KOIWAZA¹⁵
Samin🐋تقلا کردن مینگی و تکون خوردنش تو بغل یونهو، باعث برخورد عضوهاشون به هم شده بود؛ و خب یونهو از قبل هم میدونست بدنش در برابر پسر تو بغلش اونقدری با جنبه رفتار نمیکنه که بخواد تحریک شدن رو به زمان دیگهای موکول کنه.
دلش میخواست دوباره مینگی رو ببوسه پس یکی از دستهاش رو از کمر مینگی بالا آورد، پشت سرش قرار داد و اون رو برای بوسیدن به سمت خودش متمایل کرد.
مینگی متوجه شد که این بار یونهو حتی خیستر از قبل اون رو میبوسه. در واقع جونگ یونهو داشت به قدری اون رو پر سر و صدا میبوسید که مینگی مطمئن بود صدای بوسهشون تا ساختمون اصلی کلیسا هم میره.
حالا که کمی بیشتر دقت میکرد، حس میکرد جسمی نزدیک به عضوش، در حال بزرگتر شدنه و حدس زدن اینکه یونهو تحریک شده، برای مینگی که خودش هم دست کمی ازش نداشت، اصلا سخت بنظر نمیرسید.
مینگی با تکون دادن باسنش و فشردن بیشتر خودش به یونهو، باعث کشیده شدن عضوهاشون به هم شد.
دلش میخواست زودتر از شر شلوارهاشون خلاص بشه و عضوهاشون رو بدون هیچ مانعی به هم برخورد بده. البته که مینگی همیشه فکر سکس تو همچین مکانی رو با یونهو داشت؛ ولی آیا ممکن بود که تو همچین جایی که برای یونهو و خانوادش مقدس بود، تا اون مرحله پیش برند؟
جواب این سوال قطعا پیش یونهو بود و مینگی نیاز نداشت سوالش رو حتی به زبون بیاره چون دقایقی بعد، یونهو یک دستش رو زیر تیشرت مینگی برده بود و با دست دیگهش باسن اون رو فشار میداد.
یونهو اونقدری برای زودتر داشتن مینگی عجله داشت که دلش نمیخواست به مکانی که توش حضور داشتن فکر کنه. پس جرئت بیشتری به خرج داد و دستش رو از روی شلوار جین پسر تو بغلش، به داخل لباس زیرش سُر داد.
مینگی حین بوسه آروم نالید و باسنش رو کمی بالا برد تا یونهو دسترسی بهتری بهش داشته باشه.
کشیده شدن انگشتهای بلند و سرد یونهو، اطراف حفرهی تنگش، حس خوبی رو بهش منتقل میکرد. وقتی یونهو دستش رو از شلوارش بیرون کشید، مینگی بوسه رو متوقف کرد و معترض نالید.
یونهو لبخند مرموزانهای زد، دستش رو بالا آورد و با دو انگشت وسطش لبهای خیس و خوشرنگ مینگی رو لمس کرد.
"ناراحت نشو عزیزم... فقط میخوام یکم برام خیسش کنی!"
انگار مینگی از این پیشنهاد ناراضی نبود؛ چون بلافاصله زبونش رو بین انگشتهای خوش فرم یونهو کشید و بعد اون رو کامل وارد دهنش کرد. پسر زیرش فقط ازش خواسته بود که انگشتهاش رو خیس کنه ولی مینگی این کار رو زیادی جدی گرفته بود، سرش رو با ریتمی منظم حرکت میداد و طوری انگشتهای یونهو رو تو دهنش عقب و جلو میکرد که باعث از دست دادن عقل صاحبشون میشد.
یونهو هیسی زیر لب کشید و مشغول تماشای لبهای ماهر مینگی شد. توی ذهنش اون رو دور عضوش تصور میکرد و دلش میخواست زودتر به اون مرحله برسه؛ پس انگشتهاش رو از دهن مینگی خارج کرد و بعد از اینکه با دست آزادش فقط قسمت پشت شلوار و لباسزیر مینگی رو همزمان پایین کشید، اونهارو رو دوباره به حفرهی داغ اون رسوند.
دقایقی بعد با دو انگشت وسطش، مشغول ضربه زدن داخل مینگی شده بود؛ و مینگی عمیقا داشت از احساس اون انگشتها لذت میبرد. حالا سرش رو داخل گردن اون فرو برده بود و نالههاش رو اونجا خفه میکرد.
دست آزاد یونهو مدام زیر لباس مینگی در حرکت بود و پوست نرمش رو نوازش میکرد. دیدن پسر محبوبش که فقط با حرکت انگشت داخلش، اینطوری بیقرار شده بود، اون رو بیشتر از قبل تحریک میکرد.
انگار یونهو موفق شده بود بین ضرباتش نقطهی حساس مینگی رو پیدا کنه و همزمان با سیلی محکمی به باسنش، باعث بشه این بار مینگی سرش رو بالا بیاره و بیرون از گردنش، بلند ناله کنه.
مینگی نگاه خمارش رو به یونهو داد و لبهای خیس و بازش رو از رو صورت تا لبهای اون کشید. یونهو هم لبهاش رو باز کرد و اجازه داد مینگی این بار نالههاش رو داخل دهنش رها کنه. مینگی بین نالههاش، موهای مرتب مشکیرنگِ یونهو رو بهم میریخت و با این کار اون رو تشویق به ادامه دادن میکرد.
سرعت حرکت انگشتهای یونهو این بار بیشتر شده بود و مینگی میتونست اوج خودش رو نزدیک حس کنه.
یونهو میخواست به زودتر کام شدن مینگی کمک کنه پس دست آزادش رو با زحمت به داخل قسمت جلوی شلوار اون رسوند و عضو خیس از پریکامش رو لمس کرد.
همین لمس کوتاه کافی بود تا مینگی همون لحظه به نقطهی خوشحالی برسه و با شدت زیاد روی انگشتهای یونهو خالی بشه.
در واقع مینگی فکرش رو هم نمیکرد که یه روزی بتونه این مدل از ارگاسم رو هم تجربه کنه چون معمولا از انگشت شدن طولانی خوشش نمیومد؛ ولی خب انگار یونهو فرق داشت. اون میتونست تا هر وقت دلش بخواد با انگشتهای بی نقصش مینگی رو به فاک بده و مینگی هم با کمال میل اون رو بپذیره.
لبهای مینگی که هنوز روی لبهای مرد موردعلاقهش قرار داشت، به لبخند باز شدند. کمی عقب رفت و نگاه خمارش رو دوباره به یونهو داد. چهرهی مقابل چشمهاش، براش یادآور عکسی بود که یونهو شب قبل حین مستی، براش فرستاده بود. ولی خب از نزدیک دیدن اون حالت چهره، اونم در حالی که یونهو هوشیار بود، براش جذابیت بیشتری داشت. دلش میخواست پیشنهاد شب قبل یونهو رو عملی کنه پس خواستهش رو به زبون آورد.
"لعنتی... دلم میخواد رو صورت خوشگلت بشینم!"
یونهو با چشمهای متعجب به مینگی نگاه کرد و گونههاش رنگ سرخیِ خجالت به خودشون گرفتند. البته که برای خجالت کشیدن کمی دیر بود ولی یونهو فکر نمیکرد چیزی که خودش میخواست، حالا خواستهی مشترکش با مینگی باشه.
پسر هورنیِ عزیزش انگار هنوز خاطرهی دیشب رو تو سرش نگهداشته بود و میخواست بخشی از حرفهاشون رو عملی کنه؛ و خب یونهو کسی نبود که بخواد از این خواسته بگذره. پس انگشتهاش رو از حفرهی مینگی خارج کرد، دستی که حالا به کام اون آغشته شده بود رو از تو شلوارش بیرون آورد و بدون ذرهای تعلل، انگشتهای آغشته به مایع لذت مینگی رو لیسید و بعد جوابش رو با پوزخند روی لبش داد.
"هوم... خب کی جلوتو گرفته؟!"
مینگی با دهن باز به انگشتهای بین زبون یونهو خیره شد. انگار اون هر بار برای غافلگیر کردنش برنامهی تازهای داشت. یونهو درست میگفت، کسی جلوش رو نگرفته بود؛ پس سرش رو جلو برد و در حالی که یونهو رو برای لیسیدن انگشتهاش همراهی میکرد اون رو مابینش بوسید.
بوسهای که از لبها و انگشتهای یونهو شروع شده بود، حالا داشت تا گردن و سینهش ادامه پیدا میکرد و مینگی برای رسیدن به چیزی که میخواست نیاز به دسترسی بیشتری داشت؛ پس خودش رو از بین پاهای پیچیده شدهی دورش خلاص کرد و این بار روی عضو برجستهی یونهو که از زیر شلوار هم کامل پیدا بود نشست. قبل از هر کاری، دکمه و زیپ شلوار جینش رو باز، و عضو حبس شدهش رو آزاد کرد. همزمان با خارج کردن تیشرت خاکستری رنگ، از تنش، میتونست نگاه یونهو و روی بدنش حس کنه. ولی این نگاه حس متفاوتی رو نسبت به قبل، به مینگی منتقل میکرد. انگار یونهو داشت با چشمهاش اون رو ستایش میکرد و دنبال راهی برای پرستیدنش بود.
پوست سفید مینگی که زیر هالهای از نورهای نارنجیرنگ، میدرخشید؛ از نظر یونهو به قدری زیبا بود که راهی جز تحسین و ستایش اون براش باقی نمیذاشت.
صورت مینگی به خاطر سنگینیِ نگاه یونهو،حالا بیشتر گر گرفته بود و سرخی گونههاش حتی تا پشت گوشش هم میرسید. سعی کرد با پسر زیرش چشم تو چشم نشه؛ چون مطمئن نبود اگه نگاهش به اون چشم ها بیوفته، چقدر طول میکشه تا از غرق شدن توشون، خودش رو نجات بده.
یونهو همچنان بدون حرکت به نگاه کردن پسر پرستیدنی رو به روش ادامه میداد و ته دلش امیدوار بود که مسیح و خداش رو بابت این توصیف، آزرده نکرده باشه.
اگه مینگی دوباره برای بوسیدن و همزمان باز کردن دکمههای پیراهنش، روش خم نمیشد، احتمالا یونهو قرار نبود به خودش بیاد. آخه کی میتونست به همچین الههی زیبایی خیره بشه و تو فکر ستایش کردنش غرق نشه؟
کمی بعد، پوست سفید و براق یونهو زیر دستهای نرم مینگی لمس و همزمان توسط لبهاش بوسیده میشد.
مینگی بوسههاش رو از گردن تا وسط سینهی یونهو امتداد داد و در نهایت راهش رو به سمت نوک سینهی صورتی رنگش کج کرد. مینگی کسی نبود که از همچین چیزی ساده بگذره؛ پس فکر کرد که بهتره کاری که یونهو دفعهی پیش باهاش کرده بود رو تلافی کنه. پس زبونش رو بیرون آورد و نوک سینهی یونهو رو محکم تو دهنش کشید و اون رو مکید.
یونهو نالهی خفهای کرد، انگشتهاش رو توی موهای مینگی فرود برد و اونها رو کشید. تا قبل از این نمیدونست میتونه روی اون قسمت از بدنش، تا این حد حساس باشه. انگار پسر دوستداشتنیش میدونست برای لذت دادن بهش باید روی کدوم نقطه دست بذاره.
سر عضو مینگی همزمان با مکیدن سینهی یونهو، به شکمش برخورد میکرد و پریکامی که حاصل لذت بردن از چشیدن طعم اون بود، اون ناحیهی خیس میکرد. قصد داشت سراغ سینهی دیگهی یونهو بره ولی با کشیده شدن موهاش توسط اون، ازش فاصله گرفت و با چشمهایی که از لذت خمار شده بود، از پایین به چهرهش خیره شد.
یونهو به قدری کم طاقت شده بود که فقط میخواست هر چه زودتر به خواستهی مشترکش با مینگی برسه؛ پس سعی کرد چیزی بگه.
"مینگی... زودتر بشین رو صورتم... لطفا."
چهرهی یونهو به قدری معصوم و ملتمس بنظر میرسید که مینگی باورش نمیشد اون کسی بوده که همچین خواستهی پلیدی رو به زبون آورده.
خودش هم دلش میخواست زودتر اینکارو کنه پس آخرین بوسهش رو روی لبهای نرم یونهو نشوند و بعد برای کامل درآوردن شلوارش، از جاش بلند شد.
لحظاتی بعد، بدن برهنهی مینگی، مقابل چشمهای گرسنه و عاشق یونهو قرار داشت. لباسزیرِ باریکِ مشکی رنگش تا وسط رونش پایین کشیده شده بود و روی زانوهاش رد قرمزی از فرش افتاده بود. مینگی از تمایلات پسر موردعلاقهش خبر داشت، پس تصمیم گرفته بود درآوردن کامل لباس زیرش رو به عهدهی اون بذاره.
این بار پشت به یونهو برگشت و پاهاش رو دو طرف بدنش قرار داد. قبل از اینکه باسنش رو به مکان موردنظر برسونه؛ روی پایین تنهی اون خم شد، زیپ شلوارش رو پایین کشید و بعد عضو بزرگ تحریکشدهش رو از لباس زیرش خارج کرد.
مینگی با خودش فکر میکرد که از کی اینقدر بی شرم شده بود که دلش برای دوباره داشتن کیر یه نفر تا این حد تنگ بشه؟ البته که یونهو فرق میکرد!
نگاهش رو روی رگهای برجستهی عضوش، ثابت نگهداشت؛ بزاقش رو با صدا قورت داد و انگشتهاش رو دور اون پیچید و سعی کرد با بالا و پایین کردن مچ دستش، خیسی پریکامش رو روی طولش عضوش پخش کنه.
با حس انگشتهای مینگی، نالهی بمی از گلوی یونهو خارج شد. یونهو داشت از تماشای باسن بزرگ مینگی از این فاصلهی کم، لذت میبرد و میخواست زودتر اون فاصله رو به صفر برسونه؛ پس دستش رو بالا برد و با فرو بردن انگشتهاش به داخل رونهای نرمش، اون رو به خودش نزدیکتر کرد.
لحظهای بعد مینگی انگشتهاش رو از دور عضو یونهو باز کرده بود و باسنش کامل روی صورتش قرار گرفته بود. یونهو داشت فاصلهی بین باسن مینگی رو با زبون طی میکرد و عضلات فکش برای لیسیدن حفرهی مینگی مدام حرکت میکردند. یونهو از ته دلش بابت دوباره چشیدن اون طعم، خدا رو شکر میکرد.
حالا سر مینگی رو به پایین افتاده بود، موهای روشنش تا حدی که صورتش رو بپوشونه، جلو ریخته بود و نفسهای بریدهش رو از دهن بیرون میداد. هر بار که زبون یونهو روی حفرهی داغش کشیده میشد، کمرش بیاختیار قوس برمیداشت و اسم اون رو با صدایی گرفته بلند فریاد میزد.
"آه فاک... یونهو!"
لب پایینش رو محکم بین دندونهاش گرفت و سعی کرد صدای نالههاش رو خفه کنه، اما انگار این کار بی فایده بود، چون یونهو این بار نوک بینیِ بلندش رو بالای حفرهی خیسش کشیده بود و بازدم گرمِ نفسهاش رو اونجا بیرون میداد. زبون یونهو این بین حتی به بیضههاش هم برخورد میکرد و حس تازهای رو بهش منتقل میکرد. عضو سختش ناخواسته وسط سینهی یونهو کشیده میشد و تقریبا کل اون ناحیه رو با مایعِ پیش از لذتش، خیس میکرد.
این بار یونهو زبونش رو برای بیشتر چشیدن مینگی، داخلش فرو برده بود و اون رو طوری میخورد که انگار مشغول خوردن چیزکیک موردعلاقشه. مینگی این بار نتونست طاقت بیاره؛ بدنش کامل روی یونهو افتاد و صورتش درست مقابل عضو بزرگ اون قرار گرفت. دلش میخواست لذتی که خودش دریافت میکرد رو به یونهو برگردونه اما مطمئن نبود بتونه از پس جا دادن اون عضو بزرگ داخل دهنش بربیاد. حتی فکر کردن بهش هم باعث لرزش ستون فقراتش میشد. ولی خب این چیزی بود که از روز اول مینگی دلش میخواست امتحانش کنه، و حالا که تو این موقعیت بود چرا باید دوباره ازش فرار میکرد؟ با خودش فکر کرد که حتی اگه اون کیر بزرگ باعث خفه شدنش بشه بازم دلش میخواد امتحانش کنه و تا اعماق حلقش رو با اون پر کنه. پس این بار بدون معطلی سرش رو جلوتر برد و زبونش رو روی طول عضو یونهو کشید. زبون یونهو برای لحظهای از حرکت ایستاد و نالهش رو تو باسن مینگی خفه کرد. مغزش نمیتونست این حجم از لذت رو تحلیل کنه. پسر محبوبش داشت زبونش رو روی عضوش حرکت میداد و با لبهای نرم و بزرگش، رگهای برجستهش رو لمس میکرد. یونهو الان کجا بود؟ تو بهشت؟ مطمئن بود که همینطوره، چون حداقل الان که کلاهک عضوش داشت توسط مینگی مکیده میشد، حس تو بهشت بودن رو بهش میداد.
مینگی با اشتیاق مشغول مکیدن کلاهک عضو یونهو بود، ولی میدونست این برای برگردوندن لذتی که در حال دریافت کردنش بود کافی نیست؛ پس جرئت بیشتری به خرج داد و سرش رو پایینتر برد تا حداقل نیمی از اون رو داخل دهنش جا بده. یونهو به قدری بزرگ بود که مینگی حس میکرد حتی ممکنه با همین اندازهای که تو دهنش بود، خفه بشه. ولی این خفگی بر خلاف تصورش حس لذت بخشی رو بهش میداد؛ پس هر باری که سرش رو عقب و جلو میکرد، طول بیشتری رو داخل دهنش جا میداد، تا جایی که کلاهکش به نقطهای پایینتر از حلقش برخورد میکرد و باعث حالت تهوع و شکل گرفتن حلقههای اشک توی چشمهاش میشد. مینگی به قدری این کار رو با لذت انجام میداد که انگار کل عمرش رو منتظر رسیدن این لحظه و ثابت کردن مهارتهاش بود.
اگه از یونهو میپرسیدن تو این لحظه به چه چیزی بیشتر از همه نیاز داره، قطعا کام شدن ته حلق مینگی، اولین انتخابش بود. و البته فاصلهای هم با اون لحظه نداشت چون پرنسس گرسنهی عزیزش کارش رو خیلی خوب بلد بود و داشت اون رو به اوج خودش نزدیک میکرد.
درست چند دقیقه بعد، یونهو زبونش رو حفرهی مینگی خارج کرد، سرش رو به عقب پرتاب کرد و اسمش رو بلند نالید.
مینگی میتونست مایع گرمی رو که توی دیوارهی حلقش خالی شده بود رو احساس کنه و این خبر از به اوج رسیدن یونهو میداد. سرش رو عقب برد و بالاخره لبهاش رو از عضوی که خیلی وقت پیش اسم اون رو "صلیب" گذاشته بود، جدا کرد و مایع توی گلوش رو همراه با بزاقش، قورت کرد.
یونهو داشت ستارههارو پشت چشمهای بستهشدهش میدید. اون پسر دوستداشتنی لعنتی، واقعا باعث میشد عقلش رو از دست بده! اصلا تا قبل از دیدن مینگی، لذت و خوشحالی براش چه مفهومی داشت؟ حس میکرد قبلا هیچکدومشو تجربه نکرده. باید از مینگی بابت بخشیدن همهی این لذتها تشکر میکرد پس بعد از اینکه ریتم نفسهاش منظم شد، اون رو از خودش جدا کرد و به پهلو خوابوند. بدنش به حالت نشسته دراومد و قبل از اینکه دوباره سراغ مینگی بره، از شر لباسهای مزاحمش خلاص شد.
نگاهش رو به سمت مینگی برگردوند. فرشتهی صورتیش حالا به پشت خوابیده بود و طوری به یونهو نگاه میکرد که انگار داشت انتظارش رو میکشید.
"یونهو... بیا اینجا... میخوامت!"
مینگی با صدای گرفته و بمش زمزمه کرد و این دقیقا تیری بود که تا اعماق قلب یونهو فرو رفت.
یونهو نمیتونست پرنسسش رو بیشتر منتظر بذاره؛ پس دوباره سمتش رفت و این بار روی بدنش خیمه زد.
لبهای سرخ مینگی که حالا به خاطر فشار و حرکت روی عضو یونهو، ملتهب شده بود، اون رو دعوت به بوسیدن میکرد. پس یونهو خم شد و بوسهی نرم و طولانیای رو روی اون لبها کاشت. بعد سرش رو بالا برد و به چهرهی زیبای مینگی لبخند زد.
"خیلی خوشگلی لعنتی!"
مینگی نگاهش رو از چشمهای یونهو دزدید.
"میدونم..."
یونهو کوتاه خندید و سر تکون داد.
"خوبه که میدونی عزیزم!"
بعد سرش رو کنار گوش مینگی برد و حین گفتن جملهی بعدی، مطمئن شد که لبهاش با گوشش برخورد میکنه.
"بهم بگو مینگی... دوست داری ایندفعه چطوری به فاکت بدم؟"
مینگی از احساس نفسهای یونهو کنار گوشش، مور مورش شد و گردنش رو کج کرد.
"نمیدونم... هر طور خودت دوست داری"
پوزخندی روی لبهای یونهو نشست.
"باشه. هر چی پرنسس بگه!"
یونهو گفت و این بار لبهاش رو به قصد بوسیدن و چشیدن مینگی به بدنش رسوند. بوسههاش رو از روی گردن تا ترقوه و بعد سینهاش ادامه داد و این بین چند باری راهش رو به نوک سینهی صورتی رنگش، پیدا کرد.
مینگی داشت عمیقا از این بوسههای ملایم، احساس دوست داشته شدن میکرد. انگار یونهو نسبت به دفعهی اولشون تغییر بزرگی کرده بود و اون همین ملایمتی بود که الان داشت برای بوسیدن تمام نقاط بدن مینگی به خرج میداد. برعکس دفعهی قبل این بار بوسههاش فقط بوی شهوت نمیدادند، بلکه انگار لطافتی از جنس دوست داشتن هم همراهشون بود.
یونهو به همون نرمیای که مینگی رو بوسیده بود، شروع به مکیدن نوک سینهش کرد و زبونش رو به صورت دورانی دور اون چرخوند. دستی که روی کمر باریک مینگی قرار داشت رو بالا آورد و نوک سینهی دیگهی رو بین انگشتهاش به بازی گرفت.
مینگی انگشتهاش رو بین موهای مشکی رنگ یونهو فرو برد، اون رو بهم ریخت و درحالی که به کمرش قوس میداد، اسم یونهو رو با صدای بم و گرفتهش زیر لب نالید.
یونهو خوشحال از شنیدن اسم خودش، با اشتیاق بیشتری از قبل به کارش ادامه داد و این بار نوک سینهی تو دهنش رو محکم به عقب کشید و اون رو با صدای پاپ مانندی رها کرد. پوست سینه ی مینگی حالا سرخ و خیس بنظر میرسید و یونهو همین رو فعلا کافی دونست و بیشتر از این به مکیدن اون ناحیه ادامه نداد.
نگاه خمار یونهو روی بدن مینگی ثابت مونده بود و حالا داشت فک میکرد که باید از این به بعد باهاش چیکار کنه.
عضوش که دقایقی قبل توی دهن مینگی خالی شده بود، الان دوباره تحریک شده بود و داشت برای دوباره بودن داخل مینگی، التماس میکرد.
یونهو با یادآوری چیزی، دستش رو دراز کرد و به شلوارش رسوند. از یکی از جیبهاش کیف پولش رو خارج کرد و کاندوم و لوب ساشهای رو که از خیلی قبلتر اون رو داشت، بیرون کشید.
چشمهای مینگی بعد از اینکه متوجهی محتوای داخل دست یونهو شد، از تعجب گرد شدند. یعنی اون منحرفِ لعنتی از قبل برنامه داشت تو کلیسا به فاکش بده؟! باید ازش سر درمیآورد پس متعجب پرسید.
"صبر کن- اون چیه؟ تو کیف پولت چیکار میکنه؟! از قبل نقشه داشتی منو اینجا بکشونی که به فاکم بدی؟"
یونهو در حالی که با دندون کاندوم رو باز میکرد، از سوالات پشت هم مینگی خندهش گرفته بود. پس با ملایمت و صادقانه جوابش رو داد.
"راستش یطورایی آره..."
کاندوم روی عضوش کشید و ادامه داد.
"در واقع چند وقتی هست اینارو همراهم نگهمیدارم چون فکر میکردم ممکنه دوباره فرصتش با تو پیش بیاد"
این بار ساشهی لوب رو باز کرد و روی انگشتهای بلندش ریخت و با پوزخند به مینگی نگاه کرد.
"چیه؟ من نمیتونم مثل تو از قبل چیزی رو آماده کنم؟!"
یونهو تیکه انداخت و بدون اينکه به مینگی اجازهی تحلیل کردن حرفش رو بده، انگشتهای آغشته به لوبریکانتش رو وارد حفرهش کرد.
مینگی با احساس دوبارهی انگشتهای یونهو نالید. این بار دستهاش رو پشتش رسوند و آرنجش رو دور گردنش حلقه کرد.
یونهو دوباره به سمت مینگی خم شد و برای بار صدم تو اون شب، لبهاش رو بوسید. میدونست که هیچوقت قرار نیست از بوسیدن مینگی خسته بشه.
انگشت اشاره و وسط یونهو به صورت قیچیوار داخلِ حفرهی تنگ مینگی باز میشدند و سعی میکردند دیوارههاش رو لغزنده کنند.
دقایقی بعد، یونهو دوباره مسیر موردعلاقهش رو با بوسه طی کرده بود و این بار به پایینتنهی مینگی رسید. بین راه کلاهک عضو صورتی رنگش رو بوسید و همزمان تو دلش برای اینکه هر چیزی مربوط به پرنسسش صورتیه، ضعف کرد. حالا به مکان محبوبش، یعنی رونهای سفید مینگی رسیده بود و لازم بود که رنگ اونجا هم براش به صورتی تغییر بده. پس دندونهاش رو داخل بافت نرم و پنبهای رون مینگی فرو برد و اون رو محکم گاز گرفت. چند باری این کارو با نواحی مختلف تکرار کرد و همزمان از صدای نالههای از روی دردِ پسر محبوبش لذت برد.
برای آخرین کام، بالاترین قسمت داخلی رون مینگی رو توی دهنش کشید و بعد از اینکه مطمئن شد، ردی از خودش به جا گذاشته، اون رو رها کرد.
حالا سرش رو کمی پایینتر برد و لباسزیری که هنوز از تن مینگی خارج نشده بود رو، با لبخند و نگاه همزمانش به مینگی، بین دندونهاش گرفت و اون رو از تنش خارج کرد.
مینگی فکر میکرد از تمام کینکهای یونهو خبر داره ولی نه تا وقتی که دید، لباس زیر باریکش دور مچ یونهو بسته شده و اون ازش به عنوان یه یادگاری استفاده میکنه. اون به قدری تحت تاثیر این کار قرار گرفت که حتی متوجه نشد که یونهو کی خودش رو بین پاهاش تنظیم کرده و عضوش رو نزدیک به ورودیش قرار داده. آرنجش رو دوباره دور گردن یونهو حلقه کرد و منتظر شد عضو بزرگش رو واردش کنه. یونهو سعی کرد با ملایمت کارش رو انجام بده و به آرومی وارد حفرهی تنگ و خیس مینگی بشه.
مینگی به محض احساس کردن عضو یونهو داخلش، نفسش رو توی سینهش حبس کرد و اشکی از گوشهی چشمش به پایین سر خورد. یونهو که داشت چهرهی پسر زیرش رو حین ورود، تماشا میکرد، شاهد این صحنه شد.
"مینگی آروم باش عزیزم... نفستو بده بیرون"
آروم زمزمه کرد، صورتش رو جلو برد و اشکش رو بوسید.
دقایقی بعد، یونهو با ریتم کندی داخل مینگی ضربه میزد و سعی میکرد مینگی رو به وضعیت عادت بده. حفرهی مینگی برای عضو بزرگش زیادی تنگ بود و فشاری که بهش وارد میکرد باعث لذت بیشترش میشد.
درست وقتی که به ریتمش سرعت بخشید، مینگی شروع به چنگ زدن پشتش کرده بود و این حتی باعث میشد یونهو سرعتش رو بیشتر کنه. مینگی بلند اسمش رو مینالید و بین نالههاش ازش میخواست اون رو محکمتر به فاک بده. پس یونهو حتی سرعتش رو بیشتر از قبل کرد و تا اعماق وجود پسر موردعلاقهش رو با عضو بزرگش پر کرد.
حالا صدای نالههای هردوی اونها توی فضای چپل میپیچید و ترکیبش با صدای برخورد بدنهاشون به هم، صدای گوشنوازی رو براشون خلق میکرد.
یونهو فکر کرد که میخواد پوزیشن دیگهای رو برای کردن مینگی امتحان کنه؛ پس بدنش رو عقب برد و عضوش رو بیرون کشید. مینگی با احساس خالی شدنِ ناگهانی معترض نالید ولی یونهو اجازه نداد این خالی موندن، زیاد طول بکشه چون حالا اون رو به سمت صلیب بزرگ برگردونده بود و خودش هم برای دوباره وارد شدن بهش، پشتش قرار گرفت.
یونهو عملا خودش رو در برابر چیزی که میپرستید قرار داده بود و داشت بزرگترین گناه رو جلوی چشمهای خداش مرتکب میشد. اون به قدری غرق در عشق مینگی شده بود که انگار فقط میخواست ثابت کنه هیچ چیز نمیتونه جلوش رو برای انجام این کار بگیره. اگه این عشق گناه بود، یونهو اون رو با تمام وجود میپذیرفت و برای رفتن به جهنم آماده میشد. مطمئن بود که هیچ بهشتی نمیتونست چنین خوشحالی و لذتی رو توی خودش داشته باشه.
حالا عضوش دوباره داشت به عمیقترین نقطه از بدن مینگی ضربه میزد و هر بار تکون محکمی به بدنش وارد میکرد. کمی بعد دستهاش رو روی سینهی مینگی گذاشته بود، اون رو با لذت فشار میداد و همزمان روی گردنش، با گاز و بوسه، از خودش رد به جا میذاشت.
صورت مینگی به طور کامل از اشک خیس شده بود. اشکهایی که حالا نه از روی درد بلکه از روی لذت زیادی که یونهو بهش میداد، بدون وقفه پایین میریختند.
یونهو میخواست صورت اشکی مینگی رو ببینه پس یک دست رو از روی سینهش بالا برد و با گرفتن چونهش اون رو به سمت خودش برگردوند. چند لحظه به صورتش خیره شد، بعد با انگشت شستش اشکهاش رو پاک کرد و در آخر لبهاش رو بین لبهای خودش کشید.
مینگی بین بوسه نالید و برای به اوج رسیدن تقلا کرد.
"آه.. فاک.. یونهو...لطفا محکم تر بکن...نزدیکم"
یونهو به دستور مینگی عمل کرد و کمرش رو با شدت بیشتری حرکت داد. خودش هم به اوجش نزدیک بود پس همزمان مچ دستش رو بالا برد، نبضش رو جلوی بینیش گرفت، و با وارد کردن بوی کام مینگی به داخل ریههاش و چند ضربهی محکمِ دیگه، داخلش به ارگاسم رسید.
مینگی هم کمی بعدتر از یونهو با حس انگشتهای اون دور عضوش، بالاخره به اوج خودش رسید و مایع لذتش با شدت زیاد روی زمین و دست یونهو خالی شد.
دقایقی بعد هر دوی اونها، به پهلو روی زمین خوابیده بودند و تنها صدای نفسهای بریدهشون بود که سکوت چپل رو پر میکرد. یونهو سرش رو پایین برد و پیشونیش رو به پیشونی مینگی تکیه داد. هنوز خستگیِ ناشی از سکس روی بدنهاشون بود. مینگی دستش رو بالا برد و انگشتهاش رو آروم بین موهای یونهو فرو برد. براش عجیب بود؛ تا همین امروز صبح نمیدونست میخواد با احساساتش نسبت به یونهو چیکار کنه، ولی حالا دوباره خودش رو تو بغلش پیدا کرده بود و میخواست بودن باهاش رو تجربه کنه.
یونهو چشمهاش رو بسته بود و نفس عمیقی کشید. حالا که دوباره تونسته بود نزدیکی به مینگی رو تجربه کنه، میتونست بفهمه این بار چیزی بیشتر از لذت و کشش بینشون وجود داره. گرمای بدن مینگی هنوز کنار تنش بود و صدای نفسهای آرومش، ضربان قلبی که هنوز تند میزد، رو کمکم پایین میآورد.
دلش نمیخواست این لحظه زود تموم بشه. میخواست همینجا بمونه، مینگی رو توی آغوشش نگهداره و مطمئن بشه وقتی چشمهاش رو باز میکنه، اون رو کنار خودش داره.
شاید هنوز جواب همهی سوالهاش رو نداشت؛ ولی امیدوار بود که از فردا روزهای خوبی رو بگذرونه و احساسات تازهتری رو با مینگی تجربه کنه.
یونهو سرش جلوتر برد، نوک بینیهاشون رو بهم زد و قطرههای اشکی که هنوز روی گونهی مینگی بود، رو با سر انگشتهاش پاک کرد. بعد با نفس عمیقی، عطر مینگی رو توی ریههاش کشید و زمزمه کرد.
"دوستت دارم مینگی... بیشتر از چیزی که فکرشو کنی!"
با شنیدن دوبارهی این جمله، لبخند آرومی روی لبهای مینگی نشست و پیشونیش رو کمی بیشتر به پیشونی یونهو فشرد. انگار میخواست این لحظه رو جایی در عمیقترین قسمت قلبش نگهداره. حالا مینگی دستی که پشت سر یونهو بود، رو دو گردنش حلقه کرده بود و لبهاش رو دوباره به لبهای اون رسوند.
نور کمرنگ شعلههای شمع روی زمین افتاده بود و صدای بوسهی ملایم اون دو، فضای خالی چپل رو پر میکرد. لباسهای رها شده، هنوز گوشهوکنار افتاده بودند و کسی برای دوباره پوشیدن اونها عجلهای نداشت.
حالا اونها برای اولین بار تو اون شب، دیگه چیزی برای پنهان کردن از هم نداشتند.