Just a Bit Wrong CH4
auhypen 𓂃 🕊
پارک هیسونگ یه دیکتاتور بود.
حداقل جیک همونطور که با اخم به غذای چندشآوری که جلوش بود زل زده بود، اینطور فکر میکرد.
چپچپ به هیسونگ نگاه کرد. «من اینو نمیخورم. هاتداگمو پس بده.»
راستش اونقدر هم دلش هات داگ نمیخواست، ولی مسئلهی مهمتر این بود که چرا باید به اجبار یه چیز دیگه بخوره؟
هیسونگ بیخیال شونه بالا انداخت. «نه. تو خیلی غذای ناسالم میخوری.»
جهیون پوزخند زد. «خب که چی؟ دوست دارم. یه هاتداگ که آدمو نمیکشه.»
«یه دونه که نه، ولی یونجین گفت تو فقط فستفود و شیرینی میخوری»
جیک سرشو بالا گرفت. «خب که چی؟ جوونم، متابولیسمم بالاست، هر روز تمرین میکنم—یعنی قبلاً میکردم-»
پارک جدی گفت: «بعداً که سنت بره بالا، میفهمی چی میگم. هاتداگ زیاد فقط کلسترول و فشارتو نمیبره بالا، باعث دیابت، بیماری قلبی و یه سری سرطانها هم میشه. در واقع، هر روز هاتداگ بخوری، احتمال اینکه سرطان روده بگیری، بیست درصد بیشتر میشه.»
جیک وسط حرفش پرید: «بیچاره نامزدت! شوهر کرده یا میخواد با یه کتاب درسی زندگی کنه؟»
پسر بزرگتر لبخند ریزی زد، چشمهاش برق شیطنت داشت. «عجیبه، چون جیهیو همین یه هفته پیش گفت که خوششانسترین زن دنیاست»
پسر کوچکتر غرغرکنان چنگالشو توی غذای جلوش فرو کرد. «اون توهم زده. راستی، ازت متنفرم»
هیسونگ بیخیال گفت: «من اینجا نیومدم که دوستت بشم. فقط غذاتو بخور»
جیک با قیافهی درهم، لقمهاشو قورت داد.
سه روز بعد
جیک مثل یه طوفان در مطب دکتر نیشیمورا ریکی رو باز کرد و مستقیم رفت سر اصل مطلب: «میخوام اخراجش کنی»
ریکی سرشو از روی کامپیوترش بلند کرد.
با این که جیک عصبانی بود، ولی مثل همیشه نتونست از زل زدن به ریکی دست بکشه. چشمای قهوه ای سوخته، موهای مشکی نیمه بلند، فک تراشخورده... لعنتی، این بشر زیادی خوشتیپ بود.ولی خب، تقصیر خودش بود! ریکی بود که اون یارو رو استخدام کرده بود.
ریکی با خونسردی گفت: «اینجا چی کار میکنی؟ مگه هنوز راه رفتن برات دردناک نیست؟ »
«آره ولی-»
ریکی با لحن منطقی گفت: «پس باید استراحت کنی. قاعدهی کلی اینه که اگه یه کاری برات درد یا ناراحتی ایجاد میکنه، باید فوری انجام دادنشو متوقف کنی.»
جیک پوفی کشید: «اون مرتیکه هم همینو گفت.»
وبعد با جدیت اضافه کرد: «میخوام اخراجش کنی»
نیکی به صندلیش تکیه داد و با یه لبخند کمرنگ نگاهش کرد. «منظورت فیزیوتراپیست جدیده، درسته؟»
چپچپ نگاهش کرد. «پس کی؟ معلومه که همونه! باید بندازیش بیرون»
ریکی با کنجکاوی پرسید. «چرا؟»
جیک دستاشو توی جیبش فرو برد و برای لحظه ای نگاهشو پایین انداخت. مجبور شد زبونشو گاز بگیره که هیسونگ رو به فحش نکشه. برخلاف چیزی که اون فکر میکرد، جهیون بچه نبود! لعنت بهش که همیشه باعث میشد حس کنه یه بچهی لجباز و بیفکره.
با اخم گفت: «ازش خوشم نمیاد»
ریکی بدون اینکه ذرهای تحت تأثیر قرار بگیره، گفت: «متأسفم، ولی این دلیل قانعکنندهای نیست. میدونی که چقدر نیرو کم داریم»
جیک با یه لبخند شیطنتآمیز حرفشو قطع کرد: «من ستارهی این تیمم. به نفعته که هر چه زودتر برم سر تمرین. این وظیفهی توئه، مگه نه، ریکی شی؟»
چشمای نیکی تنگ شد. «من کاملاً میدونم وظیفهم چیه. مسئول ریکاوری همهی فوتبالیستهای این باشگاهم و هیچکس هم قرار نیست امتیاز ویژهای بگیره. با این وضعیت مصدومیتای پیاپی تیم اصلی و تیم ذخیره و تیم نوجوون های زیر ۱۸ سال، فیزیوتراپامون دارن له میشن»
«ولی...»
نیکی این بار با لحنی محکمتر حرفشو قطع کرد. «جیک، من شخصاً از پارک هیسونگ خواستم که روی تو کار کنه. اون یکی از بهترین فیزیوتراپها و مربیای آمادگی جسمانی توی آسیاست. واقعاً خوششانسی که قبول کرد این کارو تو این مدت کوتاه انجام بده. معمولاً همچین چیزی غیرممکنه، چون خیلیا دنبالشن»
جهیون پوزخند زد. «پس به خاطر همینه که اینقدر رئیسبازی درمیاره و گند اخلاقه»
ریکی بین ابروهاشو ماساژ داد. «اگه میخوای قبل از پایان فصل برگردی به زمین و شانس دعوت شدن به تیم ملی کره رو داشته باشی، بهتره هر چی میگه گوش بدی. و نه، نمیتونی یه فیزیوتراپ دیگه استخدام کنی—تا وقتی هیسونگ تأیید نکنه که کاملاً ریکاوری شدی و آمادهای، من مجوز بازی بهت نمیدم. بعد از این همه زحمتی که کشیدم تا یکی از بهترینا رو برات بیارم، به این راحتیا اخراجش نمیکنی فقط چون ازش خوشت نمیاد.»
بعد از مکثی، با لحنی نرمتر اضافه کرد: «این به نفع خودته، جهیونی...»
جیک فکشو منقبض کرد. یعنی در اصل ریکی داشت بهش میگفت که دندون رو جگر بذاره و بسوزه و بسازه.
ولی اگه فکر میکرد جیک میذاره به این راحتی تو تنگنا گیرش بندازه، سخت در اشتباه بود. اون هیچوقت اجازه نمیداد کسی مجبورش کنه کاریو که نمیخواد انجام بده. حتی وقتی بچه بود، این اجازه رو به کسی نمیداد.
جیک سریع تو ذهنش گزینههاشو سبکسنگین کرد. نمیخواست کار به اینجا بکشه، ولی وقتایی که اوضاع بحرانی میشه، باید راههای بحرانی رو هم امتحان کرد.
با لحنی آروم اما شمرده گفت: «اگه اخراجش نکنی، ممکنه یه نفر یهویی بفهمه که تو داری با داداشم میخوابی. حیف میشه، نه؟ نابود شدنِ آیندهی حرفهایش اصلاً اتفاق قشنگی نیست»
ریکی برای چند لحظه کاملاً بیحرکت شد. مفصلای انگشتاش از بس خودکار توی دستشو سفت گرفته بود سفید شده بودن.
جهیون یه لحظه عذاب وجدان گرفت. اون واقعاً ریکی رو دوست داشت. از معدود کسایی بود که همیشه باهاش خوب رفتار کرده بود، با این که سان همیشه سعی میکرد به همه ثابت کنه جیک یه آشغال به تمام معناست.
جیک همین الان با این کارش ثابت کرده بود که سان درست میگفت.
وقتی دید نگاه ریکی سرد شد حس عذاب وجدانش سنگینتر شد.
نکنه گند زده بود؟
یه صدای آشنا از پشت سرش گفت. «آفرین! باجگیری میکنی، بچه پررو؟»
جیک با حرص لباشو بهم فشرد، سرشو چرخوند و با اخم به هیسونگ خیره شد.
هیسونگ یه قدم جلو اومد، چشمای مشکی و نافذش دقیقاً به جهیون دوخته شد. «چرا هنوز توی تخت نیستی؟ من که قوانین رو واضح بهت گفتم»
اخمای جیک بیشتر تو هم رفت. «قانون که نه، بیشتر دستور بود»
هیسونگ بدون اینکه ذرهای تحت تأثیر قرار بگیره، همونقدر خونسرد جواب داد. «دقیقاً. باید با نیکی حرف بزنم. برو بیرون منتظرم بمون»
عجب رویی داشت!
جیک نگاه لجوجانه بهش انداخت، ولی هیسونگ فقط با همون حالت جدی و منتظر بهش خیره شد. چیزی توی این مرد بود که باعث میشد بخواد ازش حرفشنوی کنه. و این حسابی کفریش میکرد.
با عصبانیت از اتاق بیرون زد—البته، تلاش کرد که بیرون بزنه—ولی یه درد تیز از کشالهی رونش رد شد و باعث شد ناخواسته یه نالهی خفیف ازاز بین لباش بیرون بپره.
دستشو گذاشت رو جای جراحتش و سرعتشو کم کرد. «خفه شو!»
اینو همونطور که بدون نگاه کردن به عقب گفت.
هیسونگ با لحنی طعنهآمیز گفت: «من که چیزی نگفتم. ولی اگه دست از بچهبازی برداری و به حرفام گوش بدی، دو برابر زودتر خوب میشی»
جیک با حرص گفت: «ازت متنفرم!»
و در رو محکم پشت سرش بست.
بیرون دفتر ریکی، خودش رو روی مبل انداخت، عصبی و کمی هم گیج بود.
خدایا، چه مرگش بود؟ شیم جهیون اهل گوش کردن به کسی نبود.
شیم جهیون هیچوقت نمیذاشت کسی براش تعیین تکلیف کنه. خودش بود که همیشه بقیه رو بازی میداد و با یه لبخند هر چی میخواست میگرفت.
پس چرا داشت میذاشت این مرتیکه ی ازخودراضی هر کاری خواست بکنه؟ هیسونگ گفته بود بیرون منتظر بمونه و اونم مثل یه پسر بچهی مطیع گوش داده بود.
غیرقابلباور بود.
خودش هم رفتارش رو درک نمیکرد و این دیوونهش میکرد. قبول داشت که اخلاقیاتش شاید خیلی مطابق استانداردای بقیه نبود و دروغای کوچیک رو چیز بدی نمیدونست، ولی همیشه با خودش رو راست بود. همیشه میدونست چی میخواد و توی توهمات زندگی نمیکرد.
ولی این بار؟ هیچی از خودش سر درنمیآورد. داشت مثل یه بچهی نادون رفتار میکرد. از همون لحظهای که پارک هیسونگ رو دیده بود، داشت پشت سر هم اشتباه میکرد.
کار هوشمندانه این بود که از اول باهاش خوب تا میکرد.
بههرحال، آدم با عسل مگس شکار میکنه نه با سرکه. این یه اصل بود که جیک همیشه بهش اعتقاد داشت. ولی با هیسونگ، اصلاً نمیتونست اعصابشو کنترل کنه و زودتر از اینکه فکر کنه، زبونش میچرخید.
این یه کار احمقانه و بیفکر بود، و جیک هیچوقت احمق و بیفکر نبود—معمولاً.
صدای قدمهایی که بهش نزدیک میشد، رشتهی افکارشو پاره کرد. سرشو بالا گرفت و با دیدن سونو، برادرخوانده و خار همیشگی توی زندگیش، یه آه عمیق کشید.
سان با شک و تردید نگاهی به در دفتر ریکی انداخت و پرسید: «اینجا چیکار میکنی؟»
جهیون بدون اینکه پلک بزنه، گفت: «همین الان یه سکس خشن با دکتر نیشیمورا داشتم»
سونو چشماشو چرخوند. « تا خرخره چرت و پرت تفت میدی.»
و بدون اینکه بیشتر اهمیت بده، وارد دفتر معشوقه—یا دوستپسر؟ رفیق صمیمی؟—خودش شد. رابطهی سونو و ریکی همیشه برای جیک عجیب بود. انقدر غیرعادی و چسبنده که گاهی مرزهای سالم بودن رو رد میکرد. تقریباً یه جور حس آسودگی بود که حالا میدونست واقعاً با هم میخوابن—حداقل دیگه میشد یه اسم روش گذاشت. جیک دقیقاً درک نمیکرد که ریکی توی سونو چی دیده، ولی نمیشد انکار کرد که عاشق و معشوق بودن.
اصلاً تعجبآور بود که هنوز کسی ازشون بو نبرده، چون هر وقت با هم بودن، اونقدر آشکارا شیدای هم به نظر میرسیدن که تهوعآور بود.
جهیون سری تکون داد.
سونو واقعاً احمق بود که داشت برای یه معشوقه شغلشو به خطر میانداخت، هر چقدر هم که نیشیمورا ریکی خوشتیپ بود.
اونا فوتبالیست بودن و همیشه زیر ذرهبین.
ریسک لو رفتنشون وحشتناک بالا بود. بهخاطر همین، جیک همیشه حواسش بود که روابطش مخفی بمونه.
داشتن یه رابطهی جدی با یه مرد برای یه فوتبالیست یعنی بازی با آتیش. البته، مشکل سونو بود نه اون. اگه اون احمق میخواست آیندهشو برای یه رابطهی کوفتی به باد بده، انتخاب خودش بود.
جیک دوباره به در دفتر ریکی نگاه کرد.
بس بود دیگه.
بلند شد، در رو باز کرد و سرشو داخل برد.
هیسونگ با ریکی و سونو، خیلی دوستانه در حال گپ زدن بود.
جهیون ابرو بالا انداخت و گفت: «جدی؟ منو بیرون کاشتی که بشینی باهاشون کصشر تفت بدی؟ من رفتم.»
هیسونگ بیخیال گفت: « حرفام تموم شد. بیا بریم.»
چشم جیک روی کارتای دعوت عروسی که روی میز بودن چرخید.
درحالیکه به سمت در خروجی میرفت، گفت: «میتونستی پستشون کنی»
هیسونگ از پشت سرش گفت: «آروم راه برو، بچه! اگه دوباره مصدومیتو بدتر کنی، دیگه بغلت نمیکنم ببرمت»
جیک با بی توجهی ، بدون اینکه بدونه چرا اخماش بیشتر تو هم رفت.
پسر بزرگتر خیلی زود بهش رسید. بازوشو گرفت تا مجبورش کنه سرعتشو کم کنه. «پس اومدی درموردم نق نق کنی، هان؟»
جیک با حرص گفت: «آره!»
ولی همزمان به مردمی که توی راهرو بودن، با یه لبخند درخشان دست تکون داد. « هی!»
هیسونگ خندید. «تو واقعا یه آفتابپرست به تمام معنایی»
.
.
.
.
----
سلاملکم احوال شریف چطوره؟
لوندر صحبت میکنه
امیدوارم از این چپترم لذت ببرید♥️🥹
ریکشن و نظر هم یادتون نره♥️
ارادت فراوون.