Just One More Step

Just One More Step


هوا از اون شب‌هایی بود که حتی نفس کشیدن هم سرمای خودش رو داشت باد آروم از لابه‌لای درخت‌ها رد می‌شد و برگ‌های خشک رو روی آسفالت خیس می‌کشید؛ صدای خش‌خش‌شون توی خیابون خلوت می‌پیچید و هر چند ثانیه، قطره‌ای از شاخه‌ها پایین می‌افتاد

پوند دست‌هاش رو توی جیب کاپشنش فرو کرده بود و آروم قدم می‌زد، اما حواسش بیشتر از اینکه به مسیر باشه، به کسی بود که چند قدم جلوتر ازش راه می‌رفت

پووین
هر چند قدم یک‌بار برمی‌گشت و نگاهش می‌کرد، انگار مطمئن می‌شد هنوز پشت سرشه

— پوند، تو چرا انقدر کند راه میری؟

صدای پووین توی هوای سرد پخش شد و پوند ناخودآگاه لبخند زد
— من کند راه میرم یا تو زیادی عجله داری؟

پووین ایستاد و برگشت سمتش، موهاش با وزش باد کمی روی صورتش ریخته بود و با دست کنار زدشون، بعد با همون لبخند شیطونی که همیشه موقع اذیت کردن پوند می‌زد گفت
— خب اگه می‌تونی، بیا بگیرم

و قبل از اینکه پوند چیزی بگه، دوید
— پووین!

خنده‌ی پووین بلند شد و توی خیابون پیچید، پوند هم خندید و دنبالش رفت، در حالی که سرمای هوا کم‌کم روی گونه‌هاش می‌نشست و نفس‌هاش گرم و سفید جلوی صورتش محو می‌شدن

چند متر بیشتر ندویده بودن که پووین کنار یه نیمکت ایستاد و خم شد، دست‌هاش رو روی زانوهاش گذاشت و نفس‌نفس زد
— من... دیگه... نمی‌تونم

پوند رسید بالای سرش و با خنده گفت
— خودت گفتی بیام بگیرمت

پووین سرش رو بالا آورد و با اخم ساختگی نگاهش کرد
— خب نگفتم واقعاً بگیریم

پوند خندید و کنارش نشست، چوب خیس نیمکت سرد بود، برای همین چند لحظه جابه‌جا شد تا جای خشک‌تری پیدا کنه، بوی خاک خیس و بارون توی هوا پخش شده بود و از دور صدای ماشین‌هایی می‌اومد که روی خیابون خیس رد می‌شدن

پووین آروم کنار پوند نشست و شونه‌ش رو به شونه‌ی اون چسبوند
— سردته؟

پوند نگاهش کرد
— نه
— دروغ می‌گی
— از کجا فهمیدی؟

پووین دست پوند رو گرفت و انگشت‌هاش رو بین انگشت‌های خودش گذاشت
— دستت یخه

پوند چیزی نگفت، فقط به دست‌هاشون نگاه کرد و لبخند خیلی کوچیکی زد
دست پووین گرم بود
همین گرمای ساده، وسط اون هوای سرد، باعث شد برای چند لحظه دلش نخواد هیچ‌چیز تغییر کنه، نه این خیابون، نه این شب، نه حتی صدای باد که هر چند لحظه شدیدتر می‌شد

پووین سرش رو روی شونه‌ی پوند گذاشت
— پوند؟
— هوم؟
— اگه یه روز من نباشم، چی؟

پوند بدون اینکه حتی فکر کنه جواب داد
— این حرفا چیه؟

پووین خندید
— هیچی، همین‌طوری پرسیدم

پوند دستش رو محکم‌تر گرفت
— دیگه از این سؤالا نپرس

پووین چیزی نگفت، فقط سرش رو کمی بیشتر روی شونه‌ی پوند گذاشت و اون شب، برای اولین بار، پوند نفهمید چرا دلش یه جوری گرفته

روزها همین‌طور گذشتن

گاهی هوا آفتابی بود و با هم بیرون می‌رفتن، گاهی بارون می‌گرفت و زیر یه چتر کوچیک خودشون رو جا می‌دادن

بعضی روزها حتی هیچ برنامه‌ای نداشتن؛ فقط کنار هم می‌نشستن و درباره چیزهای بی‌اهمیت حرف می‌زدن، می‌خندیدن، سر هم غر می‌زدن و چند دقیقه بعد دوباره انگار نه انگار اتفاقی افتاده، کنار هم می‌موندن

پوند حتی عادت کرده بود قبل از اینکه پووین چیزی بخواد، بفهمه چی می‌خواد
اگر قهوه می‌گرفت، بدون شکر
اگر هوا سرد می‌شد، کاپشنش رو روی شونه‌های پووین می‌انداخت
اگر پووین ساکت می‌شد، زیاد سؤال نمی‌پرسید؛ فقط کنارش می‌موند

چیزهای بزرگی نبودن
اما همین چیزهای کوچیک، کم‌کم شدن تمام زندگی پوند

تا اینکه یک روز...
پوند وسط خیابون ایستاد، پووین چند قدم جلوتر بود
مثل همیشه

پوند لبخند زد و گفت
— پووین، صبر کن

پووین ایستاد، برگشت، اما این بار چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد
پوند قدمی به سمتش برداشت
پووین یک قدم عقب رفت

پوند مکث کرد
— چرا میری عقب؟

جوابی نشنید
باد سردی از بینشون رد شد و لبه‌ی لباس پوند رو تکون داد

پوند دوباره جلو رفت، پووین باز عقب رفت
این بار فاصله بیشتر شد

پوند لبخندش رو از دست داد
— پووین؟

قدم برداشت
— وایسا

باز هم جلو رفت
— گفتم وایسا...

اما پووین دورتر می‌شد
نه با عجله، نه با دویدن؛ فقط آرام‌آرام، انگار هرچقدر پوند جلو می‌رفت، فاصله‌ی بینشون بیشتر می‌شد

قلب پوند شروع کرد تند زدن
دیگه سرمای هوا رو حس نمی‌کرد، صدای باد و ماشین‌ها و خش‌خش برگ‌ها همه تبدیل شده بودن به یه صدای دور و نامفهوم

فقط پووین رو می‌دید
فقط اون
— پووین، صبر کن!

شروع کرد به دویدن، این بار واقعاً می‌دوید
نفسش بریده بود و هوای سرد گلویش رو می‌سوزوند، اما حتی برای یک لحظه هم سرعتش رو کم نکرد، کف کفش‌هاش روی آسفالت خیس صدا می‌داد و هر بار که سرش رو بالا می‌آورد، هنوز پووین رو می‌دید که چند قدم جلوتر ایستاده
— فقط وایسا...

صداش دیگه شبیه خواهش بود
پووین برگشت، پوند بالاخره بهش رسید

بدون فکر کردن، دست‌هاش رو دورش حلقه کرد و محکم بغلش کرد؛ آن‌قدر محکم که انگار تمام این مدت فقط برای همین چند ثانیه دویده بود

چشم‌هاش رو بست،‌‌ نفس عمیقی کشید
بوی آشنایی که انتظار داشت حسش کنه، نبود
گرمایی که همیشه از بدن پووین می‌گرفت، نبود
پوند چند ثانیه چیزی نگفت

بعد خیلی آروم، نزدیک گوشش زمزمه کرد
— پیدات کردم...

پووین سکوت کرد و چیزی نگفت
پوند لبخند زد
— این بار دیگه نمی‌ذارم بری

باز هم با سکوت پووین روبرو شد

آروم چشم‌هاش رو باز کرد، اول فقط به دست‌هاش نگاه کرد
بعد به روبه‌روش و لبخندش کم‌کم از روی صورتش رفت
هیچ‌کس اونجا نبود، آغوشش خالی بود

دست‌هاش هنوز دور چیزی حلقه شده بودن که دیگه وجود نداشت
باد از بین بازوهاش رد شد و سرمایش نشست روی پوستش

پوند تکون نخورد
انگار اگر چند ثانیه بیشتر همون‌طور می‌ایستاد، شاید پووین دوباره برمی‌گشت
اما...
خیابون خالی بود

همون نیمکت، همون درخت‌ها، همون برگ‌های خیس
فقط پووین نبود

پوند بالاخره دست‌هاش رو پایین آورد،‌ چشم‌هاش رو بست و نفسش لرزید
حالا می‌فهمید چرا هر بار چند قدم جلوتر بود
چرا نمی‌تونست بهش برسه
چرا هر بار که دستش رو می‌گرفت، چیزی برای نگه داشتن باقی نمی‌موند

پووین مدت‌ها بود که رفته بود
اما پوند هنوز هر روز پیداش می‌کرد
در همین خیابون، روی همین نیمکت، کنار همین کافه،‌ توی صدای بارون، توی بوی قهوه
توی هر آهنگی که یه زمانی با هم گوش داده بودن

پووین دیگه کنارش نبود، اما ذهن پوند هنوز حاضر نبود این حقیقت رو قبول کنه

برای همین دوباره چشم‌هاش رو بست
و برای چند ثانیه، صدای خنده‌ش رو شنید
اون‌قدر واضح که قلبش دوباره برای یه لحظه باور کرد هنوز کنارش ایستاده

پوند لبخند خیلی کوچیکی زد
انگار هیچ‌چیز نشده، انگار هنوز می‌تونست دستش رو بگیره، انگار هنوز فقط یک قدم باهاش فاصله داشت
ولی وقتی چشم‌هاش رو باز کرد...
باز هم تنها بود‌ و این بار، دیگه دنبالش ندوید

فقط همون‌جا ایستاد و به جایی نگاه کرد که پووین همیشه می‌ایستاد
شاید بعضی آدم‌ها وقتی می‌رن، واقعاً از زندگی آدم بیرون می‌رن
اما از ذهن...
نه به این راحتی

پوند خیره به روبرو بود حتی خاطره ها دائم مرور میشدن براش، اما پووینی وجود نداشت اون خاطره ها دیگه شده بودن بخشی از رویاهاش

آسمون کم کم تاریک شد اما پوند همچنان توانایی بلند شدن از کنار عشقش رو نداشت، پووین زیر خاک بود، ولی خودش زنده بود
_ چطور تونستم اجازه بدم تنها بری؟ من بدون تو چیکار کنم افرودیتم؟

گل ها پخش شده بودن روی سنگ قبر پوند شبیه مرده متحرک نشسته بود، ناگهان صدای ارومی شنید
_ پوند من، من همیشه کنارتم و دوستت دارم بخاطر من خودت رو اذیت نکن

تا خواست بگرده دنبال صدا چیزی نشنید دیگه و دوباره خودش شدو جنازه بی جون پووین زیرخاک و گل های موردعلاقش روی سنگ قبر...

Report Page