گذشته ایران نجس نیست!
جامعه نوبه جای الف
(بریدهای از یک رمان)
جامعهنو: این روزها در تلاشی همگانی برای درک آنچه رخ میدهد و آنچه رخ نمیدهد بحثهای زیادی در کشور جریان دارد. بین اقتصاددانان، بین فعالان سیاسی، بین جویندگان تغییر وطرفداران تداوم حکومت کنونی، بین روشنفکران،... و بین رندان سیاسی و عوام !
این مورد آخری بسیار جالب است: کسانی که تاریخ این کشور را خوب میدانند ، ذهن مردمان عادی را که از اوضاع به تنگ آمدهاند زیر باران اطلاعات نادرست درباره سالهای قبل از ۵۸ گرفتهاند: لالایی شیرین درباره دوران شکوهمند پهلوی، حرفهای تلخ در باره روشنفکران، و فحاشی علنی به نیروهای سیاسی ! دارند به جای نقد گذشته و ارزیابی آن به عنوان تجربه، خاک به چشم مردم میپاشند و بخش نجس و مقدس برایش میتراشند. ناجوانمردانه بودن به کنار، خطرناک هم هست!
تکهای از رمان "سقوط" نوشته معتمد ماهبخشان را با اجازه او برایتان انتخاب کردهایم تا به جای ما در بحث نقد گذشته حرف بزند.: درمواردی بسیار خواسته شده موضع خودمان را روشن کنیم و این یکی از آن موارد است: چپها و خطاهای آنها ! در این فصل یک جوان امروزی گذشته پدر بزرگ خود را در آخرین روزهای حیات او به نقد گرفته و با او گفتگو میکند.
* * * * * *
....معتمد میدانست نوهاش در باره چه ماجراهایی حرف میزند، گوش میداد و مترصد فرصت پاسخگویی نبود. به نظرش میرسید مهرداد میخواهد هرچه را یاد گرفته و همه داوریهایش درباره اجتماع و سیاست را در همین یک جلسه به او منتقل کند. توجه مهرداد به رفتار تسلیم آمیزش جلب شد:
-وقتی دچار توهم راهبری تودهها میشویم دیگر مهم نیست نیت مان چه بوده. انبوهی مشکل در راه رسیدن به این بهشت وجود دارد که ما را از فکر به سوژه اصلی ، یعنی همانی که میخواهیم ببریمش به بهشت باز میدارد. خیلی زود سوژه خیرخواهی ما یعنی همان مسافران بهشت به ابزار و مصالح ساخت آن مسیر تبدیل میشوند . خیلی راحت میریزیمشان توی کوره تا سوخت مسیر را فراهم کنیم. به همین دلیل است که ذات ایمان با جنایت آمیخته است...
معتمد ترمزش را کشید: دفعه قبل گفتی ایمان حاصل نا آگاهی است . بعدش فکر کردی زیادی رفتهای!
-درسته ، ولی تعارضی ندارد، زیاده روی هم نیست. منظورم ایمان دراموری بود که به روابط بین انسانها مربوط است وگرنه اعتقاد و ایمان به ماوراء هیچگاه به ایدئولوژی تبدیل نمیشود و اتفاقا انسان را نرم میکند و سهلگیر و محتاط . تعارض هم ندارد چرا که در دوره تبدیل ایمانهای فردی به ایدئولوژی حکومتی، ایمان واسطه و رابط بین نا اگاهی با جنایت هم هست: نیروهای میدانی فاشیسم نا آگاهند پس ایمان می آورند، و جنایت میکنند چون به درستی و بینقصی آن ایدئولوژی که تغذیهشان میکند ایمان دارند. حالا من به منشاء روانی این ایمان کار ندارم. در مورد نیروهای چپ در یک قرن اخیر نقطه کور روانی یا انحرافی هست که در ما هم هست و آن نوعی توهم نصپرستی و به حقیقت ابدی رسیدگی است. هیچوقت کسی روسو و جان لاک را نمیخواند تابداند چه باید بکند، اما مارکس پرستها عمدتا مارکس و مانیفست را خواندهاند که بدانند چه باید کرد. اگر مارکس را هم مثل آنهای دیگربرای گشوده کردن افق دید خوانده بودند، این بیماری مشترک پیش نمی آمد؛ هم از اسب و هم از نسل افتادگی عمومی که سوسیال مارکسیستها به آن دچار شدند پیش نمی آمد.
معتمد قهقههای زد: این از اسب افتادگی و سوسیال مارکسیسم را از کجایت در آوردی؟
- یعنی آنهایی که با مخ خوردند زمین و کشورها و سازمانهایی که بنیاد گذاشتند در نهایت شکست تاریخی خورد و نیروهای اجتماعی را پرا کنده کرد. منظورم مارکسیستهایی هست که خواستند جامعه کمونیستی یا سوسیالیستی را نه براساس استعداد جامعه بلکه بر مبنای تصورشان از مارکسیسم بنا کنند، چون مارکس خوانها یا مارکسیستهایی هم که آموزه های مارکس را به عنوان دستورالعمل آشپزی ندیدهاند داریم. آنهایی که میگویند "مارکس را هم بخوان، تحول سیر طبیعی جامعه را هم تعقیب کن!"
-مثلا خود تو؟
- شاید. من اگر نمازخوان بودم، سرنماز حتما برایش طلب رحمت میکردم و درود میفرستادم. مریدان و پیروانش که جزستم بر او نکردند.
مادرش دوباره تلفن کرد ببیند مهرداد از خواهرش خبر دارد یا نه . ساعت حدود ۴ بود و مادرها هم که همیشه نگران هستند. مهرداد به او دلداری داد و گفت هنوز پیش پدر بزرگ است و او هم سرحال است.
وقتی تلفن را خاموش کرد معتمد در حال سرتکان دادن بود و به خنده تکرار میکرد: دستورالعمل آشپزی!...دستورالعمل آشپزی!...ای ای ای ...
مهرداد منتظر شد تا پدر بزرگش با ذهنش تسویه حساب کند، اما معتمد یکباره دوباره جدی شد: اینکه میگویی نیت مهم نیست ....
مهرداد نگذاشت حرفش تمام شود: نه، میگویم اهمیتش را از دست میدهد. من اتفاقا نقطه شروع را همین میدانم . نطفه خطا را باید همانجا جستجو کرد. اسمش را نیت نمیگذارم چون رسا نیست. این نقطهای است که بشر به عنوان یک نوع، عمل قابل درک از جنبه فلسفی و جدا شدن سپهر زندگیاش ازفضای حیات سایر جانداران را شروع میکند. آن نقطه ، لحظه شروع اندیشیدن فلسفی، دوره زاده شدن انگیزشهای غیر غریزی ما بوده است: لحظه تولد اخلاق به معنی خیر خواستن برای دیگری وکلی ترین صورتی است که از انسان میشناسیم. نیت فقط یکی از اجزا و محصولات آن است. همه ایده ها ، فارغ از اینکه به خیر واقعی بینجامند یا محصول آنها شرارت باشد، از جستجوی امرخیر شروع میشوند . این حرف تازهای نیست. سقراط قدیمترین فیلسوف یونان از همین نقطه کانونی شروع میکرد و به چگونگی نیل به امر خیر میپرداخت. منتهی او از همان دوهزار و خردهای سال پیش نقش خرد را در جریان این پیمایش به سمت امر خیر، نقشی اساسی میدانست. همه فلاسفه دیگر هم پا جای پای او گذاشتند و نه برای تقلید، بلکه به خاطر آنکه جز از این نقطه کانونی نمیتوان فلسفی اندیشیدن راشروع کرد. علیرغم آنکه مارکس هم از همین نقطه سفر تحقیقی و اندیشگی خود را شروع کرد، شما آن جنبه خردمندانه ، همان عقل نقاد را کنار گذاشتید. اتوپیستهای دینی هم همین غفلت را کردند . برایتان عجیب نیست خیلی از مارکسیستهای پیشرو ایران اسپینوزا که نخواندهاند هیچ، مارکسیسم را هم از ترجمه کتابهای لنین درک کردهاند. احتمالا درست گفتهام اگر بگویم برای نسل شما ایده مبارزه برای خیرعمومی فقط پیشران اولیه و کوتاه مدت شما بود و خیلی زود جایش را به درک توهم زدهای از ابعاد دگرخواهانه مارکسیسم سیاسی میداد که تقدس مبارزه با شاه و امپریالیسم خیلی زود از آن ساختاری ایدئولوژیک در می آورد. بی اهمیتی نیت از همین جاست که آشکار میشود؛ مثل نقش هندل در ماشینهای قدیمی است: نباشد، ماشین روشن نمیشود، ولی اهمیتش در برابر آن موتور و سیستم پیچیده زیر کاپوت کم است. درست نمیگویم؟
معتمد با بیمیلی سرتکان داد.
مهرداد خواست کوتاه کند: پس نه سواد فلسفی در پسزمینه کارکارستانتان بود، نه در دلتان شک و تردید به عمل سیاسی وجود داشت. به ماشینهایی از اراده تبدیل شده بودید. سرانجام کاری هم نکردید.
-فعلا البته فحشش را خیلی زیادمیخوریم.
-من فحش نمیدهم و همه آن چند صد نفر را احترام میگذارم . بهترین جوانان ایران و جانهای پاکی بودند و الگوی جهانی هم که انقلاب کوبا بود و جنگ آزادیبخش ویتنام. نقد بنیادین اگر بخواهیم بکنیم، سرعت ناچیز ورود سواد به لایههای جامعه بود که علتش هم حماقت پهلویها وتلقی آمریکاییها از فایده عقب ماندگی فرهنگی در منطقه بود. توسعه مورد نظر آنها برای جایی مثل ایران ابعاد مادی داشت ، اما ابعاد فرهنگی واجتماعی نداشت. طبقه متوسط را به شدت گسترش دادند، اما از زایندگی فرهنگی و سیاسی آن واهمه داشتند. یک توسعه به دقت و به کمک شاه فرهنگزدایی شده بود. بیشتر از چریک مسلح، شاعر و نویسنده و اهل کتاب در زندانهای شاه بود. آنها که به شماها نسبت گانگستر و تبهکار دادند را نباید جدی بگیرید. آن مقالههای بلند را مینوشتند که در اثنایش اتهام گانگستریسم بزنند. ژورنالیسم شیک اما تبهکارانهای است. اما فحشی که الان به نسل شما باب شده به خاطر برونزا شدن ساخت افکار عمومی است. آنطرف مرز یک عده دارند هرچه را که میتواند تجربهای قابل تعمق یا سنتی فکری و رفتاری مفید باشد به کثافت آلوده میکنند تا فکر کردن درباره گذشته را هم متوقف کنند. این فقط افسونزدایی از اسطوره حمید اشرف و دیگران نیست، تبرئه و مقدس سازی قاتلان او و صدها جوان شریف کشور هم هست. جز آن تصویری از گذشته که باید تقدیس و به عوام عرضه شود، بقیه گذشته ایران را نجس و زباله و حاصل حماقت معرفی میکنند که حتی ارزش نگاه کردن و آموختن هم ندارد. میدانید که ؟
به شدت موافقت کرد:
-خوب است که تو آنچه را جریان دارد این طور میبینی. رندان نگاه به گدشته کشور و مثلا ماجراهای نسل ما را ابزار اثبات مدعیات باطل خود میکنند. ما که هیچ، جنبشی مثل ملی کردن نفت و اشخاصی ملی و مقبول مثل دکتر مصدق را هم در دادگاههای صحرایی به صلابه میکشند. لشگری از تاریخدانان متمرکز بر یک قرن اخیر در حال تخطئه گذشته برای طراحی آینده مورد نظر خودشان هستند. انگار دارند با دستگاه فتوکپی تاریخدان و مفسرخلق میکنند. از درو دیوار تاریخدان منتقد کم اطلاع و نامنصف گذشته میبارد. مثل کشیشهایی که کارشان فقط غسل تعمید است، مامور غسل تعمید راست افراطی نوظهور بر ویرانه گذشته هستند.
مهرداد به نرمی سرتائید تکان داد: اشکالی ندارد. درست میگوئید. البته اهمیتی ندارد. بیشتر نمود آن در دیگ لجن فضای مجازی، و منشاء آن دراندیشکدههای متصل به سرمایه داری جهانی است که نیروهای ملی و مترقی کشور را مزاحم طرحهای دراز مدت خود میدانند و انعکاس اجتماعیاش هم در همان توییتر است که محل لولیدن انگل زادههای بیسواد و پرخور خردهبورژوازی آویزان غیر مستقیم به پستان همین حکومت است.
معتمد خنده کنان گفت: تو هم که مثل آنها خوب فحش میدهی...
-این فحش نیست. این آدمها محصول یک دوران خاص هستند. با اجزای طبقه متوسط دهه چهل و پنجاه ایران متفاوتند . آن طبقه متوسط حرامزاده نبود و حاصلی بود از تحولات توسعهای و اجتماعی آن دو دهه. انقلاب اسلامی که شد آن طبقه را نابود کرد و آخرین بقایایش شما هستید که اگر هم دچار انحراف شناختی، اما دارای اصالت قابل تشخیص بودهاید. سلطه اقتصاد غارتی اسلامی در اینچند دهه طبقه متوسط و خرده بورژوازی خاص خودش را تولید کرد: کجدست، مسرف، بیسواد، و مرکزجهان. هم خودش را مرکز جهان میداند و هم جهانمرکز است: زیست واندیشهاش مثل وسایل زندگیاش برندهای معتبر جهانی دارد. برای درک این جماعت باید پی بگیرید که درآمد طبقهشان چقدر به ریخت وپاش ، غارت ، و ویرانی منابع ملی وابسته است. کومپرادور عصر ما، بخشی از این طبقه دستساز حکومت و روشنفکرانش هستند.
معتمد دوباره خندید: از ادبیات دوران ما هم که استفاده میکنی....
** رمان سقوط توسط انتشارات مهری لندن منتشر شده و در ایران نیز قابل دستیابی است.