JCPOA Logic Does not Work Anymore
Hossein Ghatib حسین قتیب
بخشی از نخبگان سیاسی ایران هنوز تصوّر میکنند که میتوان با منطق برجامی، یعنی امتیازدهی محدود در برابر رفع بخشی از فشارها، با آمریکای ترامپ وارد معامله شد. آنان مذاکرات غیرمستقیم در پاکستان را فرصتی برای مهار بحران میبینند و گمان میکنند اگر ایران بخشی از برنامه هستهای خود را تعلیق کند، واشنگتن نیز در برابر آن به کاهش تحریمها، تضمینهای امنیّتی یا نوعی توافق پایدار تن خواهد داد. امّا این نگاه یک خطای بنیادین دارد: آمریکای ترامپ، آمریکای اوبامّا نیست.
در چارچوب امپراتوری نوین، واشنگتن دیگر در پی مدیریت اختلافات از طریق سازوکارهای حقوقی و دیپلماتیک نیست. منطق حاکم بر سیاست خارجی ترامپ، منطق معاملهی برابر نیست؛ منطق تحمیل، تسلیم، تحقیر و تبدیل قدرت نظامی و اقتصادی به ابزار باجگیری ژئوپلیتیک است. ترامپ نهتنها از زبان مذاکرهی متعارف فاصله گرفته، بلکه با ادبیات تهدید، تسلیم و نابودی سخن گفته است. وقتی رئیسجمهور ایالات متّحده از ایران پرچم سفید میخواهد، این دیگر زبان توافق نیست؛ زبان دیپلماسی قهری است.
پذیرش مسیر پاکستان از سوی ایران را باید در همین چارچوب فهمید. ایران به این مسیر وارد شد نه به دلیل اعتماد به قواعد قدیم، بلکه به دلیل فشار یک تهدید تمدّنی. تهدید ضمنی به استفاده از نیروی ویرانگر علیه ایران، از جمله تهدید هستهای، دستگاه تصمیمگیری ایران را با وضعیتی مواجه کرد که در آن ردّ کامل مسیر دیپلماتیک میتوانست بهانه لازم را برای تشدید فوری در اختیار امپراتوری بگذارد. بنابراین پاکستان به یک کانال اضطراری تبدیل شد؛ کانالی برای خرید زمان، مدیریت شوک، جلوگیری از اجماع فوری علیه ایران و فهمیدن این پرسش که آیا هنوز امکان معاملهای حداقلی وجود دارد یا نه؟
امّا خطر دقیقاً همینجاست. در چنین وضعیتی، مذاکره میتواند از ابزار مدیریت بحران به ابزار فرسایش قدرت ایران تبدیل شود. هر امتیاز یکجانبه از سوی ایران، اگر با اهرم بازدارنده همراه نباشد، نه به توافق پایدار، بلکه به مرحله بعدی فشار منتهی میشود. زیرا هدف طرف مقابل حلّ یک اختلاف نیست؛ هدف، حذف یک بازیگر نافرمان از معادلهی منطقهای است. در منطق امپراتوری نوین، ایران نه یک طرف مذاکره، بلکه یک استثنا، یک مزاحم و یک نمونه تنبیهی برای دیگران است.
بنابراین مسیر برجامی در شرایط جدید، در بهترین حالت نوعی خودفریبی راهبردی است و در بدترین حالت، مسیری لغزنده بهسوی تسلیم تدریجی. مذاکره، اگر بدون اهرم، بدون بازدارندگی، بدون توان تحمیل هزینه و بدون تضمین اجرایی باشد، دیگر دیپلماسی نیست؛ تبدیل به فرایند مدیریتشدهی خلع قدرت میشود.1👇
در سوی مقابل، جناحی قرار دارد که بر مقاومت حداکثری و تشدید متقابل تأکید میکند. منطق این جناح روشن است: اگر دشمن فشار را افزایش دهد، ایران نیز باید هزینهها را بالا ببرد تا دشمن وادار به عقبنشینی شود.
این منطق در سطح روانی جذاب است. با فرهنگ مقاومت، غرور ملّی و تجربهی تاریخی ایران سازگار به نظر میرسد. امّا از منظر نظریهی بازدارندگی، سه نقص مهلک دارد.
نخست، عدم تقارن قدرت. دردی که ایران میتواند به آمریکا وارد کند، چه از طریق حمله به پایگاههای منطقهای، چه از طریق فعّالسازی نیروهای متّحد منطقهای، چه از طریق اختلال در امنیّت انرژی و تنگه هرمز، با سطح تخریبی که آمریکا میتواند علیه ایران اعمال کند قابل مقایسه نیست. آمریکا میتواند زیرساختهای حیاتی، شبکهی انرژی، ارتباطات، بنادر، فرودگاهها، مراکز فرماندهی و ساختار اقتصادی ایران را هدف قرار دهد. مهمتر از آن، در فضای جدیدی که ترامپ ساخته، حتی تهدید هستهای نیز دیگر صرفاً امر ناممکن یا غیرقابل تصوّر نیست.
دوم، تشدید نامتقارن میتواند علیه خود ایران ائتلافسازی کند. هر اقدام پرهزینه ایران در منطقه، بهویژه در خلیج فارس، تنگه هرمز یا از طریق نیروهای متّحد، میتواند همان بهانهای را به واشنگتن بدهد که برای ساختن ائتلاف بینالمللی علیه ایران نیاز دارد. در سیاست بینالملل، قدرت فقط توان نظامی نیست؛ توان روایتسازی نیز هست. اگر ایران بهگونهای عمل کند که در افکار عمومی جهانی بهعنوان عامل بیثباتی انرژی، تهدید کشتیرانی یا آغازگر تشدید معرفی شود، دشمنان بالقوه میتوانند متّحدان بالقوه ایران را نیز به اردوگاه خود بکشانند.
سوم، و مهمتر از همه، معمای تشدید بدون بازدارندگی هستهای است. بالا رفتن از نردبان تنش در برابر دو قدرت اتمی، آمریکا و اسرائیل، بدون برخورداری از چتر هستهای یا ظرفیت بازدارنده معتبر، از منظر نظریهی بازدارندگی نوعی حرکت بهسوی نقطه شکست است. کشوری که فاقد بازدارندگی نهایی است، سقف بسیار پایینی برای تشدید دارد. به محض آنکه طرف مقابل تهدید وجودی یا هستهای را فعّال کند، کشور فاقد چتر نهایی ناچار به عقبنشینی میشود، مگر آنکه آمادهی نابودی کامل باشد.
در دورهی پیشین، ایران میتوانست این خلأ را با عمق استراتژیک منطقهای جبران کند. امّا آن عمق تا حد زیادی تضعیف شده است. شبکه پیرامونی ایران تا سال ۲۰۲۳ بخشی از بازدارندگی غیرمستقیم ایران بود؛ امروز آن شبکه زیر ضربه، نفوذ، فرسایش و فشار دائمی قرار دارد. تنگه هرمز نیز، چنانکه گفته شد، اهرم فشار است، نه بازدارندگی نهایی. بنابراین ایران نمیتواند با تکیه صرف بر ابزارهای پیشین، به همان نتایج پیشین برسد.
پس نه مذاکره بیاهرم راه نجات است، نه تشدید بیچتر. مسئله اصلی ایران بازسازی معماری بازدارندگی است؛ معماریای که بتواند هم حملهی دشمن را پرهزینه کند و هم راه مذاکره برابر را باز کند.
هدف نهایی این راهبرد روشن است: تبدیل ایران از یک هدف آسان به معمایی غیرقابلحل برای امپراتوری نوین ترامپ؛ معمایی که تنها راه خروج از آن، مذاکرهای برابر باشد.
2👇
چرا خطر حمله هستهای یا تهدید هستهای علیه ایران جدّی است؟
در نظم لیبرال پس از جنگ سرد، استفاده از سلاح هستهای امری تقریباً مطلقاً ممنوع، نامشروع و غیرقابل تصوّر تلقی میشد. تابوی هستهای فقط یک قاعده حقوقی نبود؛ یک هنجار تمدّنی بود. امّا در عصر امپراتوری نوین ترامپ، بسیاری از تابوهای پیشین یکییکی فرو میریزند.
ترامپ حاکمیت کانادا، پاناما و گرینلند را با زبان مالکیّت، معامله و تصاحب به سخره گرفت. همین منطق، در حوزه امنیّتی نیز عمل میکند: حاکمیّت دولتها دیگر اصل مقدّس نیست؛ دارایی قابل معامله است. وقتی حاکمیّت یک کشور میتواند به دارایی راهبردی تقلیل یابد، چرا تهدید به نابودی کامل یک کشور نافرمان تابو باقی بماند؟
تهدیدهای مستقیم و غیرمستقیم ترامپ علیه ایران، از جمله زبان تسلیم، نابودی و اجبار، نشان میدهد که واشنگتن در حال عادیسازی نوعی دیپلماسی قهری حداکثری است. در این چارچوب، تهدید هستهای نه الزاما بهعنوان آخرین ابزار دفاعی، بلکه بهعنوان ابزار فشار، ارعاب و وادارسازی به تسلیم به کار گرفته میشود.
1. فروپاشی تابوی هستهای
تابوی هستهای بر دو پایه استوار بود: هزینه اخلاقی استفاده از سلاح هستهای و هزینه راهبردی پاسخ متقابل. امّا در برابر کشوری که فاقد چتر هستهای است، پایه دوم غایب است. اگر هزینه اخلاقی نیز در ذهن رهبران امپراتوری نوین بیاهمیّت شود، آنگاه بازدارنده اصلی فرو میریزد.
در چنین وضعیتی، حملهی هستهای یا تهدید معتبر به آن، دیگر از منظر امپراتوری یک جنایت مطلق نیست؛ میتواند بهعنوان اقدام قهریّهی پیشگیرانه، نمایش قدرت و بازتنظیم نظم منطقهای توجیه شود. این همان نقطهای است که ایران باید آن را با جدیّت ببیند.
2. ایران بهمثابه درس عبرت برای دیگران
در منطق امپراتوری نوین، حمله یا تهدید هستهای علیه ایران فقط برای حذف یک دشمن نیست. هدف بزرگتر، ارسال پیام به جهان است: هر کشوری که بخواهد از زیر چتر امنیّت ی آمریکا خارج شود و به بازدارندگی مستقل بیندیشد، با نابودی روبهرو خواهد شد.
این پیام فقط خطاب به تهران نیست. خطاب به سئول، توکیو، ریاض، آنکارا، قاهره و هر بازیگر دیگری است که ممکن است به این نتیجه برسد که جهان پسالیبرال بدون سلاح هستهای ناامن است. اگر ایران، بهعنوان یک قدرت منطقهای مستقل، زیر فشار هستهای تسلیم شود یا نابود گردد، پیام روشن خواهد بود: هستهای شدن نه بیمه بقا، بلکه حکم اعدام است.
از این منظر، هدف امپراتوری، توقّف موج هستهای شدن از طریق اقناع نیست، بلکه از طریق رعب است. امپراتوری نیازی ندارد همه را هدف بگیرد؛ کافی است یک بار با خشونت مطلق عمل کند تا دیگران خود به نظم امنیّتی آمریکا بازگردند.
3. خلأ چتر هستهای بر فراز ایران
مشکل بنیادین ایران این است که فاقد بازدارندگی گسترده است. چین تعهّد دفاع هستهای به ایران نداده است. روسیه نیز در بهترین حالت، شریک تاکتیکی و موازنهگر مقطعی است، نه ضامن راهبردی. ایران نه عضو یک پیمان دفاعی هستهای است، نه زیر چتر بازدارندگی یک قدرت اتمی قرار دارد.
در نتیجه، ایران از نگاه محاسبات امپراتوری، هدفی است که میتوان علیه آن تهدید وجودی اعمال کرد، بیآنکه ترس از پاسخ همسطح وجود داشته باشد. این خلأ، قلب آسیبپذیری راهبردی ایران است.
3👇
بازدارندگی نهایی، از گزینه مطلوب آزمایش محدود تا گزینه جایگزین چتر هستهای و ابهامپلاس
مسئله اصلی ایران در برابر تهدید تمدّنی ترامپ، بازگرداندن بازدارندگی نهایی است. بدون بازدارندگی نهایی، ایران میتواند هزینه ایجاد کند، امّا نمیتواند دشمن را از تصور پیروزی بازدارد. موشک، پهپاد، نیروهای متّحد منطقهای، جنگ نامتقارن و تنگهی هرمز همگی ابزار فشارند، امّا هیچکدام بهتنهایی جایگزین بازدارندگی هستهای نمیشوند.
از منظر راهبردی، بهترین و مؤثرترین حالت آن است که ایران خود به بازدارندگی نهایی برسد. یعنی ایران پس از یک آزمایش محدود، اعلامی و کنترلشدهی هستهای، بلافاصله وارد فاز انجماد و مذاکره شود. منطق این گزینه روشن است: ایران نه باید وارد مسابقهی تسلیحاتی نامحدود شود، نه باید از موضع بیدفاع مذاکره کند. یک آزمایش محدود، اگر با دکترین روشن دفاعی، اعلام عدم استفاده نخست، سقفگذاری بازدارندگی، آمادگی برای راستیآزمایی مرحلهای و پیشنهاد مذاکرهی فوری همراه شود، میتواند معادله را بهطور بنیادین تغییر دهد.
در چنین سناریویی، ایران پس از آزمایش اعلام میکند که هدفش جنگ، توسعهی نامحدود زرّادخانه، تهدید همسایگان یا صدور بحران نیست؛ هدف، پایان دادن به تهدید نابودی تمدّنی و ایجاد بازدارندگی حداقلی است. سپس تهران میتواند پیشنهاد دهد: انجماد کامل در سطح بازدارندگی حداقلی، عدم انتقال فناوری هستهای به دیگران، عدم استقرار خارجی، اعلام دکترین دفاعی و ورود فوری به مذاکره برای رفع تحریمها و دریافت تضمینهای امنیّتی الزامآور.
این گزینه از نظر نظری بهترین گزینه است، زیرا بازدارندگی را از سطح ابهام، نیابت و احتمال، به سطح واقعیت راهبردی منتقل میکند. دشمن دیگر با پرسش «آیا ایران میتواند؟» روبهرو نیست؛ با واقعیت «ایران توانسته است» مواجه میشود. از آن لحظه به بعد، مذاکره دیگر مذاکره میان یک قدرت هستهای و یک دولت بیچتر نیست؛ مذاکره با بازیگری است که هزینه نابودی آن غیرقابل محاسبه شده است.
امّا اگر این گزینه به دلایل فنی، امنیّتی، فقهی، عملیاتی، سیاسی، یا به دلیل باز بودن آسمان ایران و خطر حملهی پیشدستانه ممکن نباشد، آنگاه ایران نباید به وضعیت بیدفاع بازگردد. در این حالت، گزینه جایگزین فعّال میشود: ترکیب چتر هستهای کره شمالی با ابهام هستهای پلاس.
این گزینه دوم جایگزین اضطراری است، نه گزینهی مطلوب نخست. قیاس من بین این دو گزینه، تیمّم بدل از غسل است! تفاوت این دو باید روشن باشد. بازدارندگی مستقیم ایرانی معتبرتر، مستقلتر و پایدارتر است. چتر کره شمالی و ابهام هستهای پلاس مبهمتر، پرریسکتر و وابستهتر به ارادهی بازیگران دیگر است. امّا اگر ایران نتواند یا نخواهد خود به بازدارندگی نهایی برسد، ترکیب این دو میتواند خلأ روانی و راهبردی را تا حدّی پر کند.
بحث درباره چتر هستهای برای ایران را نباید بهعنوان اقدامی عجیب، افراطی یا خارج از منطق منطقهای فهمید. واقعیت این است که تقریباً همه بازیگران مهم پیرامون ایران یا خود دارای بازدارندگی هستهایاند، یا زیر چتر هستهای و امنیّتی یک قدرت بزرگ قرار دارند، یا در حال نزدیک شدن به ترتیباتی هستند که کارکردی مشابه چتر امنیّتی دارد. پاکستان خود یک قدرت هستهای است. اسرائیل بازدارندگی هستهای بومی دارد. ترکیه عضو ناتو است و در چارچوب بازدارندگی هستهای آمریکا و ناتو تعریف میشود. گزارشهای راهبردی نیز همچنان به حضور تسلیحات هستهای تاکتیکی آمریکا در اینجرلیک در چارچوب اشتراک هستهای ناتو اشاره میکنند.
در خلیج فارس نیز روند مشابهی در جریان است. عربستان سعودی در سال ۲۰۲۵ پیمان دفاعی راهبردی با پاکستان امضا کرد؛ پیمانی که اگرچه صراحتاً از سلاح هستهای نام نمیبرد، امّا از نظر سیاسی و راهبردی سایهای از بازدارندگی پاکستانی را بر امنیّت سعودی میاندازد و بسیاری آن را دارای «سایه هستهای» دانستهاند. قطر نیز پس از حمله اسرائیل به دوحه، تضمین امنیّتی آشکارتری از سوی آمریکا دریافت کرد؛ فرمان اجرایی کاخ سفید تصریح میکند که هر حمله مسلحانه به قلمرو، حاکمیت یا زیرساختهای حیاتی قطر تهدیدی علیه صلح و امنیّت آمریکا تلقی میشود. امارات هم در سالهای پس از توافقهای ابراهیم، بهویژه در حوزه امنیّتی و دفاعی، به اسرائیل نزدیکتر شده است و این نزدیکی در فضای جدید منطقهای کارکرد بازدارنده پیدا میکند، حتی اگر به معنای چتر هستهای رسمی نباشد.
در چنین منطقهای، غیرمشروع دانستن تلاش ایران برای کسب نوعی چتر بازدارنده، استدلالی دوگانه و نابرابر است. اگر عربستان میتواند با پاکستان ترتیبات دفاعی بسازد، اگر قطر میتواند تضمین امنیّتی مستقیم از آمریکا بگیرد، اگر ترکیه زیر چتر ناتو قرار دارد، اگر اسرائیل خود بازدارندگی هستهای دارد، و اگر امارات به سمت ترتیبات امنیّتی نزدیکتر با اسرائیل حرکت میکند، ایران نیز حق دارد درباره پایان دادن به وضعیت بیچتری خود بیندیشد. مسئله ایران نه میل به جنگ، بلکه رفع عدم تقارن خطرناک امنیّتی است.
البته پاکستان نمیتواند منبع چتر هستهای ایران باشد. اسلامآباد به عربستان نزدیک است، با آمریکا کانالهای امنیّتی و اقتصادی دارد، و در معادله چین، خلیج فارس و غرب نقش موازنهگر بازی میکند. چتری که از پاکستان گرفته شود، از همان آغاز فاقد اعتبار سیاسی خواهد بود، زیرا پاکستان حاضر نیست برای ایران وارد تقابل راهبردی با آمریکا، عربستان یا حتی اسرائیل شود. در حالت ایدهآل، ایران باید بتواند بازیگری را پیدا کند که یا با آمریکا در خصومت مستقیم و ساختاری نباشد و بتواند چتری کمهزینهتر و مشروعتر عرضه کند، یا اگر چنین گزینهای در دسترس نیست، دستکم بازیگری باشد که به دلیل تقابل پایدار با آمریکا، تهدید واشنگتن را جدّی گرفته و حاضر باشد در سطح اعلامی و بازدارنده هزینه بپردازد. در شرایط فعلی، یافتن چنین بازیگری دشوار است؛ و همین دشواری است که گزینه کره شمالی را، با همه ضعفها و پیچیدگیهایش، به یک امکان اضطراری قابل تأمل تبدیل میکند.
در این چارچوب، چتر هستهای کره شمالی نباید بهعنوان محبت ایدئولوژیک فهمیده شود؛ باید بهعنوان معامله راهبردی فهمیده شود. ایران باید چیزی عرضه کند که برای پیونگیانگ ارزش بقا داشته باشد: غذا، انرژی، کمکهای بشردوستانه، همکاری فناورانه و مسیرهای تنفّس اقتصادی. در برابر، کره شمالی باید اعلام کند که هرگونه حمله هستهای یا تهدید وجودی علیه ایران را تهدیدی علیه ثبات راهبردی آسیا و صلح شبهجزیره کره تلقی میکند و حق پاسخ قاطع را برای خود محفوظ میدارد.
بله. بخش کره شمالی را میتوان قویتر و منسجمتر کرد، بدون اینکه فقط به «غذا، نفت، فناوری پهپادی» محدود بماند. بهتر است آن را بهعنوان بسته پیشنهادی ایران به کره شمالی: از کمک موردی تا معاملهی بقا نامگذاری کرد.
چتر هستهای کره شمالی، اگر قرار باشد حتی در سطح اعلامی و بازدارنده معنا پیدا کند، با چند محمولهی غذا یا چند امتیاز محدود خریداری نمیشود. پیونگیانگ باید احساس کند که ورود به چنین معاملهای برای بقای رژیم، کاهش انزوای راهبردی، افزایش منزلت بینالمللی و تقویت قدرت چانهزنیاش در برابر آمریکا، چین، روسیه و کره جنوبی ارزش واقعی دارد. بنابراین ایران باید بستهای چندلایه طراحی کند؛ بستهای که نه فقط نیازهای فوری کره شمالی، بلکه دغدغههای ساختاری آن را هدف بگیرد.
نخستین سطح این بسته، امنیّت غذایی و انسانی است. کره شمالی دهههاست با مسئله مزمن کمبود غذا، آسیبپذیری کشاورزی، محدودیت واردات، فرسودگی زیرساختهای روستایی و فشار تحریمها روبهروست. ایران میتواند در سطح سیاسی پیشنهاد کند که در چارچوبی کنترلشده، کمکهای غذایی، دارویی، نهادههای کشاورزی، تجهیزات پزشکی و همکاریهای بشردوستانه را به بخشی از معامله تبدیل کند. برای پیونگیانگ، این نوع کمک فقط اقتصادی نیست؛ به ثبات داخلی و کاهش فشار اجتماعی نیز مربوط است.
سطح دوم، انرژی و فرآوردههای حیاتی است. کره شمالی برای بقای صنعتی، حملونقل، کشاورزی و ارتش خود به انرژی نیاز دارد. ایران، بهعنوان کشوری دارای منابع انرژی، میتواند پیشنهاد همکاری در حوزهی انرژی، فرآوردههای نفتی، تعمیرات زیرساختی، قطعات صنعتی و تجهیزات غیرنظامی را در قالب یک بستهی بلندمدت مطرح کند. این بخش باید با آگاهی کامل از هزینههای حقوقی و تحریمی طراحی شود، امّا از نظر راهبردی روشن است که انرژی یکی از معدود اهرمهایی است که برای پیونگیانگ ارزش فوری و ملموس دارد.
سطح سوم، همکاری فناورانه غیرهستهای و غیرمتعارف نیست، بلکه همکاری صنعتی و دفاعیِ قابل کنترل است. ایران و کره شمالی هر دو تجربهی طولانی در بقا زیر تحریم، مهندسی معکوس، تولید بومی، اقتصاد محاصره، صنایع دوگانه، پدافند، پهپاد، جنگ الکترونیک، موشکهای متعارف، سامانههای اخلال و شبکههای زیرساختی مقاوم دارند. این حوزه میتواند بهصورت کلی و سیاسی در بسته همکاری تعریف شود، امّا باید مراقب بود که این همکاری به انتقال بیمهار فناوری حسّاس یا ایجاد اجماع جهانی تازه علیه ایران تبدیل نشود. هدف ایران نباید ورود به ماجراجویی تسلیحاتی بیقید باشد؛ هدف، ایجاد یک رابطه بازدارنده، کنترلشده و هزینهساز برای دشمن است.
سطح چهارم، منزلت دیپلماتیک است. کره شمالی فقط به غذا و انرژی نیاز ندارد؛ به رسمیّت شناخته شدن بهعنوان بازیگری جدّی نیز نیاز دارد. ایران میتواند از طریق هماهنگی سیاسی، رایزنیهای رسمی، دیدارهای سطح بالا، حمایت از حق امنیّتی کره شمالی در برابر تهدید آمریکا و وارد کردن پیونگیانگ به یک گفتوگوی بزرگتر آسیایی، به کره شمالی چیزی بدهد که برای رژیمهای منزوی بسیار مهم است: منزلت. در سیاست بینالملل، منزلت گاهی خود یک کالای راهبردی است. پیونگیانگ اگر احساس کند که در حال تبدیل شدن از یک دولت منزوی به یک بازیگر مؤثر در موازنهی ضدتهدید است، انگیزه بیشتری برای ورود به چنین معاملهای خواهد داشت.
سطح پنجم، تنوّعبخشی به وابستگی خارجی کره شمالی است. پیونگیانگ بیش از حد به چین وابسته است و از این وابستگی نگران است. روسیه نیز برای کره شمالی مهم است، امّا رابطه با روسیه تابع جنگ اوکراین و نیازهای تاکتیکی مسکو است. ایران میتواند برای کره شمالی یک مسیر سوم محدود امّا مفید باشد: نه جایگزین چین، نه جایگزین روسیه، بلکه شریک مکملّی که امکان مانور راهبردی پیونگیانگ را افزایش میدهد. این برای کره شمالی ارزش دارد، زیرا رژیمهایی که در انزوا زندگی میکنند، از هر روزنهای برای کاهش وابستگی یکجانبه استقبال میکنند.
سطح ششم، همافزایی سیاسی در برابر تهدید وجودی آمریکاست. ایران و کره شمالی هر دو با یک مسئله مشترک روبهرو هستند: آمریکا میخواهد حقّ تهدید نهایی را برای خود حفظ کند. برای پیونگیانگ، حمایت از ایران فقط لطف به تهران نیست؛ دفاع از اصل بازدارندگی دولتهای غیرغربی در برابر تهدید آمریکاست. اگر آمریکا بتواند ایران را با زبان نابودی تمدّنی و تهدید هستهای به تسلیم بکشاند، پیام آن به کره شمالی نیز روشن خواهد بود: هیچ سطحی از مقاومت سیاسی، اگر فاقد پشتوانه بازدارندگی معتبر باشد، امنیّت نمیآورد. پس پیونگیانگ میتواند این معامله را نه صرفاً کمک به ایران، بلکه دفاع از منطق بازدارندگی خود نیز ببیند.
با این حال، حدود این همکاری باید روشن باشد. ایران نباید این بسته را به مسیری بیمهار برای انتقال فناوریهای حساس، نقض آشکار تعهّدات بینالمللی یا ایجاد اجماع فوری علیه خود تبدیل کند. ارزش این طرح در ابهام بازدارنده و پیام سیاسی آن است، نه در ساختن یک ائتلاف ماجراجویانه و غیرقابل کنترل. همکاری با کره شمالی باید بهعنوان گزینه اضطراری، مکمل و فشارساز تعریف شود؛ گزینهای برای زمانی که مسیر مطلوبتر، یعنی بازدارندگی مستقیم ایرانی، ممکن نباشد.
بنابراین بسته ایران به کره شمالی باید فراتر از چند امتیاز اقتصادی باشد. این بسته باید برای پیونگیانگ سه معنا داشته باشد: کمک به بقا، افزایش منزلت و گسترش قدرت مانور. در برابر، ایران نیز از کره شمالی چیزی میخواهد که خود فاقد آن است: سایهای از بازدارندگی نهایی که تهدید هستهای آمریکا را از حالت یکطرفه خارج کند. این معامله آسان نیست، پرهزینه است و دشواریهای داخلی و بینالمللی فراوان دارد؛ امّا اگر مسیر نخست بسته شود، میتواند بهعنوان گزینه اضطراری در محاسبات راهبردی ایران باقی بماند.
در کنار این چتر، ایران باید ابهام هستهای پلاس را فعال کند. ابهام هستهای پلاس یعنی اعلام اینکه ایران ظرفیت، دانش، زیرساخت و امکان عبور از آستانه بازدارندگی نهایی را دارد، امّا تصمیم نهایی تابع رفتار دشمن خواهد بود. این ابهام، در ترکیب با چتر کره شمالی، معادله را پیچیده میکند. آمریکا دیگر نمیداند تهدید نهایی از کجا فعّال میشود: از تهران، از پیونگیانگ، یا از ترکیب مبهمی از هر دو.
ایران نباید پیش از آغاز مذاکره، ظرفیتهایی را که باعث نگرانی طرف مقابل و در نتیجه ایجاد اهرم مذاکره میشوند، بهطور کامل واگذار کند. هدف «ابهام هستهای پلاس» این نیست که ایران صرفاً ادعا کند در آستانه است، بلکه این است که ایران در هر توافق احتمالی، از وضعیت آستانهای خود کاملاً خارج نشود. یعنی حتی اگر غنیسازی آشکار متوقّف یا منجمد شود، ایران همچنان بخشی از ظرفیت علمی، صنعتی، حقوقی، انسانی و مادّی لازم برای بازگشتپذیری سریعتر را حفظ کند. این وضعیت باعث میشود طرف مقابل بداند که فشار مجدّد، تهدید تمدّنی، یا نقض توافق، ایران را به نقطه صفر بازنمیگرداند؛ بلکه میتواند تصمیم ایران برای عبور از آستانه را دوباره فعّال کند. ابهام هستهای پلاس به معنای تکرار شعاریِ این جمله نیست که «ایران در آستانه است». آستانه بودن فقط زمانی ارزش راهبردی دارد که سه عنصر در کنار هم حفظ شوند: ظرفیت مادّی، ظرفیت دانشی و امکان سیاسی بازگشت. اگر یکی از این سه عنصر کاملاً از میان برود، آستانه به یک ادعای تبلیغاتی تبدیل میشود و دیگر کارکرد بازدارنده ندارد.
معنای دقیق این طرح آن است که ایران میتواند در چارچوب یک توافق، بخشی از فعالیتهای آشکار و تنشزا را متوقف یا منجمد کند، امّا نباید بهگونهای خلع ظرفیت شود که بازگشتپذیری راهبردی خود را از دست بدهد. انجماد قابل قبول، انجمادی است که بحران را کاهش دهد، امّا ایران را از وضعیت آستانهای بیرون نبرد. ایران میتواند سطحی از توقّف، نظارت، شفافسازی مرحلهای یا محدودسازی را بپذیرد، امّا نه بهگونهای که مواد، دانش، نیروی انسانی، زیرساخت صنعتی و ظرفیت تصمیمگیری ملّی بهطور کامل از دست برود.
تفاوت اصلی میان «انجماد خلعکننده» و «انجماد بازدارنده» در همینجاست. انجماد خلعکننده یعنی ایران پیش از دریافت تضمینهای واقعی، همه اهرمهای خود را واگذار کند و پس از آن فقط به حسن نیّت طرف مقابل امید ببندد. در این حالت، اگر آمریکا توافق را نقض کند یا تهدید نظامی را از سر بگیرد، ایران باید تقریباً از نقطه صفر شروع کند. چنین توافقی بازدارندگی نمیسازد؛ بلکه وابستگی امنیّتی تولید میکند.
امّا انجماد بازدارنده یعنی ایران بخشی از فعالیتهای حسّاس را برای کاهش بحران متوقف میکند، امّا ظرفیت بازگشتپذیر خود را حفظ میکند. در این حالت، طرف مقابل میداند که توافق فقط ابزار کنترل ایران نیست، بلکه نوعی تعادل مشروط است: اگر فشار کاهش یابد، ایران در وضعیت انجماد میماند؛ اگر تهدید تمدّنی، حمله نظامی یا نقض توافق بازگردد، ایران از ظرفیت آستانهای خود برای بازتعریف معادله استفاده خواهد کرد.
بنابراین ابهام هستهای پلاس نه پنهانکاری بیقاعده است، نه خروج فوری از کنترلها، نه شعار درباره توانایی نامعلوم. این مفهوم یعنی حفظ یک فاصله محدود، قابل باور و سیاسی از بازدارندگی نهایی، بهگونهای که طرف مقابل نتواند با خیال راحت ایران را خلع ظرفیت کند و سپس دوباره تهدید کند. ابهام در اینجا از سه چیز میآید: میزان دقیق ظرفیت باقیمانده، زمان لازم برای بازگشت و اراده سیاسی ایران در صورت تکرار تهدید وجودی.
پس وقتی گفته میشود «ایران با ستونهای بازدارندگی میز مذاکره میسازد»، معنای دقیق آن این است: ایران باید پیش از مذاکره و در طول مذاکره، آن دسته از ظرفیتهایی را حفظ کند که باعث میشوند طرف مقابل مذاکره را جدّی بگیرد. اگر این ظرفیتها پیشاپیش واگذار شوند، میز مذاکره به سازوکار مدیریت تسلیم تبدیل میشود. امّا اگر ایران در وضعیت آستانهایِ کنترلشده و بازگشتپذیر باقی بماند، مذاکره به گفتوگویی واقعی درباره کاهش متقابل تهدید تبدیل میشود.
پس سلسلهمراتب راهبردی روشن است: گزینه اول و مطلوب، آزمایش محدود هستهای ایران، سپس انجماد، دکترین دفاعی و مذاکره. گزینه دوم و اضطراری، اگر آزمایش ممکن نباشد، فعّالسازی چتر هستهای کره شمالی همراه با ابهام هستهای پلاس.
هر دو گزینه یک هدف دارند: خارج کردن تهدید هستهای آمریکا از حالت یکطرفه و تبدیل ایران از هدف آسان به معمّایی غیرقابلمحاسبه. امّا از نظر اعتبار بازدارندگی، گزینه نخست بر گزینه دوم تقدّم دارد. مذاکره پس از بازدارندگی معنا دارد؛ مذاکره پیش از بازدارندگی، در عصر امپراتوری نوین، چیزی جز مدیریت تدریجی تسلیم نیست.
4👇
سیاستگذار ایرانی باید نگاه خود را به بازدارندگی اتمی تغییر دهد. در ذهن بسیاری از تصمیمگیران، واژهی اتمی فوراً با کشتار جمعی، نابودی نسل و حرث، آخرالزمان، جنایت مطلق و عبور اخلاقی از مرزهای غیرقابل بازگشت پیوند میخورد. این تصور از نظر اخلاقی قابل فهم است، امّا از نظر راهبردی ناقص است.
بازدارندگی اتمی الزاماً به معنای اراده برای کشتار جمعی نیست. بازدارندگی اتمی، در منطق روابط بینالملل، پیش از آنکه ابزار استفاده باشد، ابزار جلوگیری از استفاده است. هدف آن کشتن نیست؛ هدف آن جلوگیری از جنگی است که میتواند به کشتار برسد. هدف آن نابودی نسل و حرث نیست؛ هدف آن ایجاد یک سیگنال هشداردهنده معتبر است که به دشمن بفهماند تهدید تمدّنی بیهزینه نخواهد بود.
تهدید ترامپ در ۶ اپریل باید در حافظهی راهبردی ایران بهعنوان نقطه شکست یک توهم ثبت شود. آن روز نشان داد که یک قدرت بزرگ میتواند ایران را نه فقط به حمله نظامی، نه فقط به تحریم، نه فقط به فشار اقتصادی، بلکه به سطحی از نابودی تمدّنی تهدید کند. اگر کشوری در برابر چنین تهدیدی هیچ سیگنال بازدارندهی معتبری نداشته باشد، در واقع دشمن را به تکرار همان زبان دعوت کرده است.
بنابراین مسئله بازدارندگی اتمی برای ایران، مسئله میل به جنگ نیست؛ مسئله جلوگیری از تکرار تهدید تمدّنی است. سیاستگذار ایرانی باید میان «سلاح برای استفاده» و «بازدارندگی برای جلوگیری از استفاده دشمن» تفاوت بگذارد. اگر دشمن از زبان نابودی استفاده میکند، پاسخ ایران نباید حتماً تهدید متقابل به نابودی باشد؛ پاسخ ایران باید ساختن وضعیتی باشد که در آن دشمن دیگر نتواند با خیال راحت از چنین زبانی استفاده کند.
در این چارچوب، بازدارندگی اتمی باید بهعنوان زبان نهایی هشدار فهمیده شود. زبان نهایی هشدار یعنی اعلام این حقیقت که ایران نه بهدنبال نسلکشی است، نه بهدنبال نابودی شهرها، نه بهدنبال جنگ آخرالزمانی؛ امّا اجازه نمیدهد هیچ قدرتی ایران را با تهدید نابودی تمدّنی به میز تسلیم بکشاند. این دقیقاً همان نقطهای است که بازدارندگی از اخلاق دفاع میکند، نه اینکه آن را نابود کند.
بخش پنجم: بازآفرینی ابهام هستهای پلاس در صورت ناممکن بودن آزمایش
اگر گزینهی مطلوب، یعنی آزمایش محدود و سپس انجماد و مذاکره، ممکن نباشد، ایران باید از وضعیت ابهام منفعل به وضعیت ابهام فعّال حرکت کند. ابهام منفعل یعنی سکوت، انکار و انتظار. ابهام فعّال یعنی ساختن عدم قطعیت راهبردی در ذهن دشمن، بدون آنکه ایران خود را در وضعیت بیدفاع قرار دهد.
ابهام هستهای پلاس در اینجا جایگزین آزمایش نیست؛ جایگزین اضطراری آن است. این تمایز حیاتی است. اگر آزمایش ممکن باشد، آزمایش محدود و سپس انجماد معتبرترین مسیر است. اگر ممکن نباشد، ابهامپلاس همراه با چتر هستهای کره شمالی باید فعّال شود.
۱. اعلام اختیار انحصاری بر ظرفیت هستهای
ایران باید بهگونهای اعلام کند که اختیار انحصاری بر ظرفیت هستهای و مواد راهبردی خود را در دست دارد و هیچ حملهای نتوانسته این اختیار را از بین ببرد. در شرایطی که دشمن تلاش میکند با حمله نظامی یا تهدید، برنامه هستهای ایران را پایانیافته معرفی کند، تهران باید روایت را معکوس کند: برنامه از بین نرفته؛ به وضعیت بقاپذیرتر، پراکندهتر و غیرقابلحذفتر منتقل شده است.
اگر چنین وضعیتی از قبل وجود داشته باشد، باید با زبان حسابشده اعلام شود. اگر چنین وضعیتی کامل نیست، بازسازی آن باید به سطح یک اولویّت ملّی ارتقا یابد. همانگونه که فتح خرّمشهر در جنگ تحمیلی نقطهی بازگشت حیثیت ملّی بود، بازگرداندن اختیار انحصاری بر ظرفیت هستهای نیز در جنگ امروز نقطه بازگشت بازدارندگی است.
۲. اعلام وضعیت آستانه، امّا بدون توهم کفایت آستانه
ایران باید اعلام کند که در وضعیت آستانه قرار دارد؛ یعنی توان فنی، دانش صنعتی و ظرفیت راهبردی لازم برای عبور از مرز بازدارندگی نهایی را در اختیار دارد، امّا فعلاً تصمیم سیاسی برای عبور از آن اتخاذ نکرده است. این تمایز مهم است: ایران نمیگوید وارد جنگ هستهای شده است؛ میگوید توان بازدارندگی نهایی را دارد و تصمیم نهایی تابع رفتار دشمن خواهد بود.
امّا باید روشن گفت: آستانهی صرف بازدارنده نیست. آستانه فقط زمانی ارزش بازدارنده پیدا میکند که در ذهن دشمن با اراده سیاسی، زمانبندی معتبر، بقاپذیری ظرفیت، پیامرسانی روشن و امکان عبور در شرایط تهدید وجودی پیوند بخورد. اگر آستانه فقط یک عبارت تبلیغاتی باشد، دشمن آن را جدی نمیگیرد. اگر آستانه به یک وضعیت راهبردی معتبر تبدیل شود، آنگاه میتواند بخشی از معماری بازدارندگی باشد.
۳. دیپلماسی مرحلهای و افشای تدریجی
ایران میتواند از همین ابهام برای ساختن یک مسیر دیپلماتیک استفاده کند. به آژانس بینالمللی انرژی اتمی و قدرتهای درگیر اعلام میشود که تهران آماده است بر اساس یک جدول زمانی مشخص، بخشی از اطلاعات، ترتیبات نظارتی و اطمینانبخشیهای فنی را در برابر کاهش واقعی، مرحلهای و غیرقابلبازگشت تحریمها ارائه کند.
مذاکره دیگر بر سر اعتماد نخواهد بود؛ بر سر توالی امتیاز، زمان، راستیآزمایی و رفع تحریم خواهد بود. این همان تبدیل ابهام به اهرم است.
5👇
https://x.com/HosseinGhatib/status/2060322473648828764?s=20