکیدن پوستش، غافلگیرش کرد. با زبونش به قسمتایی که میمکیدشون فشار میآورد و لرزش بدن بومگیو رو شدیدتر میکرد.
“ی-یونجون، لطفا.” نفسش رو بیرون داد.
دست یونجون به آرومی از شلوارش دور شد و انگشتاش صاف به زیر پیرهنش رفتن.
بومگیو روی دستش خم شد و وقتی انگشتای یونجون بیشتر بالا رفتن، چشماش بسته شد. وقتی انگشتای پسر بزرگتر روی نوک سینهاش کشیده شدن، بومگیو رو وادار به گزیدن لباش کردن.
یونجون سرش رو از گردنش بلند کرد تا کنار گوشش نفس بکشه. به طور اذیت کنندهای انگشتش رو به روی سینهی بومگیو میکشید و باعث شعلهور شدن حرارت شکمش میشد.
“اینجارو دوست داری؟” یونجون پرسید و به آرومی نوک انگشت اشاره و شستش رو دور نیپلش گرفت و فشرد.
بومگیو نالهای بیصدا کرد و سرش رو توی گردن یونجون فرو برد و پایین تنهاش رو به رانش میمالید.
بومگیو با احساس تپش قلب، تونست “آره” خفهای در جواب یونجون بگه و انگشتاش رو توی موهاش، لرزون حرکت بده و بیرون بیاره.
یونجون بیشتر از این چیزی نگفت، فقط دوباره فشار انگشتاش رو بیشتر کرد و به سمت گردنش رفت و درحالی که با نیپل بومگیو بازی میکرد، آثار بیشتری از خودش روی پوست بومگیو جای میگذاشت.
“ک-کی قراره- ممم…” بومگیو نتونست حرفش رو ادامه بده و بخاطر پیچیده شدن نوک سینهاش توسط یونجون، مکث کرد و لرزید.
یونجون به آرومی گردنش رو گاز زد و همینطور که به اذیت کردنش ادامه میداد، بومگیو رو وادار کرد که خودش رو روی پاش تکون بده.
بومگیو میتونست قسم بخوره که هیچوقت تا حالا تو زندگیش انقدر تحریک نشده بوده و همین چیزی بود که باعث شد ابروهاش رو درهم ببره و اینبار حرفش رو کامل بزنه.
“کی قراره منو به فاک بدی؟”
در کمتر از یک ثانیه، یونجون متوقف شد و با شنیدن حرف بومگیو، نفسش رو لرزون بیرون داد.
لحظهای بومگیو نگران شد که نکنه چیزی گفته که نباید میگفت، اما وقتی هردو کمی کنار کشیدن، بومگیو یونجون رو دید که چطور با میل و نیاز بهش خیره شده و مجبور شد لرزش درونیش رو کنترل بکنه.
بدجوری میخواستش. بهش نیاز داشت.
یونجون دستش رو از پیرهن بومگیو بیرون کشید و اون رو روی صورتش گذاشت و نوازشش کرد و با چشماش به آرومی چهرهی پسر کوچیکتر روبهروش رو نظارت میکرد.
“اینجا نه.” درست زمانی که بومگیو فکر کرد قلبش داره از سینهاش بیرون میاد، یونجون حرفش رو مثل یک راز، زمزمه کرد.
“میخوام زمان بیشتری رو باهات بگذرونم.” یونجون به آرومی انگشتاش رو روی لب بومگیو لغزوند و نوازشش کرد و درحالی که خم شد و لب های خودش رو روشون قرار داد، حرفش رو نهایی کرد و جایی برای بحث باقی نگذاشت.
بومگیو میتونست گرما رو توی سینهاش احساس کنه. هیجان، بخاطر حرف یونجون، توی ستون فقراتش جاری شده بود.
یونجون نمیخواست یه رابطهی سریع و گذرایی داشته باشه. اون بومگیو رو برای ساعت های طولانیای توی تخت میخواست. جایی که فقط دوتاشون تنها باهم باشن و مجبور نباشن صداشون رو کنترل کنن یا بیش از حد محتاطانه پیش برن. جایی که بالاخره میتونستن رها باشن.
بومگیو درحالی که کمی عقب میکشید، هوا داخل ریههاش برد، به قدری که هیچوقت انقدر اکسیژن وارد بدنش نکرده بود.
“پس کی؟” بومگیو چشمای یونجون که بهش خیره بودن رو نگاه کرد و از پوزخند بیحالی که روی صورتش نقش بسته بود، صورتش گر گرفت.
“انقدر بد منو میخوای؟” یونجون با لحن تمسخرآمیزی گفت و درحالی که با یک انگشتش به لب بومگیو ضربه میزد، محکم باسنش رو توی دستش گرفته بود.
بومگیو بدون توجه به لحن یونجون، نفسش رو لرزون بیرون داد.
“آره.” اعتراف کرد و احساس کرد معدهاش بخاطر پوزخند یونجون بهم پیچید.
“من واقعا… میخوامت.” بومگیو سریع پلک میزد و هر تردیدی برای گفتن حقیقت رو، قورت داد.
“من هم نمیتونم از فکر کردن بهت دست بکشم.” بومگیو زمزمه کرد. یونجون عمیق بهش زل زده بود. “به این فکر میکنم چه حسی داره لباسات رو در بیارم… و بذارم توهم مال منو در بیاری.” بومگیو آب دهنش رو قورت داد و همونطور که از فانتزی هاش میگفت، مستقیما به چشمای یونجون خیره شد. فانتزی هایی که از روز اول ترم توی ذهنش نقش بسته بودن.
“میخوام دستات رو روی کل بدنم حس کنم.” تن صداش لطیفتر شد. “میخوام مثل احمقا همو ببوسیم و…”
هردو به سرعت نفس میکشیدن و همینطور که بهم نزدیکتر میشدن، تند تند پلک میزدن.
“و چی؟” یونجون زمزمه کرد و ازش خواست که حرفش رو ادامه بده.
بومگیو با درد وحشتناک دیکش و فشار به شلوار جینش، طوری که احساس ناخوشایندی داشت، سرش رو کج کرد و لبهاش رو به هم فشار داد و دستش رو روی گردن یونجون کشید.
“میخوام که تورو داخلم حس کنم.” بومگیو به گرمی زمزمه کرد و وقتی نالهای بینفس از یونجون شنید، لرزشی توی ستون فقراتش بوجود اومد.
اینکه تونست باعث نالهی یونجون بشه، بهش احساس قدرت و اعتمادبنفسی داد که هیچوقت قبلا تجربهاش نکرده بود.
یونجون با سرعت بومگیو رو از در ورودی دور کرد و چرخوندنش، به آرومی به عقب هدایتش کرد و در همین حال بومگیو لبهاشون رو بهم چسبوند.
بومگیو عقب عقب قدم برداشت و اهمیتی نمیداد که کجا میخوان برن، میتونست به یونجون اجازه بده که به هرجایی ببرتش.
چشماش بسته بودن و بیش از حد درگیر بوسیدن یونجون بود که نمیتونست حدس بزنه کجا دارن میرن تا وقتی که پشت ساق پاش به پایه مبل آشنایی خورد و با نفس نفس زدن، لب هاشون رو جدا کرد.
یونجون با چشم های نیمه بسته بهش خیره شده بود و گذاشت بومگیو با شهوت لب پایینیش رو بمکه.
قبل از اینکه بتونن برای یک بوسه دیگه آماده بشن، یونجون دستاش رو روی بازوی بومگیو گذاشت و اونارو به عنوان علامتی برای نشستن، رو به پایین فشار داد.
بومگیو به چشمای مرد بزرگتر خیره شد و خودش رو روی کاناپه پشتیش رها کرد و از حالتی که یونجون از بالا بهش زل زده بود، دلش ریخت.
یونجون شروع به چرخوندن بومگیو کرد و ازش خواست که دراز بکشه. بومگیو بدون قطع ارتباط چشمیشون، برگشت و پاهاش رو روی کوسن دراز کرد.
هردو دستش رو روی کاناپه گذاشت، کمی عقب رفت و پاهاش رو از هم باز کرد تا یونجون خودش رو بینشون قرار بده.
با قلبی که تند تند میتپید، یونجون رو تماشا کرد که زانوش رو روی کاناپه گذاشت و توش فرو رفت. وقتی یونجون خودش رو کامل روی کاناپه جا کرد، نفسش بند اومد. ذهنش درگیر بود. درگیر افکاری که حالا قراره چه اتفاقی بیوفته و اون رو با انتظار درهم میکشید.
افکارش با صدای بلندی متوقف شد و پروفسور دستش رو روی دستهی کاناپه، درست پشت سر بومگیو، تکیه داد و بهش نزدیک شد و رانش فاصلهی کم و خطرناکی با لگن بومگیو داشت و لب هاشون به نرمی بهم خوردن. قلبش برای ثانیهای بخاطر نرمی تمام حرکات یونجون، ایستاد.
وقتی دست یونجون زانوی خم شدهی بومگیو رو گرفت، احساس ملایمتی که داشت به سرعت ناپدید شد و دستش رو از روی ران بومگیو بالا برد و محکم گرفتش.
بومگیو لبهاش رو برای نفس کشیدن از هم باز کرد و گوشهی کوسن رو توی مشتش چنگ زد. چشمهاش رو باز کرد و فهمید که یونجون از قبل هم بهش خیره بوده.
“میخوای لمست کنم؟” یونجون زمزمه کرد و بومگیو فورا نفسی لرزون بیرون داد و پشت سر هم سرش رو تکون داد.
یونجون رانش رو سفت تر از قبل گرفت و نالهای شوکهکننده از لبهای بومگیو خارج شد.
“از کلمات استفاده کن.” یونجون گفت، لبهاش رو به سمت گردن بومگیو پایین آورد و انگشتاش رو به آرومی به بین پاهای بومگیو برد.
بومگیو که تند تند پلک میزد، سعی کرد خودش رو کنترل کنه. “آره! لمسم کن!” محکم گفت چون میدونست که یونجون از لحنش خوشش میاد.