Jail

Jail

Maysaura,
Last Part

انگار که زمان متوقف شده بود. نه باد می‌وزید، نه برفی می‌بارید. فقط سکوت مطلق. لبخندی که به شوق زندگی دوباره روی صورتش نقش بسته بود روی صورتش ماسید. گوشه‌های لبش سفت شد و عضلاتش منقبض شدن.

تنها چیزی که می‌دید، چشم‌های سرد و بی‌تفاوت نامجون بود که در پشت دهانه‌ی اسلحه پنهان شده؛ درون اون چشم‌ها هیچ نشونه‌ای از فرمانده‌اش یا حتی یه آشنا نبود. فقط یک غریبه‌ی بی‌رحم که آماده‌ی شلیک کردنه.


سکوت برفی جنگل، حالا زیر فشار این رویاروییِ سرد، فشرده‌تر شده بود. نامجون، با قامتی بلند و سایه‌ای که مثل یه حکمِ قطعی بر روی برف‌ها افتاده بود، با قدم‌هایی آروم به سمت وویونگ رفت. هر قدمش، خش‌خشِ محکمی روی پوسته‌ی یخی برف ایجاد می‌کرد که شبیه صدای شکسته شدن استخوان در گوش وویونگ منعکس می‌شد و قلبش از تپش باز می‌ایستاد.

نامجون جلوتر رفت، اونقدر نزدیک که وویونگ می‌تونست بوی باروت کهنه و عرق سرد رو از روی یونیفرم ضخیمش حس کنه. تفنگ رو پایین نیاورد، اما پوزخندی تلخ و کجی بر لبانش نشست. زیر نور خاکستری آسمون، به وضوح ردِ یک زخم تازه روی گونه‌ی راستش دیده می‌شد؛ یک خط قرمزرنگ که از کنار گوش تا استخوان فک کشیده شده و خبر از درگیری‌ای خونین می‌داد.

وویونگ دیگه نتونست سکوت رو تحمل کنه، دلیل اون خشم رو می‌خواست بدونه. هوای سرد رو تا اعماق ریه‌هاش کشید و با صدایی که از ته گلوش بیرون می‌‌اومد و با هر کلمه به بخار تبدیل می‌شد، پرسید.

- فرمانده؟ چرا اسلحه… رو به طرف من گرفتی؟

نامجون، سرش رو کمی کج کرد، هنوز لبخند تلخ روی صورتش بود. صداش مثل زمزمه‌ی یک شیطان شایدم فرشته‌ی مرگ، توی گوشش پیچید.

- مگه تو یه خائن رو ببینی، چه کار می‌کنی؟

کمی میون مردمک‌های لرزون وویونگ دنبال جواب گشت و در نهایت فقط خندید، یه خنده‌ی کوتاه و ترسناک، مملو از جنون و بعد سرش رو پایین انداخت. نگاهش رو با غمی نامفهوم به نقطه‌ای نامرئی روی برف دوخت و دوباره به وویونگ خیره شد.

- درسته، وویونگ. تو خودت یه خائنی!

جمله‌ی آخر رو با خشمِ فروخورده‌ای فریاد زد که پژواکش میون درخت‌های خواب‌آلود پیچید. نامجون به سرعت جلوتر رفت و فاصله‌اشون رو کمتر از چیزی که بود کرد. اسلحه‌اش رو دیگه نشونه نگرفته بود، بلکه دهانه‌ی سرد و تیره‌اش رو محکم روی پیشونی وویونگ فشار داد. سرمای فلز، ترس رو به اعماق مغز پسر منتقل کرد.

وویونگ از ترس به نفس‌نفس افتاد. تلاش کرد کلمات رو از بین تارهای صوتیِ منقبض شده‌اش بیرون بکشه.

- وقتی شورشی‌ها… به پادگان حمله کردن، زخمی شدم و تلاش کردم فرار کنم… من خائن نیستم!

تلاش وویونگ فقط مرد رو عصبی تر کرد. نامجون درحالی که صورتش از خشم قرمز شده بود با تمام قوا داد زد.

- مطمئنی فقط برای نجات جون خودت پادگان رو ترک کردی؟

به هم خیره شدن. هردو می‌لرزیدن. توی چشم‌های شفاف وویونگ، اشک به سرعت گوی سرخش رو پر و خالی می‌کرد، از وحشت و تنهایی سرازیر بود. اما درون چشم‌های نامجون، دریایی از خشمِ داغ و مهارنشدنی موج می‌زد؛ خشمی که از شکست، از خونریزی، و از دردی عمیق‌تر از زخم صورتش سرچشمه می‌گرفت. خشمی که از خیانتِ دیده شده توسط مرد روبه‌روش منشا می‌گرفت.

نامجون به آرومی، اما با کلماتی که شبیه ضربات پتک بودن، گفت.

- من می‌تونم هر چیزی رو ببخشم، وویونگ. اما خیانت به وطن… نه. تو به من خیانت نکردی. تو به تک‌تک مردممون خیانت کردی.

جملات آخر رو زمزمه کرد و با قاطعیتی مهیب، دستش رو روی ضامن اسلحه گذاشت.

- هشت سال پیش فرصت جبرانش رو داشتی اما تو دوباره مسیر اشتباه رو انتخاب کردی و مجازات خیانت... فقط مرگه.

صدای کشیده شدن ضامنِ فلزی توی فضای بسته و ساکت جنگل، صدای آغازِ پایان بود. وویونگ چشم‌هاش رو محکم بست، بدنش شروع به لرزیدن کرد و منتظر انفجار آتش و درد شد. ذهنش در آخرین لحظه، تصویر مبهم موهای خرمایی رنگ مادرش، قامت بلند پدرش، گرمای دست‌های مادربزرگش، لبخند شیرین یجی و تصویر مبهمی از لب‌های یوسانگ رو به یاد آورد و بعد همه چیز سفید شد.

صدای شلیک اسلحه، سکوت جنگل رو از هم درید. انفجار ناگهانی، پرند‌هایی که روی شاخه‌های پوشیده از برف نشسته بودن رو وحشت‌زده به پرواز دراورد. انگار روح غمگین جنگل رو با خودشون می‌بردن.

بدن وویونگ، از فشار ناگهانیِ انفجار صوتی، فرو ریخت. روی برف‌های سرد افتاد، هنوز می‌لرزید و قلبش دیوانه‌وار به سینه‌اش می‌کوبید؛ ریتمی سریع و آشفته که تمام قفسه سینه‌اش رو بالا و پایین می‌کرد. نفسش رو حبس کرد و در یک خلأ مطلق منتظر بود تا درد مرگ‌آور رو حس کنه.

فقط صدای نفس‌نفس‌ زدن‌های خودش و بوی تند و تیز باروت توی هوای سرد به مشامش می‌رسید. هنوز می‌تونست نفس حبس‌شده توی سینه‌اش رو آزاد کنه.

به آرومی، با احتیاطی کُشنده، چشم‌هاش رو باز کرد.

چیزی که دید، دنیاش رو برای بار دوم توی اون روز، زیر و رو کرد. نامجون… روی زمین افتاده بود. خون گرمش در تضاد فاحش با سفیدی بی‌جون برف، نقطه‌ای بزرگ و ترسناک از رنگ قرمزِ تیره ایجاد می‌کرد. به پشت افتاده و با چشم‌های کاملاً باز و بی‌روحش به آسمون ابری خیره شده بود.


وویونگ سرش رو به کندی بالا آورد. درست روبه‌روش، میون درختانِ ارواح‌مانند، جونگوون ایستاده بود. دستیارِ مورد اعتماد و پسرک مورد علاقه‌ی نامجون، با اسلحه‌ای که دهانه‌‌اش هنوز کمی دود می‌کرد. به جسد بی‌جون مردی که با عشق و علاقه بزرگش کرده، زل زده بود. چشم‌هاش گرد و رنگ از رخسارش پرید، انگشت‌هاش به لرزه افتاد و با نفس حبس شده‌ای به کاری که کرد و جونی که گرفت، چشم دوخت.

وحشت، انگار ماری شده و با لذت دور بدنش می‌پیچید و با هر چرخیدن، فشارش رو دور بدن بیچاره‌اش بالا می‌برد و درحال خفه کردنش بود.

وحشت و بهت در تمام وجود وویونگ ریشه کرد. مگه غیرممکن تر از این چیزی توی جهان وجود داشت، جونگوون به ‌فرمانده کیم شلیک کرده بود!

به آرومی روی زمین سُر خورد و به سمت جسم بی‌جون نامجون خزید. دستش رو با تردید و لرزش روی سینه‌ی سنگین و بی حرکت فرمانده‌اش گذاشت.

- فرمانده کیم… فرمانده...

صداش ضعیف و خفه بود. وقتی هیچ حرکتی، هیچ تنفسی و هیچ پاسخی از نامجون ندید، وحشتش به گریه تبدیل شد. با هق‌هقی کوتاه، کمی از جسد فاصله گرفت و دوباره با چشم‌هایی مملو از گریه و بهت، به جونگوون خیره شد.

جونگوون، اسلحه رو پایین آورد اما همچنان ساکت، بی‌حرکت مثل یه مجسمه‌ی سنگی باقی موند.


جونگوون، نگاه خیره‌اش رو که تا اون لحظه روی چشم‌های بی‌روح فرمانده‌اش میخکوب بود، به آرامی برداشت. انگار پرده‌ای سیاه از جلوی چشم‌هاش کنار رفت و سرش رو به زیر انداخت. سنگینیِ چیزی که اتفاق افتاده بود، مثل یه خنجر، گلوش رو فشرد. پلک‌هاش رو به هم فشرد، انگار می‌خواست خاطره‌ی لحظه‌ی شلیک رو در عمق ذهنش دفن کنه. نمی‌دونست چندمین انسانیه که به دست‌های اون دیگه نفس نمی‌کشید. خسته از هیولایی که درونش با بریدن نفس دیگران جون می‌گرفت، نفسی عمیق و لرزونش رو بیرون داد؛ هوای سرد، ریه‌هاش رو سوزوند و بخار سفیدی که از دهانش خارج شد، مثل روحِ گمشده‌ای در سکوت جنگل محو شد. دیگه تحمل زندگی زیر سایه اون هیولا رو نداشت و خیلی متاسف بود که برای شروع نقشه فرارش از اون هیولا، کیم نامجون، مردی که تمام این سال‌ها مثل یک برادر بزرگ‌تر همراهش بود رو از بین برد.

وویونگ، همچنان در شوکی عمیق، مثل مجسمه‌ای از وحشت، روی برف‌های سرد میخکوب شده و چشم‌هاش گشاد شده بودن. هر لرزش کوچیک جونگوون، اون رو به عقب می‌کشوند. انگار دونه‌های برف، مثل میخ‌های یخی، اون رو به زمین می‌دوختن و هر تلاش برای عقب‌نشینی، بیشتر در سرمای مرگ فرو می‌بردش.

جونگوون آروم، شبیه شبحی که از دلِ مه بیرون می‌‌اومد،


به طرف وویونگ رفت. صدای نفس‌های بریده‌ی وویونگ، وحشت توی چشم‌هاش عصبیش می‌کرد، انگار وویونگ باهر واکنشی هیولای درون مرد رو تایید می‌کرد، همون هیولایی که جونگوون می‌خواست ازش فرار کنه. روی زانوهاش نشست، فاصله‌ی کمی با وویونگ داشت. انگشت‌هاش، به آرومی به سمت چشم‌های باز و بی‌حالت نامجون دراز شدن. با لمسی سرد پلک‌های فرمانده‌اش رو بست. انگار می‌خواست آخرین تصویرِ ناگفته‌ی اون رو از جهانِ پر از خیانت و مرگ، محفوظ نگه داره. دوست داشت نامجون با تصویر آسمونی که درحال پشت سر گذاشتن سرما و پیش رفتن به سوی بهار بود به خواب ابدی بره.

وقتی جونگوون دوباره سرش رو بلند کرد و به وویونگ نگاه کرد، درون چشم‌هاش دیگه حتی همون شعله‌ی کوچکِ تردید یا بهت رو هم نمی‌شد پیدا کرد. خالی و بی‌رنگ بود؛ مثل دو حفره‌ی تاریک در دلِ شب، یا صفحه‌ای سیاه که هیچ طرحی رو روی خودش نداشت. اون چشم‌ها، به قدری اون حالت و مرداب تیره براش آشنا بود که لحظه‌ای قلب بیچاره‌اش از تپش ایستاد.

یعنی این ویژگی مشترک بین تمام ادم‌هایی بود که زیر نقابی تقلبی زندگی می‌کردن؟

اسلحه نامجون رو برداشت. سردیِ فلزش، جسم بی‌روح صاحبش رو یاداوری می‌کرد. به سمت وویونگ قدم برداشت. هر قدم، فاصله‌ی بین امید و ناامیدی رو کمتر می‌کرد و وویونگ، مثل آهویی که توی چنگالِ صیاد افتاده باشه، ناخودآگاه خودش رو بیشتر روی زمین می‌کشید.

جونگوون، با دیدن ترس عریان توی چشم‌های وویونگ، نفس عمیقی کشید. دستش رو توی موهاش فرو برد و اون هارو به عقب کشید. بی‌توجه به تلاش وویونگ برای عقب‌کشیدن، بازوش رو گرفت. فشارِ دستش، اگرچه ناخواسته، اما محکم بود و صدای ناله مرد رو بلند کرد.

ناله‌ی دردناک وویونگ، بینشون پیچید و خون تازه، از زیر آستینش، شروع به جاری شدن روی دستش کرد. قطره‌ای سرخ، مثل اشکی سوزان، روی سفیدی بی‌نقصِ برف سقوط کرد و پاکی زمین سفید پوش زیر پاشون رو لکه دار کرد.

جونگوون با دیدنِ قطره‌هایی که با سرعتی کم روی زمین می‌چکیدن، اخم کرد.

- زخمی شدی؟

لحنش، بیشتر شبیه اعلامِ یک واقعیتِ تلخ بود. اما وویونگ بی‌توجه به سوالی که ازش شده بود، با صدایی که از ترس می‌لرزید، نفس‌نفس‌زنان سوال خودش رو پرسید.

- تو… تو یه جاسوسی؟

جونگوون، لبخندِ تلخی زد که تنها گوشه‌ی لبش رو بالا کشید.

- الان فرقی با هم نداریم. هر دو اگر اینجا بمونیم، می‌میریم.

- اینجا وطن منه!

صدای وویونگ، اگرچه ضعیف، اما با قاطعیتی ناگهانی همراه بود. مصمم و خیره به چشم‌های جونگوون حرفش رو زد.

جونگوون سرش رو به نشونه‌ی تأسف تکون داد.

- وقتی یوسانگ رو فراری دادی، یکی از سربازا شمارو دیده. فرمانده کیم ازت استفاده کرد تا این آشوب رو سرکوب کنه. مردم رو متحد کرد تا در برابر جاسوس‌ها از سرزمین محافظت کنن...

مکثی کرد و نگاهش دوباره به چشم‌های وحشت‌زده‌ی پسرک قفل شد.

- تو الان یه خائنی. یه خائن قهرمان که بی‌صدا جون کلی سرباز رو نجات داده.

نگاهش سرد و بی‌رحم شد. وقت زیادی برای تلف کردن نداشت، مطمئن بود تا چند دقیقه دیگه سربازها و نیروی ویژه جسد فرمانده‌ی ارشد کیم و احتمالا اون دونفر رو پیدا می‌کنن.

- گوش کن، این بار مرگ تنها چیزیه که آخر این مسیر منتظرته! این‌بار کسی نیست تا نجاتت بده، وویونگ.


نمی‌دونست چرا اما اعماق وجودش حسی مثل دلسوزی نسبت به اون چشم‌ها داشت. قدمی بهش نزدیک‌تر شد و با صدا و لحنی که حتی برای خودش هم آشنا نبود دستش رو این بار آروم و با حس هم دردی روی شونه وویونگ فشار داد.

- وویونگ، بعد از مردن چه فرقی می‌کنه کجا باشی، خاک همیشه سرده! مگه چیزی‌ام برای از دست دادن باقی مونده؟ فقط به قلبت گوش کن! ببرش اونجایی که دلش می‌خواد باشه!


حرف‌های صادقانه جونگوون مثل پتکی بودن روی آخرین ستون‌های مقاومت وویونگ. چشم‌هاش، که از سرما و خستگی پف کرده بودن، توی یک لحظه چشمه‌ای از اشک شدن. اشک‌های داغی که توی هوای کشنده زمستان، مسیر خودشون رو روی پوستش باز می‌کردن و پیش از رسیدن به چونه‌اش، منجمد می‌شدن. بغضی وحشی گلوش رو می‌فشرد، انگار دست‌های نامرئی خیانت، گلوش رو بسته بودن.

توی مهیب‌ترین تردید زندگیش ایستاده بود؛ یه پاش توی دامن آتیش وفاداری و پای دیگه‌اش توی دریای خواستن. اگر به ندای قلبش گوش می‌داد، یعنی باید ردای شرافتش رو در می‌آورد و زیر پا می‌‌ذاشت.

نگاهش روی برف‌ها لغزید و به نقطه سیاهی رسید؛ جسد فرمانده کیم. فرمانده‌ای که میون سرخی خون خودش درحال باختن گرمای وجودش بود. تصویر سرد و بی‌جون نامجون، قلب وویونگ رو لرزوند و صداش توی مغزش پیچید؛ صدایی که چند لحظه پیش از خاموشی ابدی، آخرین جمله‌های مرد بودن.

- خیانت به وطن... حتی با مرگ هم نمی‌تونی بخشیده بشی!

وویونگ سرش رو آروم، به علامت نفی، به دو طرف تکون داد. صداش از اعماق سینه پر از دردش بیرون می‌اومد؛ ضعیف، لرزان و خردشده.

- اگر به قلبم گوش کنم… هیچ وقت بخشیده نمی‌شم! حتی مرگ هم خیانت به وطن رو جبران نمی‌کنه…

جونگوون لبخند تلخی زد؛ لبخندی به تیزی یک شمشیر شکسته و شونه‌ی وویونگ رو رها کرد. سرمای شونه‌اش بدون گرمای دست‌های جونگوون ناگهان دوچندان شد. چند قدم دورتر رفت، صدای فشرده شدن دونه‌های برف زیر چکمه‌هاش، تنها همراه سکوت هولناک میونشون بود. توی فاصله‌ی کمی از وویونگ ایستاد و بدون اینکه برگرده، با لحنی که وزن تمام سال‌های دوری رو داشت، آخرین تلاشش رو کرد.

- درسته. مردم تو رو به عنوان یک خائن به یاد میارن. ولی تو دینت رو به کشورت ادا کردی. حالا وقتشه دینت به خودت رو ادا کنی.

وویونگ لبخندی زد. لبخندی که بیشتر شبیه درد بود. با پشت دست، مسیر اشک‌های منجمدش رو پاک کرد و با لحنی که تلاش می‌کرد ذره‌ای منطق رو به این جنون برگردونه، گفت.

- اگر رها کردن وطن این‌قدر آسونه، پس تو چرا این همه سال، دور از خانوادت، اینجا بودی؟ و حالا داری هرچی که به دست آوردی رو رها می‌کنی و برمی‌گردی؟

جونگوون سرش رو تکون داد، انگار داشت به یک حقیقت قدیمی اعتراف می‌کرد. شونه‌اش رو بالا انداخت و کلماتی رو بیرون ریخت که مرز بین مرگ و زندگی، و عشق و نفرت رو تعیین می‌کردن.

- من خانواده‌ای ندارم و باور کن اگر قلبم رو اون‌ور مرز دست کسی جا نذاشته بودم، چند دقیقه پیش به جای فرمانده کیم… تو رو می‌کشتم!

و بعد، بی‌درنگ، پشت به وویونگ کرد. انگار با اون کلمات، آخرین ریسمان بین خودشون رو قطع کرده بود. قدم‌هاش محکم‌تر شدن و صدای برف زیر پاش، به آرومی توی سرما گم شد و وویونگ رو کنار جسد فرمانده کیم و با وزن سنگین‌ترین تصمیم زندگی‌اش، تنها گذاشت.

*

*

*


هوای اتاق فرمانده، سنگین و گرم، تهویه‌ی مطبوع، با عطرهای گران‌قیمت و تلخ مردونه درآمیخته بود. بوی چرم تازه و دود سیگار برگ هنوز از جلسه‌ای که چند لحظه پیش توی اتاق برگزار شد از بین نرفته بود. نور لوسترهای برنزی، روی دیوارپوش‌های چوبی تیره می‌رقصید و به فضای رسمی، عمقی مخملی می‌بخشید.

فرمانده شیم، مردی در آستانه‌ی میانسالی با شونه‌های پهن و یونیفرمی بی‌عیب و نقص، مقابل یوسانگ ایستاده بود. با دستانی که ثبات و اقتدار یک ملت رو نمایندگی می‌کردن، مدال افتخاری نقره‌ای رو دور گردن یوسانگ انداخت. مدال، سرد و سنگین، روی سینه‌ی مرد نشست.

فرمانده لبخند می‌زد؛ لبخندی که تماماً از غرور و افتخار تراشیده شده بود. چشم‌هاش، که سال‌ها رهبری رو دیده‌ بودن، درخشش خاصی داشتن. آروم و با لحنی که فقط به گوش پسرک می‌رسید، زمزمه کرد.

- درسته، هویت یه جاسوس فقط وقتی که شکست می‌خوره فاش می‌شه و مردم فقط حین شکست می‌تونن بشناسنش… شکست تو به گوش همه می‌رسه؛ اما موفقیتت نه! ولی وطن هیچ‌وقت فداکاری و تلاش‌های تو رو فراموش نمی‌کنه، پسرم.

یوسانگ سرش رو که تا اون لحظه پایین انداخته بود، بالا آورد. به چشم‌های مردی نگاه کرد که سال‌ها نقش پدر و معلمش رو بازی کرده بود. با فشردن آخرین ذره‌ی توانش برای حفظ ظاهر، لبخندی مصنوعی روی لب‌هاش نشوند و با صدایی که از ته گلوش می‌اومد، نجوا کرد

- ازتون ممنونم فرمانده.

فرمانده، پدرانه، با کف دست روی شونه‌اش زد.

- بهت افتخار می‌کنم، یوسانگ.

یوسانگ لبخندش رو نگه داشت، اما در درونش یک جهنم کامل برپا بود. قلبش توی قفسه‌ی سینه‌اش، نمی‌تپید، بلکه می‌سوخت و خاکستر می‌شد. حس می‌کرد که باید زودتر اون وزنه فلزی رو از گردنش برداره. سنگینی مدال، دیگه براش نشونه افتخار نبود، بلکه یک وزنه، یک غل و زنجیر که به خاطر خیانت به معشوقه‌اش، وویونگ، و وطنی که وویونگ رو پرورش داده، به دست آورده بود.

ناگهان، صدای سه ضربه‌ی مؤدبانه به در، سکوت رو شکست.

فرمانده با صدایی بلندتر، یوسانگ رو مرخص کرد.

- حالا می‌تونی بری، استراحت کن. لیاقتش رو داری.

یوسانگ با احترام نظامی، اتاق رو ترک کرد. به محض ورود به راهروی نیمه‌تاریک و طولانی، چشمش به جه‌یون افتاد. برادر خوانده‌اش، با یونیفرمی که به خوبی روی تنش نشسته بود، کنار دیوار انتظارش رو می‌کشید.

توی چشم‌های جه‌یون، غم عمیقی می‌درخشید؛ یک جور هم‌دردی خاموش که درست شبیه انعکاس درد یوسانگ بود. یوسانگ به سمتش قدم برداشت و با هر گام، لایه‌های نازک لبخند تصنعیش فرو می‌ریخت.

جلوی جه‌یون ایستاد و با یک حرکت ناگهانی، مدال سرد و شوم رو از گردنش بیرون آورد و توی مشتش فشردش.

- تبریک می‌گم.

جه‌یون آرام گفت. یوسانگ به مدال خیره شد. فلز براق، حالا توی دست‌هاش تبدیل به یک تکه زغال گداخته شده بود.

- حداقل تلاش کن خوشحال به نظر بیای.

جه‌یون دوباره زمزمه کرد و یوسانگ سرش رو بالا برد. چشم‌هاش از خشم و اندوه می‌لرزیدن.

- کردم! لبخند زدم و به خاطرش تشکر کردم! ولی تو که می‌دونی… ذره ذره‌ی هوایی که نفس می‌کشم، داره خفه‌ام می‌کنه!

صداش شکست.

- نمی‌تونم حداقل پیش تو گریه کنم؟ یا تظاهر به شاد بودن نکنم؟

اشک توی چشم‌هاش حلقه زد و صورتش از تلاش برای مهار احساسات، قرمز شد.

جه‌یون بدون هیچ کلامی، مرد رو به آغوش کشید. آروم، دستش رو روی کمر یوسانگ کشید و با وجودش دردی که قلب خودش رو سخت آزرده‌خاطر کرده بود، در گوشش زمزمه کرد.

- چرا… با اینکه قلبم رو به آتیش می‌کشه، اما تا ابد می‌تونم چشم‌های خیست رو تحمل کنم و دردهات رو به آغوش بکشم.

لحظه‌ای مکث کرد. نفس عمیقی کشید و با لحنی که لرزش درونش به وضوح شنیده می‌شد، کلمه‌ای رو که سال‌ها پیش تصمیم به ترکش گرفته بود رو به زبون اورد.

- برادر.

یوسانگ از شنیدن اون کلمه شوکه شد. بدنش سفت و دستش که مدال رو نگه داشته بود، لرزید و سرش رو کمی عقب کشید که صدای خش‌دار جی، هر دو رو از آغوش هم دور کرد.

- سرباز کانگ!

یوسانگ چرخید. جی درحالی که جونگوون رو کنار خودش داشت، با فاصله ازشون ایستاده بود. دیدن چهره لاغر جونگوون اونم اونجا، باعث شد چندبرابر قبل شوکه بشه.

فوراً با پشت دست اشک‌هاش رو پاک کرد و منتظر موند تا اون‌ها بهشون نزدیک بشن. لبخند گرمی به صورت جونگوون زد. حس عجیبی داشت؛ با اینکه اون پسر رو زیاد نمی‌شناخت، دلش برای اون چشم‌های تیره و زیباش تنگ شده بود. هشت سال پیش بدون کمک جونگوون امکان نداشت بتونه وویونگ رو نجات بده و اگر اون زمان بلایی سر مرد می‌اومد هیچ وقت نمی‌تونست خودش رو ببخشه.

سرش رو تکون داد و لب‌هاش رو برای صحبت تر کرد.

- نمی‌دونستم برگشتی. خوشحالم سالم می‌بینمت!

جونگوون، مدالی نقره‌ایش رو توی دستش بالا آورد و با چشم‌هاش به مدال توی دست یوسانگ اشاره کرد.


- می‌خواستم قبل اینکه بی‌نام‌ونشون بمیرم، حداقل سنگینی این مدال رو دور گردنم حس کنم.

یوسانگ پوزخند تلخی زد و با صدایی آروم تبریک گفت. جونگوون لبخندی زد. دست جی رو که کنارش ایستاده بود، گرفت و متقابلا تبریک گفت.

از کنار یوسانگ و جه‌یون رد شدن اما قبل از دور شدن جی دستش رو دور گردن جه‌یون انداخت و اون رو هم با خودش برد. یوسانگ، متعجب و با لبخند محوی به رفتنشون خیره شد.

درست قبل از اینکه از پله‌ها پایین برون و ناپدید شن، جونگوون از روی شونه‌ی جی، به عقب نگاه کرد صداش از دورتر به گوش یوسانگ رسید.

- راستی… توی اتاقت برات یه هدیه آماده کردم، ارشد کانگ.

دستش رو به نشونه‌ی ادای احترام نظامی روی سرش گذاشت و همراه جی و جه‌یون، پله‌های ساختمانی رو که بوی اقتدار می‌داد، پایین رفتن.


یوسانگ لبخند محوی زد، لبخندی که بیشتر از ناامیدی و یک پذیرش تلخ متولد شده بود. با قدم‌هایی آروم، سنگینی راهروی خلوت رو پشت سر گذاشت. هر قدمش انگار یک سال از عمرش رو می‌سوزوند. وقتی به در اتاقش رسید، آهی کشید؛ آهی که تمام خستگی سال‌ها زندگی به عنوان یه جاسوس توش نهفته بود.

سرش رو پایین انداخت، انگار نمی‌خواست با سرنوشت تلخش روبرو بشه و به آرومی دستگیره رو چرخوند.

وارد اتاق شد. فضای اتاقش برخلاف اتاق فرماندهی، ساده و خالی از تزئینات بود؛ تنها یک پناهگاه موقت برای یک روح خسته. در رو به آرامی پشت سرش بست و پیشونیش رو به چوب سرد در تکیه داد. چشم‌هاش رو بست. قصد داشت وسایلش رو جمع و اونجارو، اون نقش و زندگی رو برای همیشه ترک کنه.

قطره اشکی داغ، مسیر تلخ خودش رو از گوشه‌ی چشمش آغاز کرد و روی گونه‌اش لغزید. یه آه دردناک دیگه کشید، اما اون آه کوچک، حتی ذره‌ای از وزن کوهستانی که روی سینه‌اش افتاده بود، کم نکرد. قلبش همچنان از درد و دوری می‌لرزید.

وقتی شوری اشک رو روی لب‌هاش حس کرد، آرام زمزمه کرد.

- وو… کجایی…

و ناگهان، صدایی که تنها در عمیق‌ترین کابوس‌ها و زیباترین آرزوهاش می‌شنید، از پشت سرش بلند شد.

- پشت سرت.

یوسانگ شوکه شد. وحشت تمام وجودش رو گرفت. چشم‌هاش رو با تعجب و ناباروی باز کرد. جرئت نمی‌کرد برگرده. مغزش فریاد می‌زد که این یک توهمه، یک بازی بی‌رحمانه از سمت ذهنش که دیگه تحمل بار این همه دوری رو نداره. قفسه سینه‌اش، مثل یک فنر رهاشده، سنگین و تند بالا و پایین می‌شد.

به آرومی، با تردیدی دردناک، چرخید. وسط اتاقش ایستاده بود. با یونیفرمی آشنا، اما چشم‌هایی که حالا عمق اقیانوسی از رنج و تسکین رو داشتن، وویونگ.

مدال افتخار، از دست‌هاش رها شد و با صدای محکم و فلزیش که توی سکوت اتاق پیچید، روی کف چوبی افتاد.

وویونگ لبخندی آروم زد؛ لبخندی که انگار بعد از یک قرن دوری، به خانه رسیده بود. به صورت شوکه و متعجب یوسانگ خیره موند.

توی چشم‌هاش اشک جمع شد. نفسش رو عمیق و لرزون رها کرد تا از سنگینی سینه‌اش کم کنه. ضربان قلبش اونقدر بلند بود که می‌ترسید یوسانگ چیزی بگه و اون به خاطر صدای تپش قلب خودش، نتونه بشنوه.

لبخندش، آمیزه‌ای از خوشحالی دیدار و درد پشت سر گذاشتن سختی‌ها و جدایی‌های زیاد بود. یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمش لغزید. شانه‌هاش رو آروم بالا انداخت و با صدایی که به طرز عجیبی آروم و در عین حال هیجان‌زده بود، گفت.

- جونگوون بهم گفت… برای پس گرفتن قلبم باهاش بیام.

یوسانگ، با چشمانی که از اشک تار شده بودن و دیگه نمی‌تونستن به وضوح ببینن، خنده‌ای کرد که بوی جنون می‌داد. قدم‌های کشیده و مصممش رو با سرعت به سمت وویونگ برداشت.

- اگر این لحظه واقعی باشه... باید بگم که نمی‌تونی. پس گرفتنی در کار نیست.

فاصله بینشون رو به هیچ رسوند و دست‌هاش رو به دور بدن پسر حلقه کرد و با شدت وویونگ رو به آغوش کشید. گرمای بدن مرد و دردی که حین برخورد سینه‌اش به سینه وویونگ توی بدنش پیچیده بود نمی‌تونست خیال باشه. حلقه دست‌هاش رو تنگ‌تر کرد و چشم‌هاش رو بست.

چشم‌هاش رو به روی گذشته، جدایی‌ها و سرنوشت تلخی که فکر می‌کرد بست.

*

*

*

خوب داستان وویونگ و یوسانگ عزیزمون هم به انتها رسید. با همه‌ی خوشی‌ها و تلخی‌هایی که داشت پرونده‌اش بسته شد.

لطفا به نویسنده‌ی عزیزش نظر بدید و بخاطر تموم شدن این داستان دوست داشتنی، بهش خسته نباشید بگید عزیزان.🪼💙🌊

Report Page