اسرائیل چه می‌خواهد؟

اسرائیل چه می‌خواهد؟

جامعه نو


تحریریۀ جامعه ‌نو: ضربه پشت ضربه! پس از وقفه‌ای کوتاه، اسرائیل در مناطقِ در دسترسِ سوریه و در عمق کشور، در حال زدن ضربه است و فارغ از اینکه پاسخی بگیرد یا نه این پرسش را پیش می‌آورد که اساساً اسرائیل چه می‌خواهد و کارِ او با ایران به کجا ختم می‌شود؟ دنبال پاسخش باشیم.


هنگامی‌که اسرائیل توانست طی عملیات پیچیده‌ای اسرار هسته‌ای ایران را سرقت کند و نشان دهد در واقعیت می‌توان کارهایی کرد که قوۀ تخیلِ برترین سناریونویسانِ هالیوود هم به‌پای آن نمی‌رسد، یا هنگامی‌که توانست با یک ترورِ ماهواره‌ای، نفر اول برنامۀ هسته‌ای ایران را شهید و از صحنه خارج کند، یک سخنِ وزیر سابق اطلاعات ایران طنینی بلند در اذهان یافت: «نفوذ موساد در بخش‌های مختلف کشور به حدی است که جا دارد همۀ مسئولان جمهوری اسلامی، نگران جانشان باشند». 


اما علیرغم آنکه رخنه‌های اسرائیل در صنایع هسته‌ای ایران تکرار شد، دو چیز رخ نداد: کسی از مسئولان جمهوری اسلامی ترور نشد، کسی هم از میان آن‌ها (که این‌همه آسیب زده بودند) دستگیر نشد. راستش نه فلان مسئولِ دفترِ مقامِ درجۀ سه می‌توانست «آن» باشد و نه کاترین شکدم آنقدر بالا رفته بود که دستش به اسرار برسد. بنابراین هنوز سؤالات زیادی هست. 


اول روشن کنیم که این الف نمی‌خواهد کسی از مقامات و مسئولان را به جاسوسی برای اسرائیل متهم کند و احیاناً طعنه و گوشه‌ای بزند اما به‌جد پیِ پاسخِ این پرسش است که واقعیت ماجرا چیست و همۀ آنچه رخ می‌دهد و رخ نمی‌دهد، از چه چیزهایی خبر می‌دهد. اصلِ پرسش نیز این است که در صحنۀ سیاست جهانی، اسرائیلِ پر نفوذ در کشور ما، از جان ایران چه می‌خواهد و آزارهایش از بهر چیست؟ به زبان دانشگاهی، منطق سیاسی و ملاحظات استراتژیک حاکم بر ماهیت رابطۀ پیچیدۀ اسرائیل و ایران چیست؟


نگاهی به تاریخ در دوران جنگ سرد و جهانِ دوقطبی نشان می‌دهد دو کشور در قطب واحدی قرار داشته و نقطه اتکای یکدیگر بوده‌اند. ایران یکی از بازوهای جبهۀ غرب بود، روابطش با اعراب بر مبنای سوءظن، رقابت تسلیحاتی و نمایندگیِ نظامیِ ایالات‌متحده در منطقه بود و با اسرائیل روابط گسترده اما غیررسمی داشت. در سال۱۹۶۷ در شروع جنگ اعراب و اسرائیل، اعلامیۀ دولت شاهنشاهی بعد از مقدمۀ طولانی دربارۀ برادری و دوستی با اعراب به سمت اسرائیل غش می‌کرد و طرفِ اشغالگر را می‌گرفت. اسراییل هم در چارچوب استراتژیِ پیرامونیِ دیوید بنگوریون، ایران را متحدی می‌دانست که خنجر به دست، پشت سرِ اعرابی که در برابرش صف کشیده بودند ایستاده تا در روز مبادا کار اعراب را بسازد. در ایران نفوذ سیاسی هم داشت که نمادش مسلسلِ یوزیِ اسرائیلی در دستان مأموران ساواک بود.

 

انقلاب ۵۷ این معادله را به‌هم‌ریخت. ایران از مدار غرب خارج شد و به‌صورتی نمادین، ساختمان نمایندگیِ اسرائیل را به سفارت سازمان آزادی‌بخش فلسطین تبدیل کرد. مخالفت با اشغال سرزمین‌های مسلمانان توسط اسرائیل به‌تدریج از مرحلۀ شعار به عملِ حضور در مرزهای اسرائیل و کمکِ مالی و تسلیحاتی به فلسطینی‌ها و نیروهای لبنانی تغییر و ارتقا یافت. در تمام این سال‌ها، رابطۀ پیچیده‌ و غیرقابل درکی می‌نمود: درحالی‌که ایران مبارزان لبنانی را زیر پرچم ضدِ اسرائیلیِ حزب‌الله لبنان سازمان می‌داد، اسراییل در طول دهۀ هشتاد و در جریان جنگ ایران و عراق تأسیسات اتمیِ عراق را نابود می‌کرد، پنهانی به ایران اسلحه می‌فروخت و از طرف دیگر موقعیت نفتکش‌های ایران را به عراق اطلاع می‌داد تا با موشک بزند، بعد موقعیت نفتکش‌های عراق را به ایران می‌داد تا ایران هم بزند. دولتِ جمهوری‌خواه آمریکا را پیش می‌آورد تا با ایران پنهانی معامله کند و از کمک ایران برای آزادیِ گروگان‌هایش در لبنان سود می‌برد و به نظر می‌رسید معمار اصلیِ شکل‌دهیِ برخی از انواع روابط ایران با جهان است. مثلاً ابداع‌کننده و طراح و میانجیِ اولین مورد ازاین‌گونه معاملاتِ مبادلاتی که ایران را به مبادله‌های غیرشرافتمندانۀ امروزی معتاد کرد، آمیرام نیر، دستیار نخست‌وزیر اسرائیل بود. حتی احتمالاً می‌توان ریشه‌های سیاستِ مهار دوگانۀ ایالات‌متحده را که جنگ ایران و عراق را برای تضعیف و مهار هر دو کشور جهت می‌داد، تجربه‌ها و سیاست اسرائیل دانست که از همان روز اول می‌دانست آن جنگ در راستای تضعیفِ هر چه بیشترِ دشمنان خودش است.


اوضاعِ آشفته‌ای با اجزای متناقض بود که منطقِ درونی داشت و همان منطق در دورانی که اتمی شدنِ ایران ترسناک شد

توضیح‌دهندۀ رفتار اسرائیل بود: فقط باید جلوی تسلیحِ اتمیِ ایران گرفته می‌شد و طبق وصایای ناپلئون، با خود حکومت که رفتارش خودزنانه بود نباید کار می‌داشت و در تبلیغاتش باید اصرار می‌کرد اسرائیل دوستِ مردم ایران است و با آن‌ها دشمنی ندارد.


نکتۀ مهم این است که تداومِ چهار دهه‌ایِ یک سیاستِ واحد باید بر منطق و عقلانیتِ جاافتاده و استراتژیِ فکر شده و باثباتی استوار باشد. دربارۀ اسرائیل چنین است و شاید بتوان برخی ابعاد استراتژی آن را فهرست کرد:


* - اسرائیل با محاسباتِ درازمدت و بر اساس استراتژیِ امنیتیِ پیرامونی (Peripheral) هنوز ایران را متحد استراتژیک خود می‌داند و امیدوار است با معکوس شدنِ تحولِ سال ۵۷ و از بین رفتنِ حکومت اسلامی، روابطِ امنیتیِ دو کشور به نیم‌قرن پیش بازگردد.


* - اسرائیل ایران را کشوری قدرتمند و دست‌یافته به سلاح اتمی نمی‌خواهد و در هر شرایط مسالمت‌آمیز یا غیرمسالمت‌آمیز، مانع آن خواهد شد.


*- اسرائیل از رویاروییِ تمام‌عیار با ایران اجتناب می‌کند و به ایران حمله نخواهد کرد. در عوض مایل است ایالات‌متحده دائماً با جمهوری اسلامی درگیر باشد و اگر شد ایران و اعراب وارد جنگ شوند.


*- اسرائیل سیاست‌های حمایتیِ ایران از گروه‌های نیابتی را (جز در مورد انتقال سلاح‌های پیشرفته به لبنان) در حدی خطرساز نمی‌داند که در برابر آن مانند برخوردش با تأسیسات هسته‌ای واکنش بنیان‌کن نشان دهد.


* - اسرائیل اگر مقامی نقش مؤثری در برنامۀ هسته‌ای ایران نداشته باشد، پی حذفِ فیزیکیِ او نمی‌رود.


* - اسرائیل درگیری‌های متعارفِ متفرقه (تهاجمات سایبری، تحرکات دریایی علیه کشتی‌های تجاری و...) را در حد تلافی‌جوییِ متوازن نگه می‌دارد و از افزایش سطح درگیری اجتناب می‌کند. دو کشور در این زمینه سیاست واحدی دارند.


ریشه همه اینها درک این واقعیت ژئواستراتژیک است که ایران و اسرائیل فارغ از اختلاف دینی (قابل چشم‌پوشی) وتعارض ایدئولوژیک(که موقت است)متحدان طبیعی یکدیگرند.


اگر فهرستِ بالاواقع‌بینانه تهیه شده باشد می‌توان از آن این نتایج را استنتاج کرد: جناحِ قدرتمندی در اسرائیل و کشورهای غربی وجود دارد که حاکمیت ایران را در حال اضمحلال و کشور را رو به ضعف و از پا افتادن ارزیابی می‌کند. این گروه معتقدند فشارهای جهانی در ترکیب با نادانی، ناکارایی، فسادِ عمیقِ حکومت و همچنین خرابکاریِ خارجی، بدون هزینه‌ای برای آن‌ها، به فروپاشی جمهوری اسلامی منجر خواهد شد. عمده‌ترین هدفِ نرم در این مسیر، جلوگیری از رفع خصومت بین ایران و ایالات‌متحده است. این سیاست با برنامۀ ایران نیز (با مضمونِ نه مذاکره و نه جنگ) همخوان است. به‌زعم آن‌ها تا فرارسیدنِ زمانِ آن فروپاشی، باید فشار بر حکومت و مردم با همین روند ادامه یابد و در دستور کار باشد و درعین‌حال تحرکات هسته‌ای و خارجیِ حکومت کاملاً کنترل شود اما نباید به ایران حمله کرد.


حیرت‌انگیز است که نگاهی به موقعیت نشان می‌دهد حکومت نیز در همین زمینِ موردنظرِ دشمنانش بازی می‌کند: روابطِ خود را با مهم‌ترین قدرت جهان (هرچند مهاجم و جنایتکارِ ابدی) اصلاح نمی‌کند و روی ریلِ رفعِ خصومت نمی‌اندازد، مضمون سیاستِ آن در خاورمیانه هرز دادنِ سرمایه و خریدنِ دردسر است، سیاست فلسطینی‌اش مبتنی بر تقسیمِ فلسطینی‌ها به دو دستۀ خوب و بد، افتضاح و دشمن‌ساز است، نفوذهایش از طریق گروه‌های فرقه‌ایِ نیابتی فاقد دستاورد و غیرقابل معامله در بازارهای دیپلماسی است، دستاوردهای نظامی‌اش را به شکل غیرعاقلانه‌ای در چشم همسایگان کرده و وحشت‌آفرینی کرده است و تحرکاتش در عرصۀ شطرنج (به‌ویژه در مقابل اسرائیل و ایالات‌متحده) علاوه بر خط‌گیری از نفوذی‌ها، از سر ناچاری و صرفاً مزاحمت است نه استراتژی و تاکتیک‌های فکر شده. آیا این تحرکات یا بی‌عملی‌ها واقعاً نسنجیده‌اند یا مهندسی‌شده؟ آیا خطاها غیرعمد و القانشده هستند یا عقلانیتی ‌آمیخته با رذالت پشت آن است؟ کسی در ایران پاسخِ این پرسش را به قطعیت نمی‌داند اما نشانه‌های نفوذِ بسیار گسترده، کاملاً عیان است: همۀ تحرکات خارجیِ ایران که به اسرائیل مربوط می‌شود در همان آغاز لو می‌رود (نمونه: انهدامِ مکرر و دقیقِ تجهیزاتِ ارسالی برای حزب‌الله)؛ سیاستِ ضدبرجامیِ گروهی در ایران با سیاستِ اسرائیل انطباقِ صددرصدی دارد؛ اطلاعِ اسرائیل از کل تأسیسات هسته‌ای و امورِ جاری در آن‌ها، کامل و فوری است و بالاخره، جستجوی نفوذی‌های اسرائیل در قلب نظام، متوقف یا ناکارآمد است!


آنچه بر اساس اطلاعات پیش‌گفته و بر اساس تداوم وضع موجود می‌توان پیش‌بینی کرد و ارائه داد، بسیار مخوف است: حکومتِ ایران با ندیدنِ واقعیت، آن‌قدر در زمینِ برنامه‌های اسرائیل بازیگوشی خواهد کرد تا از پا درآید و مطالبۀ پیروزیِ بدون جنگِ اسرائیل و ایالات‌متحده محقق شود.

Report Page