: kaiyōer // psycho artist hwang n his innocent healer, lee felix. ᯘ
ellis'' اروتیک، تا حدودی آلوده به خشونت. ''
رطوبتِ دم عمیقی که از ذرات سرد هوای اواسط فوریه گرفت درون سینهش رو شکافت و خنکی لذت بخشش لبهای فلیکس رو به لبخند باز کرد. مقصد از چیزی که فکر میکرد نزدیکتر و حداقل ده دقیقه زودتر از چیزی که باید رسید و حالا برای داخل رفتن مردد بود.
«اوه.. آقای لی؟»
صدای پر انرژی و آشنایی نگاه خیرهی فلیکس رو از فونت پیچیده و ظریفی که برای اسم گالری به کار رفته بود برداشت و توجهش رو جلب کرد. با نزدیک شدن پسرک نقاش، لبخندش رو پررنگ کرد و دست آزادش رو برای احوال پرسی جلو برد.
«فکر کردم فقط من زود رسیدم.»
نگاه جیسونگ دوستانه و کمی خریدارانه، روی هیکل تراش خوردهی فلیکس چرخید و بیحواس جواب داد.
«نه درست به موقع اومدی، نمیدونستم بیرون از مطبت اینقدر جذابتری.»
با وجود حس بدی که نگاه عجیب جیسونگ منتقل میکرد، فلیکس نمیتونست مخالفت کنه. جنس کبریتی پالتو خیلی خوب روی بدنش نشسته بود و همونطور که هیچ انحنایی رو نشون نمیداد ظرافت بدن فلیکس رو داد میزد. همینطور ترکیب رنگ شیری پالتو و موهای بلوندش نگاه رو خیره میکرد، و فلیکس به خوبی از زیبایی فرشتهگونهش مطلع بود.
سرگرم تشکر از جیسونگ داخل رفت و بعد از صحبت مختصری، نقاش پر انرژی عذرخواهی کرد تا برای تنظیم نور گالری بره. فضای بزرگ و دلبازی که برای نمایش آثار بیمارِ فلیکس دیزاین شده بود ترکیبی از رنگهای نود با چاشنیِ تندی از 'سیاه' بود و فلیکس قدمهای نرمی که طبق عادت بیصدا بر میداشت رو ناخواسته دنبال بوی محوی از شراب و نیکوتین کشید. همونطور که حدس میزد، منبع رایحهی مورد علاقهش خیره کنندهتر از هروقت دیگهای ایستاده بود و با یک لبخند محو و گرم از هنری که خلق کرده بود میگفت. اندام کشیدهش رو با ست کاملاً مشکی، کشیدهتر نشون میداد و فلیکس به زحمت جلوی درهم شدن صورتش رو گرفت، دختری که کنار هیونجین لبخند میزد به چه حقی نگاه گرسنهش رو به تتوی ظریف روی مچ دست مرد میداد؟ چرا هیونجین متوجهش نشده بود؟
افکار درهمش رو همراه بزاقش پایین فرستاد و با لبخند جلو رفت. توجه هیونجین بالاخره به فرشتهی رو به روش جلب شد و تحسینی که چشمهاش رو براق کرد کمی از سنگینی و فشار ذهنی فلیکس رو از بین برد.
«فکر نمیکردم بیاید.»
لحن یخ زدهی هیونجین حسی شبیه به برخورد صاعقه به فلیکس داد، لبخندش رو حفظ کرده بود و حتی تحسین توی نگاهش هم کمرنگ نشده بود ولی طوری صحبت میکرد که فارق از مکان، فلیکس حس میکرد درست زیر برف ایستاده.
«وقتم آزاد بود پس سر زدن عیبی نداشت. اوه، این به مناسبت افتتاح گالریتونه.»
بدون این که چیزی از ترک ریز گوشهی قلبش بروز بده، باکس شکلات مورد علاقهی هیونجین رو بین انگشتهای کشیدهش هل داد و تک شاخهی رز سرخی که با وسواس و نخهای طلایی رنگ تزئین شده بود رو روی شکلاتها گذاشت. مردی که رو به روی هیونجین ایستاده بود با شنیدن صدای بم و گیرای فلیکس، کاملاً بیادبانه بهش خیره شد و شباهت عجیبش با هیونجین اون رو شوکه کرد.
«ایشون تراپیستم، لیفلیکس هستن. آقای لی، برادرم، هوانگ ههچان.»
ههچان کاملاً ناراضی به نظر میرسید و با غرولند کوتاهی، به دختر گستاخ کنار هیونجین اشاره کرد و در کمال وقاحت با صدای مثلاً آرومی پچ زد :«مزاحم صحبتمون شده و معرفیش میکنی؟.»
فک هیونجین کاملاً واضح، فشار ریزی به آروارهش آورد و قبل از بالا گرفتن توهین های ههچان اون رو سمت جیسونگ بدرقه کرد. نفس نسبتاً راحتی از دور شدن برادرش گرفت و برای دلجویی از فلیکس برگشت ولی هیچ اثری ازش ندید. طبق زمان بندی هیونجین، فلیکس باید نیم ساعت دیگه میرسید و این حضور زودهنگام همهی برنامههاش رو بهم ریخته بود. کلافگیش رو پشت نقاب زیبایی از لبخندش پنهان کرد و به سرعت دنبال تراپیست دلخورش راه افتاد. درست قبل از ورود فلیکس به راهروی خروجی، بازوش رو چنگ زد و اون رو توی اتاق تدارکات کشید.
«اقای لی..»
«خفه شو»
انگشتهای مرتعش فلیکس به سرعت دکمه های پالتوش رو باز کردن و گر گرفته از فشار عصبی، پشت به هیونجین ایستاد. صدای نفسهای تند و نقهای ریزی که از عصبانیت گلوش رو پر میکردن برای هیونجین جذاب بود و یادآور خاطرات.
«وقتی رد لبهات روی پوستم مونده نباید اینطوری صدام کنی.»
فلیکس برخلاف لحن بیپرواش، سرخ شد و یادآوری پیچ و تاب خوردن بدنش لرز ریزی روی تیغهی کمر باریکش انداخت؛ لرزی که چشمهای تیز و کشیدهی هیونجین با لذت دنبالش میکردن.
باکس شکلات رو همراه رز خوشرنگ روش، روی میز گذاشت و با لبخندی که رنگ شیطنت داشت درست پشت بدن فلیکس ایستاد. لحنش رو دوست داشت و مطمئن بود با کمی پیشروی، لبهاش جملات لذت بخشی خلق میکنن.
«چیزی بجز ارتباط عادی بینمون نیست آقای لی. منظورم از عادی..»
انگشتهای کشیدهش رو زیر پالتوی فلیکس هل داد و با لمس ساتن نازک روی سر انگشتهاش، به نرمی نوازشش کرد. نفسهای فلیکس که برای دفع عصبانیت عمیقتر از حد معمول سینهش رو پر میکردن، با نشستن نوازش روی پوستش حبس شدن.
«عادیه، من قرار نیست با تراپیستم رابطهی عاطفی برقرار کنم چون بهش کشش جنسی دارم.»
البته که همه چیز فقط به 'کشش جنسی' ختم نمیشد. فلیکس زمان زیادی از روز هیونجین رو اشغال میکرد، آرتیست به هر طریقی که میشد یاد تراپیست خوشطعمش میافتاد و چندصد طرح از لبخندش کشیده بود. با اینحال، غرور بیش از حد پررنگش با شنیدن جملهی «آقای هوانگ شما هیچ نقشی توی زندگی من ندارید، پس نباید برام تصمیم بگیرید» تقریباً شکسته بود و تصمیم داشت تنبیهش کنه. روزی که هیونجین برخلاف چهارچوبش به دوستپسر سابق فلیکس مشت زده بود و نتیجهش مطلوب نبود.
«پس من فقط عروسک توی تختتم؟»
هیونجین به وضوح میتونست پایین رفتن گوشهی لبهای پسر رو تصور کنه و کمی تحریکش میکرد، فلیکس خواستنی بود و نمیتونست برای داشتنش حریص نباشه. چنگ محکمی به هر دو پهلوی فلیکس زد و کمرش رو به سینهی خودش تکیه داد، صورتش رو بین گودی گردن کشیدهش فرو برد و با لذت بوی ملایم و شیرین وانیل رو نفس کشید.
«تو.. عروسکِ منی»
فلیکس کاملاً دلخور، تقلا کرد و وقتی تنگ شدن حلقهی انگشتهای هیونجین رو حس کرد خسته شد. پوستش فشرده میشد و میتونست رد کبودشون رو از همین الآن ببینه.
«ولم کن آقای هوانگ، مهمونات بیرون منتظرن تا با نگاهشون بخورنت.»
لبهای هیونجین درست نبض تند گردنش رو هدف گرفتن و لمس داغ و نرمی بینشون شکل گرفت. بوسهی عمیقی که روی گلوی فلیکس نشست و آخرین سد مقاومت هیونجین رو برای گذشتن از مزهی زیر لبهاش درهم شکوند.
«اگه کسی قرار باشه چیزی بخوره، فکر میکنم اون من باشم.»
زمزمهی پر ولع هیونجین و همینطور برخورد لبهاش با پوست نازک و حساس فلیکس، دمای بدن هردو رو بالا میبرد و با توجه به زمان دقیق افتتاحیه، وقت برای شیطنت زیاد بود. نگاه کوتاهی به ساعت گرد بالای در انداخت و با خیال راحت بازدم داغش رو درست زیر گوش فلیکس پخش کرد؛ انگشتهاش رو برای باز کردن دکمههای ریز پیراهن نازکش روی شکمش کشید و لبههای فرو رفته توی شلوار رو با فشار نسبتاً زیادی بیرون آورد.
«جدی که نیستی.. خدای من هیونجین»
ضعف بین زانوهای فلیکس پیچید و داغی نفسهای هیونجین کار خودش رو کرد، فلیکس دلتنگ بیمارش بود و نمیدونست کِی صحبت کردن راجع به وسواس هیونجین تبدیل به ناله های ریز و نیازمند میشه.
«البته که جدیم.»
دکمههای لعنتی، حالا تا نیمه باز بودن و فلیکس از گرمای زیاد کلافه شده بود. هیونجین با درک تنفر فلیکس از بالا رفتن دمای بدنش، پالتوش رو بیرون کشید و همونطور که ساعدش رو دور کمر باریک تراپیست حلقه میکرد باقی دکمههاش رو تقریباً کَند.
«دفعهی پیش تیشرتت رو پاره کردم و هنوز متوجه نشدی باید چیزی بپوشی که بدنت رو در دسترسم بذاره.»
دستهای فلیکس کاملاً بیتوجه به بلااستفاده شدن لباس مورد علاقهش، دور گردن هیونجین حلقه بستن و سرش رو خم کرد تا لبهای درشت و مرطوب مرد رو ببوسه. به محض برخورد لبهاشون، فلیکس کنترل رو گرفت و دلتنگ لبهای مورد علاقهش رو مزه کرد.
صدای کشیده شدن لبهاشون روی هم ملودی خیس و تحریک کنندهای میساخت، ملودیای که فلیکس با گوش دادن بهش تا گردن سرخ میشد. با فشار نسبتاً زیادی، صورتش رو عقب کشید و لبهای سرخ و متورمش رو روی هم فشرد.
«دیوونه شدی؟ حتی درو قفل نکردی و کل دکمههای لباسم اینور اونور افتاده. شخصیت محتاطت کجاست هوانگ؟»
هیونجین با هر دو دست، باسن پر فلیکس رو چنگ زد و پایین تنههاشون رو به هم تماس داد. با نیشخند محوی به صورت معترض و بهم ریختهی بلوندی مورد علاقهش زل زد. چشمهای فلیکس همین الآن هم خمار بودن و تند شدن نفسهاش، تسلیم بودن و نبض تند بدنش دلتنگیش رو داد میزدن.
«وقتی اینطور دلخوری احتیاجی به احتیاط نداریم.»
هیونجین قبل از اتصال دوبارهای لبهاشون گفت و بوسههای مکنده و خیسش رو تا چونه و گردن فلیکس پایین کشید. پوست روشن و نرمش برای بوسیده شدن التماس میکرد و چنگ شدن انگشتهای ظریف و کوتاه فلیکس روی شونههاش از ادامهی کار مطمئنش کرد. فلیکس با تصور یک میکاوت ساده، پیراهن رو روی بازوهاش هل داد و با سر خوردن ساتن روی پوستش لب پایینش رو گزید. بالا تنهش تقریباً برهنه بود و نگاه هیونجین رو دوست داشت، نگاهی که روی رد بنفش دور نیپلش میخ بود و بالا نمیاومد. قدمی به عقب برداشت و با جلو اومدن همزمان هیونجین، تا وقتی که سفتی دیوار رو حس کنه متوقف نشد.
«روز اول افتتاحیهی گالریته هیونجین، بهتر نیست تمومش کنیم؟»
یک دست هیونجین، درست کنار گوشش به دیوار تکیه داد و دست دیگهش زیر رونش رفت و اون رو بالا کشید. تکخند آرومی به برخورد بدنهاشون زد و با ضربهی نسبتاً آرومی، پایینتنهش رو به تن تبدار رو به روش فشرد.
«اگه واقعاً این رو میخواستی، انجامش میدادم. ولی، »
پای فلیکس رو که برای حلقه شدن دور کمرش بالا کشیده بود، هل داد و بدنش رو روی دو زانو انداخت. حالا تراپیست هورنی پین شده بین دیوار و هیونجین زانو زده بود و با گونههای سرخ و چشمهای هیس و خمار، لبهاش رو روی هم میکشید. انگشتهای کشیده و گرم هیونجین، توی موهای روشن فلیکس فرو رفتن و با نوازش نرمی بهشون چنگ زد.
«این چیزیه که میخوایش.»
صورت تراپیست رو مستقیم به پایین تنهش چسبوند و وقتی نالهی خفهش رو شنید، نیشخند زد؛ کمی سرش رو عقب کشید و وقتی به هم چسبیدن رونهاش رو دید سیلی آرومی روی گونهش کوبید.
«از دستات استفاده کن دکتر، هنوز یاد نگرفتی چطور انجامش بدی؟»
'باشه'ی آروم و خفهی فلیکس با داغ شدن پشت گوشهاش همراه شد و خجالت توی چشمهاش طرح محوی از لبخند روی لبهای هیونجین انداخت.
انگشتهاش میلرزیدن و به زحمت زیپ و دکمهی شلوار خوش دوخت و ذغالی رنگ هیونجین رو پایین کشید، باکسرش درست همرنگ شلوارش بود و تضاد گندمی پوستش با تیرهی لباسهاش فلیکس رو برای پر شدن گلوش مشتاق میکرد. کش باکسر رو پایین تر کشید و با برهنه شدن عضو هیونجین درست رو به روی صورتش نوک سرخ زبونش رو روی لبهاش کشید. شروع بلوجاب برای فلیکس سخت بود، با این حال انگشتهاش رو دور عضو هیونجین حلقه کرد و لبهای خیس از بزاقش رو با بوسهی ریزی به عضوش رسوند، زبونش رو بین لب های نیمه بازش هل داد و همزمان با پمپ کردن جسم داغ بین انگشتهاش شکاف ریز روش رو لیس زد. فاصلهی گرم و تنگ لبهای از هم باز شدهش رو پر کرد. حرکاتش کند بودن و هیونجین کلافه از کامل حس نکردن گرمای خیس دهن فلیکس، لگنش رو با قدرت کنترل شدهای به جلو هل داد و سر انگشتهاش رو برای قفل کردن فلیکس روی سرش فشرد.
زبون گرم و کوچیک فلیکس دور عضو توی دهنش چرخید و هیونجین با حس تک تک لمسهاش، هیس بلندی کشید و سرش رو خم کرد.
«خوب انجامش نمیدی، بذار بهت یاد بدم.»
بیملاحظه و مکث، عضوش رو توی دهن فلیکس کوبید و با فرو رفتنش توی گلوی تنگ و ناواردش، آه کشید. سرفههای فلیکس همراه با نالههاش روی عضو هیونجین خفه شد و دستهاش مدام به پاهاش هیونجین چنگ میانداختن. چوک شدن رو دوست داشت و حالا که تنفسش با عضو هیونجین بسته شد نبض بین پاهاش تند میشد. با هر حرکت هیونجین، کمی بزاق روی چونهی فلیکس سر میخورد و موهای مرتبش مشت هیونجین رو پر میکردن، حقیقتاً.. تحریک کننده بود. تغییر سایز کامل عضو مرد، کمی راضیش کرد و دهن فلیکس رو به حال خودش گذاشت. لبهای گرد و متورمش میلرزیدن و یک دستش رو بین پاهاش برده بود تا تپشش رو لمس کنه، هیونجین رو برای ادامهی کارشون مشتاق میکرد.
«بلند شو.»
«دفعهی بعد که دستات رو بستم میفهمی چطور با دهنم رفتار کنی»
فلیکس پر حرص، لب زد و به زحمت ایستاد. گلوش کمی میسوخت و نمیتونست منکر لذتش شه، این کمی.. شرم آور بود؟
«دوستش داشتی»
صدای بم شدهی هیونجین، گوشش رو نوازش کرد و دستهاش قبل از جواب گرفتن فلیکس رو به دیوار پین کرد. قفسهی برهنهی سینهش به دیوار یخ زده چسبید و برخورد نیپلهای حساسش به سطح سفتش دردناک شد.
با نالهی آرومی، هیونجین رو صدا زد و وقتی دو انگشت بلند مرد روی لبهاش سر خورد تا با بزاقش خیس شه با ولع اونها رو توی دهنش کشید. پر سر و صدا همونطور که زبونش رو بین انگشتهای هیونجین سر میداد مکیدشون تا برای ورود به حفرهی تنگش آماده شن.
«وقتی حرف نمیزنی خیلی بهتر از دهن خوشگلت استفاده میکنی»
هر دو انگشت، تا گلوی فلیکس جلو رفتن و بعدِ لمس کوتاهی عقب کشیدن. بزاق فلیکس بلندی انگشتهاش رو براق کرد و وقتی اون رو زیر لباسش هل داد پسر کوچکتر لرزید.
«بذار درش بیارم»
فلیکس لب زد و وقتی باز شدن دکمهی شلوارش رو حس کرد، به کمرش قوس داد و لمس سطحیای که شکاف باسنش رو تا حفرهش طی کرد و کمی پایین رفت، چشمهاش رو تر کرد. پوست حساسی داشت و لمس های پر آرامش هیونجین حساسیتش رو بالا میبردن، باید برای برهنه کردن پایین تنهش عجله خرج میکرد.
«زود باش فلیکس، وقت نداریم.»
شلوار و باکسر فلیکس باهم روی رونهاش کشیده شدن و ساعد هیونجین به شکم برهنه و تراش خوردهش چسبید. حفرهی نبض دارش رو نوازش کرد و این بار محتاط، انگشتش رو وارد کرد تا با لمس دیوارههای تنگ و داغش آمادهش کنه. فرو رفتن هر دو انگشتش و آمادگی فلیکس کمی بیشتر از انتظار هیونجین طول کشید و وقتی پسرک برای حس لذت بیشتر هق زد، لالهی سرخ گوشش رو بوسید.
نفسهای تند و ناله های ریز فلیکس، با فرو رفتن دیک هیونجین بین پاهاش شدت گرفتن، نمیتونست لمس لذت بخشی که بین پایین تنههاشون اتفاق میافتاد رو با ناله های کوتاه بگذرونه. نبض تند بین پاهاش با عضو هیونجین لمس میشد و لرزش زانوهای فلیکس بعد از فرو رفتن حجم کمی توی حفرهش، بیشتر شد. ناخنهای کوتاهش رو روی ساعد هیونجین کشید و با کامل پر شدن پایین تنهش بلند ناله کرد. اونقدر بلند که هیونجین دست آزادش رو روی لبهاش گذاشت، صدای تراپیست توی سکس بمتر و بلندتر میشد و این خوب نبود. سر فلیکس رو عقب کشید تا قوس زیبای کمرش رو بهتر ببینه، ضربههاش رو شروع کرد و گردن کشیدهی فلیکس رو با لبهاش طی کرد. نالههای تحریک کنندهی فلیکس خفه میشدن و چشمهای سرخ و خمارش ملتمس برای لمس بیشتر به رو به روش خیره بودن.
پر و خالی شدن فاصلهی بین پلکهای فلیکس با حلقه شدن انگشتهای بلند و لاک خوردهی هیونجین دور دیکش، سرعت بیشتری گرفت و اشکهاش روی مچ هیونجین سر خوردن. لبهاش هنوز اسیر بودن و نالههاش هرچند خفه، شنیده میشدن.
«هین.. ه-هیونجین؟»
— 🏹 ¿ ¿ room or me ? ?
هودی اورسایز رو توی تنش مرتب کرد و بیتوجه به برهنه بودن پاهاش، اتاق رو به مقصد آشپزخونه ترک کرد. بوی خوب سوپ و استیک پنت هاوس مجلل آرتیست رو پر کرده بود و فلیکس رو گرسنه میکرد. به درگاه آشپزخونه تکیه داد و خیره به حرکات حرفهای دستهای جذابش، مشت پوشیدهش رو زیر پلک هاش کشید؛ هیونجین توی لباس های خونگیش هم جذاب بود.
«حالت بهتره؟»
هوم خفه ای برای جواب تحویل داد و مچ پاهاش رو به هم کشید. هنوز خسته بود و بین پاهاش واضح درد میکرد، دوست داشت چند روز استراحت کنه.
«حالا میخوای چیکار کنی؟ مطمئناً برادرت با موضوع خوب برخورد نمیکنه»
پیازچههای سبز رنگ توی کاسه افتادن و با خم شدنش مستقیم توی سوپ قل خوردن، بخار خوش بوی سطح سرخش ضعف فلیکس رو بیشتر میکرد.
«قبل از تو، خانوادهم با انگر ایشوزم رو به رو شدن فلیکس، و مطمئن باش بازی کردن باهاش به اندازهی کافی ترسناک هست که راجع به گرایشم کنجکاو نشن.»
با تعارف هیونجین، روی صندلی نشست و چیزی نگفت. خجالتزده از اتفاقات ساعات گذشته، سرش رو پایین انداخت و تا چیده شدن میز سکوتش رو ادامه داد. اونقدر درگیر سرزنش کردن خودش بابت رفتار های هیجانیش بود که نگاه پر مهر هیونجین رو حس نکنه، فلیکس حتی دوست پسرش هم نبود و بیشتر شبیه آویزونهای تشنهی سکس به نظر میرسید. بینیش رو با اخم بالا کشید و خواست با همهی توان لبش رو بین دندوناش بکشه که نوازش آرومی چونهش رو بالا برد.
«خود خوری نکن فلیکس.»
نگاه فلیکس خیس بود و عصبی از خودش، خواست جواب بده و نتونست. رسیدن بیموقع ههچان اون هم درست وسط سکسشون به قدری خجالتزدهش کرد و شخصیتش رو زیر سوال برد که دوست داشت از تراس بپره.
«من مثل هرزه ها توی اون اتاق کوفتی توی بغلت میلرزیدم و هیونگت همون موقع سر رسید، فکر میکنی خیلی اتفاق عادیایه؟»
فک هیونجین چفت شد و پلکهاش روی هم رفتن. فلیکس مستقیم دست روی نقطه ضعفش گذاشته بود، خودش! خود تراپیست شده بود نقطهی ضعیف هیونجین و حالا به خودش توهین میکرد. یقهی شل هودیش رو جلو کشید و بوسهی محکم و دردناکی روی لبهاش کاشت، فلیکس فقط اینطور خفه میشد.
«دفعهی بعد که خواستی به لیفلیکس بگی هرزه مطمئن شو مال من نباشه.»
زیر نگاه شوکهی فلیکس، ایستاد و نگاهش رو دزدید. از معدود دفعاتی بود که هیونجین خجالت میکشید و گوشهاش سرخ میشد.
«اون دوست پسر منه و فکر نمیکنم لذت بردن از بدنش توی گالریم مشکلی داشته باشه.»