Jakehoon
- بنظرت من لیاقت زندگی کردن رو دارم؟ بعد از تموم کارهایی که کردم؟
نگاهش رو از روی کاغذ هایی که جلوش روی میز رنگ و رو رفته پخش شده بودند نگرفت اما تمام توجهش رو به مرد کم حرف داده بود.
-خودت چی فکر میکنی؟
زیرلب زمزمه کرد، تقریبا مطمعن بود سونگهون چیزی نمیشنوه اما گوش های مرد تیز تر از این حرفا بود.
- فکر میکنم ندارم.
جه یون تقریبا شوکه شد، البته شوکه شدن از وقتی که با مرد اشنا شده بود حس کاملا دوری بنظر میرسید اما این تغییر رفتار سونگهون واقعا گاهی روی اعصابش میرفت اما به عنوان روانپزشک سونگهون باید راجبش سوال میکرد.
- چی باعث شده همچین فکری کنی؟
- فرقی میکنه؟
مرد فورا جواب داد درحالی که سرش رو کمی کج میکرد و نیشخند همیشگیش روی صورتش بود. مدت طولانیی نبود که جه یون توی این تیمارستان کار میکرد اما قطعا پارک سونگهون حرص دربیار ترین بیمار نه تنها در کل منطقه بلکه توی کل کشور بود.
- میدونی اگه درست جوابم رو ندی نمیتونم کمکت کنم؟
- کمکم کنی که چی بشه خوشگلم؟
جه یون از عصبانیت پوفی کشید اما باید ارامش خودش رو حفظ میکرد. امکان نداشت بزاره سونگهون با روانش بازی کنه، دوباره نه.
- که درمان بشی؟ نمیخوای از تیمارستان مرخص شی؟ میخوای تاابد اینجا بمونی تا بمیری؟
سونگهون با شنیدن جملات جه یون که به وضوح با حرص توی صورتش پرت میشدن، چهره ی غمگینی به خودش گرفت.
- ولی اگه از اینجا برم فرصت عشق بازی با تورو از دست میدم خوشگلم!
از روی تخت بلند شد و قدم های کوتاهی به سمت میز برداشت.
- و در اون صورت باز هم میمیرم.
درحالی که به تخت نزدیک تر میشد چشمکی به پسر زد اینکه جه یون همیشه خودش رو عصبانی نشون میداد اما در نهایت تسلیمش میشد زیادی بامزه بود.
- داری با دکترت لاس میزنی؟ جدی سونگهون؟
- دفعه ی پیش که خیلی خوشت اومد دکتر
با یاداوری اتفاقی که توی جلسه ی قبلشون افتاده بود، لپ های سفید رنگ جه یون تغییر رنگ دادن.
حق با سونگهون بود، مهم نبود جه یون چقدر تلاش کنه اون روز رو فراموش کنه یا جوری رفتار کنه انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده، پسر واقعا از سکس با بیمارش لذت برده بود! احتمالا اگه بقیه میفهمیدن مدرکش رو باطل میکردن ولی خب به درک!
- فقط بهش اعتراف کن جه یون! اونقدرام سخت نیست عزیزدلم.
- تو خوابت ببینی.
سونگهون تقریبا قهقه زد، صدای خنده های بلندش توی اتاق میپیچید و مستقیم توی گوش های جه یون فرو میرفت.
از نظر سونگهون، جه یون بامزه بود. درحالی جلوش زبون درازی میکرد و دم از قدرت میزد که حتی نمیتونست مستقیم به چشماش نگاه کنه.
دست هاش رو دور کمر باریک پسر حلقه کرد و وقتی توسط پسر پس نزده شد دست هاش رو روی دو لپ باسنش سر داد.
- روپوش سفیدت بهت ابهت میده جه یون.
کمی مکث کرد و به پسری که هنوز به چشم هاش نگاه نمیکرد پوزخند زد.
- اما چه حیف که باید درشون بیاریم.
سونگهون پسر رو پر از سورپرایز میدید، باهاش مبارزه میکرد و اصرار داشت در چارچوب پزشک و بیمار بمونن درحالی که درست وقتی که سونگهون داشت کاملا لختش میکرد هیچ مقاومتی نداشت.
پیرهن پسر رو روی زمین انداخت و انگشت هاش رو اروم روی پوست بدنش کشید، وقتی به نیپل های سفت شده ی جه یون رسید توقف کرد و نیشگون ملایمی از دوست نازک سینش گرفت.
- اخ!
سونگهون به ریکشن بامزه ی پسر خندید، توی این مدت جه یون رو خوب شناخته بود، جوری رفتار میکرد انگار خیلی قوی و با صبره درحالی که حتی تحمل کوچیکترین درد ها براش سخت بود.
- آروم باش عزیزم، من هنوز شروعم نکردم.
با دست های سردش پسر رو نوازش میکرد، میدونست جه یون ادم صبوری نیست و خیلی زود غرغر هاش شروع میشه اما قصد نداشت همون چیزی که میخواست رو بهش بده، نه بدون اینکه جه یون به معنای واقعی کلمه درخواستش کنه.
- دقیقا داری چه غلطی میکنی اقای پارک؟
پیشبینی سونگهون درست بود، فقط دقایقی کوتاه مشغول لمس کردن پسر بود و به این زودی کلافه شده بود.
- نوازشت میکنم.
- نوازش؟ چقدر مسخره!
سونگهون پوزخندی زد، از کشمکش هاش با جه یون لذت میبرد.
- چیز دیگه ای هست که دکتر دلش بخواد؟
دکتر صدا شدنش توسط سونگهون هربار بهش یاداوری میکرد کرد داره یه اشتباه بزرگ میکنه ولی خب سونگهون اشتباه لذت بخشی بود و جه یون نمیتونست به راحتی ازش بگذره.
- خودت میدونی.
- چیو میدونم؟
ضربه ای از روی حرص به رون مرد زد. و این فقط نیشخند اون رو پررنگ تر کرد.
- عزیزدلم اگه چیزی میخوای باید از کلمات استفاده کنی.
جه یون به خوبی میدونست سونگهون چی میخواد، التماس. میخواست جه یون ازش خواهش کنه تا به فاکش بده اینطوری بیشتر تحریک میشد.
- خیلی خب، لطفا شروعش کن.
- چیو شروع کنم؟
سونگهون نمیتونست جدی باشه، درحالی که جه یون با حس کردن عضوش که سخت تر میشد شرایط بدی رو میگذروند این مرد به فکر بازی های ذهنی مسخرش بود؟ چطور میتونست انقدر خودخواه باشه!
- لطفا سونگهون، فقط انجامش بده!
درحالی گفت که بلاخره با چشم های نیازمند و کمی اشکیش به مرد نگاه میکرد، سونگهون با خوش روی چتری های بلوند جه یون رو پشت گوشش فرستاد و بهش لبخند زد.
- با کمال میل جه یونم.
دستش رو سمت کمربندش برد و بعد باز کردنش، زیپ شلوارش رو پایین کشید و عضوش رو بیرون آورد. همونطور که روی سوراخ پسر تنظیمش میکرد، با آرامش دستش رو توی موهای بلوندش فرو کرد و به وسیلهی اون تارهای ظریف، کمی سرش رو به سمت خودش چرخوند.
دیدن صورتش زمانی که نمیفهمید لذت میبره یا درد میکشه، کثیف ترین تصویری بود که سونگهون میتونست بهش علاقه داشته باشه.
با زوری کنترل شده، تمام خودش رو وارد پسر کرد و به پلکهاش که روی یکدیگر فشرده میشدن چشم دوخت.
لبهای مو بلوند آهسته فاصله میگرفتن و کم کم، تحمل دردی که عمق وجودش رو وادار به غلیان میکرد، براش آسون شد.
همراه باز شدن دهانش، نالهای آروم بیرون فرستاد و تلاش کرد لرزش دستهاش رو نادیده بگیره. به خاطر اتصال دست سونگهون با موهاش، کمی احساس درد میکرد ولی در اون لحظه اصلا نکته ی قابل توجهی بنظر نمیرسید.
سونگهون حرکتی ملایم برای کمرش در پیش گرفته بود و با محکم نگه داشتن پهلوی جه یون و پرس کردنش به دیوار، اجازهی تکون خوردن رو بهش نمیداد.
همونطور که صدای جه یون برای تخلیهی حس خوبش بالا میرفت، ضربههای سونگهون هم شدت میگرفتن. بهترین صحنه، همراه بهترین صدایی که پسرک میتونست از خودش ایجاد کنه.
بدن جه یون شروع به لرزیدن کرده بود و اون انقدر ناتوان زیر بدن مرد نفس میکشید که نمیتونست تشخیص بده لرزش، نشأت گرفته از چه چیزیه؛ پس با بیخیالی دستش رو سمت عضو خودش برد و تلاش کرد خودش رو خلاص کنه.
در این مدت سونگهون خیلی خوب پسر رو شناخته بود. توی همچین موقعیتی، جه یون عقلش رو از دست میداد و برای ارضا شدن دست به هرکاری میزد. دقیقا همون بی پرواییای که سونگهون عاشقش شده بود.
مرد سرش رو جلو برد و بوسهای نسبتا ملایم شروع کرد. اون تلاش میکرد نظم رو رعایت کنه اما جه یون با بی تابی و شلختگی جوابش رو میداد. کمی عصبیش میکرد، اما اگر این چیزی بود که اون میخواست، مشکلی نداشت.
موهای پسر رو رها کرد و برای تسریع در روند فعالیتی که در حال انجامش بودن، هردو دستش رو روی پهلوهاش گذاشت.
زمانی که مرد بوسه رو خاتمه داد، صورت پسر آروم به دیوار تکیه داد و گونه های تب دارش پر از گرما بنظر میرسیدن.
نالهای بلند از حرکت سونگهون و دست خودش سر داد و لحظهای بعد، با بیحالی ارضا شد.
مرد کمی خم شد و لبهاش رو برای دادن یک بوسه روی شقیقهی پسر گذاشت.
بدون این که تغییری توی حالتی که توش بود ایجاد کنه، بدن جه یون رو محکم تر گرفت و به ضرباتش شدت داد.
جه یون دوباره داشت عقلش رو از دست میداد، اما جونی برای انجام کارهای احمقانه نداشت؛ پس چشمهاش رو بست و تمرکزش رو روی صدای نفسهای سنگین سونگهون که کنار گوشش خالی میشدن داد.
لحظاتی بعد، سونگهون همونطور که بوسه هاش رو روی سینهی جه یون میکاشت، ارضا شد.
از پسر فاصله گرفت و عضوش رو بیرون کشید، اما اجازه نداد جه یون روی زمین بیوفته. بدنش رو به آغوش کشید و همونطور که اون با خستگی سرش رو به شونهاش تکیه میداد، حرکتی نوازش وار روی سرش شروع کرد.
- درد میکنه.
از لحن دردناکی که داشت، مشخص بود که پسر واقعا داره درد میکشه.
- اما دوستش دارم.