Jakehoon
بدون هیچ صبری بین وسایل در هم ریخته روی میز و صندلی دنبال شیی گشت تا بتونه سر پسر مقابل رو هدف بگیره و با اولین چیزی که دم دستش اومد بدون نگاه کردن بهش، اون رو پرتاب کرد.
پسر کوچیکتر آبنبات زرد رنگی که بدون برخورد بهش روی زمین افتاده بود رو برداشت و با قهقه ای تصنعی گفت
- جدی هستی هیونگ؟ یه آبنبات؟ اخ خیلی دردم گرفت
چهره ی جیک درست همرنگ کاناپه های راحتی و شرابی رنگ خوابگاه بود و همون لحظه نیکی متوجه بود قطعا این تایم درستی برای سر به سر هیونگش گذاشتن نیست! اونم درست بعد از اینکه تقریبا تمام امتحاناش رو افتاده بود.
- نیشیمورا ریکی دستم بهت برسه باید دعا کنی حداقل جنازتو به خانوادت بدم.
جیک تقریبا همیشه احساس مسولیت شدیدی نسبت به نیکی داشت و این احساس باعث شده بود وقتی داشت موقع دیدن کارنامش لباس عوض میکرد بدون پوشیدن شلوار دنبالش بیوفته.
-هیونگ انقدر عصبانی نباش! من فقط با سونگهون در مورد نمراتم صحبت میکنم پس صبر کنیم تا بیاد.
- اهان شب امتحانم با همون سونگهون کوفتی وقت میگذروندی؟
حق با جیک بود نیکی کل هفته ی امتحاناتش رو با سونگهون بود و پسر هیچ ایده ای نداشت اون دونفر داشتن چیکار میکردن.
- سونگهون کوفتی؟
جونگوون که تاالان انگار داشت یه سریال کمدی دنباله دار تماشا میکرد صلاح دونست کلمه ی "سونگهون کوفتی" رو بولد کنه.
خواست سمت پسرک هجوم برداره و از زورش استفاده کنه که باز شدن قفل در و صدای آشنایی، متوقفش کردن
- جیک؟
جیک سمت در ورودی برگشت و با چشمهای متعجب دوست پسرش که توی چهارچوب در ایستاده بود، ارتباط چشمی برقرار کرد.
مرد که با سرعت در ورودی رو بسته بود تا مبادا همسایههاشون از پاهای برهنهی دوست پسرش باخبر بشن، با نگاه سوالی به سه پسر داخل سالن نگاه کرد، جیک تقریبا به سمت سونگهون پرواز کرد، دستشو محکم گرفت و به سمت نیکی پا تند کرد.
- نمره هاشو میبینی؟ من جواب پدرشو چی بدم اخه؟
جیک تقریبا با جیغ و داد حرف میزد ولی سونگهون واقعا هیچ اهمیتی به اینکه نیکی چیکار کرده نداشت، تمام توجهش به پاهای لخت پسر بود.
- سونگهون میشنوی چی میگم؟
مرد دوباره بدون هیچ حرفی نگاه تهی اش رو به پسر داد و باعث خشمگین تر شدن پسر کوچیکتر شد.
- اصلا هرکاری دوست دارین بکنین به من ربطی نداره.
و جوری که انگار بهش برخورده سالن رو به سمت اتاقش ترک کرد در حالی که سه پسر دیگه فقط نگاهش میکردن.
دستی توی موهای قهوهای رنگ و نرمش کشید و وقتی قسمت نم داری زیر انگشتهاش حس نکرد، سشوار رو خاموش کرد و بعد جمع کردنش، اون رو توی کشو قرار داد. دستهای از موهاش رو پشت گوشش گذاشت و بعد زدن بالم لب وانیلی، توی آینه به خودش یک نگاه کلی انداخت که صدای شخصی، باعث شد توجهش به صاحبش جلب بشه.
- کسی که نباید جلوش با کون لخت راه بری من نیستم جیک، بچه هان.
نگاهی به شلوار توی پاهاش انداخت و بعد، نگاهش رو به مردی که با اخمی غلیظ بهش نگاه میکرد و منتظر یک خطا بود تا روی سرش آوار بشه، داد و گفت
- درست حرف بزن سونگهون، حواست پرت می شه جلوی بچه ها میگی.
پسر مثل مرد دستهاش رو جلوی سینهاش گره کرد و به جنگ لفظی ادامه داد؛ هرچند که میدونست حق با سونگهونه و قراره کم بیاره.
سونگهون روی اداب معاشرت و تربیت خیلی حساس بود در حدی که جیک رو مجبور میکرد روزانه چند صفحه کتاب اداب معاشرت بخونه! اما جیک نمیتونست خودش رو کنترل کنه. گاهی اوقات از سر بی حواسی یا حرص زیاد فحش میداد یا مثل حالا، برهنه توی خونه میچرخید، شبها دیر میخوابید و خوراکیهای مضر میخورد، چیزهایی که به هیچوجه برای سونگهون قابل درک و هضم نبودن. این رفتارهای جیک به قدری افراطی بودن که باعث میشدن سونگهون فکر کنه باید قبل از هرچیزی ، جیک رو تربیت کنه.
- نه خیر، نقصیر منه که اون دوتا انقدر دهن لقن؟
جیک با حرص چند قدم برداشت و به مردش تنه زد، درحالی که هیچ فایدهای نداشت و مرد حتی ذرهای تکون نخورد.
- هیچوقت جلوی دهنم رو برای فحش ندادن بهت نگه نمیدارم.
جیک بی توجه به صدا شدن با اسم کامل و اصلیش، نگاهی به بستهی چیپس گوشه ی اتاقش انداخت و وقتی فهمیده بود طعمش درواقع نمکیه اون رو اونجا گذاشته بود ، اون رو برداشت و مشتی از چیپس رو توی دهنش گذاشت و با آرامش روی کاناپه نشست و جواب حرفی که سونگهون چند ثانیه پیش زده بود رو داد
- قبلش زبونم رو دور گردنت حلقه میکنم تا خفه بشی و بمیری!
شاید بپرسید که خب، چرا با هم تو رابطن؟ در جوابش باید بگم، نمیدونم. سونگهون عاشق جیک بود و جیک هم عاشق سونگهون بود. اونها به خوبی با هم کنار میاومدن، پس سونگهون تصمیم گرفت همه چیز رو قطعی کنه و رسما ازش بخواد که دوست پسرش باشه؛ چون جیک زیبا، مهربون و دوستداشتنی بود. اما بعد از یک سال رابطه، متوجه شد اون صفات دیگهای هم داره؛ مثل سرتق، عصبی و لجباز. شبها مست میکرد و با دهانی که بوی گند الکل میداد، روی تنش میافتاد و با گریه ازش میخواست باهاش بخوابه؛ درحالی که سونگهون بارها بهش گفته بود هرچیزی وقت مناسب خودش رو داره و مست کردن توی محیط خونه، کار درستی نیست. اما در هر صورت، اونها عاشق هم بودن.. احتمالا.
- بهش حسودیت میشه پارک؟
سونگهون قهقهای زد و بعد گرفتن گردن پسر مو قهوهای، روی کاناپه درازش داد و روی صورتش خم شد.
- چرا باید به زبون دراز یک پاپی خیابونی حسادت کنم خوشگلم؟
از پوزخندی که بعد از پاسخش روی لبهای جیک نقش بسته بود، میشد حدس زد که قراره یک جواب دهن پر کن بده، اما سونگهون با فشردن گردنش بین انگشتهاش، این اجازه رو بهش نداد.
اختلاف سنی پنج سالهشون، چیزی بود که باعث میشد سونگهون فکر کنه جیک هنوز بچهست و گاهی اوقات، بابت تفاوت نسلهاشون در برابر زبونش کم بیاره؛ پس مجبور میشد زورش رو به رخ بکشه.
جیک مثل ماهی دهانش رو باز و بسته میکرد و برای بلعیدن ذرهای اکسیژن به دست بزرگ مردش چنگ میانداخت.
- اوه، مثل این که زبون پاپی کوچولو کوتاه شده!
تک خندی پشت بند حرفش کرد و بعد گذاشتن یک بوسهی سطحی روی لبهای سفید شدهی دوست پسرش، فشار دستش رو کم کرد.
همونطور که حریصانه هوا رو وارد ریههاش میکرد، ضربهای به شونهی سونگهون کوبید و لحظهای بعد، با بالا تنهای برهنه شده، دو تا دستش رو بالای سرش درحالی که با کراوات مشکی رنگ سونگهون بسته شده بودن پیدا کرد.
- چی کار میکنی؟
با اخمی ظریف پرسید و وقتی توجهی از طرف دوست پسرش دریافت نکرد، با نق نق حرفش رو تکرار کرد.
- سونگهون!
سونگهون همونطور که با سری پایین کمربندش رو باز میکرد، نگاهش رو بالا کشید و به پسرک داد.
- زیاد حرف میزنی جیک. دهنت رو ببند، وگرنه مجبور میشم خودم انجامش بدم.
به کمربند توی دستش اشاره کرد و وقتی موفق شد دهان پسر رو بسته نگه داره، کمربند رو روی میز کنار کاناپه گذاشت. پاهای جیک رو از هم فاصله داد و بینشون قرار گرفت. بدنش به خوبی راه نفوذ نور روی بدن کوچک دوست پسرش رو مسدود کرده بود و این، بهش حسی شبیه قدرت میداد.
- بلند گریه کن خوشگلم، بذار همه صداتو بشنون تا بدونن هر بی ادبی به من تاوانی داره.
با خباثت گفت و به سمت گردن تمیز و سالمش هجوم برد تا به هر روشی که بلد بود، روش رو پر از لکه کنه. البته که تمیزی همیشه براش حرف اول رو میزد، اما بدن سفید جیک هر چقدر شلخته تر و کثیف تر، بهتر.
زبونش رو روی نبض گردن پسر کشید و دندونهاش رو توی قسمتی کمی بالاتر فرو کرد که باعث شد جیک نالهای خفه سر بده، جوری که انگار داره تلاش میکنه صداش بلند نشه. مثل همیشه لجبازی میکرد و سونگهون، مثل همیشه میدونست چطور باید به غلط کردن بندازتش.
جیک فقط با همون جمله، سست شده بود و نامحسوس بدنش رو در اختیار مرد قرار داده بود و هربار فرو رفتن دندونهای دوست پسرش توی پوست گردنش، باعث میشد دلش بخواد اونقدر جیغ بزنه که صداش بگیره؛ اما کی حاضر بود از اذیت کردن سونگهون بگذره؟
لبهاش رو با تخسی روی هم فشار داد و با اخم، تلاش کرد صداش رو خفه کنه. این برای سونگهون، درواقع یک اعلام جنگ بود!
چونهی پسر رو بین انگشتهاش گرفت و با متمایل کردن سرش به سمت راست، پوست طرف دیگهی گردنش رو مکید. اونقدر به کارش ادامه داد تا صدای بی حال جیک رو شنید
- سونگهون.. کبود میشه. هوا گرمه، نمیتونم یقه اسکی بـ..- آی...فردا اجرا داریم عوضیی!
جمله اخرش رو سر مرد فریاد کشید اما با فرو رفتن ناگهانی دندونهای سونگهون توی گردنش، دیوار دفاعیش فرو ریخت و ناخودآگاه صدایی از خودش خارج کرد. لعنتی، چطور تونسته بود باخت بده؟
- اوه، اولین شانست رو از دست دادی!
- من هیچوقت نمیبازم!
- که اینطور.
مرد زانوش رو روی عضو نسبتا برآمدهی پسر گذاشت و با پاش، کمی بهش فشار وارد کرد. میتونست سرخ شدن صورتش و تقلاهاش برای ساکت موندن رو به خوبی ببینه.
سرش رو پایین برد، بین سینهاش رو بوسید و نوک سینهاش رو بین انگشتهاش فشرد. چهل و هفت ثانیه له شدن نیپلش بین دو انگشت مرد، باعث شده بود اشکهاش روی گونههای تب دارش سرازیر بشن و بالاخره صداش در بیاد
- خواهش میکنم، درد میگیره!
پسرک با بغض دست به التماس زد و روح مرد رو ارضا کرد.
- دومین شانست.
جیک آروم هق میزد و بدن لرزونش رو تکون میداد تا از شر فشار زانوی مرد روی نقطهی حساس بدنش خلاص بشه، اما این انگار چیزی بود که مرد رو ترغیب میکرد به کارش با ارادهی بیشتری ادامه بده.
مرد نیپل دیگهی مو قهوهای رو با حرص بین دندونهاش فشرد و باعث شد اون حتی به تلاش برای سکوت نرسه، چون بلند فریاد کشید و با صدایی که از گریه میلرزید، بار دیگه التماس کرد
مرد ازش فاصله گرفت و با لذت، به بدن تسلیم شدهای که با هر هقی که میزد میلرزید، چشم دوخت.
- تموم شد، باختی.
حالا اشکهایی که از چشمهاش پایین میریختن، دلیلی جز حرص و عصبانیت نداشتن. این باعث شد سونگهون فکر کنه که پسرکش یادش رفته چه دردی میکشیده، پس کمی پایین تر رفت و دندونهاش رو بدون هیچ رحم و لطافتی توی پهلوی دوست پسرش فرو کرد.
پسر جیغ بلندی کشید و دستهای بستهاش رو تکون داد تا حداقل بتونه آزادانه درد بکشه، اما سونگهون عوضی تر از چیزی بود که فکرش رو میکرد.
سونگهون دندونهاش رو از توی پهلوش بیرون آورد و زبونش رو روی پکهای کمرنگ شکم تختش کشید. قرار نبود بس کنه و این رو جیکی که نگاهش رو از پایین دریافت میکرد، به خوبی میدونست.
مرد دندونش رو توی شکم نسبتا سفتش فرو کرد و به صدا زده شدنش توسط جیک گوش سپرد. لحنش حرص داشت، پس هنوز رام نشده بود. کمی فاصله گرفت و قسمت دیگهای رو بین دندونهاش له کرد.
این جمله هیچ فایدهای نداشت، چون سر سونگهون حتی یک ذره هم از تنش فاصله نگرفت.
- باشه، باشه! تو بردی سونگهون.
مرد با شنیدن چیزی که منتظرش بود، از پسر فاصله گرفت و بعد با ملایمت کنار زدن موهاش، پیشونیش رو بوسید.
نفسهای بریده بریدهاش اجازهی هم جوابی رو بهش نمیدادن و این، کمی اذیتش میکرد.
مرد با بوسیدن لبهای پسر، اجازهی نفس کشیدن رو برای بار هزارم ازش گرفت. ثانیهای بعد، شلوار مشکی رنگش رو از پاهاش خارج کرد و پاهای سفیدش که تنها پوششی که داشت، شورت مشکی ظریفی بود که بندهای کنارش، مثل پاپیون بسته شده بودن، مقابل دید گرسنهاش قرار گرفتن. این چیزی بود که تمام طول راه رفت و برگشت به کمپانی ، توی ذهنش میچرخید!
یکی از بندهای کنار رون پسر رو آروم کشید و وقتی شل شد، وحشیانه به پارچهی مشکی رنگ چنگ زد و اون رو کنار کمربندش گذاشت.
مچ هردو پای پسر رو توی دستش گرفت و به وسیلهی اونها، باسنش رو از کاناپه فاصله داد. ضربهای به باسن گردش کوبید و با لذت به جمع شدن صورتش نگاه کرد.
- این برای فحشی بود که جلوی بقیه بهم دادی.
ضربهی بعدی، محکم تر از قبلی بود.
- این برای این که لخت جلوی همه راه میرفتی.
و ضربهی بعدی به قدری محکم بود که جیک میتونست قسم بخوره که قراره جاش حداقل تا دو روز روی باسنش بمونه!
- این هم برای زبون درازت خوشگلم.
معمولا همین بود، هر بار که با هم دیگه رابطه داشتن، باسن جیک قربانی اشتباهاتی میشد که در طول روز یا هفته انجام داده بود.
سونگهون پاهای پسر رو دو طرف تن خودش رها کرد و روی بدنش خم شد و لبهاش رو به یک جنگی که این بار نابرابر نبود، دعوت کرد. جیک با لذت، اصواتی نامفهوم بین لبهای سونگهون نجوا میکرد و گاهی برای تخلیه خودش جیغ میکشید و سونگهون، روی باسنش رو نوازش میکرد و محکم ضربه میزد تا صدای جیغش رو بشنوه.
مرد خندید و بعد برداشتن بطری آب کنار جاسیگاری ، بار دیگه لبهاش رو شکار کرد. بدون این که از صورت پسر فاصله بگیره، آب موجود توی بطری رو روی شکمش خالی کرد و بی توجه نسبت به تقلاهاش برای نفس گرفتن، به کارش ادامه داد. بعد انداختن بطری پایین کاناپه، انگشت وسط و سبابهاش رو روی خیسی روی تن برهنهی جیک کشید و همونطور که حرکت دستش رو پایین میبرد، راه جریان آب رو به سمت باسن پسر باز کرد.
مو قهوهای پاهاش رو دور کمر مرد گره کرده بود و با پاشنهاش بهش ضربه میزد تا حداقل یکی از کارهایی که در حال انجام دادنشون بود رو متوقف کنه؛ اما انگشتهای سونگهون با بی رحمی سوراخش رو نوازش میکردن و اون نمیدونست باید بابت کم آوردن نفس و سرما اشک بریزه، یا حس خوبی که انگشتهاش بهش میدادن. درواقع اون بین دو کلمهی ' درد ' و ' لذت ' گیر افتاده بود و حس میکرد همزمان که میتونه یکی از اونها رو انتخاب کنه، درحالی که هیچ حق انتخابی نداره.
سونگهون ازش فاصله گرفت و به بدنش که زیر باد سرد اسپلیت میلرزید و دهانش که برای گرفتن اکسیژن حریصانه باز شده بود، نگاه کرد.
انگشتهاش رو بلافاصله بعد از اتمام جملهاش وارد سوراخ پسر کرد و به شکمش که به خاطر کمر قوس گرفتهاش کمی بالا اومده بود، بوسه زد.
رد لاوبایتها قرمز شده بودن، خونی که زیر پوست گردنش لخته شده بود رو به کبودی میرفت و لبهاش پف کرده بودن. تمام اینها باعث میشدن حس کنه پایین تنهاش در حال انفجاره و باکسر و شلوارش، اجازهی این انفجار رو بهش نمیدن.
مرد چند مرتبه انگشتهاش رو باز و بسته کرد و بعد، اونها رو بیرون کشید که صدای معترض جیک، باعث شد به خنده بیوفته.
پسر پاهاش رو توی شکمش جمع کرد و با هل دادن باسنش به سمت مرد، سوراخش رو بهتر توی دید قرار داد.
نگاه مظلومش رو به دوست پسرش داد و وقتی نوازش انگشتهاش رو جایی بالا تر از باسنش به دست آورد، جملهی قبلیش رو بار دیگه با هق هق تکرار کرد.
همونطور که از اول خواسته بود، جیک بلند و بی پروا گریه میکرد و به خاطر نیاز بیش از حدی که داشت، جیغ میکشید؛ پس باید به بی تابیهاش توجه میکرد. سونگهون بعد باز کردن دکمهی شلوارش، زیپش رو پایین کشید و عضو سفت شدهاش رو بیرون آورد. دستهاش رو زیر زانوهای پسر گذاشت و محکم تر اونها رو توی شکمش جمع کرد.
جیک سر تکون داد و پاهاش رو همونطوری که سونگهون میخواست، نگه داشت، شاید این تنها موقعی بود که پسر کوچیکتر از تمام کاری که سونگهون بهش میگفت اطاعت میکرد.
مرد با نگه داشتن یک طرف باسن پسر، عضوش رو تا نصف واردش کرد و انگشت شستش رو توی دهان پسر فرو برد، سرش رو به وسیلهی کشیدن لپش از داخل، سمت خودش کرد و با لبخند، به آب دهانش که بیشتر از همیشه ترشح میشد و روی چونهاش میریخت، نگاه کرد. تصویر مقابلش نادر و کمیاب بود، به قدری که برای دیدن دوبارهاش حاضر به فروختن روحش بود.
مرد با کامل وارد کردن عضوش توی سوراخ پسر، به گوشهاش آمادگی شنیدن نالههای تسلیم شدهاش رو داد. بوسهی نرمی روی چونهی خیس از بزاقش زد.
مو قهوهای با لذت زبونش رو روی کف دست مرد میکشید و مردمک چشمهاش رو برای دیدن ستارهها، پشت پلکش هدایت میکرد.
سونگهون مچ پای شل شدهی پسر رو فشار داد و بعد چند ضربهی محکم روی پروستاتش، همزمان با جیک ارضا شد.
پسر با بی حالی چشمهاش رو بست و سرش رو کمی به سمت راست متمایل کرد و بهترین منظرهی ممکن رو برای همسرش به وجود آورد. گردن براق از عرقش که کبودیها رو به خوبی نشون میداد و تنش که با هر نفسی که میگرفت، با شدت میلرزید.
پسر با آگاهی از نگاه خیرهی مرد، مک پر صدایی به انگشت شستش زد و با یک لبخند شیطانی، یادآوری کرد که اون در هر شرایطی شیم جیکه ـه.
مرد انگشتش رو از توی دهان پسر بیرون کشید و موهاش که آشفته روی صورتش ریخته بودن رو درست کرد. بوسهای روی لبهای ورم کردهاش گذاشت و بعد باز کردن گره کراوات، شلوارش رو درست کرد و از جاش بلند شد.
- بلند شو جیک، باید بری تمرین.
مرد همونطور که پیرهنش رو روی زمین پرت میکرد سمت پلکان سنگی خونه راه افتاد و جواب داد
- پارک سونگهون!
تقریبا فریاد کشید و به مردی که با بالا تنهی برهنه سعی در خشک کردن موهاش با حولهای آبی رنگ بود، نگاه کرد.
- باز چیشده؟
سونگهون کمی سرش رو پایین برد و اجازه داد چند قطره آب از موهای خیسش روی صورت پسر چکه کنه.
- باید بدونی همه مثل احمقا نگام میکردن چون تو این هوا یقه اسکی پوشیدم!
- خیلی خب، حالا انقدر بد خلقی نکن خوشگلم.
- دهنت رو ببند تا با یک مشت تمام سیستم صورت جذابت رو نیاوردم پایین!
سونگهون خواست لبهاش رو به لبهای جیک برسونه که صدای نیکی، مانع شد
- هیونگ، گرسنمه.
جیک دستش رو روی سینهی دوست پسرش گذاشت و به عقب هلش داد. حس میکرد حالا جاش با سونگهون عوض شده، چون اون با بی ملاحظگی و بالا تنهای برهنه، سعی در بوسیدن لبهاش داشت و خودش، کسی بود که برای سالم نگه داشتن جو گروهشون ، مرد رو به عقب هل داده بود.
وارد آشپزخونه شد و روبهروی سینک ظرفشویی، دستهاش رو شست. خواست قدمی به عقب برداره که برخوردش با فردی که حدس زدنش دشوار نبود، باعث شد دوباره سر جای اولش برگرده.
- غذا سفارش دادم
- نه خیلی ممنون، خودت اون سبزیجاتهای بی مزه رو بخور. ما سیب زمینی سرخ کرده میخوریم آقای سالم.
سونگهون کمی سرش رو خم کرد و زیر گوش جیک گفت
- پیتزا سفارش دادم، پیتزا پپرونی.
جیک ناخواسته لبخندی زد و دستش رو روی گونهی سرخ شدهاش قرار داد. نمیدونست باید اسم این حسش رو چی بذاره و از اون همه نزدیکی، معذب و خجالت زده بود.
- درد داری؟
- یکم.
مو قهوهای با لحنی خجل زمزمه کرد و دست دیگهاش رو روی دستهای مرد گذاشت.
- پس باید دفعهی بعد بی ملاحظه تر عمل کنم.
- خفه شو حرومزاده، حالم ازت به هم میخوره!
مرد خندید و بوسهای روی لالهی گوش پسر گذاشت.
- من هم دوستت دارم خوشگلم.