ایراندل | IranDel
@IranDel_Channel
🔴 خوانشِ ابیاتِ نخستین «پادشاهیِ نوذر» در شاهنامهٔ فردوسی از منظرِ اندیشهٔ سیاسی ایرانشهری و سنتِ سیاستنامهنویسی
✍️ بهادر قاسمی
فردوسی در ابتدای «پادشاهیِ نوذر» (جلد اول انتشارات دایرهالمعارف، تصحیح استاد جلال خالقی مطلق) میگوید:
چو سوگِ پدر شاهنوذر بداشت
زِ کَیوان کلاهِ کَیی برفَراشت
به تختِ منوچهربر بار داد
بخواند انجمن را و دینار داد
برین برنیامد بسی روزگار
که بیدادگر شد سرِ شهرْیار
زِ گیتی برآمد به هر جای عَوْ
جهان را کَهُن شد سر از شاهِ نَوْ
چو او رسمهایِ پدر درنَوَشت
ابا موبَدان و رَدان تیز گشت
همه مردمی نزدِ او خوار گشت
دلش بر رهِ گنج و دینار گشت
کدیور یَکایک سپاهی شدند
دلیرانْ سزاوارِ شاهی شدند
چو از رویِ کشور برآمد خروش
جهانی سراسر برآمد به جوش
اگر بخواهیم این بخش از داستانِ نوذر را از منظر اندیشهٔ سیاسی ایرانشهری و سنتِ سیاستنامهنویسی بخوانیم، نکتهٔ بسیار مهم این است که فردوسی صرفاً داستان یک پادشاهِ بد را روایت نمیکند؛ بلکه تصویری از فروپاشی مشروعیتِ سیاسی بر اثر فساد اخلاقی، بیعدالتی و برهمخوردن نظمِ اجتماعی ارائه میدهد.
● در اندیشهٔ سیاسی ایرانشهری شاه خوب، نگهبان نظم است، نه مالک کشور.
پادشاه صرفاً صاحب قدرت نیست؛ وظیفهٔ او نگهبانی از داد، آبادانی کشور و حفظ سامانِ اجتماعی است. شاه زمانی شایستهٔ شهریاری است که قدرتش در خدمتِ کشور باشد. نوذر دقیقاً از همین نقطه منحرف میشود:
«برین برنیامد بسی روزگار
که بیدادگر شد سرِ شهریار»
تغییر بسیار معنادار است: او ابتدا تاج بر سر میگذارد و انجمن را فرامیخواند و دینار میبخشد؛ اما زمان چندانی نمیگذرد که شهریاری از «داد» به «بیداد» تبدیل میشود.
در سنت سیاستنامهنویسی نیز همین اصل بارها تکرار شده است: قدرت اگر با «داد» همراه نباشد، خودش زمینهٔ نابودی حکومت را فراهم میکند.
● نوذر از «رسم» گذشتگان و آداب و رسوم قدما در شیوهٔ مملکتداری فاصله میگیرد.
فردوسی میگوید:
«چن او رسمهای پدر درنَوَشت
ابا موبَدان و رَدان تیز گشت»
این بیت از نظر اندیشهٔ سیاسی بسیار مهم است. «رسمهای پدر» را نباید صرفاً آداب تشریفاتی دانست. در جهان سیاسیِ شاهنامه، این رسمها بخشی از تجربهٔ تاریخی و خِرد سیاسی انباشتهشده در حکومت هستند.
نوذر با کنار گذاشتن این سنتها، در حقیقت خود را از خِردِ جمعی و تجربهٔ پیشینیان جدا میکند. این همان چیزی است که در سنتِ سیاستنامهای نیز اهمیت دارد: حاکم نباید تصور کند که با رسیدن به قدرت، میتواند همه قواعد و تجربههای پیشین را کنار بگذارد. به تعبیر امروزی، حکمرانی حافظه دارد. حکومتی که تجربههای تاریخی، نهادهای مشورتی و سنتهای عقلانی خود را بیارزش کند، دائماً اشتباهات گذشته را تکرار خواهد کرد.
● حذف نخبگان و خردمندان و عدم شایستهسالاری، آغاز انحراف قدرت است.
«موبدان و ردان» در اینجا فقط یک گروه اجتماعی نیستند؛ آنها نمایندهٔ بخشی از خِرد، دانش و سنتِ مشورتی جامعه هستند. نوذر با آنان «تیز» میشود. این نکته با سنتِ سیاستنامهای بسیار سازگار است. در آثار سیاسی کلاسیک ایران، شاه موفق، شاهی نیست که فقط فرمان بدهد؛ بلکه شاهی است که گوش شنوا داشته باشد و سخنِ خردمندان را بشنود. وقتی حاکم همه صداهای مستقل و منتقد را مزاحم تلقی کند، یک اتفاق خطرناک رخ میدهد:
حاکم دیگر واقعیتِ جامعه را آنگونه که هست نمیبیند؛ بلکه آنگونه میبیند که اطرافیانش به او گزارش میکنند.
و این یکی از نخستین مراحلِ فروپاشی عقلانیتِ سیاسی در آن نظامِ سیاسی است.
● وقتی «مردمی» خوار میشود و اخلاق و انسانیت رو به تجزیه و تلاشی مینهد.
به نظر من مهمترین بیت این قطعه این است:
«همه مردمی نزدِ او خوار گشت
دلَش بر رهِ گنج و دینار گشت»
فردوسی در دو مصراع، دو بیماری سیاسی را در برابر هم قرار میدهد: زوالِ اخلاق و شیفتگی به ثروت و مالاندوزی.
«مردمی» را میتوان در اینجا به معنای انسانیت، جوانمردی، مردمداری و دیگر فضایلِ اخلاقی فهمید.
نوذر ابتدا «مردمی» را خوار میکند و سپس «گنج و دینار» بر دلِ او مسلط میشود.
این نگاه با سنتِ سیاستنامهای کاملاً همخوان است: فسادِ حکومت از فساد اخلاق حاکم آغاز میشود. یعنی مسئله فقط این نیست که پادشاه ثروتطلبی پیشه کرده است، مسئله عمیقتر است: ثروت جای فضیلتهای انسانی را گرفته است.
● فساد افسارِ گسیخته در رأس نظام حاکم، نظم اجتماعی را از پایین متلاشی میکند.
بعد فردوسی یکی از جالبترین نتایج این انحراف را بیان میکند:
«کدیور یَکایک سپاهی شدند
دلیرانْ سزاوارِ شاهی شدند»
«کدیور» یعنی کشاورز و روستایی. یعنی تقسیم طبیعی و پذیرفتهشدهٔ نقشهای اجتماعی دچار آشفتگی میشود. کشاورز به سپاهی تبدیل میشود و پهلوانان خود را شایستهٔ شاهی میبینند و طبقات به وجود آمده در طول سالیان متمادی در هم ریخته و نظم و نظام اجتماعی واژگون میشود.
این بیت را میتوان از منظر سیاسی، بحران مشروعیت و بحران نظم اجتماعی دانست.
وقتی حکومت دیگر قادر نیست عدالت و امنیت را تأمین کند، مردم و گروههای اجتماعی شروع میکنند به جستوجوی راههای جایگزین برای حفظ منافع و قدرت خود. در نتیجه: بحران اخلاقی حاکم به بحران اعتماد، بحران در نظم اجتماعی و سرانجام بحران مشروعیت سیاسی میانجامد. و سرانجام:
«چو از رویِ کشور برآمد خروش
جهانی سراسر برآمد به جوش»
نارضایتی دیگر محدود به دربار نیست؛ به سراسر کشور سرایت میکند.
اگر این تکه از شاهنامه را کنار سنت سیاستنامهای بگذاریم، یک الگوی مشترک آشکار میشود:
شاه باید دادگر باشد.
داد موجبِ امنیت است.
امنیت موجبِ آبادانی است.
آبادانی موجبِ رضایت مردم است.
و رضایت مردم موجبِ دوام پادشاهی.
برعکس: بیدادگری شاه موجب نارضایتی عامّهٔ مردم و این نارضایتی سبب ناامنی و اغتشاش و فروپاشی نظم اجتماعی و سرانجام نابودی و سقوط حکومت خواهد شد.
در سنت ایرانی، این رابطه بسیار بنیادی است. حکومت صرفاً با شمشیر و لشکر پایدار نمیماند. لشکر میتواند حکومت را حفظ کند، اما نمیتواند به تنهایی برای حکومت، مشروعیت بسازد.
در واقع فردوسی در همین چند بیت یک مکانیزم سیاسی را نشان میدهد.
فساد شخصی شاه، به تدریج به ساختار سیاسی منتقل میشود.
شاه بیدادگر میشود.
سنتهای حکمرانی را کنار میگذارد.
با خردمندان و نخبگان درگیر میشود.
انسانیت، اخلاق و رواداری با مردم خود را به کناری مینهد.
حرص و آزِِ ثروتاندوزی به هدف حکومت تبدیل میشود.
نظم اجتماعی مختل میشود.
گروههای اجتماعی در برابر یکدیگر قرار میگیرند.
نارضایتی عمومی شکل میگیرد.
مشروعیت سیاسی فرومیریزد.
نظام سیاسی مُضمحِل میشود.
این زنجیره، یکی از مهمترین درسهای سیاسی داستان نوذر است. در شاهنامه، بحران حکومت پیش از آنکه در میدان جنگ آغاز شود، در اخلاقِ حاکم آغاز میشود؛ و پیش از آنکه تختِ شاهی فروبریزد، اعتماد مردم فرو میریزد.
و این شاید یکی از ماندگارترین وجوه اندیشهٔ سیاسی فردوسی باشد: «دادورزی» فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ یک ضرورت حکمرانی است.
اگر دادگر باشی و سرفراز
نمانی و نامَت بمانَد دراز
تنِ خویش را شاهِ بیدادگر
جز از گور و نفرین نیارَد به سر
پینوشت: دو بیت پایانی یادداشت را از پادشاهی نوشینروان، جلد هفتم انتشارات دایرهالمعارف، تصحیح استاد جلال خالقی مطلق برگزیدم.
💢