ایران‌دل | IranDel

ایران‌دل | IranDel

IranDel


🔴 «تهران، یگانۀ ایرانشهر»


در مخالفت با ایدۀ تغییر پایتخت


✍️ مهدی تدینی


در طول مدتی که دولت جدید مستقر شده است، بارها از زبان رئیس‌جمهور شنیده‌ایم که مؤکداً بر لزوم تغییر پایتخت ایران صحبت می‌کنند. در این کلاف هزارگرهِ موجود، صحبت دربارۀ تغییر پایتخت نشانی از واقع‌بینی ندارد و آدرس غلط است؛ به ویژه وقتی می‌بینیم انبوهی از معضلات روی زمین مانده است و امید به رفع آنها نمی‌رود و فقط باید کوشید این معضلات عمیق‌تر و خطرناک‌تر نشود. اما مسئله این است که اساساً بحث دربارۀ تغییر پایتخت را بی‌راه می‌دانم. بگذارید اول در ستایش تهران ــ آری همین تهران گرفتار ــ نکاتی بگویم.


تهران هم از آن دست واقعیت‌های زیبا و سترگ ایران است که هیچ مدافعی ندارد؛ از آن داشته‌هاست که کسی قدرش را نمی‌داند. کسانی که در آن نشسته‌اند مشکلاتش را می‌بینند و کسانی هم که بیرون آنند به آن به منزلۀ دیگی می‌نگرند که برایشان نمی‌جوشد ــ اما دیگ تهران هم برای کلِّ ایران می‌جوشد و هم حتی می‌توانم ادعا کنم این دیگ برای کل خاورمیانه در جوش است و هر آشی در آن پخته شود اول همۀ ایران و بعد کل خاورمیانه به سهم خود باید از آن بخورد.


تهران برلین و پاریس نیست، لندن و توکیو نیست که قدمت و هویت مستقلی داشته باشد. تهران تا همین اواخر قاجار یک روستای بزرگ بود و اتفاقاً به همین دلیل به «شیرازۀ ایران جدید» بدل شد. کسی که در روستاهای خوزستان و خراسان شمالی، آذربایجان غربی و سیستان نشسته است، بدون اینکه بداند متأثر از اتفاقاتی است که در دیگِ اجتماعی تهران رقم می‌خورد؛ به عنوان کانون مدرنیزاسیون و سکولاریزاسیون اجتماعی در ایران و در خاورمیانه. روشن‌ترین نشان همین‌که تهران سرآغاز اسلام‌گرایی در خاورمیانه بود و سایر نقاط خاورمیانه یا بعد از ما به آن رسیدند یا حتی هنوز جرئت نکرده‌اند درِ جعبۀ پاندورای دموکراسی را باز کنند تا ببینند چه چیزهایی قرار است از آن درآید ــ که قطعاً گزینۀ اول آنها هم اسلام‌گرایی است.


اما در این نوشتار می‌خواهم به بُعد دیگری از تهران اشاره کنم. با خاطره‌ای منظورم را بیان می‌کنم. روزی از دوستی پرسیدم: «شما تهرانی هستید؟» پاسخ داد: «نه! ما از همه‌جا هستیم جز تهران» و بعد توضیح داد که خانوادۀ پدر و مادرش یکی اهل یاسوج و مشهد، دیگری هم اهل ارومیه و قم بوده است. به او گفتم «شما اتفاقاً دقیقاً تهرانی هستید»؛ زیرا تهران دقیقاً همین درهم‌شدگی است. ارزش و اهمیت تهران در همین هویت آمیزشی آن است. تهران بی‌هویت نیست، بلکه هویت آن «آمیزش» است؛ تهران جایی است که غلیظ‌ترین، متنوع‌ترین و پیچیده‌ترین آمیزش مردمیِ ایران در آن صورت گرفته است و تهرانی کسی است که متعلّق به این «آمیزه» است.


تهران تنها «ایرانشهر» واقعی است؛ اگر چیزی تحت عنوان «ایرانشهر» وجود داشته باشد، همین تهران است. به همین دلیل تهران به کوره‌ای برای «شهروندسازی» تبدیل شده است؛ جایی که فرد از عضوی از طایفه، قوم و شهر، تبدیل می‌شود به شهروند یک کشور؛ عناصر بومی و محلی میان هویت فردی و هویت ملی در تهران از میان رفته است. البته منظور این نیست که شهروندسازی در جای دیگری رخ نمی‌دهد، بلکه یعنی هویت فرد بیش از هر چیز متأثر از شهروند بودنش است، نه تعلقات دیگر.


مدرنیزاسیون در دوران پهلوی اول و بعد به ویژه در پهلوی دوم از دهۀ ۱۳۳۰ به بعد به تهران امکان داد به کانون اصلی مهاجرپذیری ایران بدل شود. هویت جدید تهران در نیمۀ اول قرن خورشیدی پیشین شکل گرفت و در نیمۀ دوم قرن بر همان ریل‌ها به مسیر خود ادامه داد. در تهران، مردمی که زادگاهشان یک تا دو هزار کیلومتر از هم فاصله داشت، همسایۀ دیواربه‌دیوار شدند. متولد کردستان، همسایۀ یزدی داشت، متولد مازندران همسایۀ شیرازی، متولد آبادان همسایۀ مشهدی و همین را ضرب کنید در چندین میلیون. در کدام نقطۀ دیگری از ایران چنین آمیزۀ زیبا، بزرگ و ایران‌سازی می‌توانید پیدا کنید؟ هویت‌های جدید از همنشینی در کنار هم، از افتادن در کوره‌های اجتماعی جدید پدید می‌آید و اگر بخواهیم چگال‌ترین و فشرده‌ترین هویت ایرانی را بیابیم، کانونش تهران است. همین آمیزه باعث شده است تهران و شهروند آن خود را مستقیماً مدافع ایران ببیند؛ چون او خودآگاه‌ ـ‌ ناخودآگاه عمیق‌ترین پیوندِ وجودی و هویتی را با ایران دارد.


از دیگر سو، دقیقاً به دلیل سرازیر شدن هویت‌های متنوع به تهران و ذوب شدن آنها در هم، تهران به کانون مدرنیتۀ ایرانی بدل شده است. «دیگری‌پذیری» در تهران بیش از هر جای دیگری بر «دیگری‌ستیزی» می‌چربد، زیرا هر کس خود کمتر یا بیشتر «یک دیگریِ ذوب‌شده در کل» است. امور مدرن همه‌جای ایران می‌تواند پدید آید و وجود داشته باشد، اما نقطه‌ای که امور مدرن پشتوانۀ اجتماعی نیرومند دارد و می‌تواند پا بگیرد، تهران است، و در نتیجه تهران به صادرکنندۀ مدرنیته به دورترین نقاط ایران بدل می‌شود. همین تهران آبستن ایران نوین است ــ چنان‌که همیشه دائم در حال زایش فردای ایران بوده است. تهران شهر تهرانی‌ها نیست، شهر ایرانی‌هاست. به همین دلیل ایدۀ جابجایی پایتخت اگر به تضعیف این شیرازۀ ملی آسیب زند، آسیب به کلِّ ایران است.


بنابراین، دفاع از تهران، دفاع از یک شهر نیست. تهران قومیت و عشیره ندارد، تبار و نژاد ندارد، بلکه دفاع از تهران دفاع از هویت مدرن ایرانی و آینده‌ای مدرن‌تر و آزادی‌خواهانه‌تر از امروز است. تخریب جایگاه تهران، آسیب زدن به همۀ این ویژگی‌های حیاتی و آینده‌ساز است. در دهه‌های چهل و پنجاه و شصت که نوستالژی روستا هنوز در دل تهرانی‌ها زنده بود، تهران در هنر و ادبیات، مکانی سرد و بی‌صفا قلمداد می‌شد و قطعاً بخشی از انقلاب ۵۷ نیز نتیجۀ همین مدرنیته‌ستیزی کلانشهری بود. در واقع این هویت آمیزشی در میانۀ قرن علیه خود قیام کرد؛ مدرنیته‌ستیزی که در اسب تروا به تهران آمده بود، در قامت مارکسیسم و سنت‌گرایی علیه تهران شورید.


اما اگر از بُعد فنی بنگریم، پوچ بودن ایدۀ تغییر پایتخت روشن‌تر می‌شود. اگر تهران به دلیل اضافه‌بار دچار معضلات حل‌ناشدنی شده است، راه‌حلش گشایش اقتصادی است، نه جابجایی دفتر و دستک دولت! با گشایش اقتصادی مراکز صنعتی و تجاری نیرومند دیگری در ایران شکل می‌گیرد و به نقاط جاذبه تبدیل می‌شود. چیزی که تهران را به مقصد جذابی برای مهاجرت و زندگی ایرانیان تبدیل کرده است، فرصت‌‍‌های کاری و زیستی آن است. راه‌حل تهران و ایران روشن است: «متروپولیزاسیون»؛ کلانشهرسازی. با این سیاست‌های کلان که همیشه وجود داشته است هیچ مشکلی حل نمی‌شود. درمان وضع تهران با درمان وضع سایر نقاط ایران یکسان است. سیاست باید خنجرش را از پهلوی اقتصاد درآورد. کشوری که چند دهه در جنگ و تحریم و انواع نزاع‌های سرمایه‌سوز به سر برده است، از فرایند متروپولیزاسیون بازمی‌ماند. در نتیجۀ این راه سنگلاخی، فقط چند مرکز صنعتی و تجاری جذاب ــ مانند تهران ــ باقی می‌ماند و طبیعی است اضافه‌بار آزاردهنده‌ای پیدا می‌کند.


راه‌حل تهران و ایران «آزادی» است و آزادی یعنی کوچک‌شدن دایرۀ اختیارات دولت و انتقال اختیارات حداکثری به جامعه. سیاست فقط باید تسهیل‌کنندۀ اقتصاد باشد. درهای کشور اگر به روی جهان باز باشد (نه در شعار، بلکه در عمل)، ایران به مسیر معقول و صلح‌آمیز توسعه بازمی‌گردد و متروپل‌های جدید در موازات تهران رشد می‌کند. وسعت جزیرۀ کیش اندکی کمتر از هنگ‌کنگ است و قشم تقریباً یک‌ونیم برابر هنگ‌کنگ است. صحبت از این می‌کنند که پایتخت باید در کنار دریا باشد (البته متعجبم چطور ممکن است وقتی در همه چیز نگاه امنیتی غلبه دارد، ناگهان ناامن‌ترین جای ممکن را مناسب پایتخت تشخیص می‌دهند!). نیازی نیست پایتخت جابجا شود، از کیش و قشم می‌توان دو هنگ‌کنگ ساخت! البته نه با این سیاست‌های کلان سرمایه‌سوز که سرمایه‌های مادی و انسانی را فراری می‌دهد.


چرا کیش دوبی نشد؟ مقصر این درجا زدن چه کسان و چه افکاری هستند؟ البته از نظر من، همیشه در ردیف اول مقصران چپ‌هایی هستند که ایدۀ امپریالیسم‌ستیزی و ضدیّت با غرب را مانند کالایی وارداتی از بلوک شرق وارد ایران کردند و برای رسیدن به اهدافشان در ذهن و دهان قشرِ سنتی و مذهبی کاشتند. نه گذاشتند کسی ایران را بسازد و نه خود بلد بودند آن را بسازند. روزی که از این ایده‌ها رها شویم، ایران را دوباره به جایی می‌رسانیم که باید می‌رسید...



https://t.me/IranDel_Channel


💢

Report Page