It’s not a big deal.

It’s not a big deal.

Negar

اتاق جیک نورگیر و اتاق هیسونگ پشتِ به آفتاب بود. این باعث می‌شد که جیک حتی زودتر بیدار بشه و هیسونگ حتی بیشتر توی رخت‌خوابش بمونه. ساعت زنگی هیسونگ حالا روی میز اتاق جیک بود. ساعتی که قبل از به صدا در اومدن خاموش می‌شد؛ چونکه چه چیزی سحرخیزتر از جیک؟

هیسونگ و جیک دیگه مثل قبل به نوبت صبحونه درست نمی‌کردن. صبحونه ها با جیک بود و زحمت نهار رو پسر بزرگتر می‌کشید. اونا برای شام قانون مشخصی رو تعیین نکرده بودن؛ گاهی با هم و گاهی به نوبت انجامش می‌دادن. در هر صورت؛ همه چیز نظم درست خودش رو گرفته بود. همه چیز به جز...

پنجمین تقه‌ی جیک روی در دستشویی کوبیده شد.

-لی هیسونگ میشه اون گوشی کوفتیت رو با خودت نبری؟

هیسونگ شاکی و با فریاد جوابش رو داد.

-این به تو ربطی نداره! اصلا برو شرکت؟ داری لذت زندگیم رو خراب می‌کنی.

جیک دستهاش رو روی کمرش گذاشت و با ناباوری خندید.

-فکر کردی نمیرم؟ پیاده روی صبحگاهی خوش بگذره لی.

این شبیه یه شوخی بود ولی جیک واقعا زودتر از هیسونگ رفت و این اتفاق سه بار دیگه تکرار شد. هیسونگ ماشین نداشت و جیک داشت. این برتری جیک بود؛ شاید هم برتری هیسونگ. بهرحال اون یه راننده شخصی داشت که اکثر اوقات تا دادگاه و یا هرجایی که لازم بود همراهیش می‌کرد. راننده‌ای که نزدیک بود از دستش بده؛ پس هیسونگ یاد گرفت که صبح ها به موقع آماده شه.

ماجرا به همین ختم نشد. حموم هم یه مشکل بود؛ اکثر اوقات اونا کاملا همزمان برای دوش گرفتن تصمیم می‌گرفتن. ساده بود؛ اونا همزمان سر کار می‌رفتن و همزمان دادگاه داشتن. همزمان مجبور می‌شدن که به تحقیق محلی برن و همزمان فعالیت می‌کردن. پس وقتی که می‌رسیدن به خونه، جلوی در حموم بحثشون می‌شد.

جیک واقعا هیسونگ رو درک نمی‌کرد‌. خودش قبلا هم همخونه داشت و هرگز به این مشکلات نخورده بود. لی هیسونگ بیش از اندازه لج می‌کرد! وقتی که جیک پیشنهاد همخونه شدن رو می‌داد؛ متوجه داغی کله‌ش نبود.

اوضاع حتی بدتر شد. جیک فکر کرد که بسته‌ی شیر توی یخچال متعلق به خودشه و اشتباهی اون رو سر کشید. بحث زمانی بالا گرفت که جیک پرسید:

-پس تو شیری که من خریده بودم رو انداختی دور؟!

چالش، تاریخ انقضای روی بسته بود. بعضی ها روز آخر رو هم حساب می‌کنن و بعضی ها نه. هیسونگ از دسته آدم هایی بود که آخرین روز رو حساب نمی‌کرد و شیر رو خراب می‌دونست؛ پس موقع مرتب کردن یخچال شیر باز نشده‌ی جیک رو دور انداخته بود و با مال خودش جایگزین کرده بود. نکته این بود که با مالِ خودش. جیک نباید اون رو سر می‌کشید!

یک هفته‌ای به همین صورت گذشت و توی هشتمین روز همخونه بودن، جیک روبه‌روی هیسونگ نشست.

-ما باید حرف بزنیم!

هیسونگ مشغول نگاه کردن به تلویزیون بود و دلش یه دعوای جدید رو نمی‌خواست اما به ناچار کنترل رو از کنار خودش برداشت و صفحه رو خاموش کرد. روی کاناپه درست نشست تا دقیقا مقابل همدیگه قرار گرفته باشن و دستش رو روی زانو و زیر چونه‌ش ستون کرد.

-چیه، جیک؟

پسر کوچیکتر با دستهاش بازی می‌کرد و چهره‌ش کمی درهم بود.

-منظورم همین چیزیه که گفتم لی. ما باید حرف بزنیم. اینطوری نیست که بخاطر یه شرایط اجباری با همدیگه زندگی کنیم؛ این تصمیم هردونفرمون بوده و قرار بود که بهمون کمک کنه، نه اینکه مدام دعوا بگیریم! ما دو تا غریبه نیستیم که تصمیم بگیریم فقط باهاش کنار بیایم، میدونی؟ ما... دوستیم. دوست و همکار.

ناخواسته‌ آهی از توی سینه‌ی هیسونگ خارج شد و لحظه‌ای بعد، خنده‌ی درمونده‌ش به گوش می‌رسید.

-نمیدونم، این چالش ها همیشه پیش نمیان؟

جیک چشم‌هاش رو دزدید. آرنج‌هاش رو روی پاهاش گذاشت و دستهاش رو به همدیگه قفل کرد.

-میتونیم بهتر انجامش بدیم. شاید.. شاید باید کمتر سخت بگیریم؟ من میتونم تلاش کنم هیسونگ، تو چی؟

هیسونگ خودش رو روی کاناپه جلو کشید. نگاه جیک هنوز هم روی دست های قفل شده‌ی خودش بود. یه تای ابروی هیسونگ بالا رفت.

-نمیدونم جیک، من فکر می‌کردم که اگه مرز بذاریم بهتر پیش میریم ولی انگاری اینطور نیست. حتی دقیقا نمیدونم که لازمه چه چیزی رو تغییر بدم.. ولی مثلا، می‌تونم بطری شیرم رو بهت ببخشم، نه؟

جیک بالاخره نگاهش رو بالا آورد و با دیدن چشم های نرم هیسونگ، آروم خندید.

-و میشه گوشیت رو نبری توی دستشویی؟

دهن هیسونگ باز شد و ناله‌ی کلافه‌ش جیک رو دوباره خندوند.

-دلم نمی‌خواد؟ اصلا... این کار رو زمانی انجام میدم که تو زمان حموم کردنت رو کوتاه تر کنی؟

جیک سرش رو تکون داد و موهایی رو که توی صورتش ریخته بود عقب برد.

-باشه لی. منم زودتر میام بیرون. اینطوری درست میشه؟

هیسونگ از جاش بلند شد و رو‌به‌روی جیک ایستاد. دستش رو جلو برد و در حالی که سرش رو کج می‌کرد، لبخند زد. چتری های کوتاهش یکی از چشم‌هاش رو پوشوند‌ه بود.

-درست میشه! مطمئنم که چیز بزرگی نیست.

جیک دستش رو گرفت و سرش رو تکون داد. این‌بار رو به هیسونگ اعتماد می‌کرد‌.

---

آخر هفته‌ی جونگوون زیاد شاد نبود‌. اون تقریبا تموم بهونه‌ هایی رو که میتونست برای دیدن پارک جی بیاره قبلا استفاده کرده بود و حالا با دست های خالی به موبایلش خیره شده بود. هفته‌ی بعد سرشون شلوغ تر میشد و ملاقات با موکل های بیشتری رو برای هیسونگ و جیک هماهنگ کرده بود. بعید میدونست که پارک جی رو به زودی ببینه، جلسه‌ی بعدی دادگاه طلاق اون مرد، یک ماه دیگه برگزار میشد. جونگوون آه کشید. به اندازه‌ی کافی از اطرافش خسته بود و ورود جی به زندگیش، اون رو حتی آزرده تر و نگران تر از گذشته‌ کرده بود. هیچ چیز درست به نظر نمی‌رسید. نه درگیری های ذهنیش و نه چیز هایی که حس می‌کرد.

موضوعات خاص زیادی درباره‌ی جی وجود داشت که اون رو از باقی آدمها متمایز می‌کرد و توی دسته‌بندی‌ای جدا نگه می‌داشت؛ دسته‌بندی‌ای که جونگوون به خوبی اون رو می‌شناخت.

«اینطور نیست. همشون شبیه همدیگه نیستن».

اگه این جملات رو تکرار می‌کرد، شاید یه روزی موفق به باور کردنشون می‌شد.

جونگوون بی هدف موبایلش رو برداشت و خودش رو با گشت زدن توی رسانه‌ی اجتماعی مشغول کرد. کم کم داشت خوابش می‌گرفت که پیام جدیدی رو روی ایمیل شرکت دریافت کرد.

Subject: ارجاع پرونده جهت بررسی حقوقی

"با سلام،

گروه چوی در نظر دارد تا پرونده‌ای را جهت رسیدگی به مؤسسه‌ای حقوقی ارجاع دهد. با توجه به موضوع پرونده، مؤسسه‌ی شما پیشنهاد شده است.

در صورت اعلام آمادگی توسط شما، جزئیات پرونده و مستندات مربوطه برای بررسی ارسال خواهد شد.

با احترام، واحد حقوقی گروه چوی."

جونگوون چند باری رو پلک زد و متوجه باز بودن دهنش نشد. «گروه چوی؟ همون چویِ معروف؟ مؤسسه‌ی حقوقی ما؟ کی شوخیش گرفته؟!»

انگشتهاش شروع به تایپ کرد و بعد از یه توضیح کوتاه، متن ایمیل رو برای هیسونگ و جیک فرستاد.

---

هیسونگ پشت چهارچوب در اتاق جیک متوقف شد و سرفه‌ای کرد.

-می‌تونم بیام تو؟

-آره، لی.

پسر بزرگتر چند قدمی رو جلو رفت و دستش رو روی‌ شونه‌ش کشید. جیک روی تخت نشسته بود.

-ایمیل جونگوون رو دیدی؟ شرکت چوی.

جیک سرش رو تکون داد و زانوهاش رو جمع کرد. با دست به پسر اشاره کرد که کنارش بشینه و هیسونگ بعد از لحظه‌ای مکث خواسته‌ش رو اجرا کرد. جیک دست‌هاش رو دور زانوهاش به هم بست و به پسر بزرگتر خیره شد. بینشون به اندازه‌ی یک نفر فاصله قرار داشت.

-مثل وون، تو هم فکر می‌کنی که عجیبه؟

هیسونگ روی تخت جیک احساس ناراحتی می‌کرد. شاید هم از بابت دیگه‌ای این احساس رو داشت. کمی تکون خورد و و پاهاش رو از روی زمین جمع کرد، چرخید و رو به جیک نشست. نفسی کشید لبهاش رو تر کرد.

-من اونارو میشناسم. مدیر اصلی شرکت فناوری چوی، چوی یونجونه. اون توی همه‌ی مقاله ها هست و هر روز معروف تر از روز قبلش میشه.

ابروهای جیک توی همدیگه گره خورد.

-چرا مقاله های تکنولوژی رو بررسی می‌کنی؟

هیسونگ لبش رو توی دهنش کشید و شونه‌ش رو بالا انداخت.

-یه پرونده‌ی مرتبط داشتم. بحث رو عوض نکن! می‌خوای قبولش کنیم؟!

-خب آمارمون خوبه؛ از موقعی که مشغول شدیم تقریبا هفتاد درصد از پرونده هامون رو بردیم. قبلا هم از شرکت های زیادی پرونده قبول کردیم، مشکل این یکی چیه؟ اینکه تو رسانه سر و صدا داره؟

هیسونگ سرش رو چپ و راست کرد و جیک آه کشید.

-نمیدونم لی. برای من که فرقی نمی‌کنه؛ تو واسش تصمیم بگیر.

دست هیسونگ‌ دوباره روی شونه‌ش بود و خودش رو ماساژ می‌داد.

-باید حق با تو باشه جیک.

جیک ناگهان خیز برداشت و روی زانوهاش ایستاد. روی هیسونگ خم شد و این باعث شد که هیسونگ سرجاش خشک بشه. صورت جیک بهش نزدیک شده بود.

-شونه‌ت درد می‌کنه؟

آب دهن هیسونگ توی گلوش گیر کرد و اون به زور قورتش داد. دستش پایین افتاد و ملافه‌ی تخت رو گرفت. دست آزادش رو روی شونه‌ی جیک گذاشت و خودش رو کمی عقب فرستاد.

-آر.. آره؟ فکر کنم این چند روز زیادی وسیله جا‌به‌جا کرده باشم. هم وسایل خونه و هم پرونده ها.. توی شرکت. هفته‌ی شلوغی داشتیم، میدونی.

-برگرد اونطرف.

هیسونگ آروم نفس کشید و به حرف جیک گوش کرد. برگشتن ایده‌ی خوبی به نظر می‌رسید؛ دیگه جیک رو توی صورتش نمی‌دید.

-اگه این خیلی اذیت کننده‌ست، می‌تونی پرونده های کمتری رو قبول کنی. ردشون کن یا بفرستشون برای من.

دست های جیک روی شونه‌هاش قرار گرفت. اون رو فشرد، انگشتهاش رو حرکت داد و شونه‌هاش رو رها کرد. این کارش رو تکرار کرد و مشغول ماساژ دادن پسر بزرگتر شد. هیسونگ سرش رو پایین انداخت. «خودمم می‌خواستم همه‌ی کارام رو سر تو بریزم...»، «الان داری بهم عذب وجدان میدی!»، «این تویی جیک؟ واقعا خودت؟».

جیک همیشه زور می‌گفت و یا دستور می‌داد. شاید هم نه همیشه. هیسونگ هیچوقت خوب توجه نکرده بود.

Report Page