ایراندل | IranDel
@IranDel_Channel
🔴 شاهنامه و نظریهٔ ایرانشناسی جدید
✍️ جواد رنجبر درخشیلر؛ دانشآموختهٔ علم سیاست و شاهنامهپژوه
منظور از ایرانشناسی در این عنوان دانشی است که غربیها از حدود قرن ۱۷ صورتبندی کردند. موضوع این دانش، ایران، فرهنگ، زبان، تاریخ و وجوه دیگرِ زندگی اجتماعی در ایران است. آنچه را که غربیها از ایران در این دوره صورتبندی کردند، خود ما به صورت علمی و صورتبندیشده نمیدانستیم و پیشینهٔ آن را نیز نداشتیم. اینجا پرسشی مهم مطرح میشود که آیا ایرانیان در آن روزگار از فرهنگ و تاریخِ خود هیچ آگاهی نداشتند؟ و آیا همانطور که دانشِ ایرانشناسی را غربیها صورتبندی کردند، روح و مفاهیم آن را نیز غربیها کشف و طرح و آغاز کردند؟
پاسخ بیتردید منفی است. ایرانشناسی در زندگیِ ایرانیان جاری بود. نیاکانِ ما به صورت روزمره در ایران با فرهنگ و مفاهیم ایرانی زندگی میکردند، اما نمیتوانستند دانستهها و حس و تعلّق خود را به صورتِ دانشی منسجم و مُدون از نوع علمِ غربی شکل بدهند. این کار را غربیها کردند و ایرانشناسی را به صورت علمی تدوین کردند.
بعد از مشروطه ایرانشناسانِ ایرانی پدیدار شدند: از استادان علامه قزوینی و سید حسن تقیزاده تا استاد مجتبی مینوی و ایرج افشار. بزرگانِ ایرانشناسِ این دوره، مفرداتِ ایرانشناسی را در سطحی بسیار بالا یافتند و بیان کردند؛ از جمله مباحث تاریخی و جغرافیایی و زبانی و تصحیح متنهای کهن و وجوه دیگر زندگی اجتماعی ایرانیان را. آنچه را استادان این دوره به دقت انجام دادند، میتوان مفرداتِ ایرانشناسی نامید که اساسِ ایرانشناسی است. اما آنچه که فوقالعاده ضروری است «نظریهٔ ایرانشناسی» است. مفردات اساس و پایهٔ ایرانشناسی است، اما کافی نیست. ما امروز دربارهٔ تاریخ، جغرافیا و متونِ کهن در ایران، ریشهشناسیِ واژهها و به طور کلی مباحثِ زبانشناسی، استادان برجسته و آثار فوقالعاده مهمی داریم، ولی نظریهٔ ایرانشناسی بر مبنای این مفردات نداریم، به طوری که مسائل ما را منسجم و فلسفی و تاریخی و عمیق توضیح بدهد.
چند نمونه از مسائلی را که ایرانشناسیِ جدید باید بتواند به صورت نظری توضیح بدهد، در ادامه میآورم.
نخستین مسأله به خود دانشِ ایرانشناسی مربوط است و اینکه چرا ایرانشناسی را غربیها آغاز کردند، نه خود ایرانیان. پاسخ ساده و کوتاه این است که دایرهٔ آگاهی ایرانی در دورهٔ سنتی نمیتوانست به ایرانشناسی به صورت علمی بینجامد. امروز آگاهی لازم را برای صورتبندی ایرانشناسی داریم. به لطفِ استادانِ بزرگی که در صد سال گذشته بیوقفه کار کردهاند، ایرانشناسی در دایرهٔ آگاهی اکنون ما میگنجد. مفردات ایرانشناسی را هم داریم. مثلاً تصحیح شاهنامه که قرنها به دست غربیها انجام میشد امروز با وجود تلاشهای نیمقرنیِ استاد جلال خالقی مطلق ایرانی شده است.
نظریهٔ ایرانشناسی جدید بر پایهٔ مفرداتِ به دست آمده، باید بتواند تأسیسِ دولتِ ایرانی و تحولات ایران را در طول تاریخ توضیح بدهد. آنچه را که بر سر ایران در طولِ تاریخ آمده است، به صورتِ عمیق، فلسفی و منسجم تحلیل کند.
دومین مسألهٔ بسیار مهم، توضیح ایران و تحوّلات آن است. مثلاً دربارهٔ این که «چرا شاهنامه مهم است؟» هنوز توضیحی منسجم و فلسفی که بر سر آن اجماع شده باشد، وجود ندارد. دربارهٔ متنهای دیگر و تحولات تاریخی هم توضیح منسجم و قانع کننده نداریم. استادانی در صد سال گذشته در توضیحِ تحولاتِ تاریخی ایران، کار کردهاند که میتوان به عنوانِ فضلِ تقدم از آنها بهره گرفت، اما بدیهی است که باید در مفردات ایرانشناسی، یافتههای جدید را اساس تصحیح و تکمیل آن توضیحها به کار برد. به عنوان مثال میتوان گفت آنچه مرحوم استاد عبدالحسین زرینکوب در توضیح حملهٔ اعراب به ایران نوشته اند امروز با مفردات و یافتههای جدید، شایستهٔ تصحیح و تدقیق است. روششناسی علمی نیز در طول دهههای گذشته دگرگون شده و امروز با روششناسی شصتسال پیش نمیتوان متون را خواند. روششناسی جدید، نظریههای جدید میسازد.
سومین مسألهای که باید به آن توجه کرد این است که منطقه و جهان دگرگون شده است. برای نظریهپردازی و ساختن نظریهٔ ایرانشناسی جدید به شناختِ جهان امروز نیاز داریم. آنچه که در جهان میگذرد بر ایران هم مؤثر است. در مقابل، ما در حدود دویست سال گذشته در جهان در حالت انفعال هستیم و نمیتوانیم خود را در جهان عرضه کنیم. بنابراین اغلب در موضعِ دفاع و اتّهام هستیم. در حالی که اگر نظریهای داشتیم که ایران را به صورتِ فلسفی در جهان توضیح میداد، میتوانستیم در مقام مدعی قرار بگیریم. چند مثال در این زمینه عرض میکنم که میتواند جای متهم و مدعی را عوض کند: نخستین مفهومِ صلح است. آیا ما ملتی صلحجو هستیم یا ملتی جنگجو؟ در طول تاریخ چه کردهایم؟ پاسخ روشن است. ما یکی از مدعیان صلح در جهان هستیم، اما هرگز آن را صورتبندی نکردهایم. نظریهٔ ایرانشناسی جدید باید بتواند صلح را چون یکی از مهمترین مؤلفههایِ حیاتِ جمعی ایرانیان صورتبندی کند و به جهان بشناساند.
مثال دوم که بیربط به صلح نیست، سازگاری است. ما در طول تاریخ، مردمانِ سازگاری بودهایم و همواره با دیگران تعامل کردهایم. آیا اکنون در این جهان دگرگونشده هم باید با همان سازگاری رفتار بکنیم؟ یا باید رفتارمان را تغییر بدهیم و این هم نیاز به نظریهٔ ایرانشناسی جدید دارد.
مثالِ سوم موضوع «وحدت در کثرت» است که دربارهٔ آن از مرحوم استاد جواد طباطبایی تا برنامههای تلویزیونی مباحث زیادی مطرح شده است. استاد طباطبایی بحثِ فلسفی عمیقی در اینباره کردهاند و در رسانهها با بیانی ساده این موضوع تکرار میشود. اما وحدت در کثرت چیست؟ این مفهوم را هم باید در نظریهٔ ایرانشناسی جدید توضیح داد.
مثال آخر دربارهٔ مشروطه است. میدانیم که عمدهٔ رهبران مشروطه روحانیاند. چه رهبرانی که مشروطه را به صورت سیاسی رهبری و هدایت کردند و چه مرجعی چون مرحوم آخوند خراسانی. این روحانیانِ شیعهٔ مشروطهخواه مبتنی بر تحولی خیلی مهم در مبانیِ نظریِ تشیّع عمل نمیکنند. همانند مسیحیان از کاتولیک بودن به پروتستان بودن گرایش پیدا نمیکنند و یا تحولی تاریخی در تشیع اتفاق نمیافتد که مشروطه را توجیه کند. همان روحانیان در همان حوزه و مسجد به مشروطه گرایش پیدا کردند. چه چیزی در تشیع بود که مشروطه را میفهمید؟ اگر بتوانیم همین موضوع را در ایرانشناسی جدید توضیح بدهیم بسیاری از مسائلِ امروز ما حل خواهد شد، چون خواهیم دانست که مشروطه از دلِ مناسباتِ فلسفی و کلامیِ خودمان بیرون آمده است، اما هرگز نظریهای برای توضیحِ آن ننوشتهایم.
💢