Just a Bit Confusing CH1
auhypen 𓂃 🕊
پسر رو به روش خیلی کیوت بود.
چوی بیتنا، همونطور که چندتا میز اونطرف تر از میز پسر رو دستمال میکشید، از گوشه ی چشمش بهش نگاه کرد.
اگه دوست دختر داشت – که البته پسرای کیوت بلا استنثنا دوست دختر داشتن – یه دختر خوش شانس بود.
بیتنا نتونست دست از زل زدن به پسر رو به روش برداره.
پسر حین حرف زدن با تلفنش، قهقهه میزد.
لبخند خیلی زیبایی داشت، چال گونه داشت و دندونای سفیدش رو مثل یه گنج با هر خنده به اطرافیانش نشون میداد.
لبخندش، گرمای منحصر به فردی رو به چشمای شکلاتی رنگش میبخشید.
به نظر میومد توی اوایل ۲۰ سالگیش باشه، درست همسن خودش.
موهای بلوندِ رنگ شده اش رو به دقت حالت داده بود.
صورت جذابی داشت... از همون جذابیت ها که هر دختری دلش میخواست با یه لبخند کشیده به صورتش خیره بشه.
قدش دقیقا مناسب بیتنا بود. قد بلند ولی نه خیلی بلند.
هیکل مناسبی داشت ولی خیلی عضله ای نبود. بی نقص بود.
بیتنا آه سرخوشانه ای کشید. یکی از پشتش خرناس کشید، به پشت سرش نگاه کرد و با مینی -همکارش- مواجه شد.
داشت بهش پوزخند میزد.
«خیلی کیوته نه؟ ولی ما در حدش نیستیم.»
«اگه تست نکنی که نمیفهمی...»
بیتنا شونه بالا انداخت. درسته که صورت و هیکل مدل ها رو نداشت، ولی میدونست مرد ها ازش خوششون میومد.
«مگه نشناختیش؟»
مینی با یه ابروی بالا انداخته پرسید.
«میدونم اینجا تازه واردی ولی... اون یه مرد معمولی نیست. رسما وارث یکی از کله گنده های مملکته!»
بیتنا نگاه کنجکاوانه ای به پسر بلوند انداخت:
«جدنی؟ مگه کیه؟»
مینی جواب داد:
« پارک سونگهون. تنها پسر و تنها وارث خانواده ی پارک. از اشراف زاده های گیونگی.»
اوه.
بیتنا غیر از کتابای تاریخی که توی دبیرستان خونده بود چیزی از خانواده های اشرافی نمیدونست. اصلا مگه بعد از جداییشون از کره شمالی هنوز کسی به عنوان وارث یه اشراف زاده ی کله گنده زندگی میکرد؟
«اشراف زاده؟ نباید تقریبا از ۷۰ سال پیش به اینور نسلشون منقرض شده باشه؟»
بیتنا با حواس پرتی پرسید.
«چی بگم... خاندان پارک از معدود خانواده های اشرافی ایه که هنوز نفوذ و قدرت زیادی روی دولت داره. پولشونم از پارو بالا میره اخه...»
دخترک به سختی اب دهنشو قورت داد. اطلاعاتی که داشت میشنید متناقض تموم شعار های انتخاباتی ای بود که تموم عمرش شنیده بود.
پلک زد و حواسشو دوباره پرت پسر رو به روش –که حالا میدونست اسمش سونگهونه– کرد. هنوزم دلش میخواست بدونه که دوست دختر داره یا نه.
«دوست دختر داره؟»
«نبابا دوست دختر چیه.»
مینی جواب داد.
« نامزد داره. از وقتی به دنیا اومده با بانو کیم جی اه نامزدش کردن.»
بیتنا هیستریک خندید.
«خداییش؟ هنوزم هستن همچین کسایی؟»
«وقتی هنوز اشراف زاده ها وجود دارن، پس حتما همچین کسایی هم هستن که بچشونو از نوزادی نامزد میکنن. یا حداقل خرپولا اینکارو میکنن.»
«خیلی مسخره ست! مگه عصر حجره الان؟»
«برو اینو به پدر پر نفوذش بگو. از قرار معلوم خانوادش خیلی هم برای این ازدواج مصممن. خانواده ی کیم جی اه رسما کل اسیای جنوب غرب رو روی انگشت کوچیکشون میچرخونن. فکر کنم این پولدارا هرچقدر هم سرمایه داشته باشن بازم کمشونه.»
یک نفس توضیح داد، دستشو به کمرش زد و دوباره ادامه داد:
«ولی فکر نمیکنم اگه خاندان پارک قدرت و سرمایشون رو اینطوری تثبیت نمیکردن هنوز نفوذی رو منطقه داشتن.»
«اصلا اینارو تو از کجا میدونی؟»
بیتنا که حالا تمیز کاریش رو تموم کرده بود و حالا از پشت کانتر به سونگهون نگاه میکرد پرسید.
پسر بلوند تماسش رو تموم کرده بود و مشغول خوردن ناهارش شده بود، هر از چندگاهی هم نگاهی به در ورودی مینداخت. انگار که منتظر کسی باشه.
وای خدایا، سونگهون خیلی کیوت بود. یه گرما و حاله ی عجیبی دورش بود که باعث میشد همزمان هم خوابآلود به نظر برسه هم نرم و دوست داشتنی.
بیتنا با داشتن همچین فکری درمورد یه پسر، احساس احمق بودن کرد.
ولی حقیقت بود. کلمه ی دوست داشتنی به سونگهون میومد.
«مشتری ثابت اینجاست.»
مینی گفت.
«نتونستم جلوی خودم وقتی داشت پای تلفن با دوستش جی، صحبت میکرد رو برای فوضولی بگیرم. چقدرم حلال زاده ست...»
با سرش به در ورودی اشاره کرد و لبخند مودبانه ای زد.
بیتنا سرش رو برگردوند و گفت:
«اوه.»
مردی که الان وارد رستوران شده بود به راحتی هات ترین کسی بود که تاحالا دیده بود.
قدش کم کم ۱۸۰ بود. بدن خیلی رو فرم و عضله ای و شونه های پهن داشت. موهای مشکی مرتب شده اش بهش جذابیت بخشیده بود.
خط فک بُرنده ای داشت و رنگ قهوه ای چشماش گناهکار به نظر میومد.
بیتنا فکر نمیکرد چشم کسی بتونه سکسی باشه، ولی چشم های این پسر، بود.
اگه سونگهون کسی بود که اونو یاد وانیلا سکس، بوسه های با عشق و رو تشکی های کثیف مینداخت، دوستش دقیقا نقطه ی مقابلش بود.
باعث میشد به سکس خشن و کثیف فکر کنه.
« اره دقیقا اوه.»
مینی بازم آه کشید.
«توروخدا بگو سینگله.»
بیتنا همونطور که با چشمش جی رو که به سمت میز سونگهون میرفت، دنبال میکرد، پرسید.
حرکت کردنش مثل یه گربه ی بزرگ بود.
مینی خندید.
« عزیزم. هرکی هاته رو که رو دست میبرن. فقط فراموششون کن. درسته جفتشون جذابن ولی پارتنر دارن.»
____
سلام لوندر صحبت میکنه ^^ (خیلیاتون منو به اسم مهسا میشناسین~)
از اونجایی که تصمیم گرفتم تو تعداد چپترا دست ببرم که هم اپ راحت تر باشه هم بشه سریع تر اپ کرد، این متنی که خوندین درواقع نگاه و ایده ی پیشخدمت های رستورانیه که جیهون رفتن اونجا برای ناهار.
لطفا از هر پارت حمایت کنید و ریکت و نظر هم فراموشتون نشه.
ارادت.