ایران‌دل | IranDel

ایران‌دل | IranDel

IranDel

‌‌‌‌

🔴 کاش تبریز را دو طباطبایی بودی


به‌مناسبتِ دوّمین سالِ درگذشتِ دکتر جواد طباطبايی

✍️ مصطفی نصیری، پژوهشگر اندیشۀ سیاسی


این بخش از کتابِ «کفالایا»، شاملِ سخنانِ «مانی» را خیلی دوست دارم. هر گاه و بی‌گاه که دکتر جواد طباطبایی را یاد می‌کنم، بی‌اختیار با خود زمزمه می‌کنم:

«کاش ما را دو مانی بود، یکی همواره پیشِ ما می‌ماند، دیگری به سفر می‌رفت.

آن زمان که سرورِ ما و روشنی‌بخش ما [مانی] در شهر تیسفون نشسته بود، شاپورشاه او را نزد خود خواند. پس سرورمان عازم شد. دوباره بازگشت و به‌ سوی ما آمد ….. مدّت زمانِ کوتاهی بگذشت، پس دگر بار، شاپورشاه در پی او فرستاد، و او را فراخواند.... آنگاه سرورمان رفت و دگرباره بازگشت و به مانستان آمد.... پس برای سومین بار شاپورشاه در پی او فرستاد. سرورمان رفت و سومین بار برگشت.

آنگاه یکی از شاگردان به سخن درآمد و این‌گونه دعا کرد: تقاضا می‌کنم سرور، یک مانی دیگر به ما ارزانی دارد، مثلِ تو، یکی از مانی‌ها نزد ما مانَد، و دیگری به‌ سوی شاپورشاه برود.

آنگاه که مانی این سخن را از شاگرد شنید، سرش را تکان داد و به او گفت: من تنها یک مانی به جهان آمده‌ام،‌ تا دانایی را موعظه کنم، تا در آن، ارادۀ خیر را که به من، محوّل شده است، به انجام برسانم.

بنگر! من تنها یک مانی هستم، اما به من اجازه ندادند تا به آزادی در دنیا سخن بگویم. نادانان به من، فضایی و مجالی نمی‌دهند تا حقیقت را در آرامش موعظه کنم. آنان شاهان و سزارها را می‌پذیرند و تحمل می‌کنند، اما حقیقتی را که من در میانشان موعظه کردم، نمی‌پذیرند. آنها نوای زندگی را که من در میانِ ایشان ندا می‌دهم، نمی‌شنوند. آنان با من نبردهای عظیمی به راه انداختند، منازعاتِ بسیاری با من کردند، مرا گرفتند و پاییدند. اگر حمایتِ پدر، نصیبم نمی‌شد، همو که بی‌خدایان را یاری نمی‌رساند، حتی برای یک روز هم اجازه نمی‌دادند در سرزمینم حرکت کنم.

آری، در حالی که من تنها یک مانی هستم، یگانه هستم، جهان، پذیرای من نیست، تا چه رسد به تحمّل دو مانی. من تنها یک مانی به جهان آمده‌ام، با این‌حال، همه قدرت‌ها علیه من به جنبش درآمدند، حال اگر دو مانی به جهان آمده بود، کجا قادر به تحمل و پذیرشِ آنان بودند؟! من تنها یک مانی به دنیا آمده‌ام، بر روی پاهای خود می‌ایستم و با پُری و صمدانیتِ پاهای خود، سفر می‌کنم. همه شما از خداوند بخواهید تا به آن روزی که رخ خواهد داد، پاهای این مانی را که در میانِ شما هست، استوار دارد.

پس آن شاگرد‌، چون این سخنان بشنید، به سرورمان، مانی گفت: رستگارم من و برادرانم که از تو این شکوهمندی شنیدیم، ما همگی می‌دانیم که بواسطۀ آمدنِ تو، بیش از تمامی انسان‌ها، نیکی و دانایی را دریافتیم، تنها پدری که تو را فرستاده تا نیکی و دانایی را موعظه کنی، تنها اوست که قادرست به نیکی، مزدِ رنجِ تو را به کمال بپردازد. تنها اوست که خواهش و دعای تو، دربارۀ ایران‌زمین را اجابت می کند.» (برگرفته از بخشِ سفر کفالایا (کلماتِ مانی) با اندکی دخل و تصرف).

دکتر سید جواد طباطبایی تبریزی، در ۲۳ آذر ۱۳۲۴ خورشیدی در تبریزِ تحت اشغالِ سالدات‌های روس چشم به ایران گشود، و در ۹ اسفند ۱۴۰۱ خورشیدی در شرایطی چشم از جهان برگرفت که ایرانِ محبوب او با مخاطراتِ جدّی، روی‌باروی بود. دکتر طباطبایی، تبریز را بسیار دوست می‌داشت، نه به صرف این‌که زادگاهش بود، بلکه تبریز را «کارگاه تجدّد ایران» می‌دانست، و از این روی، تاریخِ دورانِ جدیدِ ایران را ذیلِ تبریز و به نام «مکتبِ تبریز» نگاشت.


‌پیوند طباطبایی با تبریز ناگسستنی بود، زیرا بیم‌ها و امیدهای طباطبایی در سنینِ کودکی در تبریز، تکوین یافته بود. جواد، خیلی زود از سایۀ پدر بر بالای سرش‌، محروم شد، اما عموی رادمردِ وی، در تعلیم و تربیتش چیزی کم نگذاشت، تا آن‌جا که بزرگترین فیلسوفِ دورانِ جدیدِ ایران را پروراند، که رحمت بر آن تربت پاک باد. آقای دکتر طباطبایی همواره تعریف می‌کرد که در همان ایامِ کودکی، به حجرۀ عمویش می‌رفت و از دور به بحث‌های نگران بازاریانِ تبریز در حجرۀ عمو، گوش می‌کرد. لرزش صدای عمو و دوستانِ بازاری او، زمانی‌که دربارۀ مخاطراتِ ایران، سخن می‌گفتند، خطِّ عمیقی از بیم در روح جوادِ نوباوه گذاشت، طوری‌که تا آخرین روزِ زندگی، برای یک لحظه از بیم ایران، رهایی نداشت. نگرانی برای ایران، چنان روح بلند دکتر طباطبایی را تسخیر کرده بود که در روز، با هیچ کاری جز پژوهش و تأمّل دربارۀ ایران، نمی‌توانست آن بیم‌ها را از خود براند. اما همین‌که در انتهای شب، از فرطِ خستگی، طاقتِ خواندن و نوشتن را از دست می‌داد، و بالاجبار پیکر خسته و بیمار را بر تخت‌خواب می‌انداخت، تازه فرصت به قشون بیم‌های او می‌رسید تا خواب را بر چشمانِ خسته‌اش حرام کنند. بارها از این وضعیت می‌نالید و می‌گفت در چنین وضعیتی فقط به مولانا پناه می‌برم و با غزلِ - رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن / تَرکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن - شروع می‌کنم، اما نمی‌دانم در کدام غزل و کجا تسلیم خواب می‌شوم.


آری؛ تبریز برای دکتر طباطبایی اهمیت داشت، زیرا نطفۀ خودآگاهی جدید ایرانیان در تبریز و به دنبال شکستِ موهن در جنگ با روس، در ذهن و ضمیرِ عباس‌میرزا بسته شد و سراسر ایران را درنوردید. درواقع عباس‌میرزا نمایندۀ وجدانِ ایرانیان بود، بنابراین وهنی که از این شکست‌ها در ذهن و ضمیرِ عباس‌میرزا نشست، در ذهن و ضمیر همۀ ایرانیان نشست. جماعتی‌که جنگ‌های ایران و روس به فرماندهی عباس‌میرزا را به جنگ‌های روس و آذربایجان - منهای ایران - تنزل می‌دهند، ملغمه‌ای از قومگرایان و چپ‌های بی‌طن هستند که از درکِ «روحِ واحدِ ایرانی» ناتوان‌اند. فرقی نمی‌کند من آذری در کنار برادر خراسانی‌ام در مقابله با ازبیک‌ها باشم یا نه، زیرا زخمی که بر پیکرِ برادرانم در هر گوشه‌ای از این خاک می‌نشیند، دردش در جانِ من می‌پیچد. مهم نیست برادرانِ ایرانی‌ام در جای‌جای کشور در کنار منِ آذری در مصاف با روس بودند یا نبودند - که البته بودند - بلکه آنچه اهمیت دارد این است که همگی یک روح هستیم و حمایتِ همۀ آن‌ها با من است.


باری؛ تبریز تنها خاستگاه خودآگاهی جدیدِ ملّت ایران نبود که جنبشِ مشروطه را به‌عنوان اولین جنبش مُدرن در جهان اسلام به ارمغان آورد، بلکه تبریزِ طباطبایی، در پیروزی جنبش مشروطه و پاسداری از آن هم نقش بزرگی داشت. از میان اندیشمندانِ بزرگی که از تبریز برخاسته‌اند، بویژه اندیشمندانی که پایه‌گذار ایران‌گرایی و ایران‌دوستیِ جدید در تاریخِ معاصر بودند، هیچ‌کسی به اندازۀ دکتر طباطبایی نتوانسته دِین این شهرِ اولین‌های ایران را به‌جا بیاورد. درواقع از یک‌سو، طباطبایی، بزرگترین فیلسوفی است که تبریز به‌عنوان مهد اندیشه‌های پاک، او را تقدیم ایران کرده است و از سوی دیگر، طباطبایی هم از میان ایرانبانانِ آذری، بزرگترین فیلسوفی است که دِینِ تبریز را فیلسوفانه پاس داشته است. پس پیوندِ تبریز و طباطبایی، پیوندی ویژه و ناگسستنی است.

ای‌کاش تبریز را دو طباطبایی بودی، اگر یکی سفر می‌رفت، دیگر با ما می‌ماند.



🔴 پی‌نوشت:

خلاصۀ این یادداشت در صفحۀ نخستِ روزنامۀ شرق، شمارۀ ۸ اسفند ماه ۱۴۰۳ خورشیدی، به چاپ رسیده است.


https://t.me/IranDel_Channel


💢




Report Page