Jakehoon
همه چیز میون اون سکوت به اعصاب و روان مخدوشش آسیب میرسوند و حرکت عقربههای ساعت بزرگ کلیسا، باعث میشد دستهاش عرقِ اضطراب رو متحمل بشن. همه چیز برای ذهن آشفته و نگران اون، بی اهمیت جلوه میکرد تا زمانی که باز شدن در بزرگ کلیسا، توجهش رو جلب کرد. سپس صداها آرامش خودشون رو از دست دادن، آواها جدی تر شدن و حالتی سفت گرفتن، انگار منتظر ورود باد سرد اواسط نوامبر بودن. البته که اون دربارهی باد صحبت نمیکرد. باد و هر بلای طبیعی دیگهای، در برابر بلای زیبایی که زندگیش رو از حالت یکنواختی خارج کرده بود، هیچ بود؛ پس اون ترجیح میداد تمام عمرش دربارهی اون حرافی کنه. اونی که اندام باریک و خوش فرمش با پارچههای تماما سفید پوشیده شده بود و موهای طلایی رنگش، به بهترین شکل ممکن پشت سرش بافته شده بودن. لبخند به لب داشت، انگار درون باغ رزهای سفید رنگ رها شده و اجازه داره بقیهی عمرش رو اونجا سپری کنه. اون به صورت دقیق تمثیلی برجسته از شور، زیبایی، منزلت و ظرافت بود.
مرد قسم میخورد که تپشهای منظم قلب بیمارش با هر قدم پسرک تنظیم و هماهنگ شده بود و اگر اواسط سالن میایستاد، زندگی اون هم به پایان خودش میرسید.
پسر بالاخره نگاه خجلش رو بالا کشید و همونطور که گره دستش رو دور بازوی پدرش محکمتر میکرد، لبش رو آروم گزید. اضطراب توی هر قدمی که برمیداشت مشخص بود و احتمالا همین دلیلی بود که استرس، تپش قلب مرد رو زیاد میکرد؛ ارتباط بین اقدام پسر و ضربان قلب مرد.
دسته گل به نسبت کوچک غنچههای سفید رنگ رز، توی دستش به بازی گرفته شده بود و ارتباط چشمیای که با زور و التماس اون رو سالم نگه داشته بود، نفسش رو توی سینهاش حبس میکردن. اما این زمانی بود که باید تسلیم میشد و عقب میکشید؟ اون راحت همه چیز رو به دست نیاورده بود که حالا، بخواد راحت اونها رو از دست بده.
هفده آگست سال 1875 میلادی، قصر خانوادهی سلطنتی انگلستان.
- اگر اجازهش رو بهم ندید، بدون این که اهمیت بدم در گذشته خانوادهای داشتم، انجامش میدم پدر.
به نظر میرسید روی کلماتی که از دهانش خارج میشدن، هیچ کنترلی نداره و نمیفهمه که چی میگه، اما حقیقت چیزی دقیقا متفاوت با چیزی که به نظر میرسید، بود. اون آگاهانه و بی پروا، برای چیزی که مطمئن بود حق داره انتخابش کنه میجنگید.
- میخوای چی کار کنی؟
مرد درحالی که روی صندلی بزرگ و بلندی که طرحهایی از گلهای میخک روی پایه و تاجش حکاکی شده بودن نشسته بود، دست همسرش رو نوازش میکرد و به پسرش که بدون ذرهای حیا، برای چیزی غیرمعقول درخواست و پافشاری میکرد، نگاه میکرد.
- فکر میکردم تا الان متوجه شده باشید پادشاه.
- میخوای با ' مردی ' که حتی صورتش رو ندیدی ازدواج کنی جیک؟ دیوونه شدی؟
صحبتهای مادرش، خنجر عصبانیت رو توی وجودش فرو میکردن و بی رحمانه به اطراف میکشیدن. چطور میتونست اینطور حرف بزنه؟
- دقیقا چیزی که من میخوام همینه ملکه.
زن میتونست عصبانیت، دلخوری و شکنندگی رو توی لحن و کلمات پسرش پیدا کنه. اون فقط زمانی که به شدت غمگین بود و باهاشون قهر میکرد، از الفاظ ' پادشاه ' و ' ملکه ' استفاده میکرد.
پادشاه از جاش بلند شد و دستهاش رو پشت سرش گره کرد. همونطور که به سمت پسرش حرکت میکرد، دیوارهای قصر رو مجاب به لرزیدن همراه صدای محکمش کرد.
- وقتی بچه تر بودی، میتونستم متوجه بشم که لیاقت پادشاه بودن رو داری.
همونطور که از پلهها آروم پایین میرفت، ادامه داد
- تو فهمیده، مقتدر و توانا بودی؛ من بهت اعتماد داشتم و فکر میکردم هرچی سنت بالا تر میره، عاقل و بالغ تر میشی.
زمانی که صورتش مماس با صورت پسرش قرار گرفت، به چشمهاش نگاه کرد. چشمهاش مثل موهاش روشن بودن و اصالت خانوادهی شیم رو به رخ میکشیدن؛ اما حالا، مرد توی اون چشمها چیزی میدید که قسم میخورد هیچوقت ندیده. چیزی مثل اطمینان، گستاخی و قوا.
- اما انگار اشتباه میکردم.
عصبانیت، باعث میشد تمام بدنش نبض بزنه و غم، تنها به این احساس سرکش دامن میزد.
- یک نگاه به خودت بنداز جیک، تو شاهزادهی انگلستان و جانشین پادشاه هستی، مردم چی فکر میکنن اگر بفهمن با یک ' مرد ' و شوالیهی خارجی ازدواج کردی؟
جیک میتونست متشنج بودن اوضاع قصر رو احساس کنه. رعیتهایی که از ترس بابت طوفانی نابخشودنی پشت سرش ایستاده بودن و مادرش که آروم و نامحسوس از جاش بلند شده بود تا از اقدامات هیجانی اون دو جلوگیری کنه.
بلافاصله بعد از پایان جملهاش، سوزشی رو روی گونهی سمت چپش حس کرد. مثل این که مادرش دیر اقدام کرده بود و پدرش.. اون رو زده بود؟
صدای سیلی محکمی که به صورتش خورده بود، توی فضای قصر پیچیده بود و هنوز توی سرش اکو میشد.
ریچل، خواهر بزرگترش با شنیدن صدای برخورد دست پدرش با صورتش، از پلهها پایین دوید تا از جهنمی که شیم ها ساخته بودن، باخبر بشه.
- زمانی که خواستی اینطور صحبت کنی، حواست باشه که پسر من نباشی!
دستهی نقرهای رنگ شمشیرش رو لمس کرد و طی یک حرکت بدون برنامه، اون رو بیرون کشید. دستهاش رو سمت پدرش گرفت و گفت
- بگیرش پادشاه، جونم رو بگیر.
مرد نگاه خنثی و بی روحش رو به پسر احمقش دوخت. اون چی داشت میگفت؟ این بازیها چه معنیای داشتن؟
- یازده ماهه که با نفرت از پلههای قصر پر زرق و برق اما تو خالیای که همیشه بهش مینازی بالا میرم و پایین میآم.
سر پایینش رو بالا کشید و توی چشمهای مرد نگاه کرد.
- مردمی که ازشون حرف میزنی، چه فکری میکنن اگر بفهمن پادشاه کشورشون هیچ ارزشی برای انتخاب پسرش قائل نشده؟
دست پدرش رو بالا آورد و شمشیرش رو توی دستش گذاشت. جلوی پاهای پادشاه زانو زد و سرش رو دوباره پایین انداخت.
- برای من اهمیتی نداره، پس یا جونم رو بگیر یا بذار با سونگهون ازدواج کنم.
زمان حال.
نفسش رو بیرون فرستاد و بزرگترین لبخندی که میتونست بعد مرور پیروزیاش بزنه رو زد.
زمانی که به پلههای منتهی به بالاترین قسمت کلیسا رسید، دست پدرش رو رها کرد و بالا رفت.
تمام دو دقیقهای که بالا رفته بود، خودش رو درگیر درست کردن لباس و دسته گلش نشون داده بود تا ارتباطی با مرد مقابلش برقرار نکنه، اما زمانی که صدای کشیش درون کلیسا پیچید، مجبور به انجام چیزی شد که براش اضطراب داشت.
- امروز، ما در اینجا جمع شدهایم تا ازدواج این دو عزیز را بر پا کنیم.
انتظار داشت صحبتهای کشیش بیشتر باشن، اما اون حتی جملهی ' شروع کنید ' رو هم به صحبتهاش اضافه نکرد. با اشارهای که به مرد رفت، نگاهش رو به چشمهاش که ذوق ذوق میکردن، دوخت.
- من، پارک سونگهون، تو را به عنوان همسر وفادار و شریک ابدی زندگی خویش انتخاب میکنم.
بدون این که نگاهش رو از پسری که با زیبایی توی لباسهای سفیدش میدرخشید بگیره، بدنش رو سمت حضار متمایل کرد و ادامه داد.
- در مقابل این شاهدان، سوگند یاد میکنم تا زمانی که هردوی ما زنده هستیم، از تو مراقبت خواهم کرد و به تو عشق خواهم ورزید.
همه میتونستن عشق سونگهون رو ببینن، لمس و احساس کنن. اون عشق چیزی نبود که قابل انکار و چشم پوشی باشه.
جیک نگاه مضطربش رو به چشمهای سونگهون داد. اون با نگاهش، آرومش میکرد.
- من، شیم جیک، تو را به عنوان همسر وفادار و شریک ابدی زندگی خویش انتخاب میکنم.
نفس لرزونش رو آزاد کرد و دستش رو روی عرقی که از روی پیشونیش سر میخورد کشید. این همه استرس از کجا میاومد؟
- در مقابل این شاهدان، سوگند یاد میکنم تا زمانی که هردوی ما.. زنده هستیم.. از تو مراقبت خواهم کرد و به تو عشق خواهم ورزید.
ریچل، با لبخند بعد اتمام جملهی از پیش تعیین شدهی جیک، خودش رو به پایین پلهها رسوند و بعد بستن چشمهاش برای برادر شیرینش، بهش اطمینان داد که جای نگرانی نیست. به هر حال، برادرش حق داشت؛ اون یک همجنسگرا بود و حق داشت در اون جایگاه کمی نگران باشه، هرچند که جیک شخصی بود که به همجنسگرا بودنش افتخار میکرد،از سنت ها تنفر ذاتی داشت اما هیچکدوم از این ها دلیل علاقش به مرد نبود. جیک حاضر بود جان و روحش رو دودستی تقدیم پدرش کنه تا فقط بتونه یک روز هم به همسری سونگهون دربیاد.
سونگهوپ حلقهی کوچک تر رو از روی بالشت بنفش رنگ توی دست ریچل برداشت و بعد گرفتن دست کوچک پسر توی دستش، حلقه رو توی انگشتش هل داد. جیک هم طی حرکتی بی صبرانه و عجول، کاری که مرد انجام داده بود رو تکرار کرد. اون مراسم فقط داشت باعث میشد از استرس خوابش ببره و آرزو کنه وقتی بیدار شد، توی خونهاش با سونگهپن باشه، نه کنار عیسی.
جیک هیجان زده خودش رو توی بغل مرد انداخت و به لبهاش یک بوسهی نرم رو هدیه داد. انقدر ذوق زده بود که حتی متوجه نشد کشیش اون رو ' زن ' خطاب کرده. و سونگهون، اون فکر میکرد شاید کشیش هیچ لفظ مناسبی پیدا نکرده و یک جورایی.. بهش حق میداد؟ اما لعنت به اون لفظ مزخرف و صحبتهای کشیش، وقتی لبهای همسرش اینطور شلخته و بی نظم روی لبهاش حرکت میکردن، به خودش اجازهی فکر کردن به چیزی غیر از اون رو نمیداد.
- دوستت دارم.
جیک بین بوسه زمزمه کرد و اجازه داد دستهای مرد روی پهلوهاش قرار بگیرن. این شروع اونها بود، یک شروع جسورانه، شیرین و سرشار از عشق.
زن و مردها توی سالن باشکوه قصر شیم ها گرم صحبت و مزه کردن شیرینیها و شرابها بودن. همه چیز عالی بود، از میوههای براق روی میزها گرفته تا لباس تن رعایا. میهمانی اصلی اینجا بود، جایی که صدای موسیقی بیکلام موردعلاقهی جیک، میون صدای خنده افراد گم شده بود.
برخلاف انتظار پادشاه شیم، همه از وصلت صورت گرفته خوشحال شده بودن و جیک، موفق شده بود الگو و منبع الهام بسیاری از همجنسگرایان بشه. رابطهی انگلستان با با کره، به خاطر شوالیه و شاهزاده، بهتر از قبل شده بود.
پادشاه، ملکه و دخترشون توی بالاترین قسمت قصر نشسته بودن. دسته گل غنچههای رز، روی صندلی کنار پادشاه -که متعلق به پسرش بود- جا خوش کرده بود و اونها به خاطر مطمئن بود از سونگهون، بی اهمیت نسبت به جای خالی جیک، گرم صحبت و خنده بودن. هر از گاهی بزرگان خانوادههای نامدار انگلیسی جلو میاومدن و ازدواج شاهزاده رو به خانوادهاش تبریک میگفتن، مردم عادی میاومدن و میرفتن، ظرفهای میوه خالی و پر میشدن، شرابها به سلامتی بالا میرفتن و گاهی زنها پیشنهاد رقص و پایکوبی میدادن؛ اما هیچکس از موقعیت صاحب دسته گل رز خبر نداشت.
شاهزادهای که برای خیلی از دخترها و پسرهای همسن و سال خودش یک سرمشق و قهرمان قرار داده شده بود، با بی شرمی مردی که تنها چند ساعت از قانونی شدن وصلتشون میگذشت رو به دیوار پوشیده شده با گیاه میخک چسبونده بود و لبهاش رو میبوسید.
دستهای کوچکش رو روی سینهی همسرش گذاشت و پر صدا بوسید، جوری که انگار امکان نداشت کسی وارد باغ بشه و اونها رو درحال معاشقه ببینه. هرچند که با بالا رفتن صدای موسیقی، مطمئن شد واقعا کسی این کار رو انجام نمیده!
دستهای مرد آهسته و بی خبر روی باسن پسر قرار گرفتن و بدنش رو بیشتر به خودش فشردن.
پسر کمی فاصله گرفت و بعد کشیدن زبونش روی بزاق باقی مونده روی لبهای سونگهون، فاصلهی ایجاد شده رو کمتر کرد، به اندازهای که بتونه صحبت کنه.
- از این کارها هم بلد بودی شوالیه؟
به لحن عجیب مرد خندید و دستهای رو دور گردنش حلقه کرد.
سونگهون دستهاش رو بالاتر برد و روی پهلوی پسر متوقف شد.
- من فقط سعی داشتم شأن و ادب لازم برای معشوقهی یک شاهزاده بودن رو به جا بیارم عزیزم.
عطش و کششی که نسبت به بوسیدن و چسبیدن به بدن مرد داشت، باعث میشد دلش بخواد با بوسه ساکتش کنه، چون نیازی به بهانههای اون نداشت. مطمئن بود تا آخر امشب، عقل لعنتیش رو از دست میده. به همون عیسی قسم میخورد که توی تمام بیست و چهار سال زندگیش، هیچوقت تا این اندازه برای برهنه شدن جلوی شخصی ذوق و هیجان نداشت.
- شأن و ادب کافیه شوالیه، این ادب مزخرفت رو کنار بزار و نابودم کن.
مرد با برعکس کردن جاهاشون و کوبیدن پسر به دیوار، نشون داد که با کمال میل قبول کرده.
بوسهای جدید از سر گرفته شد و تماس بین بدنها و لبهاشون اونقدر زیاد شد که میتونستن پرواز روحشون به آسمون تیره رو احساس کنن.
مدتی بعد، جیک برای زنده موندن، از سونگهون فاصله گرفت. تند تند نفس میکشید و در این بین، نگاهش بین اجزای صورت مرد میچرخید. زخمی که از بالای ابرو تا پایین چشم راستش بود، انقدر صورتش رو با ابهت و جذاب نشون میداد که پسر میخواست همونجا برهنه بشه.
حیا در اون لحظه حکم میکرد که دست مرد رو بگیره و به سمت اتاق ته باغ بکشونه، پس اون هم همونطور که انتظار میرفت، به حکم حیا احترام گذاشت.
بعد باز کردن قفل در چوبی، مرد رو داخل فرستاد و خودش بعد داخل شدن، در رو قفل کرد.
مرد لحظهای نگاهش رو به دکوراسیون داخلی اتاق داد. شمعهای بزرگ و رزهای سفید روی میز کوچک قهوهای رنگ کنار تخت، آینهای بزرگ کنار صلیب چوبی متصل به دیوار و قفسهی کتاب کنج دیوار. همه چیز رویایی و زیبا بود.
- اینجا.. خیلی زیباست.
جیک خودش رو به مرد رسوند و روبهروش قرار گرفت. بوسهای طولانی روی لبهاش گذاشت و وقتی احساس کرد ممکنه نفس کم بیاره و از فرط عشق و شهوت بمیره، عقب کشید.
- من زیباترم.
جیک با نگاهی غمگین که خودش هم میدونست فقط برای اینکه مرد نازش رو بکشه به خودش گرفت گفت.
این بار سونگهون بوسه رو شروع کرد. باید به شاهزاده نشون میداد با روح عاشقش همراهی میکنه.
- البته عزیزم. سلیقهای شکوهمند، متناسب با روحیات شاهزادهی من.
جیک خندید، خندهای که مطمئنا دلیل لرزش قلب شوالیهی احمق بود.
دست مرد رو کشید و بعد انداختنش روی تخت، خودش هم روی تخت قرار گرفت. بدنش رو روی پاهای سونگهون کشید و برای بار هزارم توی اون شب، لبهاش رو به لبهای همسرش رسوند.
بعد گذشت چند دقیقه، پسر عقب کشید و روی تخت نشست. شلوار مزاحمش رو از پاهاش خارج کرد و بعد باز کردن کتش، جلیقهی فیروزهای رو در آورد و همراه پیرهن سفید و کتش پایین انداخت.
مرد، حیرت زده از سرعت عمل و چیزی که تمام این مدت زیر لباس همسرش پنهان شده بود، با چشمهای گرد به روبهروش نگاه میکرد. تلاش میکرد حتی پلک هم نزنه، چرا که نباید یک لحظه هم از تصویر مقابلش غافل میشد. تصویر الههی انگلیسیش، اثری هنری بود که زیبایی و ظرافت یک رز سفید رو داشت.
جیک بدن تزئین شده با لباس توریش رو جلو کشید و روی زانوهاش ایستاد تا راحت دستهاش رو روی شونههای مرد بذاره.
- شاید خدا، شاید چیزی بالاتر از خدا.
جیک همونطور که صورتش رو کج میکرد، کمی جلوتر رفت و فاصله رو به حداقلی که میشد توش صحبت کرد و نفس کشید، رسوند. یکی از دستهاش رو روی گونهی مرد گذاشت و دست دیگهاش رو توی موهای مشکیاش فرو کرد.
سونگهون دستهاش رو دور کمر جیک پیچید و همونطور که از پایین به چشمهاش نگاه میکرد، نجوا کرد
- بوسه و نگاه؟ اگر کار دیگهای انجام بدم، میشکنی خدای من.
- نه سونگهون، خدات رو بشکون.
مرد پسر رو پایین کشید و زمانی که توی آغوشش قرار گرفت، بوسهای رو شروع کرد.
آتش شهوت، عشق رو میسوزوند و سونگهون، جیک رو. کم کم باغ، آتش رو در قلب خودش راه داد و مرد، شاهزاده ی جوان رو روی ساتن تخت کوبید. میخکها همراه لباسهای سونگهون پایین میافتادن و رزها، همراه گیر افتادن لب های جیک بین دندونهاش، میخشکیدن. شوالیه بی شرم تر از همیشه، لباس زیر همسرش رو روی صلیب عیسی گذاشت و اجازه داد شمعهای معطر بسوزن.
- پرستشهای من خسته کنندهان، باید به منوال تو انجامش بدم شاهزاده.
بوسههایی که مرد روی پوست گردنش میگذاشت، زمزمههای عشق و تضرع درونیاش. جیک مطمئن بود امشب همه چیزش رو از دست میده.
مرد، شاهزاده رو روی شکمش قرار داد، روی بدنش خم شد و بوسههاش رو این بار پشت گردنش از سر گرفت.
- سلالهی خدایان هستی جیک عزیز من.
آروم دستهاش رو روی پهلوهای پسر گذاشت و بدنش رو بالا کشید.
جیک تعادلش رو روی زانوهاش گذاشت و ظرفیت تحمل لجبازش رو بالاتر برد.
- سلالهی بندگان هستی سونگهون عزیز من.
سونگهون با محکم نگه داشتن پهلوهای جیک، به یک باره اما آهسته واردش شد و اجازه داد وجودش درون وجود همسرش به نامیرایی برسه.
نالهی آهنگین شاهزادهی انگلستان، درون باغ سوخته طنین انداز شد اما موسیقی قصر، اجازه نمیداد صدایی نفوذ کنه.
عصیان تلاش میکرد جیک رو آزاد کنه، اما اون مجذوب قدرت دست بندهای شده بود که حس میکرد خودشه که اون رو میپرسته.
ضربات مرد، صدای جیک رو بلند میکردن و باعث چنگ شدن روتختی بین انگشتهاش میشدن. ساتن با بی شرمی از توی دستش سر میخورد و تور سفید لباسش، همراه هر حرکت سونگهون روی کمرش بالا میرفت.
مرد انگشتهاش رو روی استخوان کمر پسر به نوازش در آورد و بوسهای روی موهای روشنش گذاشت. شمع کوچکی که روی میز کنار تخت بی جهت میسوخت رو برداشت و مقداری از پارافین آب شدهاش رو روی کمر پسر ریخت.
جیک بلندترین صدایی که در توان تارهای صوتیش بود رو از خودش خارج کرد و لحظهای بعد، موهاش بین انگشتهای قدرتمند همسرش چنگ شدن و سرش محکم به عقب کشیده شد.
سونگهون دندونهاش رو درون پوست حساس گردن پسر فرو کرد و گزید. صدای فریاد پسر میتونست چیزی باشه که هر شب موقع عبادت، بهش گوش میده.
- فریاد نزن عزیزم، نمیتونی با صدای گرفته به بدرقهی مهمونها بری.
اشکی از گوشهی چشم جیک پایین ریخت و پارافین بنفش رنگی که روی شونهاش فرود اومد، باعث شد لب زیرینش بین دندونهاش گیر بیوفته.
نفسهای پیوند خورده با پرستش شوالیه، روی کتف شاهزاده فرود میاومدن و لبهایی که تداعی کنندهی جهنم ابلیس بودن، خدای سونگهون رو به گناه وا میداشتن.
- این منم که خدام.. اما چرا تویی که بهشت و جهنم رو بهم میدی؟
سونگهون عضوش رو بیرون کشید و به تن مرتعش جیک فضا داد تا ضربات رو هضم کنه. پسر رو روی کمر برگردوند و بوسهای روی لبهاش گذاشت.
پسر بابت برخورد پارافینهای خشک شده روی پوستش با روتختی، نالهای خفه میون لبهای مرد سر داد و چنگی به موهای پرکلاغیاش زد.
به هر حال، سونگهون میدونست که جیک از هردو لذت میبره، پس علاقه داشت بدونه اون کدوم رو بیشتر دوست داشت تا اون رو بی پروا تر تقدیمش کنه.
- نمیتونم انتخاب کنم.
البته که نمیتونست. لبهای داغ مرد که روی پوست گردنش حرکت میکردن، نفسهاش که باعث میشدن نفسهای خودش قطع بشن و پارافین روی پشتش، جهنم بودن؛ و نجوای عشق زیر گوشش، برق درون چشمهای مرد که زیر نور کم اتاق سو سو میزد و برخوردی که لبهای مرد هر از چند گاهی با لبهای تشنهاش داشت و موجب سیرابیاش میشد، بهشت. چطور قرار بود بین این دو، از یکی بیشتر لذت ببره؟
گیر افتادن قسمتی کوچک از شونهاش بین دندونهای مرد و مکیده شدن، کافی بود و تا دوباره صداش بالا بره.
- برای من جهنم راحت تره شاهزاده.
مرد بعد چند دقیقه پاهای پسر رو باز کرد و شمع دیگهای برداشت. پارافین سفید رو روی رون پسر ریخت و تصویر جدا شدن کمر پسر از تخت رو توی حافظهی بلند مدتش ثبت کرد.
رد ارغوانی روی شونهی پسر برق میزد و چهرهی فرشته مانندش چیزی رو درون قلب مرد جا به جا میکرد.
- چطور میتونی وقتی بدنت با بدن خدات برخورد میکنه، جهنم رو انتخاب کنی؟
سونگهون خندهای سر داد و بار دیگه وارد پسر شد.
- یادت باشه شیم جیک، خدای من خود جهنمه.
جیک چنگی به سینهی خودش زد و چشمهاش رو روی هم فشرد. نمیدونست دلیل آتشی که درونش رو به تباه پذیری اجبار میکرد، ورود ناگهانی مرد بود یا زمزمههای بی شرمانهاش.
سونگهون لبهاش رو به لبهای همسرش رسوند و بوسهای جدید شروع کرد. این بار چندم بود؟ نمیدونست چندمین بوسه هست، اما میدونست این اولین بوسهای ـه که موفق به فتح جیک شده.
زبونش رو روی بافتهای مختلف دهان جیک میکشید و گاها به سقش ضربه میزد. یک دستش رو روی پهلوی پسر و دست دیگهاش رو کنار سرش گذاشته بود.
جیک خدای حریصی بود. حریص دریافت اکسیژن، عقل رو از سرش پرونده بود؛ چرا که بلند جیغ میکشید و به کمر مرد چنگ میانداخت.
مرد از شاهزاده فاصله گرفت و به تقلا و حرصش چشم دوخت. سینهاش محکم بالا و پایین میشد و گونههاش به خاطر کمبود اکسیژن، گلگون شده بودن. شستش رو روی گونههای رنگ گرفتهی همسرش کشید و ضرباتش رو از سر گرفت. پسر باز هم بی تابی میکرد؛ انگار فردی که یک ساعت پیش بی شرمانه ترین جملاتی که اصلا در حد و اندازهی یک شاهزاده نبودن رو بیان میکرد، شخص دیگهای بوده.
جیک ناخنهای بلندش رو توی سرشونههای مرد فرو کرد و جیغ کشید. درد و لذت کنترل همه چیزش رو به دست گرفته بودن و نمیفهمید که چی کار میکنه؛ مغزش خالی بود و فقط خلاصی میخواست. خوشبختانه بعد چند ضربهی محکم و پرقدرت، بالاخره به ارگاسم رسید.
سونگهون هم زمانی که حس کرد نزدیکه، از پسر خارج شد و اجازه داد مایع سفید رنگ وجودش، تن خستهی فلیکس رو کثیف کنه.
جیک خسته بود. پلکهاش با بدبختی روی هم میافتادن اما اون اجازه نمیداد دیدش سیاه بشه، کثیف شده بود اما دلش میخواست توی آغوش مرد مورد علاقهاش به خواب بره. و البته که سونگهون به پیشنهادش جواب منفی نداده بود. حالا با بدنهای ژولیده و بی جون، توی بغل هم افتاده بودن و تلاش میکردن بخوابن. همه چیز خوب بود، تا زمانی که در چوبی اتاق با وحشیانه ترین حالت ممکن کوبیده شد.
- نمیدونم اینجا هستی یا نه، اما نصف مهمونها رفتن و همشون ناراضی بودن چون زوج عاشق و دلباخته نبودن تا بدرقهاشون کنن.
جملهای که بیست دقیقه به هرجا که میرسید فریادش میزد رو برای بار هزارم تکرار کرد و منتظر موند. اتاق مخفی برادرش جایی بود که واقعا امید داشت اونجا بتونه برادرش رو پیدا کنه، اما مثل این که خیال خامی در سر پرورش داده بود. منفعلانه خواست عقب بکشه که قفل در باز شد و سر جیک بیرون اومد.
ریچل نگاهی به بالا تنهی برادرش انداخت. برهنه و شلخته به نظر میرسید، آرایشش پاک شده بود و انگار بافت موهاش هم به بدترین شکل ممکن باز شده بود.
- اوضاع اونجا نه، اما اوضاع شما خراب به نظر میرسه.
- خواب بودیم.
ریچل خندهی بانمکی سر داد.
- باید باور کنم؟
جیک چشمهاش رو توی کاسه چرخوند و اخم کرد. عادت خواهرش بود که اون رو دست بندازه و اذیت کنه.
- ریچل!
- پدر خیلی عصبانیه، احتمالا اگر بفهمه درحال انجام چه کاری بودید که کل انگلستان معطل شدن، پایین تنهی هردوتون رو ببره.
دخترک گفت و بعد گذاشتن یک بوسهی کوچک روی بینی نقلی برادرش، پا به فرار گذاشت تا فحاشی جیک دامن گرون قیمتش رو پاره نکنه.