ایراندل | IranDel
IranDel
🔴 چپ یک غریزه است!
✍️ مرتضی مردیها، استاد پیشین فلسفه در دانشگاه علامه طباطبایی
چپ یک غریزه است. درست شنیدید؛ یک غریزه. و از نوع معمولاً پُر زورش. درست همانطور که یک بچه در پی خواهشهای طبیعی و غریزی خود برمیآید و اگر نیافت یا بهقدر کافی نیافت، ابتدا شروع به گریه میکند و در مرحلۀ بعد جیغ میزند و بعد ممکن است بدوبیراه بگوید و چیزی پرت کند و الی آخر، کسانی هم که ظاهراً بزرگ شدهاند، ولی از عقل و تربیت علمی و تجربی برخوردار نشدهاند و درکی از پیچیدگیهای امور این دنیا ندارند، چیزهایی را میخواهند، و اگر فراهم نشد (که البته اصل در این دنیا فراهم نشدن است) شروع میکنند به گریه.
گریۀ اینها تماماً مثل گریۀ بچه نیست، حرفهایی است برای جلب ترحم. اطوار تکدی، مثلاً اشاره به گرسنگی و محرومیت و تقاضای چیزی. وقتی جواب نداد یا هم داد، ولی تا حدی، از آنجا که تقاضاها ته ندارد، بالاخره دیر یا زود به خواستهای هم میرسند که ننهمنغریبمها از تأمین آن ناتوان میماند. در اینجا شروع میکنند به جیغ کشیدن. قطعاً جیغ آنها کاملاً مثل جیغ بچهها نیست، فریاد طلبکاری است. هر «میلی» را به یک «حق» ترجمه و تعبیر مینمایند و بعد عَلَمِ حقخواهیشان را چنان بلند میکنند که هر که نداند گمان میبرد ارث پدرشان را خوردهاند. (البته ارث پدر بقیه هم جزو حقوق حقۀ اینان است که باید میانشان تسهیم شود.)
ریشۀ بسیاری از این داد و فریادهای حقخواهانه در واقع ناراحتی شدید از نداشتن چیزهایی است که تنها وجهی از آن که مهم است، میل شدید به داشتن آن است و تنها وجهی که اصلاً مهم نیست، هرگونه قرار و مدار و عرف و قانون است که نمیگذارد مثلاً زن زیبای همسایه جزو «حقوق» مرد عزب معذبی باشد که نمیتواند ناکامی را تحمل کند. این همانی است که در سخنرانیهای کوبنده و با صدای بلند و عربدههای انقلابی مشهور اظهار میشود و «من میخواهم» را به «حق من است» ترجمه میکند. (درحالیکه، حق فقط و فقط برخاسته از مفاد یک «قرارداد» است. فارغ از آن هیچ حقی برای کسی مقرر نیست.)
مرحلۀ بعد، بد و بیراه است. فحاشی از ارکان ادبیات این جماعت است. رابطۀ چپ و فحش، عَرَضی و اتفاقی نیست. دلیل آن هم روشن است: وقتی حرف حساب نداشته باشی و اهل قانون و منطق نباشی، خب فحش میدهی دیگر. و همانطور که هر چه صدایش را نشنوند یا برای اظهار اینکه خیلی حق با اوست عربدههایش را بلندتر میکشد، وقتی نوبت به فحش رسید هم هر چه طرف خواهشهای ناکام بیشتری داشته باشد و هر چه بیشتر بخواهد حقانیت خود را نشان دهد فحشهای بدتری میدهد. بعد از این نوبت به پرتاب کردن چیزها میرسد. از پرتاب سنگ به شیشهها و پرتاب گلوله به آدمها. البته این قسم اخیر دیگر قابل مقایسه با بچهها نیست. مگر بچگی را در اواخر نوجوانی حساب کنیم که از قضا سن مناسب کمونیست شدن هم دانسته شده.
خلاصۀ کلام، هرچند میلیاردها صفحه راجع به توضیح و توجیه گرایش چپ، خاصه بنیاد آن در مانیفست نوشته شده، ولی چپ یک فکر نیست، یک غریزه است؛ برای همین هم با بحث و استدلال نمیتوان از پس آن برآمد. شما در برابر کودکی که فلان اسباببازی یا خوراکی را میخواهد و نوجوانی که نمیخواهد کسی به او امر و نهی کند، و جوانی که میل همکنشی از او سرریز کرده، تمام استدلالات عالم را هم جمع کنید، کاری از پیش نمیبرید. چون اولی خواهش است و دومی دانش، و اینها چون از جنس هم نیستند از پس هماوردی هم برنمیآیند.
البته در موارد بسیاری هست که دانش، با مکانیسم دوربینی و مجموعۀ معادلات، میلی را تعدیل کند؛ باری، این دو شرط دارد: یکی اینکه شدت میل به بخشهای محاسباتی-منطقی مخچه صدمه نزده و آن را گروگان نگرفته باشد و دوم اینکه چیزی از سنخ عقل و احتیاط و فکر در فرد یا گروه مورد بحث اساساً وجود داشته بوده باشد (هر چند انگار هر دو نهایتاً یکی است). با چپها (همان کمونیستها یا نئوکمونیستها) بحث و جدل نکنید. با این کار دارید به آنها نفس مصنوعی میدهید. کسی که استدلال را پای غریزه سر میبرد و جز گریه و زاری و لبورچیدن و داد و بیداد و در و دعوا و نهایتاً کشت و کشتار کاری بلد نیست. بهترین چیز برای او این است که با حرفهای معقول، عقدههایش را قلقلک دهید.
حواس ما باید جمع همفکران و نیز بیطرفان باشد. همفکران، تا جمع (حامیان لیبرالیسم محافظهکار) فهم و همگرایی بیشتری بیابد؛ و بیطرفان، تا شکار دشمنانِ شرم و اندیشه نشوند. اگر دنبال این هستید که با نشان دادن تناقضها، ناهمسازیها، خودخواهیها، خطاها، و غیراخلاقیبودنها، چپها را رسوا کنید، در اشتباهید. مگر یک نفر یا یک گروه را چندبار میشود رسوا کرد؟ چپ بچه است. نوجوان گستاخ سرتاپا غریزه است. غریزه، رسوایی برنمیدارد. بهویژه وقتی متراکم و پرزور باشد. رسوایش هم بکنی چند لحظه سرش را زیر میاندازد و بلافاصله روز از نو، روزی از نو. عاشق است. از آن رده عاشقهایی که ابتدا زیر پنجرۀ معشوق گیتار میزند، ولی اگر جواب مثبت نشنید میرود و با قمه برمیگردد.
بیدلیل نیست که بزرگترین شاعران و خطیبانِ اینان حامی سلاحداران هم بودند. عاشق (عاشق مجنونی که به ادویه و ادعیه نیاز دارد) البته حسن تعبیر است، ولی با اینان از این جهت مشترک است که چون از عقل و منطق و نصیحت درکی ندارد از آبرو هم چیزی سرش نمیشود. عشق مجنونی یا غریزه، نصیحت و پند نمیشنود. پس دنبال به رخ کشیدن رسواییهایش نباشید. او دردش نمیآید. اولاً چون بنیان حرکتش غریزه است و دوم چون شدت میل سرکوفته نگذاشته عقلش رشد کند. میگویند به کسی گفتند: «روز رمضان داری روزه میخوری، میدانی کفاره دارد؟» گفت: «کفاره!؟ کفاره چیست!؟ آن را هم میخورم!»
💢