دو راهی طالبان یا سوریه؟!
معصومه امینی«اگر اعتراضات ادامه پیدا کند، سرنوشت ایران شبیه به سوریه خواهد شد.» مشاله این هشدار در روزهای اخیر زیادی شنیده میشود، البته رسانههای وابسته به حکومت هم در دامن زدن به این احتمال تلاش میکنند. اما گروههای دیگری هم هستند که اعتقاد متفاوتی دارند. از نگاه آنها «اگر امروز در مقابل رفتارهای غیرقانونی حکومت مقاومت اجتماعی صورت نگیرد، آینده ایران چیزی شبیه به امروز افغانستان تحت سلطه طالبان خواهد بود.»
با تقریب خوبی میتوان مدعی شد که اکثر افرادی که به یکی از این دو گزاره باور دارن، به جدیت با احتمال وقوع گزاره بدیل مطرح شده مخالف هستند. اما از نگاه نگارنده، به عنوان یک شهروند ایرانی، هر دو گروه از آنچه آینده ایران را خطرناک ساخته است، تبیین دقیق و نزدیک به واقعیتی دارند، هرچند از زاویه نگاههایی متفاوت بیان میکنند.
مردم ایران دست کم طی 25 سال گذشته، از هرگونه جهت و کوشش در حوزههای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به منظور اصلاح و بهبود شرایط کشور دریغ نکردهاند. اما متاسفانه سرنوشت اکثریت قریب به مطلق تمامی این تلاشها، مواجهه با یک «نه» مستحکم و استوار از سوی نهاد حکومت بوده است! مخالفتی چنان مصرّانه که در نهایت، اکثریتی از مردم را به این باور رساند که تلاش آنها برای اصلاح امور در مقابل قدرت و اراده حکومت در جهت حفظ وضع موجود، نتیجهای جز شکست نخواهد داشت. آنها باور کردند که حکومت با عزمی استوار بنا دارد از مسیر اجرای احکام فقهی در جامعه، عموم مردم را بالاجبار در بهشتی که خود به آن باور دارد، وارد کند. و البته در مسیر دستیابی به این آرمان مقدس، نظر و مطالبات عمومی مردم، وجاهتی نخواهد داشت. رویکردی که از نگاه بخش عمدهای از این مردم، یعنی چیزی شبیه به حکومت طالبان.
از سمتی دیگر، همین حکومت به همین مردمِ ناامید شده از اصلاح شرایط که فریاد اعتراضشان این روزها در خیابانها رنگ و لعابی خشنتر و کنترلنشدهتر پیدا کرده است، هشدار میدهد که اگر حکومت ما بر کشور تضعیف شود، دشمنان این کشور لحظهای برای تجزیه و تضعیف ایران تعلل نخواهند کرد.
در این نگرانی بسیاری از ایران دوستان هم همدل هستند. اما نکته مهمی که نباید از نظرها دور شود این است که اگر امروز واهمهای از این سرنوشت تلخ برای آینده ایران وجود دارد؛ آن هم در نتیجه حکمرانی غلط همین حکومت فعلی است.
در این جا نمی خواهم به سیاست منطقهای ایران در شرایط آشفته چند دهه گذشته بپردازم که در نهایت یه گونهای بوده است که امروز تقریبا متحد و دوستی در میان همسایگان برایمان باقینمانده است، تا دلگرم باشیم در روزگار ضعف و نابهسامانی کشور، آنها هم از تجزیه ایران هراسان خواهند بود!
از نگاه نگارنده خطر بنیادی که احتمال سوریهای شدن آینده ایران را تقویت کرده است، تضعیف عمدی قدرت جامعه در سالیان گذشته است. به باور جامعهشناسان، این تشکلها، سندیکاها و انجمنهای مردمی مستقل از دولت داخلی یا خارجی هستند که با گردهم آمدن افراد مختلف جامعه و تقویت مفهومی به نام «حوزه عمومی» امکان و فرصت قدرتنمایی را به تک تک شهروندان یک کشور میدهند.
اما متاسفانه نظام سیاسی حاکم ایران در ادامه سیاست مشابه نظام سلطنتی پیشین، در بخش عمدهای از حیات خود در مسیر تخریب و تحدید فعالیت جامعه مدنی حرکت کرده است. تا جایی که امروز عملا تمام احزاب و ساختارهای سیاسی ایرانی از بین رفتهاند و تنها چیزی که از معدود احزابی باقیمانده است یک نام است، بدون هیچ ساختار مشخص و شبکه اجتماعی در پشت آن.
تشکلهای اجتماعی و غیرسیاسی هم اگر چه در دهه هشتاد رشدی چشمگیر و دلگرمکنندهای داشتند، تا حدی که جایگاهی موثر در جامعه پیدا کرده بودند، اما آنها هم در اتحادی نانوشته میان حکومت و اپوزیسیون وابسته به دولتهای خارجی، طی یک دهه گذشته به شدت تحت فشار قرار گرفتند. رفتار حکومت با جمعیت امام علی و فعالان محیط زیستی، تنها شاخصترین نمونههای نحوه مواجهه حکومت با تشکلهای مدنی در دهه اخیر است. رفتاری که مشابه آن را از سوی برخی اپوزیسیون خارجنشین نیز شاهد بودهایم و به عنوان نمونه به رفتاری که در قبال موسسه محک طی این روزها رخ داد میتوان اشاره کرد. موسسهای ریشهدار که جزو آخرین بازماندگان نسل «تشکلهای مردم نهاد» با سرمایه اجتماعی قابل توجه در ایران است.
اقتصاد دستوری و سیطره خصولتیها هم داستان آشنایی است که تشکلها و شرکتهای بخش خصوصی را به ورطه ورشکستگی رسانده است. این تخریب مدنی در حوزه دینی هم رخ داده است و طیفها و نهادهای مذهبی مانند اهل سنت، صوفیان، نواندیشان، اقلیتهای دینی هم در این سالها سرکوب یا خفه شدهاند. این لیست را میتوان کماکان ادامه داد و از نمونههای فراوانی نام برد که هر کدام نشان میدهد در این سالها چگونه تیشهها بر ریشه ابزارها و امکاناتی فرود آمدهاند که میتوانست اسباب قدرتمند شدن مردم ایران را فراهم سازد. وضعیت رسانههای مستقل را هم که از شرایط خبرنگاران زندانی این روزها و اتهاماتی که متوجه آنها کردهاند، به سادگی میتوان درک کرد.
به راستی در چنین جامعهای، چزا نباید خطر تبدیل شدن به یک سوریه بسیار محتمل نباشد؟ توانایی مردم برای راهبری آینده کشور در مسیری که به صلاح عموم است تا حد زیادی از دست رفته است و این کشور در معرض خطر دستآویزی هر دشمن یا فرصتطلبی میتواند قرار بگیرد. اما فراموش نکنیم مسببان ایجاد این شرایط خطیر، مردم معترض و منتقد ایران نیستند. مردمی که حتی در چنین روزهایی که کاسه صبرشان از همه سو لبریز شده است، در مقابل هجمه و تشویق فراوان برخی رسانههای وابسته و سیاسیون خارجنشین، همچنان اکثریتی از آنان از بروز واکنش خشونتآمیز بیشتر، خودداری میکنند.
صاحبمنصبان حکومت در تمامی سالهای گذشته و دیگرانی که قدرت اجتماعی مستحکمی در این کشور داشتهاند با انتخاب سیاستهای غلط برای کشور، با پاشیدن نمک به زخمهای پر شمار مردم، یا حتی با تایید یا سکوت در قبال ستمهای ناروا بر شهروندان این کشور، قدم به قدم مردم را به سمت خشمگینتر شدن از وضعیت موجود و ناامیدتر شدن از اصلاح شرایط پیش بردند. تا جایی که ایران امروز بر سر دو راهی قرار گرفته است که هر دو مسیرش پایانی تلخ و سیاه دارد.
با این وجود یک تفاوت بسیار مهم را در میان این دو مسیر باید در نظر داشت. اگر در فرض اول، احتمال سرنوشتی طالبانیگونه برای کشور تقریبا حتمی است - چرا که تجربه این مردم در ربع قرن گذشته به همگان ثابت کرد که این حکومت قصد تغییر راه خود را ندارد، - اما در حالت دوم، با وجود تمام مخاطرات پیش رو از جهت تضعیف کشور و تجزیه آن، همچنان امیدواری هرچند اندک برای بهتر شدن شرایط در آینده از این طریق وجود دارد. حتی برخی خیلی امیدوارانهتر به این راهکار نگاه میکنند، که احتمالا منشا آن خوشبینیهایی خام باشد.
اما در مقام مقایسه این دو راه، میتوانیم از خود بپرسیم که چرا نباید درصد قابل توجهی از این مردمِ ناامید شده از اصلاح نظام، گزینهای که «امید» را همچنان برایشان زنده نگاه میدارد را انتخاب کنند؟! امید به بهتر شدن شرایط کشور حتی با وجود احتمالی بسیار اندک!
ممکن است برخی از ما آنقدر محافظهکار باشیم که این امیدواری اندک نتواند نسبت به مخاطرات خطیر راهکار دوم بیتوجهمان سازد، اما حس و حال تمام آنهایی که در این مسیر حرکت میکنند را بایستی درک کنیم؛ همواره بشر به «امید» زنده است.