KOIWAZA¹⁵

KOIWAZA¹⁵

Samin🐋

پرتو نور آخر غروب از پنجره‌ی باریک چَپِل* عبور می‌کرد و کم کم جاش رو به تاریکی شب می‌داد.
یونهو مدت طولانی‌ای روی نیمکت چوبیِ ردیف اول چَپِل نشسته بود و در حالی که به صلیب بزرگی که رو به روش قرار داشت خیره شده بود، انتظار همخونه‌ش رو می‌کشید.
نمی‌دونست دقیقا باید منتظر چه اتفاقی بین خودش و مینگی باشه؛ ولی بعد از خوندن پیام‌هاش راهی جز دعوت کردنش به کلیسا جلوی خودش ندید‌. شاید بهتر بود جلوی خدا همه چیز رو اعتراف می‌کرد تا از بار سنگینی که روی دوشش بود، کم کنه. می‌دونست که قرار نیست بابت چنین گناهی بخشیده بشه ولی دلش نمی‌خواست از این گناه دوری کنه. اون خیلی وقت پیش تصمیمش رو گرفته بود؛ می‌خواست مینگی رو کنار خودش داشته باشه. هنوز باورش نمیشد مینگی تو آخرین پیام‌هاش بهش احساسات نصفه و نیمه‌ش رو اعتراف کرده بود‌. انگار اون هم مثل خودش نمی‌دونست باید با اون احساسات چیکار کنه و چطور کنترلشون کنه.
باخبر شدن از این موضوع قلب بی قرار یونهو رو به تپش انداخت و اون رو یک قدم به کامل پذیرفتن احساسش نزدیک‌تر ‌کرد.
صدای دریافت پیام از سمت گوشی‌ش، باعث پاره شدن رشته‌ی افکارش شد. فورا گوشی رو از جیب شلوارش خارج کرد و شاهد پیامی از طرف مینگی شد که خبر از نزدیک شدن به مقصد رو می‌داد.

انگشت‌های سرد و عرق کرده‌اش رو روی صفحه کشید و شروع به تایپ کرد.

"وقتی رسیدی بیا چَپِل من اونجام"
"کنار ساختمون اصلیه"

پیام رو ارسال کرد و بعد از قفل کردن گوشی‌، اون رو روی نیمکت گذاشت.
حالا قلبش سریع‌تر از قبل می‌تپید و دمای بدنش از اضطرابی که کل وجودش رو گرفته بود، بالاتر می‌رفت.
این بلایی بود که مینگی عزیزش سرش می‌آورد و یونهو هیچوقت حتی فکرش رو هم نمی‌کرد که یه پسر اون رو به چنین وضعیتی دچار کنه.
از جاش بلند شد و کنار نیمکت ردیف اول با فاصله رو به روی در، پشت به صلیب بزرگ، ایستاد و منتظر رسیدن پسری که عامل دلتنگی‌‌های اخیرش بود، شد.

انتظار یونهو اونقدر هم طولانی نشد؛ چون دقایقی بعد، این مینگی بود که در رو باز کرده بود و وارد سالن نسبتا کوچیک چپل شده بود.

چشم‌های یونهو ناخودآگاه روی قامت بلند مینگی ثابت موندند. پسر مو صورتی عزیزش الان اینجا بود و درست رو به روش ایستاده بود. چهره‌ی همیشه درخشانش حالا کمی خسته بنظر می‌رسید ولی یونهو هنوز هم اون رو زیبا می‌دید‌‌.

مینگی در حالی که دستش هنوز روی دستگیره‌ی در بود، برای چند لحظه اطرافش رو نگاه کرد و بعد بالاخره چشم‌ش به یونهو افتاد. نگاهشون برای لحظاتی به هم گره خورد. هیچکدوم نمی‌دونستند چطور باید به جلو قدم بردارند. انگار پاهاشون به زمین میخ شده بود و راهی برای حرکت نبود.

"سلام"
مینگی نگاهش رو دزدید و با صدای آروم، زمزمه کرد.

یونهو که هنوز هم خیره به چهره‌ی پسر رو به روش بود، از افکارش بیرون اومد و آهسته جواب داد.

"سلام‌..."
کف دست عرق‌کرده‌ش رو به پشت گردنش کشید و نفسش رو بیرون داد.

"میخوای بشینی؟"
حالا که خودش نمی‌تونست قدم برداره بهتر بود مینگی رو برای نزدیک‌تر شدن بهش دعوت کنه و همین اتفاق هم افتاد؛ چون لحظه‌ای بعد مینگی با قدم‌های آهسته جلو اومد و این بار با فاصله‌ی کمتری از یونهو ایستاد.

مینگی انگار می‌خواست چیزی بگه، اما هر بار که لب‌هاش رو باز می‌کرد، کلمه‌ای پیدا نمی‌کرد. کل هفته رو با دلتنگی برا هم‌خونه‌ش گذرونده بود و کل مسیر رسیدن به کلیسا رو با اشتیاق دیدن یونهو طی کرده بود. ولی الان که مقابلش ایستاده بود نمی‌دونست باید چیکار کنه.
اون به تازگی حرف‌های دلش رو به پسری که می‌تونست بگه باعث بوجود اومدن احساسات عمیقی داخل قلبش شده، گفته بود. انتظار نداشت که یونهو بعد از خوندن پیام‌هاش اون رو برای ملاقات به کلیسا دعوت کنه. حالا که می‌تونست صورت اون رو ببینه حس می‌کرد شعله‌ی گرمی داخل قلب تنگ و تاریکش روشن شده و داره اون رو گرم و نورانی می‌کنه. مینگی قبلا چنین حسی رو به کسی نداشت و فکر کردن به همین باعث شد بغضی که تهِ گلوش ایجاد شده بود، به ناگهان شروع به ترکیدن کنه و اشک‌هاش ناخودآگاه روی گونه‌‌‌هاش سرازیر بشه.
دلش نمی‌خواست یونهو اشک‌هاش رو ببینه پس چند قدمِ باقی مونده‌ی بینشون رو پر کرد و با حلقه کردن دست‌هاش دور گردن یونهو، خودش رو تو آغوشش رها، و سرش رو تو گردن یونهو پنهان کرد.

حرکت مینگی به قدری ناگهانی بود که یونهو نمی‌دونست باید چه واکنشی نسبت بهش داشته باشه. برای چند لحظه دست‌هاش روی هوا معلق موندند ولی کمی بعد، اون‌هارو دور کمر مینگی حلقه کرد و کف دستش رو برای نوازش کردن، پشتش کشید‌.
پرنسس مو صورتی عزیزش داشت تو بغلش بی صدا گریه می‌کرد و یونهو فقط دلش می‌خواست زودتر اون رو آروم کنه. پس زیر لب زمزمه کرد.

"مینگی... گریه نکن... من پیشِتَم!"

انگار احساسات پسر تو بغلش، پیچیده‌تر و عمیق‌تر از چیزی بودند که تو پیام‌هاش اعتراف کرده بود‌‌. می‌خواست بیشتر از درونش باخبر بشه و باید اون رو هم از احساسات خودش باخبر می‌کرد‌.
دست راستش رو بالا برد و موهای نرم و کوتاه مینگی رو آروم نوازش کرد. می‌تونست حس کنه که این کار باعث آروم‌تر شدنش شده چون لرزش بدنش کم، و حلقه‌ی محکم دست‌های دور گردنش، شل شده بود.
وقتی مطمئن شد پسر تو بغلش کمی آروم شده، دستش رو از روی موهای مینگی برداشت و اون رو کنار دست دیگه‌ش، دور کمر مینگی قرار داد. دلش نمی‌خواست به این زودی آغوشش رو از اون دریغ کنه.
مینگی بالاخره کمی ازش فاصله گرفت؛ دست‌هاش رو از دور گردن یونهو باز کرد و صورتش رو با کف دست‌هاش پوشوند تا اشک‌هاش از چشم یونهو پنهان بمونه. هیچ توضیحی برای رفتار ناگهانی‌ش نداشت‌‌؛ انگار حجم احساسات انباشته شده‌ش اون رو به اینجا رسونده بود که تو بغل یونهو گریه کنه.

"متأسفم... نمی‌خواستم گریه کنم."
مینگی سرش رو پایین انداخت و با خجالت زیر لب گفت.

یونهو که هنوز قصد جدا کردن مینگی از بغلش رو نداشت، با محکم تر کردن حلقه‌ی دست‌هاش دور کمر باریک مینگی، اون رو بیشتر به خودش نزدیک کرد و آروم جواب داد.

"نیازی نیست متأسف باشی"

یک دستش رو از روی کمر مینگی بالا آورد و سعی کرد دست‌های مینگی رو از رو صورتش کنار بزنه‌.

"هی... بذار ببینمت..."

صورت مینگی از پشت دست‌هاش نمایان و یونهو شاهد زیبایی خیره‌کننده‌ی اون از نزدیک شد. فکر نمی‌کرد دیدن این وجه از مینگی براش جذاب باشه؛ ولی انگار اون فرشته‌ی دوست‌داشتنی حتی وقتی گریه می‌کرد هم زیبا بنظر می‌رسید.
نوک بینی سرخ شده‌ش، چشم‌های کشیده‌ای که حلقه‌‌های اشک، باعث براق‌تر شدنشون شده بودند، و صدای گرفته‌‌ی مینگی، همه‌ی این‌ها برای یونهو به قدری بامزه به نظر می‌رسید که باعث شکل گرفتن لبخند محوی روی لب‌هاش شد.

"یعنی اینقدر دلت برام تنگ شده بود؟"

یونهو سعی کرد با شوخی مینگی رو از حال و هوایی که توش گیر کرده بود بیرون بیاره.

"به نظرت اگه نشده بود الان اینجا بودم؟"

مینگی بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد و لبخند محو یونهو این بار عمیق‌تر شد.

"خوبه... باید زودتر می‌اومدی!"

اخم‌های مینگی تو هم رفت و این بار نگاهش رو به یونهو داد.

"خودت باید زودتر برمیگشتی خونه!"

یونهو آروم سر تکون داد.

"حق با توئه"

مینگی کمی به چشم‌های یونهو خیره موند ولی بعد متوجه شد مدت زیادیه که تو بغلش قرار داره، پس با گذاشتن دست‌هاش روی سینه‌ی یونهو کمی اون رو به عقب هل داد و خودش رو از بغلش بیرون کشید. اشک هاش رو با پشت دستش پاک کرد و سپس نگاهش رو به اطراف داد و دنبال نیمکت مناسب برای نشستن گشت.

"بهتره بشینیم..."

زیر لب زمزمه کرد و بعد نیمکت سمت راست ردیف جلویی رو برای نشستن انتخاب کرد.
هنوز نمی‌دونست چرا یونهو اون رو به کلیسا دعوت کرده ولی امیدوار بود حرف‌هاش رو نادیده نگرفته باشه و راهی برای کمک کردن بهش داشته باشه.

یونهو نمی‌خواست فاصله‌ای که این مدت بین خودش و مینگی افتاده بود رو ادامه بده پس همون نیمکت رو انتخاب کرد و کنار مینگی جا گرفت.

نور کم‌رنگ نارنجی لامپ‌های دیواری، همراه با شعله‌ی شمع‌هایی که روی محراب می‌سوختند؛ فضای آرامش‌ بخشی رو ایجاد کرده بودند.
یونهو چند لحظه به دست‌های مینگی که روی نیمکت قرار گرفته بود نگاه کرد. کمی مکث کرد و بعد با تردید و ملایمت، دستش رو جلو برد و آروم روی دست مینگی گذاشت.
مینگی نگاه کوتاهی به دست‌های روی هم قرار‌گرفته‌شون انداخت، اما چیزی نگفت. فقط انگشت‌هاش رو کمی تکون داد و دست یونهو رو پذیرفت. بعد نگاهش رو از روی دست‌هاشون به صلیب بزرگِ رو به‌ روش منتقل کرد و سعی کرد خون‌سردیش رو حفظ کنه.
یونهو نفس عمیقی کشید و متقابلا سرش رو به سمت صلیب برگردوند. دلش می‌خواست حرف بزنه ولی هنوز ذهنش برای بیان کردن کلمات، یاری نمی‌کرد.

سکوت برای مدتی بر فضای چپل حاکم بود؛ ولی یونهو نمی‌خواست بیشتر از این مینگی رو برای شنیدن حرف هاش منتظر بذاره. پس دوباره نفس عمیقی کشید و با صدای آروم ولی مطمئن، شروع به حرف زدن کرد.

"مینگی... دلیلی که بعد از خوندن پیام‌هات بهت گفتم بیای اینجا این بود که ‌منم نیاز داشتم چیزی رو برات توضیح بدم..."

مینگی بدون اینکه نگاهش رو به یونهو بده بهش گوش سپرد و منتظر ادامه‌ی حرف‌هاش شد.

"من مدت زیادیه با خودم و افکارم درگیرم... بیشتر از چیزی که فکرش رو کنی..."

یونهو کمی انگشت‌هاش رو دور دست مینگی جمع کرد و ادامه داد.

"من تمام عمرم رو با باورهام زندگی کردم و این چیزی بود که بیشتر از هر چیزی برام اهمیت داشت‌. سال‌های زیادی رو از خود واقعیم فرار کردم و احساساتی که می‌دونستم گناهه رو سرکوب کردم... فکر می‌کردم که اگه بیشتر دعا کنم، می‌تونم از اون افکاری که توی سرم بود خلاص شم... و خب راستش اونقدر غرق دینم شدم که تقریبا خودم رو فراموش کردم..."

این بار سرش رو پایین انداخت و نگاهش رو به زمین دوخت.

"اما همه‌ چیز وقتی تو رو دیدم تغییر کرد..."

مینگی به سمت پسر کنارش رو برگردوند و کنجکاوانه نگاهش کرد.

"فکر می‌کردم دیگه قرار نیست اون احساسات رو تجربه کنم، ولی وقتی تو سر راهم قرار گرفتی فهمیدم همه‌ی تلاش‌هام بی فایده بودن! تو باعث شدی به خودم بیام و ببینم افکار و احساساتی که سال‌ها سرکوبشون کرده بودم هنوز سر جاشونن..."

صدای یونهو حالا کمی می‌لرزید.

"خیلی ترسیدم... می‌خواستم دوباره فرار کنم ولی حتی فرار کردن هم فایده نداشت؛ چون تهش خودم رو تو بغل تو پیدا کردم... انگار هر چی بیشتر فرار می‌کردم بیشتر شکست می‌خوردم و خب یه جایی بالاخره از فرار کردن خسته شدم..."

قطره اشکی از گونه‌های یونهو به پایین سر خورد و روی لباسش ریخت.

"شاید این گناه بزرگی باشه ولی من نمیتونم بیشتر از این، با افکار و احساساتم بجنگم... چون حسش می‌کنم!نمی‌تونم وانمود کنم که وجود نداره، پس قبولش می‌کنم... در واقع چیزی که الان منو می‌ترسونه گناه کردن و رفتن به جهنم نیست... مینگی... من از اینکه تو رو از دست بدم می‌ترسم! می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و تو کنارم نباشی... می‌ترسم حالت خوب نباشه و من جایی تو زندگیت نداشته باشم که بخوام کاری برای خوب شدن حالت کنم! حتی می‌ترسیدم که تو نخوای منو کنار خودت داشته باشی ولی وقتی پیام‌هات رو خوندم گفتم که بیای اینجا تا بهت یچیزی رو بگم..."

یونهو آهسته نفسش رو بیرون داد، سرش رو بالا آورد و چند ثانیه نگاهش رو به مینگی داد.
چیزی که می‌خواست الان بگه احتمالا سخت‌ترین جمله‌ای بود که توی این ۲۳ سال عمرش تصمیم به زبون آوردنش گرفته بود. اون حتی قبلا این جمله رو به خودش هم اعتراف نکرده بود. پس دهن باز کرد و چیزی که حالا احساسش می‌کرد رو به مینگی اعتراف کرد.

"مینگی...من دوستت دارم...‌ نه به عنوان یک دوست یا همخونه.‌‌.‌. میخوام تو رو برای خودم داشته باشم! حتی اگه گناه باشه، دیگه اهمیتی نمیدم و واقعا از ته قلبم می‌خوام که تو رو کنار خودم داشته باشم..."

مکثی کرد و در حالی که با چشم‌هایی که توشون ترکیبی از احساس نیاز و عشق جریان داشت به مینگی خیره شده بود، جمله‌ی آخر رو به زبون آورد.

"میشه بهم یه شانس برای کنارت بودن بدی؟"

مینگی ثانیه‌های طولانی‌ای رو بدون اینکه چیزی بگه با بُهت به یونهو خیره شد و در نهایت تنها کاری که تونست انجام بده، محکم گرفتن دست اون بود.
انتظار نداشت یونهو احساساتش رو تو این موقعیت بهش اعتراف کنه ولی حالا که این کارو کرده بود دلش نمی‌خواست رفتاری کنه که اون رو از اعترافش پشیمون کنه. هنوز از احساسی که به یونهو داشت مطمئن نبود ولی حالا که حرف‌هاش رو شنیده بود، فکر می‌کرد که می‌خواد یه فرصت به خودش بده تا یونهو رو کنارش داشته باشه.

یونهو هنوز باورش نمیشد که بالاخره حرف دلش رو به مینگی زده. حس می‌کرد بار بزرگی از رو دوشش برداشته شده ولی حالا که منتظر واکنش مینگی بود، قلبش بی قرار تر از همیشه تو سینه‌ش می‌تپید.

مینگی سعی کرد فکرش رو جمع و جور کنه و زودتر به حرف بیاد. پس نفس عمیقی کشید و شروع به چیدن کلمات پشت هم کرد.

"یونهو... من هنوز نمی‌دونم که چه احساسی بهت دارم و نمیتونم با اطمینان بهت بگم دوستت دارم. ولی منم مثل تو نمی‌خوام که بینمون فاصله بیوفته و یه روز ببینم که دیگه تو رو کنار خودم ندارم. می‌تونم حس کنم که تو جایگاه ویژه‌ای توی قلبم داری. من مدت‌ها بود که در قلبم رو به روی کسی باز نکرده بودم... ولی تو رو دیدم... تو باعث شدی دیوار بلندی که دور قلبم کشیده بودم فرو بریزه و بدون اینکه بفهمم وارد قلبم شدی. این چیزی نبود که من به راحتی قبولش کنم ولی فکر می‌کنم تو اونقدری برام مهم و باارزش هستی که بخوام یه فرصت به خودمون بدم تا امتحانش کنیم. منم از فرار کردن خسته شدم و الان می‌خوام ببینم که اگه این بار فرار نکنیم، تهش به کجا می‌رسیم؛ و به نظرم تو ارزشش رو داری که تو این راه کنارم باشی."

یونهو ثانیه‌های طولانی‌ای به چشم‌های مینگی خیره شد. هنوز باورش نمیشد که جوابی که می‌خواست رو از زبون کسی که بهش علاقه‌مند بود شنیده. انگار خدا خیلی دوستش داشت که بهش یه شانس برای کنار مینگی بودن داده بود.
حرف‌های مینگی به قدری عمیق و تأثیرگذار بودند که یونهو حس می‌کرد که تمام اون کلمات وارد قلبش شده و جونی تازه برای زندگی بهش بخشیده.

مینگی می‌تونست ببینه چشم‌های اشکی یونهو حالا درخشان‌تر شده؛ طوری که بنظر می‌رسید شعله‌ای داخل قلبش روشن شده و چشم‌هاش نور اون رو منعکس می‌کنند.
مینگی دلش نمی‌خواست از اون نور چشم برداره. انگار بعد از اعتراف احساساتشون به هم، نور تازه‌ای داخل وجودشون روشن شده بود؛ این بار چیزی بینشون تغییر کرده بود؛ چیزی که فراتر از "دوستی" و "هم‌خونه بودن" پیش می‌رفت.

نگاه مینگی این بار راهش رو به لب‌های یونهو پیدا کرد. دلش برای بوسیدن اون لب‌ها تنگ شده بود. حالا که تو این نقطه از احساساتش قرار داشت، می‌خواست دوباره طعم اون لب‌هارو دوباره بچشه. پس بدون حرف، سرش رو به سمت یونهو خم کرد و لب‌های نرم و تشنه‌ش رو روی لب‌هایی گذاشت که دل صاحبش رو به مینگی سپرده بود.

یونهو هنوزم حرف های مینگی رو باور نکرده بود که با بوسه‌ی غیرمنتظره‌اش غافلگیر شد.
حالا که لب‌های نرم و خواستنی مینگی داشتند اون رو می‌بوسیدند، نمی‌تونست به چیزی بیشتر از خود بوسه و طعم آشنایی که حالا به نظرش شیرین‌تر میومد، فکر کنه. سعی کرد کنترلش رو به دستِ بخشِ ناخودآگاهِ مغزش بسپره و بذاره همه چیز طوری پیش بره که واقعا همون لحظه می‌خواست. پس لب پایین مینگی رو محکم داخل دهنش کشید و زبونش ناخواسته اون رو لمس کرد. حالا جرئت بیشتری پیدا کرده بود و سعی کرد کل زبونش رو وارد دهن مینگی کنه.

یونهو هیچوقت فکر نمی‌کرد مکانی که از بچگی همیشه برای عبادت و مراسمات دینی به اونجا می‌اومد، حالا تبدیل به جایی شده باشه که عشقش رو اونجا می‌بوسه. عشقی که از نظر بقیه گناه بود. اون از اولش هم گناهکار به دنیا اومده بود و تمام عمرش رو سعی کرده بود از گناه پاک بشه؛ ولی هیچ پاکی و معصومیتی شیرین‌تر از این گناه کوچیک وجود نداشت.

انگشت‌های بلند و باریک یونهو، روی پوست لطیفِ صورت مینگی قرار گرفت و با اشتیاق بیشتر و پر سر و صداتر اون رو بوسید‌. انگار نمی‌خواست فرصت نفس کشیدن به خودشون بده و هر لحظه با فرو بردن زبونش به ته حلق مینگی بوسه رو عمیق‌تر می‌کرد.

مینگی فکر نمی‌کرد که یونهو تا این حد تشنه‌ی بوسیدنش باشه. ممکن بود هر لحظه از کمبود اکسیژن، داخل ریه‌هاش و بالا بودن ضربان قلبش، از حال بره. ولی آیا می‌خواست کسی باشه که بوسه رو قطع میکنه؟ قطعا نه. این اولین باری بود که موقع بوسیدن چشم‌هاش رو بسته بود و فقط داشت از حسی که لمس لب‌های یونهو بهش می‌داد، لذت می‌برد.

صدای برخورد جسمی به درِ چپل باعث شد هردوی اون‌ها از بوسه دست بکشند.
یونهو کمی گیجِ بنظر می‌رسید و نتونسته بود منبع صدا رو درست تشخیص بده. ولی از نگاه مینگی به سمت در، متوجه شد که صدا از اون طرف اومده. عرق سردی پشت کمرش نشست. یعنی ممکن بود کسی از اعضای کلیسا هنوز اون اطراف بوده باشه؟ مطمئن بود که قبل از اومدنش به چپل بیشتر مردم اونجا رو ترک کرده بودند.
مینگی که هنوز سینه‌ش از شدت نفس‌نفس زدن بالا و پایین میشد، بزاقش رو به سختی قورت داد و رو به یونهو پرسید.

"کسی این اطرافه؟"

"نمی‌دونم... یعنی مطمئن بودم که کسی نیست..."

یونهو جواب داد، بعد فورا از جاش بلند شد و به سمت در قدم برداشت تا دنبال منبع صدا بگرده.
مینگی هم پشت سرش بلند شد و چند قدم عقب‌تر دنبالش رفت. حس می‌کرد نباید یونهو رو توی این موقعیت تنها بذاره.
وقتی یونهو در رو باز کرد، چشمش به گربه‌ی سیاه پشمالوی کوچیکی افتاد که به نظر می‌رسید عامل ایجاد صدا بود. نفس آسوده‌ای کشید و توی دلش فحشی نثار گربه کرد که باعث قطع شدن بوسه‌ش با مینگی شده بود. بعد برگشت و به پسری که با چهره‌ای کنجکاو و مضطرب چند قدم عقب تر ایستاده بود، نگاه کرد. لبخندی زد و در رو کمی باز کرد تا مهمون ناخونده‌ی پشت در رو نشونش بده.

"انگار کار این وروجک بود!"

لبخندی از سر آسودگی روی لب‌های مینگی نشست. نمی‌دونست اگه تو این موقعیت کسی اون‌ها رو می‌دید بعدا چه اتفاقی براشون می‌افتاد. ولی حالا که اون گربه رو دیده بود، ته دلش ازش تشکر کرد چون نمی‌دونست اگه اون نبود تا کی می‌تونست زیر بوسه‌ی عمیق یونهو دووم بیاره.

مینگی خواست پیشنهاد بیرون رفتن از کلیسا رو بده ولی وقتی کلید تو دست یونهو رو دید متوجه شد که انگار اون قصد خارج شدن از اونجا رو نداره. پس بدون اینکه چیزی بگه شاهد قفل شدن درِ چپل توسط یونهو شد.

یونهو کلید رو داخل جیب شلوارش گذاشت، چند لحظه به قفل در خیره شد، و بعد به سمت مینگی برگشت.
حالا داشت به چهره‌ی کنجکاو و متعجب مینگی نگاه می‌کرد. لب‌های برجسته‌ش که به خاطر بوسه‌، براق و ملتهب بنظر می‌رسید، دوباره توجه یونهو رو به خودش جلب کرد. طولی نکشید تا این بار خودش به سمت مینگی قدم برداره و برای دوباره بوسیدنش جلو بره.

حرکت یونهو به قدری سریع بود که مینگی متوجه نشد کِی دوباره تو بغل یونهو جا گرفته و مشغول بوسیدن لب‌هایی شده که به نظرش طعم دل‌بستگی می‌دادند.
یونهو طوری صورت مینگی رو توی دستش گرفته بود که انگار اون بُتی بود که می‌خواست با تمام وجود ازش مراقبت کنه و اون رو بپرسته.
بوسه‌های نرم و خیسش رو به سمت خط فک مینگی برد و تو مسیر بوسه‌هاش، چند باری خال روی گونه‌ش که مدتی بود هوس بوسیدنش رو داشت، رو بوسید.
قبل از اینکه بوسه‌هاش رو به گردن مینگی برسونه چند ثانیه مکث کرد، هر دو دستش رو دور کمر مینگی حلقه کرد، و بعد از چفت کردن بدن‌هاشون به هم، سرش رو داخل گردنش برد و با نفس عمیقی، عطرش رو وارد ریه‌هاش کرد.
ثانیه‌های طولانی‌ای به نفس کشیدن داخل گردن مینگی گذشت و یونهو فکر می‌کرد که دلش می‌خواد تا آخر عمرش همونجا نفس بکشه.
دست مینگی‌ که به آرومی پشتش رو نوازش می‌کرد، شعله‌ی کوچک قلبش رو گرم‌تر نگه‌می‌داشت و باعث پایین اومدن ضربانش میشد. حالا که داشت باور می‌کرد الان یه شانس برای بودن با مینگی داره، می‌خواست بهترین خودش رو نشون بده. سرش رو کمی بالا آورد، پیشونی‌ش رو روی پیشونی مینگی قرار داد و نوک بینی‌هاشون رو به هم دیگه چسبوند.

هر دو چشم‌هاشون رو بسته بودند و لبخند محوی روی لب‌هاشون شکل گرفته بود.
مینگی یادش نمیومد که آخرین بار کِی چنین آرامشی رو تو زندگیش داشته؛ ولی حالا که داشت تجربه‌ش می‌کرد، دلش نمی‌خواست تموم بشه. اصلا کِی تو زندگیش اینطوری دوست داشته شده بود؟ حس دوست‌ داشته شدن توسط کسی جز مادرش و وویونگ، حسی بود که نمی‌دونست می‌تونه شانس تجربه کردنش رو داشته باشه. مینگی همین حالا هم بخش بزر‌گی از قلبش رو به یونهو سپرده بود و امیدوار بود اون بتونه همیشه خوب ازش مراقبت کنه و تنهاش نذاره.

یونهو چشم‌هاش رو کمی باز کرد و از فاصله‌ی نزدیک به مینگی، نگاه کرد. نمی‌دونست چطور تونسته بود یک هفته بدون اون فرشته‌ی دوست‌داشتنی به زندگی کردن ادامه بده‌. از اینکه مینگی رو تنها گذاشته بود پشیمون بود؛ ولی خب تهِ دلش از بابت اینکه نتیجه‌ی تنها گذاشتن‌ش، این شده بود که اون رو تو بغلش داشته باشه، راضی بود.
ولی دیگه نمی‌خواست هیچوقت تا این حد، از پرنسس عزیزش فاصله بگیره پس چیزی که تو ذهنش می‌گذشت رو به زبون آورد.

"دیگه تنهات نمی‌ذارم!"

مینگی فکر می‌کرد که یونهو ذهنش رو خونده چون این دقیقا چیزی بود که نیاز داشت الان بشنوه. جمله‌ی به ظاهر ساده‌ی یونهو طوری تو اعماق قلبش نفوذ کرده بود که باعث تند تپیدن قلب مینگی شده بود. می‌خواست چهره‌ی یونهو رو واضح ببینه، پس کمی سرش رو به عقب متمایل کرد و بعد برای چند ثانیه به چشم‌های یونهو که حالا به نظرش بیشتر از هر موقعی شبیه پاپی‌ها بود، خیره شد.
دلش می‌خواست صورت مردِ رو‌ به‌روش رو بین دست‌هاش فشار بده و محکم اون رو ببوسه؛ و خب واقعا هم اینکارو کرد. اینقدر اون رو سریع بوسید که حتی مطمئن نبود اول تصورش کرده یا همزمان با تصور کردن اینکار رو انجام داده. خب کی اهمیت می‌داد؟ لب‌های یونهو حالا با فشار دست‌های مینگی روی صورتش، به شکل بامزه‌ای جمع شده بود و به لب‌های خندون اون فشرده میشد. مینگی یه پاش رو دور پای یونهو حلقه کرد تا اون رو بیشتر به خودش نزدیک کنه ولی خب این کار فقط باعث بهم خوردن تعادل، و در نتیجه افتادنشون روی فرش نسبتا نرمِ زیر پاشون شد.

یونهو که هنوز نمی‌دونست چرا همچین بوسه‌ی ناگهانی‌ای رو از سمت مینگی دریافت کرده، خودش رو درحالی پیدا کرد که تقریبا روی زمین خوابیده بود و تمام وزن مینگی روی بدنش افتاده بود.
صورتش کمی از دردی که به کمرش وارد شده بود، جمع شده بود. خواست حال مینگی رو بررسی کنه پس فورا سرش رو به سمت سر مینگی که کنارش بود، چرخوند و حالش رو پرسید.

"هی... تو حالت خوبه؟!"

مینگی سرش رو بالا آورد، هر دو ساعدش رو دو طرف سر یونهو تکیه‌گاه کرد، و بعد از بالا به صورتش خیره شد.

"خوبم... تو چی؟"

دیدن چهره‌ی نگران مینگی، برای یونهو به قدری بامزه بنظر می‌رسید که حالا باعث شده بود دردش رو فراموش و شروع به خندیدن کنه.

مینگی با چهره‌ای متعجب از خندیدن یونهو، بهش نگاه کرد.

"هی! به چی میخندی؟"

خنده‌ی یونهو به لبخند ملایم روی لبش تبدیل شد، چند لحظه به مینگی نگاه کرد و جواب داد.

"خیلی بامزه‌ای مینگی! خودت باعث شدی بیفتم بعد الان نگرانم میشی؟"

اخمی مصنوعی بین ابروهای نیمه پیوسته‌ی مینگی شکل گرفت و زیر لب غرید.

"عوضی!"

مشت نه چندان محکمی به سینه‌ی یونهو زد و خواست از جاش بلند شه؛ ولی یونهو با تنگ کردن حلقه‌ی دست‌هاش دور کمر مینگی، و بعد پیچیدن پاهاش، دور پاهای اون، مانع حرکتش شد‌.

"صبر کن ببینم. کجا داری میری؟"
یونهو یک ابروش رو بالا برد و با پوزخند روی لب‌هاش گفت.

"ولم کن بذار بلند شم!"
مینگی کمی برای رها شدن از دست یونهو تقلا کرد ولی انگار فایده‌ای نداشت. در حقیقت خیلی هم از بودن تو اون وضعیت ناراضی نبود، پس از تلاش کردن دست کشید و تو بغل یونهو آروم گرفت.

(برای خوندنِ ادامه‌‌ی داستان به پارت دوم تلگراف مراجعه کنید)

[*چپل(chapel) : فضایی کوچک و آرام برای دعا، عبادت و برگزاری مراسم‌های خصوصی یا گروهی است که معمولاً در کنار یا داخل ساختمان اصلی کلیسا قرار دارد.]

Report Page