ایراندل | IranDel
@IranDel_Channel
🔴 شاهنامه و آیندهٔ ایران
✍️ جواد رنجبر درخشیلر، دانشآموختهٔ علم سیاست و شاهنامهپژوه
مقدمه
نخست باید توضیح بدهم که بحث دربارهٔ شاهنامه و آیندهٔ ایران و مواردی مشابه به قول مرحوم استاد بدیعالزمان فروزانفر «مزلّه» است. کوچکترین بیاحتیاطی زبان را به دامِ ابتذال و مهملگویی و کلّیگویی میکشد. بنابراین این عنوانها را باید با نهایتِ «محافظهکاری» بحث کرد.
بحث را میتوان با این پرسش آغاز کرد: ادبیات و آیندهپژوهی چه ربطی به هم دارند؟ آیا این دو را میشود به هم مرتبط کرد؟ اصلاً مرتبط کردنی هستند یا نه؟
اگر آیندهپژوهی را به دقت و عمقِ فرهنگی آن بررسی کنیم به نظر میرسد تصویر یا تصوّر آینده بیش از آن که به علوم تجربی مربوط باشد به ادبیات مربوط است و به طور مشخص در رُمان میتوان آینده را ساخت و یا به بحث گذاشت. البته بدیهی است که این گزاره قابلیتِ بحثی مفصل دارد. دستکم میتوان به جرأت گفت که آیندهپژوهی علمی تجربی نیست، یا فقط علمی تجربی نیست و ادبیات در آن نقشی مهم و برجسته دارد. آیندهپژوهی برساختِ آینده هم است. یعنی زمانی که دربارهٔ آینده سخن میگوییم عملاً داریم آینده را میسازیم. به همین دلیل در آیندهپژوهی از عبارت «هنرِ گمان» استفاده میکنند. آینده پیشبینیهای اکنونِ ماست. هنر و خاطره و رؤیا در آن نقشی مهم دارد. آنچه انتظار داریم و آنچه برای آن آماده میشویم، آیندهٔ ماست. بنابراین آینده فقط محاسباتِ ریاضی نیست. آیندهپژوهی خود آیندهسازی است.
اگر این مفروض ما باشد پرسش بعدی این است: جای ادبیاتِ کهن در آن آیندهپژوهیِ آیندهساز کجاست؟
معمولاً تصور میشود که ادبیاتِ کهن متعلق به گذشتهای از دست رفته است و منطقاً نباید تعلّقی به آینده و حتی اکنون داشته باشد، این تصور درست نیست. اگر رؤیای آینده داریم، در گذشته هم شناخت اسطورهای داشتهایم. رؤیای آینده بیشناخت اسطورهای نمیتواند پایه و ریشهای داشته باشد. بنابراین هر آنچه برای آینده میاندیشیم بیربط به شناختِ اسطورهای ما نیست. خیال آینده در ناخودآگاه جمعی ماست که ادبیات مهمترین مؤلفهٔ أن است.
ما آیندهای برای خود متصوریم. حکومت، اپوزیسیون، مردم واقعی، شبکههای اجتماعی و البته خائنان که همیشه در تاریخ ایران به عنوان گروهی مشخص حضور و ظهور داشته و دارند. این طیف همیشه در تاریخِ ایران حضور داشتهاند؛ کسانی که دروازهها را به روی دشمن گشودند و کسانی که امروز کارهایی شبیه به آن میکنند. گویا خائنان نسلی هستند. خوشبختانه هرگز به طور کامل پیروز نشدهاند. همه این نگرشها و گرایشهای مختلف را که در نظر بگیریم این پرسش مطرح میشود که آیندهٔ ما چه خواهد بود؟ میتوان سه گرایش یا سه نحلهٔ آیندهنگر را از هم تشخیص داد. پیش از آن باید گفت که آینده امری محتوم نیست. ما آینده نداریم، آیندهها داریم. سه گرایش به این شرح است:
۱) دستهٔ اول میگویند ما آیندهٔ درخشانی خواهیم داشت. حرف اول را در جهان خواهیم زد. این نگرش بیش از آن که ریشه در واقعیت داشته باشد، نوعی آرمانشهر است. آرمانشهر یا مدینهٔ فاضله، ریشهای کهن در مباحثِ فلسفی و سیاسی جهان دارد. آرمانشهر معمولاً رهزن اندیشهها و اندیشهمندان و مردم عادی بوده و هست. یوتوپیا در ورای زندگی روزمره است و بشر هرگز به آن دست پیدا نکرده است. بنابراین میتوان گفت آرمانشهر امری رومانتیک است.
۲) در نقطهٔ مقابلِ گرایشِ اول، گرایشی وجود دارد که پریشانی و تجزیه و خشکسالی و بدبختی را پیشبینی میکند. حتی گفته میشود در آیندهای نه چندان دور ایرانی نخواهد بود و همهچیز از هم خواهد پاشید. این نوع آیندهنگری بدبینانه ابعادِ جهانی هم دارد. یعنی همهٔ این نوع پیشبینیها برای جهان هم هست. جهان به سرعت دارد گرم میشود و از نظر فرهنگی در حال افولی تاریخی و تهدیدآمیز است. شاید بتوان گفت که جهان در حال تجربهای است که نام آن را میتوان «نژادپرستی معکوس» گذاشت. غرب در نقطهٔ مقابل نژادپرستی شرمآورِ قرنهای نوزدهم و بیستم این بار دارد تاریخ و زبان را به نفع التیامِ عذابِ وجدان خود، تغییر میدهد. اینها در کنار بحران «جنسیّت» و بحران افول زنان و مردان بزرگ، آیندهشناسی را دچار بدبینیهایی حاد میکند.
۳) نظر واقعبینانهٔ مبتنی بر خِرد دربارهٔ آینده مغفول است. اینکه بدانیم آینده چیست و ما چه آیندههایی میتوانیم داشته باشیم؟ در این تعبیر خردمندانه از آینده نخست باید بدانیم که آینده امری ناگهانی نیست، اکنون آینده است، آنچه امروز زندگی میکنیم آینده است. بنابراین این طور نیست که ما بگوییم تا این تاریخ در حال هستیم و بعد وارد آینده خواهیم شد. دری باز میشود و ما وارد آینده میشویم.
امروز مشکلاتِ بزرگی داریم: مهاجرت، تورّم و... اما به نظر من مهمترین مشکل، ضعیف شدن حسِ تعلّقِ ملّی است. همهٔ مشکلات دیگر و آغازگر مشکلات دیگر از دست رفتنِ حسِ تعلّقِ ملّی است. ایراندوستی یا ایرانپرستی، به معنای پرستاری ایران، دارد ضعیف میشود. دفاع از ایران دچار تردید میشود. کاملاً روشن است که این حسِ تعلّقِ ملّی ربطی به ناسیونالیسم ندارد. حسِ تعلّقِ ملّی یا ایرانپرستی، هویت و موجودّیت ماست. ما ایرانیان یا حسِّ تعلّقِ ملّی داریم و میتوانیم خود را با آن تعریف کنیم و یا دچار بحرانهای هویتی خواهیم شد و در بدترین حالت هیچیم. یعنی نقشی در جهان نخواهیم توانست ایفا کنیم. بین این دو، چیزی وجود ندارد. این ادعا از تاریخِ پایداری ایران میآید. پایداری فرهنگی ایران در هزاران سال گذشته هویّتِ ماست. اگر از این عاملِ هویتی گسسته بشویم به این معناست که از هستی و جهان بریدهایم. امروز هیچ دلیلی نداریم که در آینده همان نباشیم که در گذشته بودهایم. این به معنای پذیرشِ همهٔ گذشته نیست. بخشی از آن را میتوانیم رد کنیم یا نقد کنیم. اما اساسِ ما در هزاران سال پایدار مانده و امروز هم دلیلی بر ردِّ اساس نداریم.
میتوان گزارهای را به این صورت صورتبندی کرد که البته قابل نقد است: آیندهٔ ما در گذشتهٔ ماست. هر چه از گذشته فاصله بگیریم در آینده، پریشانتر خواهیم بود. این گزاره را تاریخِ دویست سالِ گذشته تا حدی زیاد اثبات میکند.
اینجا یکی از بزرگترین معضلاتِ ملّی ما سر برمیآورد: ستم به تاریخ. گویی مأموریتِ ما به ستیزِ تاریخ رفتن است. این اثر شومِ ایدئولوژیها در فرهنگِ ماست. تاریخستیزی دو نوع است: آشکار و پنهان. در تاریخستیزی آشکار مثلاً کورُش نفی میشود و در تاریخستیزی پنهان به قول مرحوم استاد دکتر طباطبایی مقولات و مفاهیم تاریخِ غربی را به تاریخِ ایران تعمیم میدهیم. این نوع تاریخستیزی ویرانگرتر است. با تاریخ غرب، آیندهٔ ایران را نمیتوان ساخت. تعبیری که من به کار میبرم این است: با مواد اولیهٔ معیوب، محصولی با کیفیت نمیتوان ساخت. نکتهٔ آگاهکننده این است که با ستیز با تاریخ آیندهای ساخته نمیشود. کورُش و داریوش و فردوسی و نادرشاه از این ستیزها آسیب نمیبینند، آینده فدای این ستیزهای فرصتطلبانه و ایدئولوژیک میشود، برخلاف ادعای برخی افراد که این ستیزها را نقد و روشنگری نام میگذارند و آن را بستری برای آیندهسازی جا میزنند.
در مقطعی فوقالعاده مهم در این گذشتهٔ تاریخی، در ادامهٔ سنتِ شاهنامهنویسی تقریباً هزار ساله از زمانِ انوشیروان دادگر، شاهنامهٔ فردوسی در بلندترین حالت ممکن از نظر زبانی و فرهنگی پدیدار شده و مهمترین نماد هویّتی ما ایرانیان میشود.
چرا شاهنامه مهم است؟ شاهنامه نقطهٔ اوج ادبیاتِ ماست. زبانِ دیرین پارسی را به اوجی رسانده که تقریباً در جهان کمنظیر است و به دلیل همین زبانِ ارجمند و بلند، سنتِ شاهنامهنویسی تقریباً متوقف شد. چون کسی نمیتوانست همانند آن را بیافریند. دیگر اینکه شاهنامه ناخودآگاهِ جمعی ماست. چون نتیجهٔ زندگی هزاران سالهٔ ما ایرانیان است. شاهنامه مثل آینه است. ما خودمان را در او میبینیم و مییابیم و به یاد میآوریم. بنابراین برای هر کاری جدی در زمان خودمان مجبوریم که شاهنامه را بشناسیم. مثلاً تا اندیشهٔ سیاسی شاهنامه را به درستی نشناسیم نمیتوانیم اندیشهای سیاسی متناسب با زمانِ خود بسازیم. افزون بر این، دلیلِ دیگرِ اهمیتِِ شاهنامه صورتبندی خردمندانهٔ اوست از فرهنگ ایرانی. خِرد کلیدواژه و دالِ مرکزی شاهنامه است. برای فهمِ خِردِ شاهنامه باید به هستیشناسی آن توجه کنیم. شاهنامه جهان را تقدیری میشناسد و فریبکار. این هستیشناسی دقیق و درست است، چه ما دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم. در همان ابتدا میگوید:
جهانِ فریبنده و گردگرد
رهِ سود بنمود و خود مایه خَورد
هستیشناسی شاهنامه برخلاف برداشتهای روشنفکران، دلیلی بر عقبماندگی و پریشانی نیست. زمانی که از این هستیشناسی رها شدیم اخلاقیات آن را هم از دست دادیم و نزاعها و فریبکاریها و خودخواهیها بیشتر شد. وجه دیگر این تقدیرگراییِ غیرعرفانی، خِرد است؛ تلفیقی شاهکار از تقدیر و خرد. شاهنامه تبیینِ خردمندانه از هستی و زندگی و سیاست و اگر بشود گفت از جامعه ارایه میکند.
ما ایرانیان به تبیینِ عقلانی از هستی، بسیار زودتر از دیگران رسیدیم، اما آن را فراموش کردیم. به مفهوم «فراموشی» اینجا باید توجه کرد. این مفهوم میتواند برای تبیینِ اوضاع امروز هم به کار رود. ما ملتی فراموشکار شدیم، مثل آدمی که ارث پدری را فراموش کرده و در فقر زندگی میکند. رابطهٔ ما با تبیین خردامندانهٔ هستی، گسسته شده است. این همان است که میگویم برای آینده باید به گذشته برویم و دوباره برگردیم.
در زمان فردوسی این تبیینِ خردمندانه هویداست. آن زمان یعنی قرن چهارم دورهٔ شکوفایی ایران است. همه چیز تقریباً عالی است. حملهٔ عرب تقریباً مهار شده، اسلام پذیرفته شده و صورتبندیی شیعی از آن دارد ارایه میشود. خلیفه تقریباً تحت قدرتِ ایرانیان است. تُرکانِ مهاجم به فرهنگِ ایران خو گرفتهاند. سبکتکین نام فرزندش را محمود گذاشته و دارند به زبان پارسی حرف میزنند. شاهنامه به سلطان محمود غزنوی تقدیم میشود که نمادی از حل مسئلهٔ ایرانیان و تُرکان است.
در اینجا باید اشاره کنم که عبارت فرمانروایانِ تُرک یا حکومت هزار سالهٔ ترکان چندان دقیق نیست. در عمل و بر مبنایی از واقعگرایی میتوان پرسید که تُرکان چه کاری بر مبنای فرهنگِ تُرکی کردند؟ نه زبان تُرکی را ترویج کردند و نه به این زبان نوشتند. همیشه زبان پارسی بوده و فرهنگ و نمادها و آیینها ایرانی. وزیران که خِردِ سیاسی زمان بودند، ایرانی بودند و جملهٔ معروفی داریم از خواجه نظامالملک که این دوره را به خوبی توضیح میدهد: «هرگاه این دوات برداری آن تاج بردارند.»
وقتی میگوییم دورهٔ شکوفایی به این معنا نیست که نیاکان ما در بهشت زندگی میکردند. نباید از یاد ببریم که دنیا هرگز بهشت نبوده است. در آن دورهٔ شکوفایی هم اخلاق و ادب و حقوق با امروز متفاوت است، جنگها و غارتها برقرار است.
شاهنامه متن دورانِ شکوفایی است. حماسهٔ ملّی ایران در دورههای انحطاط نه فهمیده میشود و نه میتوان از آن بهرهای گرفت.
اما آخر شاهنامه شکست است و بدبینانه است. ساسانیان از بین میروند و ایرانیان شکستی سخت میخورند. دورهای که میتوان گفت آغاز بحرانی است که با این مصرع نامگذاری شدنی است: «سخنها بکَردارِ بازی بود.» بیتهای قبلی این است:
از ایران و از تُرک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه تُرک و نه تازی بود
سخنها بکَردارِ بازی بود
این بدبینی، آیندهنگری فردوسی است؟ پرسشِ اول این است که این سخن فردوسی است یا گفتهٔ رستم فرّخزاد؟ به نظر من بدبینی نسبت به آینده از آنِ رستم فرخزاد است. سپهسالاری که به جای جنگیدن ستارهشُمَری میکند و از پیش میداند که جنگ را میبازند. با روحیه و تفکرِ او، حتی اگر عرب نصف آن بود، باز هم شکست میخوردیم. به نظر من پایانِ شاهنامه را باید تحلیلیِ نوآیین کرد. حرفهای همیشگی و معروف دربارهٔ ستمِ ساسانیان و تبعیضآمیز بودن حکومتِ آنان دیگر به کار نمیآید. پرسشهای مهم بیپاسخ میماند و یا پاسخهایی سطحی و ناکارآمد میگیرد. از جمله این که چرا شکست خوردیم و چرا بلافاصله بعد از شکست شروع کردیم به بازسازی؟ بازسازی به نظر من کمتر دیده شده است. بیشتر به حمله پرداختهایم و نه به بازسازی؛ بعد از آن که شاهکاری تاریخی است.
پرسش دیگر این که شکست ساسانیان شکستِ ایرانیان بود یا ساسانیان که به هر روی روزی رفتنی بودند، و در این مقطع با حملهٔ خارجی رفتند. در جهانِ کهن ماندنیِ جاودانی در کار نبود.
ساسانیان رفتند ولی ایران ماند و سخنها بکردارِ بازی نشد. یا میتوان به روش استفهام انکاری گفت: کی در جهان سخنها بکردارِ بازی نبوده است؟ از اسطورههای آفرینش تا تاریخ همیشه نیکی و بدی، زشتی و زیبایی در کنار هم بوده است. بشر همیشه فکر کرده گذشته طلایی بوده و اکنون مصیبتبار و آینده تیره و تار. ملتهایی که این فکر را رها کردهاند جهان را ساختهاند. ما در گذشته، حتی اگر نیم روزی بوده باشد، گرفتاریم. هفتاد سال است برای نیم روز ۲۸ مرداد شعر میگوییم. با این گرفتاری و دچار شدگی، آینده جز دردی بر دردها نخواهد بود.
مهم این است که کدام روایت را برگزینیم و مبنا قرار دهیم؟ فردوسی با همهٔ ناخرسندی از حملهٔ عرب، شاهنامه سرود. خردنامه سرود و نه سوگنامه و مصیبتنامه. فردوسی تکلیف خود را با آینده روشن کرد نه با گذشته. در همین زمان ابنسینا، ابوریحان بیرونی، خوارزمی، خواجه نظامالملک و رودکی و خود شاهنامه یعنی سرایش شاهنامه توسط فردوسی نشان میدهد که پیشبینی رستم فرخزاد واقعبینانه نبوده است. از آن تهاجم که میتوانست موجودیتِ ما را کلاً از بین ببرد رَستیم. حال باید پرسید چگونه از آن مهلکه رَستیم؟ پرسشی که نمیتوان به آسانی پاسخ داد. شاید بتوان گفت آن پیشبینی تلخ هم در این بازسازی مؤثر بود. ما را بیدار کرد. این هم حرفِ درستی است.
این مبنای خردمندانه را میتوان برای اکنون که همان آینده است، به کار برد، اما شعار کافی نیست. نخست فردوسیوار و حافظوار و خواجه نظامالملکوار باید درست بفهمیم که چه بر سر ما آمده، آینده را هم باید واقعبینانه با کمی بدبینی تصور کنیم. آینده برساخت است، آن را تصوّر امروز ما میسازد.
امروز فردوسی نداریم و نخواهیم داشت، ولی میتوان در راه او گام برداشت تا ایران را نگه داشت. با چه نیرویی ایران را نگه خواهیم داشت؟ پاسخ نسبتاً آسان است: با خود ایران. ایرانی که هستیی منسجم دارد. از سیاست تا جهانداری تا اقتصاد و آشپزی و معماری. همان که امروز دقیقاً دشمنان ایران به آن حمله میکنند یا تحقیر میکنند.
از محتوای شاهنامه برای فهم این ایرانی بودن چه بهرهها میتوان برد؟ مهمترین آن خِرد است، عقل سلیم، و فرهنگ، آن چیزی که دقیقاً در برابر ایدئولوژی است. از سادهترین کارها تا جهانداری با عقل سلیم و راه حل فرهنگی و دانشی به سرانجام میرسد و با ایدئولوژی پریشان میشود. شاهنامه حتی یک بیت ایدئولوژیک ندارد، تقدیرگرایی با خردمندی در هم آمیخته میشود و ضمن اینکه ذات جهان و انسان را برملا میکند، راه راستی را نشان میدهد.
تا جنگهای ایران و روس فرهنگ شاهنامهای در ایران جاری است، ما در بهشت زندگی نمیکردیم، اما زندگی بسامانی داشتیم، با خرد و فرهنگ، عرب و مغول را در خود حل کردیم، اما بعد از رویارویی با غرب، گویی که اعتماد به نفس را در اثر همان فراموشی از دست داده باشیم، نتوانستیم سامانی برقرار بکنیم. اینجاست که مسائل بیپایان آغاز میشود. هنوز هم بعد از دویست سال نتوانستهایم مسئلهٔ غرب را حل کنیم، نه روش دارالفنون امیرکبیر توانست حل کند، نه مشروطهٔ زودهنگام و نه آرای فردید و شایگان؛ و قطعاً نه ابتذال روشی و معرفتی روشنفکران. تنها وقتی که به ریشهها برگردیم مسائل حل میشود. دورهٔ درخششِ ایران در مشروطه و بعد از آن حاصل توجه به ریشهها بود، مانند جشن هزارهٔ فردوسی و تصحیح و شرح متنهای کهن و... امروز کار سختتر و پیچیدهتر است. نیاز به نظریهپردازیهای پیچیده داریم. کاری طاقتفرساست که البته خوشبختانه زمینهاش را بزرگانی فراهم آوردهاند. تا علوم انسانی ایرانی نداشته باشیم و شاهنامه به عنوان مهمترین نمادِ فرهنگِ ملّی پایهٔ علوم انسانی ما نباشد، نمیتوانیم تبینی درست از تاریخ و اکنون به دست آوریم و قطعاً آیندهای درخشان نخواهیم داشت.
شاهنامه به ما میاموزد که نه آینده را خوشبینانه و نه بدبینانه تصّور کنیم. هیچچیز قطعی نیست و اگر خردمند باشیم میتوانیم آیندهای درخشان بسازیم. پرسشی که اینجا میتوان طرح کرد این است: الگوی ما چیست؟
الگوی توسعهٔ ما خودمانیم نه دیگران، از هر نوع. نه ژاپن و نه ترکیه و نه مالزی و نه دوبی الگوهای ما نیستند. ما حتی در الگوسازی هم دچار افول شده.ایم. از آلمان و ژاپن رسیدهایم به الگوسازی از ترکیه و دوبی. الگوی ما میتواند قرنهای چهارم و پنجم و دورهٔ صفوی باشد. الگوی ما را مفهوم «جهانداری» میتواند بسازد. جهان داشتن، نگه داشتن جهان، نه جهانگیری و تجاوز. جهانداری هم بُعد سیاسی دارد، هم بُعد اقتصادی و هم بُعد فرهنگی. نوعی زیباییشناسی در هستیشناسی است. نقش منحصر به فرد ماست در جهان. در آن بر اساس شناختی اسطورهای ما در مرکز جهانیم و جهان بر مدار ما میگردد. این حرفها شاید در این زمانهٔ پریشانی فکرها مقبول نیفتد، اما تنها راه همین است و راهی ممکن هم هست.
💢