اندوه سِتَروَن بودن!
محمد پورعطامقاله وارده
نقدی بر رمان سقوط
اندوه سِتَروَن بودن!
محمد پورعطا
آدمیان، به یک سخن سنجیده که احتمالاً باید منتسب به مارکس باشد، برای همه ی اشیا و پدیده ها، مقیاس ها و اندازه های داوری و ارزیابی پدید میآورند. یکی از مقیاس های سنجش و اندازه های داوری، قوانین زیبایی و موازین ذوقیات است. آن مقیاس داوری که درباره انسان وجود دارد بررسی این که، نیروهای ماهوی روحی و جسمی انسان در تاثیر متعاکس آن با واقعیت عینی چگونه تجلی می کند. همین بررسی فعل و انفعال و در هم تاثیری نیروهای جسم و روح آدمی با پیرامون طبیعی و اجتماعی، که به موضوع اساسی هنر بدل می گردد، شیوه ها و راههایی است که به یاری آنها، انسان میکوشد روند زندگی و هدف آن و دورنمای آینده و موضع تاریخی و نیروی فعاله خود را به مثابه یک کنشگر اجتماعی که "می اندیشد، لذا رنج می برد" ، به صورت امور واقع و بنا بر ضرورتی در عرصه مجازی نمایان سازد. هنر از جهت عملکرد خاص خود که دامنه ای بسیار گسترده و فراخ دارد، با این محیط نوعی گره می خورد، پیوند می یابد و به بخشی از شعور اجتماعی بدل می گردد. می گویند الماس نبوغ را چه سوهان های خشنی از حوادث حیاتی و روحی می تراشد وصیقل می دهد تا آدمی بتواند مضامین واحد و یا متکثری را در ساختاری بدیع عرضه نماید. امری که در ارائه "سقوط" خیلی خوب به چشم می آید و با بهره جستن از تمام ابزار ها و تکنیک های لازم کلامی و فلسفی، برای انتقال مفاهیم و رخدادها ، در قالب رئال و سوررئال بهره برده است، که به نظر کار موفقی می آید و هم این حد، نشان از آن دارد که چنته ی نویسنده پُر است و تا به حال در این قِسم از ظرفیت های خود، تواضع و دریغ کرده است.
در عین حال بعضی گوشه کنایه ها ، آلوده به پوپولیسم رایجی است که تحت تاثیر عمل ناصواب حاکمان در جامعه گسترش یافته و می تواند به علت سطحی و گذرا بودن این موج که بخش عمده اش ریشه در بی اطلاعی جامعه از زیر و بم های سیاسی، اقتصادی_اجتماعی دارد، برای کارِ انجام شده، " تاریخ انقضاء "، لحاظ کند، که این آسیب بزرگی است برای هنر و آفریننده آن !
کتاب « سقوط» به نظر می رسد از چند منظر قابل توجه باشد:
* نثر کتاب در بیشتر موارد روان بوده و مسیر طی شده جاذبه های لازم را دارد که خواننده را با خود همراه و هم گام کند. بعضی از قسمتهای کتاب که بحث فلسفی میان معتمد و مهرداد صورت میگیرد، نسبتا ثقیل وممکن است برای خواننده نا آشنا با مقولات فلسفی فاقد کشش لازم باشد. شاید بشود تا جایی که به مضمون و محتوای مقولات آسیبی نرسد، ساده نویسی کرد.
* محتوی کتاب بسیار سیاه و ناامید کننده است و هیچ نقطه روشنی در آن وجود ندارد. آدم های قصه با هر گرایشی، چپ، اصلاح طلب، لیبرال، به ته خط رسیده اند و خود کشی سرنوشت آبرومندی برایشان است. در واقع تحلیل نویسنده صرفا بر یک وجه از وقایع کشور استوار است و وجوه دیگر، مانند اوضاع جهان، موقعیت استراتژی ايران در مناسبات منطقه ای و جهانی نادیده گرفته می شود. در عین حال چون موضوع کتاب گره خورده با جنبش زن، زندگی، آزادی و هنوز گرد و غبار ناشی از این بحران که در زمین آن بازیگران ذینفع دیگری جز مردم ایران حضور داشتند و دارند، فرو کش نکرده، ممکن است برخی قضاوتها و حکم های صادره از جانب نویسنده، کمی عجولانه باشد. ولی نباید از این مهم نیز غافل بود که ثبت و ضبطِ حوادثی این چنین در میانه و کوران وقایع، بدون جسارت مدنی، با توجه به برخی آگاهی ها، امکان پذیر باشد.
* در صفحات مختلف کتاب تناقضاتی وجود دارد که شاید آگاهانه و یا سهوی بوجود آمده باشد. در صفحه 53 نظر معتمد به بورژوازی نو پدید در مورد اصلاحات ، مثبت ارزیابی شده. در وقایع اخیر این قشر، که بهتر است نوکیسه معرفی شوند، در سرکوب مردم نقش مهمی داشتند. مثل برخی کارخانه ها که افشا شد. طبیعتا این قشر استفاده بیشتری از رانت ها کرده اند و راضی به تغییر وضعیت موجود نیستند. در صفحه 173 فتاح با کلمه نالیبرال از آنها اسم میبرد که درست تر است.
* در صفحه 50 آمده:
برخی محافل اندیشه ورز و اندیشکده ها (در غرب) نیات اعطای آزادی و امنیت به عراق را داشتند. اما مسئله دچار عدم امکان بود. منظور نویسنده حمله امریکا به عراق و فروپاشاندن حکومت وسقوط صدام حسین است. درک عمومی از طرح موضوع فوق، چیز دیگری است و بعد از اشغال عراق، کذب نیات "اعطای آزادی وامنیت" و دلایل مطروحه جهت حمله مشخص گردید.
* بارها در کتاب از لفظ فاشیسم برای تعریف و توضیح حاکمیت استفاده شده که به نظر دقیق و جامع نیست. فاشیسم در واقع محصول سرمایه انحصاری است و بار معنایی مشخص خود را دارد، شاید بهتر باشد در نقدِ عملکرد از "شیوه های فاشیستی" ویا کلمه تمامیت خواه استفاده کرد.
* در تمام طول مدت جنبش اخیر هيچ انسانی که بویی از بشر دوستی وشَرَف برده باشد، از کشت و کشتار حمایت نکرد و عنوان کردن «تودهای ارتودکس که حامی سرکوب هستند» (ص ۱۵۶)، مقرون به واقعیت نیست. در واقع آنها خود، به شکلی قربانیان دست و پا بسته نظامند و ارائه چنین حکمی از طرف نویسنده محترم، در شرایطی که فرافکنی وشانه خالی کردن از بار مسئولیت،سکه ای رایج گشته، دور از انصاف و شهامت مدنی است. چنانچه منظور نویسنده از عنوان چنین اتهامی، توده ای با تعلق تشکیلاتی وسازمانی باشد که بایستی برای آن منبع و ماخذی ارائه نماید در غیر این صورت شاید تلاشی باشد پیشگیرانه ولی عبث، برای گریز از "انتساب" و یا تمهیدی برای افزودن به مخاطبین کتاب(آنچه که برخی مجلات و روزنامه های تحت تسلط نئولیبرال های وطنی برای فروش انجام می دهند) که هردو کاری است بغایت ناصواب .
* در بخش هایی از کتاب تمرکز روی "ایدئولوژی" یا "حکومت ایدئولوژیک"، (اگر بخواهیم آنرا وسیله حکومت و ابزار قدرت کنیم باید به ایدئو لوژی تبدیل شود.ص۳۲) به نظر فاقد وجاهت و دقت لازم می باشد. اصولا مراکز قدرت از ایدئولوژی چماقی ساخته و پرداخته اند برای منکوب و خاموش کردن هرصدایی که با منافع آنها زوایه داشته باشد. بد نیست بدانیم که این برچسب ناچسب، این روز ها بیش از همه، مورد استفاده و الصاق کسانی است که خود ، از همه آنهایی که به آن متهم می شوند، ایدئولوژیک تر عمل می کنند. فکر نمی کنید که جزمیات نئولیبرالیست های وطنی در عرصه اقتصاد و مشکلات جامعه، بُن پایه ایدئولوژیک داشته باشد و یا جنگهای نیابتی و دخالت های امپریالیستی بیست ساله اخیر و آخرین آن(فلسطین و غزه) که به ُیُمن وجود فضای مجازی، مقابل دیده گان میلیاردها انسان در حالِ اتفاق است و می رود تا جهان را به مرز فروپاشی رساند، بدون پشتوانه ایدئولوژیک باشد....!
* با توجه به این که یک رُمان و داستان ، شخصیت و پرسوناژهای مختلفی دارد و روشن است که نظر وافکارِ پرسوناژهای گوناگون با هم متفاوت و متضاد است و نویسنده به طور طبیعی آراء و عقاید خود را از زبان یک یا چند شخصیتی که حضور نسبتا فعال و مثبتی (برخلاف قهرمانان رمان دُن آرامِ شولوخوف) در داستان دارد، جاری می سازد و این به عهده خواننده است که تا چه حد موفق باشد که از بین سخنان متضاد و متفاوت شخصیت های یک کتاب به نظرات واقعی نویسنده واقف و آگاه شود. از خلال بحث وجدل های بین معتمد،فتاح،مرتضی،حورا،شیرین وخصوصا مهرداد و تا حدودی هم کریمی که به دلیل وابستگی های سببی و نسبی مورد مِهر نویسنده هم می باشند، عناصری متضاد از تفکرچریکی، سوسیالیسم خام(به اعتراف نویسنده) لیبرالیسم واصلاح طلبی دیده می شود که این سیر تطور و تجمیع ، در یک قالب، ازجهتی جالب و در شرایطی که نتواند بدیل و آلترناتیوی منسجم وراه گشا برای روح عدالت جوی نویسنده بدست دهد، درد آور و یا به دیگر سُخن به پایانِ خط رسیدن است..