ایراندل | IranDel
IranDel

🔴 طباطبایی و کشاکش بیپایانِ سنت و تجدد
✍️ بهرام روشنضمیر، دانشجوی دکترای تاریخ در مدرسه مطالعات عالی پاریس
ایران به لحاظ تاریخی، تداومی بر گسستهاست و به لحاظِ فرهنگی وحدتِ کثرتها. سخن گفتن از ایران نیاز به ابزار و روشِ مناسبسازیشده برای ایران دارد. نیاز به ترمینولوژی اختصاصی دارد. از این روست که زندهیاد دکتر طباطبایی امید داشت که روزیِ موضوعِ دانشگاهِ ما، ایران باشد. اما در زمانۀ فترتِ دولت یا عصرِ بیدولتیِ ایرانیان، که به گفتۀ خود زندهیاد همهچیز در ایران متولی دارد، به جز خودِ ایران، این وظیفۀ سنگین دستکم در گامِ مقدماتی بر دوشِ خود ایشان افتاده بود. فیلسوف سیاسیِ ایران، از انگشتشمار ایرانیانی بود که فلسفه غرب را میشناخت و تنها ایرانی که هم فلسفه غرب را میشناخت و هم سنتِ ایرانی را. اهمیتِ این مسئله یعنی شناختِ همزمانِ آنچه طباطبایی "نظام سنّت" در ایران نامیده بود (معادل آنچه در فرانسه رژیم قدیم میگویند) و نظامِ مدرنِ سیاسیِ غرب بهویژه اینجا اهمیت مییابد، که در نظر بگیریم به نظرِ ایشان، خودِ همان نظامِ سنّت در ایران نیز آمیزهای از اندیشۀ ایرانشهری و فلسفۀ یونانی بود، که یکی از پایههای اساسیِ مدرنیتۀ غربی است. جالب آنکه طباطبایی، وجه سومِ نظام سنّتِ ایران و البته ضلعِ سومِ فرهنگ و تمدنِ ایرانِ پیشامدرن، یعنی اسلامِ به معنای تمدنی را نیز هرگز نادیده یا حتی دستِ کم نمیگرفت. حملاتِ تند و تیزِ او به قدرتمندانِ چهار دهۀ اخیر کشور و جادهصافکنندگانِ آنان از شریعتی تا استمرارطلبان مالهکش و روشنفکرمآب کنونی باید در بافتارِ سیاسی موجود فهم شود. وگرنه طباطبایی نه فقط ضدیتی با اسلام نداشت که شاید آخرین، اندیشمندِ صاحبنظرِ و قابلِ اعتنای ایرانی در این زمینه باشد که همچنان از متون و مفاهیمِ اسلامی، دستکم به عنوان یک آبشخور استفاده میکرد. اگر قدرتمندان، درکِ تیزبینانه و هوشمندانۀ او در بیست سال پیش که گفته بود اسلامِ سیاسی در ایران مُرده است، را میشنیدند امروز وضع به جایی نمیرسید که حتی سخن گفتن از اسلامِ تمدنی در ایران نیز دشوار باشد. این تعبیر از استاد که ایران ناحیهای از اسلام، اما نه منطقهای از آن بوده و یا اینکه ایران در بیرونِ درونِ قلمروِ اسلام قرار داشته، تنها در سپهرِ سیاسیِ موجود ما سخنی سکولار، لاییک، یا حتی بیدینانه و اسلامهراسانه تصور میگردد و هواداران مسلکهای یاد شده را خوشنود میکند.
همچنین است برداشتهای عجیب و غریبی که از مفهوم ایرانشهریِ طباطبایی در تمام این سالها صورت گرفته است. بهگونهای که حتی برخی جریاناتِ اساساً بنیادگرا و تجددستیزِ ایرانی آن را روی دست گرفته و گمان کردند که میتوان با ایرانشهر به جنگِ مدرنیتۀ غربی رفت. حتی شاهد شنیدن تعابیر گُنگ و غریبی چون "فرهنگِ ایرانشهری" بودهایم. حال آنکه چنانکه تأکید شد، زندهیاد طباطبایی فارغ از این تندرویها، چیستیِ پیشامدرنِ ایرانی را شامل سه عنصرِ درهمتنیدۀ ایرانِ باستان، اسلامِ تمدنی و یونان میدانست و برای چیستی و بایستگیِ ایرانِ مُدرن نیز هرگز لحظهای از تجددِ غربی فاصله نمیگرفت و هیچ نسبتی با جریاناتِ سرهگرا نداشت. البته اینجانب بر این باورم که حتی عنصرِ ایرانیِ باستانی نیز هرگز پدیدۀ خالصی جدا از عناصر منطقهای و سامی و از آن مهمتر خالص و جدا از یونان نبوده است. به بیان دیگر بر این باورم که ایران از لحظۀ ایرانشدن تا امروز یک روز جدا از یونان و سپس غرب به مثابه جانشینِ یونان نبوده است.
از سوی دیگر باید به جریانِ همیشه دغلکارِ اصلاحطلب یا به تعبیرِ درستتر، اصلاحطلبه اشاره کرد که گمان بردند ایرانشهر نیز کوچۀ آشتیکنانِ دیگری است در میانۀ دو جریانِ مثلاً سنتی یا اصولگرا و مثلاً مدرن یا براندازان اپوزیسیونی که بساطِ وسطبازیِ این سیاهبازان را برای نمایشِ لوث روحوضیشان هموار میکند. این جریان به گمان من امروز آنقدر بیمایه است که حتی ارزش پرداختن و وقتتلفکردن ندارد.
ضلعِ سومِ این مثلثِ کژفهمی، به سخیفترینِ ابتذالِ شرِ ارتباط دارد و نام آن را ویرانشهریها گذاشتهام. کسانی که از طباطبایی و ایران باستان یک واژه ایرانشهر را گرفتهبودند و آن را سطح زبالهای تصور کرده بودند که میتوانند تمام تراوشاتِ ذهنِ مالیخولیاییِ و سادیستی و متوهم و افکار فاشیستی و نازیستی و ارتجاعی خودشان را در آن بریزند. همانها که اینقدر نادان بودند که سوریه را جزو ایرانشهر میخواندند و حرمِ اسد را حرمِ ایران مینامیدند و میمالیدند. خدایِ ایران را سپاس که طباطبایی تا جنبشِ انقلابیِ ملیِ ایران زنده ماند و در یادداشتهایی در حدِّ فهمِ عامۀ ایرانی - که ۹۹/۹۹ درصدِ آنان نه کتابهای طباطبایی را هرگز خواهند خواند و نه اگر هم بخوانند، هرگز خواهند فهمید - از این خرفسترانِ سیاسی برائت جست.
من در اینجا به سواستفادهکنندگان از اندیشههای زندهیاد استاد طباطبایی پرداختم و به دشمنان و بدگویان ایشان نپرداختم. چه هرچه نگاه کردم کوچکترین مایه و توان و ذرهای دانش و بینش در آنان نیافتم که حتی اهمیتِ نقد داشته باشد. تقریباً همۀ آنان هرگز حتی نفهمیدند که ایرانشهر نامِ دستگاه و مکتبِ سیاسی ایران به منظورِ ادارۀ کشور در تمام درازای تاریخ است و منحصر به دورۀ ساسانی نمیشود و ارتباطی با مرزهای امپراتوری باستانی ایران و رویای بازیابیِ آن هم نداشته و ندارد. از این رو بخش عمدهای از دشنامها و پرخاشها به طباطبایی، حمله به پانایرانیسم یا اندیشههای توسعهطلبانۀ ارضی و یا باستانگرایی و دشمنی با سرهگراییهایی و پاکسازیهای فرهنگی و فکری و دینی بوده است که اساساً هیچ پیوندی با اندیشههای زندهیاد نداشت و استاد معمولاً این بحثها را حتی واجدِ اهمیت برای اندیشیدن هم نمیدانست.
با این همه امروز کمترین وظیفۀ هر کسی که اندکی اندیشه طباطبایی را بشناسد آن است که مراقب ادامۀ کژفهمیهای سابق و یا پا گرفتنِ کژفهمیهایی دیگر در جامعۀ همچنان شفاهی و پامنبریِ ایران باشد. طباطبایی کسی بود که در ایران ایستاد، ولی جهانِ خارج را نیز بسیار دقیق میدید و میشناخت. او اگر به بزرگانی چون فوکو و میانمایگانی چون چامسکی و ژیژِک میتازید میفهمید آنها چه میگویند. نه مانند بیسوادانِ فحاش یا به تعبیر خودِ استاد، بیشفعالانِ سیاسی که فقط میدانند که باید به هر چهرۀ علمی و فرهنگی و فلسفی و ادبی و هنری دشنام بدهند.
برایِ ایرانیانِ بیچاره که در دورۀ جدید نه توانستند سنت خود را تداوم بخشند و نه توانستند تجدد یا مدرنیته را کاملاً دریابند و به کار بگیرند، و به بیان دیگر از سنت رانده و از تجدد مانده شدند، امروز بایسته است تا تلاش کنیم تا آنجا که ممکن است جلوی بیش از پیش لوثشدنِ طباطبایی و از آن مهمتر مفهومِ ایرانشهر را بگیریم. ایرانشهری که نه ربطی به ناسیونالیسم و ملیگرایی دارد و نه ضدیتی با اضلاعِ دیگر موجودیتِ ایرانیِ در آستانۀ تجدد ایستاده، یعنی اسلام و یونان و نه داعیۀ جامع و مانع بودن دارد. مراقب باشیم که از ایرانشهرِ، ولایتِ فقیه دیگری درست نکنند تا همان بلایی که بر سرِ ریشههای اسلامیِ جامعه در این چهار دهه آمد در ادامه بر سرِ ریشههای ایرانی - باستانیِ جامعه بیاید. طباطبایی برای حکومتِ قانون و به نام آزادی، با قلم و اندیشۀ خود سالها مبارزه کرد. او نه فیلسوفِ سلطنتطلب بود و نه جمهوری را داروی شفابخش برای هر مرض و مریضی میدانست. او مسالۀ اول را دولت و ملتِ تاریخیِ ایران میدانست و در فهمِ فلسفیِ آن، خدمات شایانی کرد، و مسئله دوم، حکومتِ ایران بود که برای طباطبایی محتوای آن مهم بود، نه شکل و نه نامِ حاکم. او بر خلاف قریب به اتفاق ملتِ ایران نه شیفتگی و نه دشمنی با سه قدرتِ مهمِ غربِ مدرن یعنی انگلیس، فرانسه و آمریکا نداشت. چرا؟ چون این سه را خوب میشناخت. ریشۀ شیفتگی یا خشمِ مردمِ ایران از این سه، چیزی نیست جز عدمشناخت و غرق شدن در شعارها و تفکرات ایدئولوژیک چپ و راست و ملی و مذهبی. چنین است که بعد از ۱۵۰ سال فحش دادن به انگلیس و ۷۰ سال مرگ بر آمریکا گفتن، امروزه فحش دادن به فرانسه به عنوان مادرِ انقلابها مُد شده و زمانۀ نگاهِ رمانتیک و تقلیدی به انگلیس و اتازونی رسیده است.
شناخت مشروطۀ ایرانی و آشنایی با اندیشههای زندهیاد طباطبایی کمک شایانی خواهد بود به پایانِ تندرویها و آغاز تعادل و موازنه و میانهروی. آنچه ایرانشهر نیز به آن (زیر نامِ دادگری) نامور بود.
به گمانِ من از لحظۀ ورود کورش به بابل - که امروزه هم در هفت آبان توسطِ ایراندوستان جشن گرفته میشود - ما وارد "برهه حساس کنونی" شدیم. از زیستن در برهه حساس نباید ترسید. ایران سرزمینی حساس است و نتیجتاً تا زمانی که خواهد زیست در "برهه حساس" خواهد زیست. سعادتِ ما اما در برونرفت از انحطاط است و نه هراس از نابودیِ ایران که ایران در طولِ تاریخ، اندیشهها و افراد را دفن کرده است و خود جاویدان است.
پروژه طباطبایی در این میان همان پروژه مشروطیت بود، یعنی تجدد یا مدرنیته. اما مسیرِ ما به برای سعادتِ ایران نه یک جادۀ یکطرفه که یک راهِ دوطرفهست. مبدأ و نقطۀ آغازِ ما ایران است و باید از ایران آغازید و هر پژوهشی در هر زمینهای باید نخست در ایران بایستد و به پدیدارها بنگرد و به سوی تجدد میل کند. اما نباید در تجدد هم گم شد، بلکه پس از لمسِ آن باید به ایران بازگشت. یعنی مبدأ و مقصدِ ما باید ایران باشد اما در یک مسیرِ رفت و برگشتی.
طباطبایی از انگشتشمار ایرانیانی بود که بر طبق توصیه رضاشاه به دانشجویان اعزامی به فرانسه - که میگفت شما چیزهای خوب را از فرانسه بیاموزید، سفارشی که هرگز به آن عمل نشد - عمل کرد. او در زمانی که مملکت متولی (صاحب) داشت، از ایران به فرانسه آمد و فرانسه را واقعاً شناخت و بر خلافِ اکثر دانشجویان ایرانی در فرانسه فریبِ صورتِ فریبنده چپی - روشنفکریِ دانشگاه و کافه - پاتوقهای پاریس را نخورد، بلکه فرانسه را به مثابۀ مادرِ تمدنِ مدرنِ غربی شناخت و نهایتا به "ایران" بازگشت. از این رو، افزون بر اندیشههایش، مسیرِ رفت و برگشتی و جنبشِ بیپایانِ او از ایران (سنت) به تجدد و سپس بازگشت به ایران نیز برای من الهامبخش است.
یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
🔴 پینوشت:
بازنشرِ یک یادداشت به معنای تأیید کل محتوای آن و تأیید تمام مواضعِ نویسنده یادداشت نیست.
💢