مرگ در می‌زند

مرگ در می‌زند

علی هاشمی


علی هاشمی- جامعه‌نو: روزبه‌روز بر صراحتِ خطاب‌کنندگانِ حکومت افزوده می‌شود. صرفاً با دنبال کردنِ سرخط خبرها می‌توان این صراحتِ فزاینده را دید و حس کرد. از امریکا و کشورهای اروپایی و اسرائیل و لبنان تا افرادی در داخل کشور. صراحتی فزاینده که هدفش فشار بر حکومت جهت تغییر رفتار و رویکرد است. تغییری که چند دهه بود که حکومت به آن دعوت می‌شد اما حالا و پس از تحولات یک سالِ اخیر، حکومت تحت فشارِ صراحتِ مذکور، رفته‌رفته مجبور و مجبورتر می‌شود تا مطالبۀ فوق را برآورده کند.


شاید اگر فقط صراحت بود و طرح مطالبه، حکومت هنوز می‌توانست همچون همیشه همگان را سر بِدَوانَد و از این ستون به آن ستون کند، اما این بار نه‌تنها دعوت نیست بلکه یک هشدار با احتمالِ وقوعِ بالا ضمیمۀ آن مطالبه است: فروپاشی. در واقع همه صراحتاً دارند می‌گویند که عدم تغییر رفتار و رویکرد، منتج به عدمِ حکومت خواهد شد.


صراحت‌پیشگانِ داخلی، روندِ دهه‌های اخیر را منجر به فروپاشی برمی‌شمرند و حکومت را از ادامۀ آن بر حذر می‌دارند و صراحت‌پیشگانِ خارجی می‌گویند دیگر ادامۀ روندِ دهه‌های اخیر را تحمل نخواهند کرد و برای اِعمالِ تغییر در رفتار و رویکرد اقدام خواهند کرد؛ حالا چه در قالب سازوکاری مانند فشار حداکثری و مکانیزم ماشه چه با چکاندنِ ماشه.


این بار حکومت صرفاً با تغییرِ رفتار و رویکرد برای درآمدن از چاهِ ویلِ بحران‌های داخلی و خارجی، شانس خواهد داشت. واژۀ شانس به کار می‌رود چون دیگر نه فرصتی در کار است و نه امکانی و برای درآمدن از این چاه، به همپوشانیِ حداکثریِ عوامل نیاز است؛ چیزی شبیه معجزه. وقوعِ این معجزه، چوبِ جادویی می‌خواهد که یافت می‌نشود الا به تغییر رفتار و رویکرد؛ البته با ویژگی‌هایی که از این حکومت سراغ داریم، همان تغییر رفتار و رویکرد نیز خودش چیزی شبیه معجزه است!


ضرورتِ همپوشانیِ حداکثریِ عوامل حاکی از پیچیدگی و درهم‌تنیدگیِ بحران‌های داخلی و خارجی است. بحران‌ها زاییدۀ رفتار و رویکرد حکومت هستند. رفتار و رویکرد حکومت باعث شروع و تشدید تنش‌های منطقه‌ای و بین‌المللی و به‌تبع آن انزوای بین‌المللی و محدودیت در دسترسی به بازارهای جهانی و منابع اقتصادی و بدتر از همه، منجر به جنگ شده است. جملگیِ این‌ها طی دهه‌ها باعث بروز بحران‌های عمیق و عدیدۀ داخلی و خارجی شده‌اند. بحران‌هایی که باعث کاهش اعتماد عمومی و افزایش نارضایتی عمومی شده‌اند. در همین نمای ساده، برای افزایش اعتماد عمومی و کاهش نارضایتی عمومی باید بحران‌های عمیق و عدیده حل شوند. برای حل بحران‌ها باید از شروع و تشدید تنش‌های منطقه‌ای و بین‌المللی اجتناب و تنش‌زدایی سرلوحه شود تا حکومت از انزوای بین‌المللی خارج و با ورود به جامعۀ جهانی، دسترسی به بازارهای جهانی و منابع اقتصادی تسهیل شود و جنگ و سایۀ جنگ از سر کشور دور شود. برای تحققِ جملگیِ این‌ها باید رفتار و رویکردِ حکومت تغییر کند.


شرحِ اجمالیِ این درهم‌تنیدگی، دشواریِ تحققِ این همپوشانیِ حداکثری را بیش‌ازپیش مشهود می‌کند. معجزه‌ای که فقدانِ ظرفیت و ارادۀ کافی در حکومت برای تحقق آن، معجزه را معجزه‌تر کرده است؛ زیرا با توجه به نگرش نظام، ارادۀ سیاسی برای تغییر رویکرد در حکومت قریب به صفر است و در صورت وجود اراده و انجام تغییر، فرآیندی زمان‌بر خواهد بود که خب چیزی که برای حکومت نمانده است زمان است و فرصت. مسئلۀ اساسی‌تر این است که در این مسیر، مردم از حکومت حمایت نخواهند کرد چون مردم به نظام بیشتر خشم و کینه دارند تا اعتماد و از هزار بار اعتماد به وعدۀ حکومت برای تغییر، هزار نارو به ذهن دارند و وعدۀ تغییر، تداعیِ خرمن خرمن دروغ است تا ثریا و لذا (و به هزار و یک دلیلِ دیگر) از همان ثریا تا همین‌جا شکاف است بین حاکمیت و مردم.


فارغ از این‌ها، شرایط بین‌المللی نیز امکانِ تحققِ همپوشانی را کمتر کرده است. اگر چین در دهۀ 1970 باوجود فقدان حمایت مردمی از رویکردش برای تغییر (که با بهبود شرایط اقتصادی و اوضاع معیشتی، کم‌کم واجد آن شد)، توانست با ارادۀ سیاسیِ قوی و جلبِ اجماعِ نخبگان سیاسی برای اصلاحات اقتصادی و رویکرد عمل‌گرایانه برای انجام این اصلاحات و توأمان با فاصله‌گیریِ تدریجی از ایدئولوژی کمونیستیِ سخت‌گیرانه و نیز به خاطر نیاز غرب به متحد علیه شوروی و همچنین اختلافاتِ خودِ چین با شوروی، به‌عنوان یک متحد استراتژیکِ بالقوه دیده و همپوشانیِ دلایل برایش محقق شد، این حکومت که حتی در حدِّ تنظیمِ ساعتِ تابستانه در آن اجماع نیست، با تصلبِ ایدئولوژیک و با کوله‌باری از اقدامات تنش‌آفرین در عرصۀ منطقه‌ای و بین‌المللی و تشدیدِ مدامِ این تنش‌ها و سوء محاسبه در تحولات جهانی (نمونۀ اخیر، تصورِ غلط از نتایج مترتب بر جنگ روسیه و اوکراین) و مشارکتِ غیرضروری و معمولاً اشتباه در درگیری‌های نظامی و فقدان متحد استراتژیکِ قدرتمند و نیز باوجود تحریم‌ها و فساد و ناکارآمدیِ نهادینه‌شده،فاقدِ امکانِ حداقلی برای بهره‌مندی از تحولات بین‌المللی است و این خود شاهدی است دیگر بر نیاز به معجزه برای تحققِ همپوشانیِ حداکثریِ مجموعه عواملِ پیش‌گفته. می‌شود گفت که در این زمینه، شرایط ایران نه مانند چین که مانند شوروی است. شوروی نتوانست از بحران‌هایش خارج شود و سرآخر فروپاشید چون علاوه بر اینکه اصلاحاتِ گورباچف خیلی دیر و ناکافی بود، همپوشانیِ عوامل نیز برایش رخ نداد.


تلخ است ولی حکومت در یک چرخۀ معیوب گیر کرده است و همین، شروعِ تغییر و یا حتی اراده برای شروعِ تغییر را دشوار کرده است؛ مثلاً در عرصۀ داخلی، نه‌تنها اراده‌ای برای تغییر در رویکرد مشاهده نمی‌شود بلکه پافشاری بر رویکرد مشهود است. پافشاری بر رویکرد باعث تشدید و تداومِ بحران‌ها می‌شود. بحران‌ها منجر می‌شوند به نارضایتی اجتماعی، نارضایتی منجر می‌شود به تشدیدِ بی‌ثباتیِ سیاسی و خب شروع تغییر در حینِ بی‌ثباتی، حکومت را نگرانِ پیامدهای ناخواسته می‌کند لذا برادرِ مرگ (ترس)، عقل را زمین‌گیر می‌کند و با ادامۀ این چرخۀ معیوب، خودِ مرگ هم در می‌زند. حکومت یا باید از مسیرِ خودکشی از ترسِ مرگ برگردد و عزمش را جزمِ تغییر و تحولی سریع و بزرگ کند و به صراحت‌پیشگانِ داخلی التفات کند و یا منتظرِ همان نتیجۀ با احتمالِ وقوعِ بالا باشد که هشداری است ضمیمۀ مطالبۀ تغییر: فروپاشی.

Report Page