Jealousy part 3.

Jealousy part 3.

‌haru from chengxwei.

اون لحظه که تنش بین همه ایجاد شده بود، ناگهان صدای بسته شدن درِ آهنی باغ باعث شد سر همه به سمت ورودی بچرخه. مردی وارد شد، قد بلند، لباسای مرتب اما بی‌تکلف، با یه کیف چرمی کوچیک توی دستش. همون اول لبخند زد، ولی نگاهش تیز بود.

چی‌چِنگ سریع به سمتش رفت.

«چنگ‌یو! بالاخره تونستی بیای.»

اونم خندید و محکم باهاش دست داد.

«مگه میشه نیام؟ شماها که بالاخره یه جلسه مهم گرفتین.»

چی‌وانگ هم نزدیک شد، دستشو به شوخی کوبید روی شونه‌ش:

«فکر کردم مثل همیشه پیچوندی و رفتی سفر.»

چنگ‌یو پوزخند زد:

«هه، این دفعه نه. بعضی وقتا باید بمونم ببینم اوضاع این خونواده‌ی پر رمز و راز چه خبره.»

همه خندیدن. فقط ووسوی بود که با فاصله ایستاده بود. از وقتی چنگ‌یو وارد شد، قلبش تندتر می‌زد. نگاه‌های اون مرد خیلی چیزا می‌گفت. نگاه‌هایی که بقیه شاید بهش توجه نمی‌کردن، ولی برای ووسوی سنگین و آشنا بود.

سلام و احوال‌پرسی‌ها که تموم شد، جمع کم‌کم متفرق شد. چی‌وانگ به بهونه‌ی تماس تلفنی رفت توی سالن، چی‌چِنگ هم با چندتا از کارمندای خانواده مشغول شد. این موقعیت طلایی بود.

چنگ‌یو نیم‌نگاهی به ووسوی انداخت، بعد خیلی عادی، انگار که فقط بخواد کمی قدم بزنه، رفت سمت گوشه‌ی حیاط. یه لحظه وایساد، برگشت و زیر لب گفت:

«توام بیا ووسوی، کارت دارم!!»

ووسوی مکث کرد، نفسشو بیرون داد و رفت دنبالش. پشت درختای بلند گوشه‌ی حیاط ایستادن. صدای بقیه دیگه نمی‌رسید.

چنگ‌یو سیگارشو روشن کرد مستقیم به پسر کوتاه تر نگاه کرد:

«خب... این روزا اوضاع چطور پیش میره؟»

ووسوی لبشو تر کرد و شروع به صحبت کرد:

«معمولیه، هنوز دارم اعتمادشونو نگه میدارم.»

چنگ یو اخمی کرد، دود سیگارشو توی صورت پسرک فوت کرد که باعث شد چهرش رو کمی جمع کنه و با اعتراض نگاهش کنه: «معمولی؟ نه، باید دقیق‌تر بگی. تو رابط منی، ووسوی. اگه چیزی از دست بره، فقط من ضرر نمی‌کنم. خودت هم وسط این آتیش میسوزی.»

ووسوی سریع گفت:

«می‌دونم. حواسم هست. همه‌چی رو همون‌طور که گفتی زیر نظر دارم.»

چنگ‌یو دست به سینه شد. نگاهش پر از خاطره و خشم بود.

«هفت سال گذشته... هنوز هیچی ثابت نشده. ولی من می‌دونم پدرمو دریا نکشت!!

اونا کشتنش! بخاطر یه مشت پول.»

ووسوی چیزی نگفت. فقط سرشو پایین انداخت. نفسش سنگین بود.

چنگ‌یو کمی نزدیک‌تر شد، صداشو پایین آورد، انگار واقعا عاجز بود:

«تو تنها کسی هستی که می‌تونه کمکم کنه. بهت گفتم، تویی که باید هر حرکتی، هر امضایی، هر حسابی رو به من برسونی. یادت باشه»

ووسوی با مکث جواب داد:

«می‌رسونم. فقط... یه کم فرصت بده. اعتماد این خانواده آسون به دست نمیاد.»

چنگ‌یو لبخندی زد:

«می‌دونم. برای همین انتخابت کردم.»

این جمله آخر بیشتر از هر چیزی ووسوی رو لرزوند چون حس کرد سنگینی بار روی دوشش دو برابر شده، اون هیچوقت نمیخواست اینطور درگیر بشه. همین‌جا بود که ذهنش کشیده شد به عقب... هفت سال پیش.

---


✦ فلش‌بک – هفت سال پیش :

بارون ریزی می‌بارید. صدای زنگ در خونه‌ی بزرگ چی‌چِنگ پیچید. چنگ‌یو با موهای خیس دوید سمت در، نفس‌نفس می‌زد.

چی‌چِنگ، که اون موقع فقط یه دانشجوی جدی و سخت کوش بود، در رو باز کرد. صورتش گرفته بود. چند ثانیه نگاه کرد و بعد گفت:

«چنگ‌یو... باید بیای تو.»

«چی شده؟ چرا قیافت اینجوریه؟ بابام کجاست؟»

چی‌چنگ نفسشو بیرون داد، این چه مسئولیتی بود بهش داده بودن؟ خبر مرگ عموش سخت ترین بود! انگار کلمه‌ها براش سنگین بودن و خفه شده بود:

«عمو.. ، توی دریا... غرق شد.»

چنگ‌یو سر جاش خشکش زد. صدای بارون همه‌چی رو محو کرده بود.

«چی داری میگی؟!»

چی‌چنگ شونه‌شو گرفت:

«متأسفم. این فقط چیزی بود می‌دونم.»

چند روز بعد، توی دفتر شیک و پر زرق و برق عمو. چنگ‌یو روبه‌روش نشسته بود.

«چرا هیچ‌کسی جنازه رو پیدا نکرد؟ چرا همه‌چی اینقدر سریع جمع شد؟»

عموی سرد و بی‌احساسش آهی کشید:

«برادرم توی مسیر حمل مرسوله‌ها بوده. دریا رحم نداره.»

«این حرفا خالی بندی و کسشره!! بابای من شناگر بود. هیچ وقت..»

«چنگ یو!!»

صدای بلند عموش نزاشت حرفش کامل شه.

«قبولش سخته ولی برادرم رفته، کنکاش نکن و مودب باش چون الان وقتش نیست! بهتره توام قبول کنی که پدرت دیگه رفته».

ولی چنگ‌یو فقط دندوناشو روی هم فشار داد. همون‌جا بود که توی دلش قسم خورد دنبال حقیقت بره.


چند هفته بعد، دفتر کوچیک و ساده‌ی آقای لی لورانگ، وکیل خانواده. یه مرد جاافتاده با عینک باریک بود که نشون میداد چقدر فرهیخته و با سواده، اون واقعا مورد اعتماد ترین شخص برای خانواده بود.

چنگ‌یو با عصبانیت روی میز کوبید:

«آقای لی! شما می‌دونین. این تصادفی نبوده. پشتش چیز دیگه‌س.»

لورانگ با آرامش نگاهش کرد.

«چنگ‌یو، مدارک کجان؟ هیچ چیزی برای اثبات نداری.»

«برای همین اومدم. کمکم کن.»

لورانگ به آرامی لبخند زد.

«(من از یه نفر مطمئنم. یه کارآموز تازه دارم. اسمش ووسویه. پسر باهوشیه. اگه بهش زمان بدیم، یه روز وکیل خانوادگی میشه و جای منو میگیره، واسه همین دارم آموزشش میدم، اون وقت... اون میتونه کاری کنه که من نمی‌تونم.»

چنگ‌یو ابروشو بالا انداخت.

«یه کارآموز؟ می‌خوای انتقام پدرمو بسپری دست یه تازه‌کار؟»

لورانگ جدی شد.

«نه، می‌خوام آینده‌ت رو بسپرم دست کسی که چیزی برای از دست دادن نداره ولی خیلی چیزا برای به دست آوردن داره.»

اونجا بود که برای اولین بار اسم ووسوی توی ذهن چنگ‌یو موندگار شد.

---


✦ بازگشت به زمان حال :

صدای پرنده‌ها توی حیاط، ووسوی رو از خاطرات کشید بیرون. هنوز نفسش سنگین بود. هنوز صدای اون روز لعنتی توی گوشش بود.

همون لحظه صدای آشنا از پشت سرش اومد که باعث شد به خودش بیاد:

«دیدم داشتی با چنگ‌یو پچ‌پچ می‌کردی.»

ووسوی سریع برگشت. چی‌چنگ بود. دستاشو توی جیب کتش گذاشته بود، ولی نگاهش جدی بود.

«یه نصیحت، حواست رو جمع کن. اون آدم درستی نیست. همه‌چی رو به نفع خودش میچرخونه.»

ووسوی سعی کرد لحنش عادی باشه:

«فقط داشتیم حرف می‌زدیم.»

چی‌چنگ لبخند کجی زد.

«امیدوارم همین باشه. چون اگه بخواد بازی راه بندازه... این بار من جلوشو می‌گیرم.»

ووسوی بزاقشو با ترس قورت داد. نمی‌دونست کدومش ترسناک‌تره، تهدید پنهان چنگ‌یو، یا نگاه نافذ چی‌چنگ.

Report Page