ایران‌دل | IranDel

ایران‌دل | IranDel

IranDel

🔴 نام تاریخی سرزمین‌های آن سوی ارس در شاهنامه


اَران در شاهنامه


✍️ محبوبه غلامی


«آذربایجان که در شاهنامه به‌خاطر وزن، به‌شکل ‹آذرآبادگان› آمده» نزد ایرانیان دارای جایگاه بسیار ارجمندی بوده است؛ چنان‌که در شاهنامه، نمودی از «پایتخت معنوی» ایرانیان است. ازاین‌رو بخشی از نمادهای معنوی ایرانیان که دربرگیرندۀ «آتشکده آذرگشسب» و «دریاچه چیچست» می‌باشد، در آذربایجان جای دارند. این درحالی‌ست که فردوسی از بالادست ارس سخن گفته، اما «هرگز» نام آذربایجان را برای آن مناطقِ تماماً ایرانی به‌کار نبرده است؛ که این نشان‌دهندۀ آن است که سرزمین‌های آن‌سوی ارس، هرگز با نام آذربایجان شناخته نمی‌شده‌اند.

اکنون بر آن هستیم تا  در پی این باشیم که بدانیم آیا از شهر یا روستایی از جمهوری باکو [کنونی] در آن‌سوی ارس هم در شاهنامه نام آمده است؟


اَبَرشهر


در خوانش شاهنامه نام «اَبَرشهر» به چشم ما می‌خورد. در بررسی چیستی این شهر باید گفت: در نسخۀ دکتر خالقی مطلق چهار بار از این شهر در پادشاهی کیخسرو یاد شده است که به شکل زیر می‌باشد: «گزینِ اَبَرشهر هفتاد مرد/ که بودند گردن‌کشان نبرد»، «گزینِ اَبَرشهر فرهاد بود/ کزو لشکر خسروآباد بود»، «گزینِ اَبَرشهر فرهاد راست/ که گویی مگر با سپهر است راست»، «گزینِ اَبَرشهر فرهاد گرد/ بخواندش؛ سپه یک‌سر او را سپرد».

ابن‌خردادبه یکی از شهرهای شمال غرب ایران را اَبَرشهر خوانده و از آن در کنار خزر و آلان و صقالبه نام برده است. افزون بر این حمدالله مستوفی در نیمۀ اول سدۀ هشتم در معرفی «آران» می‌گوید: «از اقلیم پنجم است به ساحل بحر جیلان. از او تا دریای فرب دو فرسنگ بود و در اول اَبَرشهر می‌خوانده‌اند و جای نشست فرهادبن‌گودرز بوده است».

بنابر این سخن‌ و نیز گزارش‌، می‌توان دانست که اَبَرشهر نه‌تنها بخشی تاریخی از سرزمین ایران بوده، بلکه - بنابر اساطیر - این شهر که از آن در شاهنامه یاد شده است، شهر ساخته‌شده و نشستن‌گاهِ فرهاد پسر گودرز پهلوان بزرگ ایران زمین نیز بوده است.


بَردَع


از این شهر در شاهنامه به شکل بردع، بردعه، برذع و برذعه نام آمده است.

این شهر واقع در شمال غرب ایران و منطقه مرتفع آلانان می‌باشد. اکنون این شهر در جمهوری باکو با همین نام بر خرابه‌های خود آرمیده است.

نام این شهر از زمان کیخسرو وارد داستان‌های شاهنامه شده و همیشه با اردبیل همراه بوده و نیز همیشه از ارکان سپاه ایران بوده است. چنان‌که برای نمونه، در بخش «جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب» و در آن هنگام که کیخسرو در حال آماده‌سازیِ سپاهی برای مقابله با افراسیاب تورانی می‌باشد، گودرز پهلوان را فرمانده ‹میسره› (جناحِ چپِ لشکر) که سربازانِ بَردَع و اردبیل هستند، می‌کند: «بزرگان که از بردع و اردبیل/ به پیشِ جهاندار بودند خیل// سپهدار گودرز را خواستند/ چپِ لشکرش را بیاراستند»، سپس چون کیخسرو وارد توران شد، برگزیدگانِ سپاه خود را به حضور خواست؛ که سپاهیانِ بردع و اردبیل، از ایشان هستند: «سپاهی که از بردع و اردبیل/ بیامد بفرمود تا خیل‌خیل// بیایند و بر پیشِ او بگذرند/ رَد و موبَد و مرزبان بشمرند»، سپس چون در پایانِ این جنگ، افراسیاب خود را شکست‌خورده یافته و قصد فرار کردن و پناه گرفتن در پناهگاهی را می‌کند، در غاری در نزدیکیِ بَردَع پنهان می‌شود. فردوسی بزرگ می‌سراید: «به نزدیکِ بَردَع یکی غار بود/ سرِکوهِ غار از جهان نابسود// خورِش بُرد و از بیمِ جان جای ساخت/ به غار اندرون جای بالای ساخت».

در دورۀ تاریخی، آن‌گاه که خسروانوشیروان می‌خواهد تا جلوی خاقان شکوهِ خود را نشان بدهد، مرزبانان خود را فرامی‌خواند تا با شکوهِ فراوان به‌صف بایستند؛ که مرزبانانِ بَردَع از این دست هستند: «فرستاده بَردَع و هند و روم/ ز هر شهریاری زِ آبادبوم».

در پادشاهی هرمزد نیز می‌خوانیم که بهرام چوبینه حاکم بَردَع و اردبیل بوده و به دستور پادشاه، ازآن‌جا به پایتخت می‌آید؛ که در بیان آن آمده است: «جهانجوی پویان ز بَردَع برفت/ خرامان به درگه شتابید تفت».


هَروم


هَروم شهری افسانه‌ای در شاهنامه می‌باشد که باشندگان آن همه زن هستند و هیچ‌یک از آنان شویی ندارند و چون کسی از آنان بخواهد شویی اختیار کند، از شهر بیرون رانده می‌شود. این شهر جای‌گرفته در منطقۀ قفقاز می‌باشد. آن‌گاه که اسکندر مقدونی در جهانگشایی‌های خود راهش به این شهر رسید، خواست به آن وارد شود که شاهِ زنان اجازۀ ورود به اسکندر نداد. توصیفِ فردوسی دانا از این شهر و برخورد اسکندر با آن نزدیک‌به صد بیت را دربرمی‌گیرد؛ که با بیتِ زیر می‌آغازد: «همی رفت با نامدارانِ روم/ بِدان شهر که خوانی هروم».

نظامی گنجوی که خود اهلِ گنجه در آذربایجان می‌باشد، در ‹اسکندرنامه› هروم را نامِ نخستینِ بَردَع خوانده و پادشاه آن‌را زنی به‌نام ‹نوشابه› دانسته؛ و آورده است: «هَروم‌ش لقب بُد در آغازِ کار/ کنون بردع‌ش خوانَد آموزگار// زنی حاکمه بود نوشابه نام/ همه ساله با عشرت و نوش و جام// هزارَش زنِ بِکر در پیشگاه/ به خدمت کمربسته هریک چوماه». ازاین‌رو ‹خَلَف تبریزی› در برهان قاطع (ذیل واژه) آورده است: «...بعضی گویند نام شهری است که در این زمان (سده ۱۱ هجری) بردع می‌گویندش».

ازاین‌رو با قاطعیتی خلاف‌ناپذیر می‌توانیم بگوییم که آذربایجان در تمامِ شاهنامه ـ که خود منبع و میراثی بزرگ و مهم است - نقشی بسیار پررنگ دارد؛ و اسناد تاریخی نیز خود نمایان‌گر این هستند. چنان‌که تنها در یکی از آن پرشمار اسناد می‌خوانیم: «اصطخری» (قرن سوم و چهارم هجری) اران را از آذربایجان جدا می‌داند و شهرهای آن‌را چنین می‌نامد: بیلقان، ورثان، برديج، برزنج، شماخی، شیروان، آبخاز شابران، قبله، شكی، گنجه، شمکورا.


🔴 بُن‌مایه:

ماهنامۀ وطن‌یولی، شمارۀ ۶۸ (دی ماه ۱۴۰۳ خورشیدی)



https://t.me/IranDel_Channel


💢



Report Page