Insanity
By KUTA & CHOیونجون سرش رو نزدیک گوش بومگیو آرود و درحالی که بازوهای پسر رو توی مشتش به شدت میفشرد، لب هاش رو مماس گوش بومگیو قرار داد و آروم زمزمه کرد.
-میبینی دکتر؟..وقتی داشتم خفت میکردم برای زندگی چقدر تقلا میکردی، اما حالا ! ... حتی نمیتونی دست و پا بزنی..چون خیلی وقته توسط اون سیاهی کشته شدی !.
به محض تموم شدن جملهش بومگیو رو از یقه گرفت و بلند کرد و قبل از اینکه بومگیو بتونه حرکت یهویی یونجون رو هضم کنه، مشت محکمی روونه صورت بومگیو کرد ، که پسر بدون کوچک ترین صدایی روی زمین پرت شد . یونجون اجازه داد بومگیو از روی زمین بلند بشه اما وقتی دوباره خواست سمتش حمله ور بشه، به طرز غیرقابل پیشبینی ای بومگیو سمتش هجوم آورده و یقهش رو چسبید و با تمام توانش یونجون رو به دیوار پشت سرش کوبید. جوری که پسر مقابلش از شدت درد صداش رو توی گلوش خفه کرد و برای ثانیه ای پلکاش رو روی هم فشرد . بومگیو بهش فرصتی نداد و برای جبران مشتی توی صورت یونجون روانه کرد که باعث شد گوشه ی لب یونجون زخمی بشه و خون بیفته.
یونجون به طرز باور نکردنی ای از آسیبی که دیده بود میخندید و چشماش مشتاق دیده میشد! ... یونجون شصتش رو گوشه لبش گذاشت و با دیدن خونی که روی انگشت شصتشه پوزخندی زد و انگشتش رو داخل دهنش برد و درحالی که با چشماش که حالت اغواگرانه ای داشت، زبونش رو به شکل شهوتی ای دور انگشت خونیش کشید و مک زد و همزمان گوشه لبی که زخم شده بود کش اومد و تبدیل به پوزخندی شد که پارگی لبش رو و خونریزیش رو بیشتر کرد.
- تازه داری بازی میکنی دکتر !
یونجون با لحن موذی و تمسخر آمیزی لب زد و سمت بومگیو حمله ور شد . بومگیو تقلا میکرد و میخواست از خودش جداش کنه اما یونجون با یک حرکت سر بومگیو رو توی دیوار کوبید و عقب کشید. بومگیو با ضربه وحشتناکی که به سرش خورده بود، فریاد کوتاهی کشید و بخاطر درد و سرگیجه شدید روی زمین افتاد .
با فریاد بومگیو نگهبانی وارد اتاق شد و با بهت و وحشت سمت یونجون اومد و قبل از اینکه فرصت کنه تفنگش رو دربیاره و توی دستش بگیره، یونجون سمت مرد حمله ور شد و اون رو بین خودش و دیوار قرار داد و مشت های بی رحمانهش رو توی صورت مرد فرود آورد. اونقدر تند و پر از حرص انجامش میداد که کوچک ترین صدایی از مرد بیرون نمیومد، جز صدای خورد شدن استخون های فکش . نگهبان به حدی بی حال بود که نمیتونست دیگه سرپا وایسه و یونجون با ضربه آخری که ، سر مرد رو محکم به دیوار کوبید، به زندگی اون مرد پایان داد.
یونجون نیم نگاهی به بومگیو که شوکه روی زمین افتاده نگاهی کرد و بعد از برداشتن کلید اتاق از جیب نگهبان، سمت در رفت و بعد از قفل کردنش دوباره برگشت و تفنگ نگهبان رو که روی زمین افتاده بود توی دستش گرفت و با قدم های بلند خودش رو به بالای سر بومگیو رسوند
-بلند شو!
یونجون با لحن جدی و دستوری گفت و بومگیو بدون اعتراضی سعی کرد بلند بشه اما بخاطر تیر کشیدن سرش دوباره روی زمین افتاد و ناله ای کرد. یونجون ثانیه ای بهش فرصت نداد و با حرص به موهای بومگیو چنگ زد و پسر رو بالا کشید و وادارش کرد روی زانوهاش بشینه. به محض اینکه بومگیو خواست فریاد بزنه و صداش رو بالا ببره، خشاب تفنگ رو کشید و تفنگ رو مقابل صورت خودش و بومگیو قرار داد .
-هیششش! ..فقط کافیه یکم صدات بالا بره تا یه تیر حرومت کنم!
بومگیو در جوابش فقط نالهش رو توی گلوش خفه کرد.
+لعنتی..چه مرگته...چی..میخوای؟
بومگیو به زور درحالی که تلاش میکرد از قرمزی خونی که مانع دیدش شده بود یونجون رو ببینه گفت . یونجون که انگار دنبال همین موقعیت بود خندید و موهای بومگیو رو محکم تر توی مشتش کشید.
- از اولش هم با اومدن به اینجا اشتباه کردی دکتر چوی ! .. چرا فکر کردی با این زیباییت قراره بهت آسون بگیرم؟
یونجون با لحن کشدار و شهوتی حرف میزد که بومگیو خوب متوجهش بود.
+ فاک..عوضی فقط بگو چی میخوای
بومگیو بزور با ناله ی دردناکی حرف زد و یونجون از حالت درمونده دکترش واقعا احساس لذت و سرخوشی میکرد.
- اگه میخوای همین الان یه گلوله توی دهنت خالی نکنم باید بزاری جای اون گلوله کوفتی کام من توی دهنت خالی بشه دکتر چوی !
یونجون زمزمه کرد و سر تفنگ رو با ظرافت روی خط فک بومگیو کشید و روی لب هاش قرار داد . به محض اینکه چشمش توی چشم های گرد شدهی بومگیو افتاد، بدون درنگ لوله تفنگ رو داخل دهن پسر جا داد و بومگیو صدای فریادش توی گلوش خفه شد.
- هیشش، نترس..تا وقتی که رام باشی و نخوای نقشه بچینی میتونیم باهم کنار بیایم! حالا با نقشه من بازی میکنیم دکتر..بیشتر بهمون خوش میگذره ! ..ساکش بزن .
تنها چیزی که توی بدن بومگیو در حال جریان بود استرس و تپش قلب بود ، اونقدر صدای قلبش بلند شده بود که سکوت از سمت یونجون کافی بود تا واضح شنیده بشه ، سر اسلحه ای که بین لباش قرار گرفته بود مانع درست نفس کشیدنش شده بود ولی مطمئن بود اگه چیزی که یونجون میخواد رو بهش نده همینجا مثل همه اونا میمیره چشماشو بست و بی توجه به قطره اشکی که از گونه هاش بخاطر فشار استرس پایین میومد زبونشو بیرون آورد و دور لوله تفنگ کشید . تنها چیزی که بهش فکر میکرد این بود که منتظر موقعیت مناسب باشه ولی هر بار به صورت اون نگهبان که درست کمی اون طرف ترش غرق در خون افتاده فکر میکرد پر از حس گناه و وحشت میشد .
زبونشو کامل بیرون آورد و سر کلت رو لیس زد و بخاطر حجیم بودنش و بیش از حد باز بودن فکش بزاق دهنش از بین لبهاش بیرون میومدن و روی چونش سرازیر میشدن ، بومگیو سرشو مورب کرد و فقط ترجیح داد چشماشو ببنده و آروم باشه و سر کلت رو جوری که انگار دیک یونجون بین لبهاشه خیس کنه و ساک بزنه
طولی نکشید که یونجون از دیدن صحنه رو به روش حجیم شدن دیکش رو احساس میکرد ، بومگیو اونقدر زیبا بود که چشمای خیس و گونه های گر گرفته و اون چونه های مثلثی شکل و بی نقص اونم درست وقتی از بزاق بیش از حد ترشح شده خودش خیس شده بود کافی بود تا یونجون رو به جنون برسونه و بخواد همین الان پسر ریز نقشی که درست جلوش زانو زده بود به فاک بده ، دستشو پایین آورد و گوشه شلوارشو پایین کشید و باکسرشو تا جای که فقط دیکش بیرون باشه پایین آورد و سیلی به صورت بومگیو زد که باعث شد بومگیو دست از خیس کردن لوله کلت بکشه و چشماشو باز کنه .
بومگیو با دیدن دیک یونجون که حالا حجیم شده بود وحشت زده سرشو بالا آورد واقعا باید میذاشت همچین اتفاقی بیفته؟ یونجون موهای بومگیورو توی دستش فشار داد و پوزخند زد
+ دهنت اونقدر خیسه که یه ضربه داخلش میتونه کامل خیسش کنه
یونجون با بی رحمی موهای بومگیورو گرفت و سمت خودش کشید و دیکشو بین لبای خیس بومگیو کشید و تو یه حرکت کل حجم دیکشو داخل دهنش برد ، بومگیو از حجیم بودن دیک یونجون که به حلق و دیوارهای گونش فشار میآورد اوقی زد و سرفه ای کرد و یونجون بی اهمیت به صورت سرخ شده بومگیو از کمبود اکسیژن شروع به حرکت دادن کمرش کرد . با حس گرمای لبای بومگیو فاکی زیر لب گفت از لذت سر کلت رو روی پیشونی بومگیو فشار میداد ، چشمای بومگیو از کمبود نفس قرمز و پر شده بودن و یونجون اونقدر غرق لذت به فاک دادن لبای اون پسر کوچولو بود که اوج رو زیر شکمش حس میکرد .
+ فاک توی لعنتی خیلی خوبی ، به همین زودی کاری کردی که نزدیک بشم
بومگیو سعی کرد سرشو به عقب هول بده ولی دستای یونجون مانع حرکت بیشترش شدن و یونجون توی یه حرکت کل کامشو بین لبای بومگیو خالی کرد که باعث شد بومگیو از حالت لزج و چندشی که داشت اونو بیرون بریزه ، یونجون بلافاصله اسلحه رو روی دهنش گذاشت
+ فقط کافیه یه قطره بیرون بریزه تا این اخرین چیزی باشه که تو عمرت خوردی
بومگیو با استرس و ترس بر خلاف میلی که داشت با کراهت کام یونجون رو که دهنش و داغ کرده بود بلعید و اوقی زد و دستشو روی دهنش گذاشت ، یونجون پوزخندی زد و سمت بومگیو حرکت کرد که باعث شد
از ترس دستشو روی زمین بکشه
سعی کرد فرار کنه و از جاش بلند شه که دستای یونجون مانع شدن و بدنش رو از شکم به دیوار چسبوندن .
بومگیو بخاطر برخورد گونش به دیوار سرد رو به روش هیسی کشید و بلند داد کشید
- یکی کمکم کنه ، لعنت بهت روانی ولم کن داری چه غلطی میکنی
یونجون با بلند شدن صدای بومگیو سرشو تو یه ضربه به دیوار رو به روش کوبید که باعث شد برای چند ثانیه چشمای بومگیو سیاهی بره خمار به دیوار تکیه بده ، بدنش سست شده بود و بخاطر ضرباتی که به سرش وارد شده بود مدام چشماشو باز و بسته میکرد با حس گرمای خون روی گونه هاش دستشو بالا آورد تا آخرین تلاش هاشو برای پس زدن یونجون بکنه ، ولی دستاش از پشت به هم قفل شدن و یونجون کامل بهش چسبید و زیر گوشش زمزمه کرد
+ فقط تسلیم شو
بومگیو از سرگیجه شدید نفس های آرومی میکشید و دستای قفل شده به همشو تکون میداد با لحن بی رمقی زمزمه کرد
- بذار... من..من برم
یونجون نگاهشو به یونیفرم بومگیو داد از تنش درآورد و بدون اینکه به بومگیو فرصتی بده و شلوارشو همراه باکسرش پایین کشید با دیدن بوت سفید بومگیو که از ترس عضلاتشو حمع کرده بود پوزخندی زد و سیلی روش زد
+ الان فقط من میتونم نجاتت بدم دکتر ، منو صدا کن میتونم گرمای درونیتو بیرون بریزم .
درون بومگیو پر از حس حرارت شده بود ولی هنوزم نمیخواست قبول کنه ممکنه از همچین چیزی خوشش بیاد ، دستشو با زور از بین دستای یونجون بیرون کشید و سعی کرد سمتش برگرده که با ضربه سوم سرش به دیوار و سرازیر شدن خون از بینیش تعادلشو از دست داد ، یونجون سریع بدن بومگیورو تو هوا قاپید و به دیوار فشار داد و مجبورش کرد روی پاهای سستش بمونه
+ لجبازی نکن ، فقط بهم نشونش بده نشون بده زیر این چهره چی رو قایم کردی
بومگیو از حس نفس یونجون روی پوست خونی گردنش نفس نفسی زد ، انگار همه سلول های بدنش از شهوت فریاد میزدن
با حس انگشتای یونجون روی بوتش دوباره تقلا کرد ولی یونجون اینبار بدون آمادگی دیکش رو به حفره داغ و نبض دار بومگیو کشید که باعث شد بومگیو برای چند ثانیه روح از تنش جدا بشه ، لذتی که از کشیده شدن سر دیک ملتعب یونجون به خفرش حس میکرد باعث شد نفسشو حبس کنه .
هیچ وقت فکرشو نمیکرد افکار پلیدی که بارها در خلوت تصورش میکرد به سراغش بیان ، اونم وقتی بارها اونو دیوونه خطاب کرده بودن و تصمیم گرفته بود کسی بشه که ظاهرش رو حفظ میکنه .
فلش بک ٫ پنج سال قبل "
نگاهشو به عکس های عجیبی از آدمهای که برهنه بسته شده بودن داد و نفسشو با حرص بیرون داد ، دیدنشون اونقدر تحریکش میکرد که میخواست همین حالا امتحانش کنه ، یکی از نزدیک ترین فیلمهای که تو صفحه بود باز کرد . مردی برهنه که با طناب های قرمز بسته شده بود و سعی در ازادی داشت ، بومگیو چشماشو بست و برای ثانیه ای خودش رو جای اون مرد تصور کرد و لبش رو گزید ، با صدای دوستاش سریع صفحه باز شده رو بست و با چهره هول شده بهشون خیره شد .
+ چیکار میکردی؟
- ه...هیچی
با اینکه میتونست حرف بزنه ولی صورتش اونقدر سرخ شده بود که این دروغ رو فقط خودش باور میکرد ، یکی از دوستاش با شیطنت لپ تاپ رو از بین دستای بومگیو قاپید و صفحه بسته شده رو باز کرد با دیدن عکسا با تعجب به بومگیو نگاه کرد
+ خدای من تو.. تو دیوونه ای؟ منحرفی چیزی هستی؟ اینا چیه؟
- نه من..
+ گاد این .. واقعا چندشه چطور یکی میتونه از اینا خوشش بیاد تا این حد وحشی ؟ زوال عقلی داری تو؟
بومگیو از استرس میلرزید و دستشو مشت کرده بود بیشتر از اینکه از حرفا ناراحت شه از اینکه با بقیه متفاوته متنفر بود اخم کرد و لپ تاپ رو از بین دستای پسر کشید و خاموشش کرد
- برای تحقیق بود ، من قراره یه روانپزشک بشم.
پایان فلش بک"
با تکونی که یونجون بهش آورد از افکارش بیرون اومد ، یونجون زبونشو روی گوشای قرمز و داغ کرده بومگیو کشید و دستشو بالا آورد و گردن پر از خون بومگیو لمس کرد و سر انگشتای آغشته به خون رو سمت لبای بومگیو آورد و زیر گوشش زمزمه کرد
+ انگشتامو لیس بزن
بومگیو با دیدن خون روی انگشت نفسشو بیرون داد و سرشو به سمت مخالف چرخوند ، انگار هنوز نمیتونست قبول کنه این چیزی که ازش خوشش میاد ، چون تمام اون سالها سرکوب کردن چیزای که بهش لذت میدادن و عادی زندگی کردن هدفش شده بود . یونجون با بی رحمی سر کلت رو بجای دیکش بین بوت بومگیو گذاشت و کشید
+ کاری که گفتم بکن
بومگیو از ترس لباشو باز کرد و انگشتای آغشته از خون رو مک زد و خونش رو لیس زد و اوقی زد ، یونجون با رضایت با سر کلت به حفره ملتهب بومگیو ور رفت.
بومگیو از حس لذت و تشنگی چنگی به دیوار زد و پایین تنشو بیشتر به سمت یونجون فشار داد که باعث شد یونجون از شوک پوزخندی بزنه ، درسته حالا یواش یواش بومگیو غرق در شهوت میشد و روی واقعی خودش رو نشون میداد.
یونجون کلت رو از حفره بومگیو فاصله داد و سر دیکشو بعد چند بار کشیدن و تشنه کردن حفرش داخلش فشار داد و تو یک ضربه خودشو بین حفره تنگ و داغ بومگیو جا داد ، بومگیو از درد پایین تنش ناله بلندی کرد که یونجون سریع دستشو بالا آورد و روی لبای بومگیو گذاشت
+ هیش نمیخوام وقتی داخلت کام نشدم کسی مانع کارم بشه
بومگیو خمار شده بود بدون اهمیت به درد پایین تنش تنها چیزی که میخواست حرکت یونجون بود.
یونجون محال بود بزاره پسر کوچک تر به سایز دیکش عادت کنه و از همون ابتدا به محض اینکه تنگی بومگیو و نبض بی قرار دور دیکش رو حس کرد، با نیشخند کثیفی شروع کرد به زدن ضربه های محکم و عمیق داخل بومگیو . با یک دستش کمر بومگیو رو ثابت نگه داشته بود و با دست دیگهش، گلوی پسر رو گرفته بود و با هربار ضربه ای که میزد و ناله های خفه ی بومگیو، حلقه انگشتای بلندش رو دور گلوی بومگیو تنگ تر میکرد و ناخناش رو توی پوست گردن پسر فرو میکرد. هرکاری که میکرد، اونطور که دلش میخواست و تشنهش بود نمیتونست بومگیو رو حس کنه. حتی زمانی که با تمام حرصی که داشت ناخنش رو روی پوست شیری رنگ پسر میکشید و کاری میکرد که دنباله ی رد ناخنش خون جاری بشه، باز هم حس میکرد که کافی نیست. دلش میخواست دستش رو به داخل سینه پسر کوچک تر ببره و قلبش رو توی مشتش بگیره و لمسش کنه. اما حتی اون هم میتونست عطش یونجون و تشنگیش رو برطرف کنه؟ . درحالی که حتی ذره ای ضرباتش داخل حفره داغ و تنگ بومگیو کم نشده بود، لب هاش رو روی شونه ی سفید بومگیو فرود آورد و زبونش رو با شهوت روی پوست خوش بوی بومگیو بازی داد و همزمان دستش رو از گردن پسر سر داد و به پایین آورد و شروع کرد به بازی کردن با نیپل سخت شده ی بومگیو. نیپل پسر رو بین انگشت سبابه و شصتش میفشرد و بومگیو محکوم بود به خفه کردن صدای ناله ها و فریادهای دردناک و پر از شهوتش.
- لعنت بهت..خیلی تنگی
یونجون همراه با ناله ی اغواگری زمزمه کرد و اجازه داد همه تمرکزش روی نبض دیوانه وار دیواره های حفره بومگیو باشه...با هر ضربه دیوونه وار و محکم یونجون، بومگیو از درد عضلات باسنش رو سفت میکرد و دیک سخت شده یونجون هم داخل حفره پسر کوچک تر فشار داده میشد و با هربار تنگ تر شدنش یونجون تا مرز جنون و خالی شدن میرسید.
بومگیو با بی حالی ناله میکرد و با یکباره حلقه شدن انگشت های یونجون دور دیکش هیسی کشید و خواست خودش رو عقب بکشه که یونجون با ضربه محکمی که داخلش زد، بومگیو دوباره با بی حالی به دیوار کوبیده شد و همزمان دیک تحریک شدش توی مشت یونجون فشار داده شد.. درد توی تمام وجودش پخش شد و دلش میخواست فریاد بزنه اما نمیتونست و همین خفه کردن صدای فریادش و بغضی که از درد به گلوش چنگ مینداخت، باعث شد بدون اینکه کنترلی روی خودش داشته باشه به گریه بیفته. بومگیو نمیتونست اینکه داره از این درد لذت میبره رو انکار کنه اما وقتی به شرایطی هم که توش قرار داشت فکر میکرد باعث میشد آرزوی مرگ کنه، اما از طرفی هم این تمام چیزی بود که برای سالیان سال توی ذهنش مجسم میکرده و با خودش بازی میکرده.
یونجون با شنیدن صدای گریه ی پسری که داشت توسطش بفاک میرفت، ناخودآگاه خنده هیستریکی کرد و از شدت لذت زبونش رو روی لب بالاش کشید و درست وقتی که خواست مقصدش بعدی زبون داغ و خیسش لاله گوش بومگیو باشه، بومگیو با تخسی سرش رو کج کرد و مانعش شد. یونجون از بازی کردن خوشش میومد اما اونقدر تشنه بود و سرش داغ کرده بود که از کار بومگیو عصبانی شد و با حرص گلوی بومگیو رو چسبید و وادارش کرد سرش رو سمت مخالف کج کنه. در عرض ثانیه ای با ضربه ای که داخل بومگیو زد، پسر رو وادار کرد مماس دیوار یخ اتاقش قرار بگیره . تمام مدتی که زبونش رو روی شونه بومگیو حرکت میداد، بوی خونی که از شقیقه پسر جاری رو یونجون رو اغوا میکرد و دیگه نمیتونست اون شراب خونین رنگ رو از خودش دریغ کنه.. درحالی که با یک دستش گلوی بومگیو رو چوک میکرد، زبونش رو بی پروا روی رد خونی که از شقیقه پسر جاری شده بود و تا گردنش ادامه پیدا کرده بود کشید.. بومگیو از برخورد نیپل های سخت شدش با دیوار سرد اتاق و حرکت رفت و برگشت زبون داغ یونجون روی رد خونش، برای لحظه ای از شدت لذت چشم هاش سفید شد و به دیوار چنگ انداخت.
دکتر چوی به حدی به مزاق یونجون خوش اومده بود که یونجون حاضر بود سالیان سال هم که بود توی این تيمارستان لعنتی منتظر اومدنش میموند تا بتونه اینجور طعم شیرین و سکسی خون این پسر رو بچشه. به شکل دیوونه واری آرزو میکرد که تمام خون بومگیو رو داخل بطری های شراب گرون قیمت بریزه و برای یک عمر از مزه مزه کردن طعمش مست بشه.
با یک حرکت عضوش رو بیرون کشید و بومگیو رو سمت خودش برگردوند و همزمان که دستش رو زیر رون بومگیو میبرد و وادارش میکرد پاش رو بالا بگیره، به محض اینکه نگاهش به چشم های خمار و پر از نیاز پسر رو به روش گره خورد، تحمل نکرد و همزمان که دیکش رو دوباره وارد حفره داغ بومگیو میکرد، لب های خونیش رو روی لبای بومگیو کوبید و شروع کرد با بی رحمی تمام لب های بومگیو رو بوسیدن و مک زدنشون.
حرکت لب های یونجون به حدی وحشیانه بود که بومگیو فقط میتونست طعم خون و درد رو از بوسشون حس کنه، اما شکایتی نداشت، چون مگه تمام جذابیت یک بوسه پر حرارت به این نبود که اینطور وحشیانه و پر از درد باشه؟
یونجون همزمان که داخل حفره تنگ بومگیو ضربه میزد، زبونش رو روی زبون بومگیو میکشید و مک میزد و از برخورد دیک سخت شده بومگیو به شکمش ، گوشه لب هاش کش میومدن و باعث میشدن نیشخند موذی ای بزنه. زبوناشون با اشتیاق روی هم حرکت میکردن و به خوبی همدیگه رو به بازیگرفته بودن و صدای ناله هاشون توی دهن همدیگه گم میشد. بعد از چند دقیقه یونجون دوباره عضوش رو از بومگیو بیرون کشید و همون حين که به نگاه گیج و علامت سوالی پسر نیشخند میزد، بومگیو رو سمت میز وسط اتاق هول داد و مجبورش کرد که روی میز خم بشه تا یونجون دید خوبی از باسنش داشته باشه. یونجون برای چند ثانیه ای به حفره ی قرمز و ملتهب بومگیو که بخاطر خیسی برق میزد نگاه کرد و دوباره خودش رو از پشت به بومگیو چسبوند و عضوش رو واردش کرد.
دستاش رو دو طرف پهلوی بومگیو گذاشته بود و درحالی که ناخناش رو توی پوست شکم پسر فرو میکرد، هربار محکم و محکم تر داخلش ضربه میزد. صدای ناله های بومگیو یکم بلند تر شده بود اما هنوزم محافظه کار بود . یونجون احساس میکرد که داره به اوج نزدیک میشه، موهای بومگیو رو به یک باره توی مشتش گرفت و به حدی موهاش رو کشید که بومگیو ناچار بود از شدت درد کمی سرش رو عقب بکشه و همین به کمر باریکش قوس میداد و نمای سکسی تری رو به یونجون میداد.
یونجون چند ضربه آخر رو هم داخل بومگیو زد و خودش رو با ناله نسبتا بلندی داخل پسر کوچک تر خالی کرد . بومگیو کمی بی حال بنظر میرسید، عضوش رو از پسر بیرون کشید که باعث شد کمی از کامش بیرون بریزه و یونجون حاضر بود برای ساعت ها به این صحنه جوری که انگار یک اثر هنری خلق کرده خیره بشه . بومگیو رو سمت خودش برگردوند و تکیهش رو به میز داد و شروع کرد به پمپ کردن دیک پسر مقابلش با دستش. انگشتاش رو که دور دیک بومگیو حلقه بود رو مدام عقب و جلو میکرد و وقتی بومگیو به اوج نزدیک شد بهش سرعت بخشید. به محض اینکه بومگیو به خودش لرزید و کام شد، دیک پسر مقابلش رو با شیطنت توی مشتش فشار داد که بومگیو صورتش از شدت درد مچاله شد و دوباره به هر زحمتی بود صدای فریادش رو خفه کرد. از حالت درمونده بومگیو پوزخندی زد و دو انگشت وسطش رو سمت پرینیوم پسر کوچک تر برد و بعد از اینکه انگشتاش رو آغشته به کامی کرد که همچنان از سوراخ بومگیو به بیرون میریخت، انگشتاش رو جلوی چشم های نیمه باز بومگیو اورد و کمی بین انگشت هاش رو فاصله داد تا کام کش بیاد و میتونست تمام مدتی که این اتفاق میفته تغییر حالت چهره بومگیو و اون صورت خجالت زدهش رو ببینه. با شیطنت نیشخند موذی ای تحویل بومگیو داد و همونطور که نگاه پسر روی حرکت انگشتاش و صورت یونجون بود، انگشتاش رو نزدیک دهن خودش برد و زبونش رو روی کام کشید. با مهارت و شیطنت زبونش رو دور انگشتش میکشید و کاری میکرد اون صحنه از دید بومگیو هر ثانیهش اروتیک تر بشه. بومگیو فقط با تماشا کردن حرکت زبون یونجون و اونجور بازی دادنش ، ناله های ریزی از میون لب هاش خارج میشد. وقتی اونطور چهره خمار بومگیو رو دید، نتونست جلوی خودش رو بگیره و شروع کرد به حالت پسر خندیدن.
- توام میخوای انجامش بدی؟
یونجون با شیطنت لب زد و بومگیو در جوابش فقط لب کبود شده ش رو به دندون گرفت و یونجون هم دوباره انگشتاش رو مابین پای پسر برد و این بار انگشت های آغشته به کامش رو جلوی دهن بومگیو گرفت.
برعکس شروع اتفاقات، بومگیو این بار نه دودل بود و نه مقاومت میکرد. با تشنگی زبونش رو روی انگشت یونجون میکشید و دور انگشت یونجون میچرخوند تا بتونه تمام کام پسر مقابل رو از روی انگشتاش پاک کنه و بخوره و تمام مدت یونجون با همون لبخند کثیف همیشگیش بهش خیره بود. یونجون دوتا انگشت وسطش رو به داخل دهن بومگیو هول داد و تا جایی که پسر مقابل اوق بزنه داخل نگه داشت و بومگیو جای اینکه سرش رو عقب بکشه، همچنان به ساک زدن انگشتش ادامه میداد و یونجون از این حد رام شدن پسر مقابلش احساس رضایت و لذت میکرد.
تمام مدتی که دکتر چوی با بدن کوفته و بی حال مشغول پوشیدن لباس هاش و روپوشش بود، یونجون همزمان که از سیگار بین انگشتاش کام میگرفت ریز ترین حرکات پسر رو به روش رو زیرنظر داشت و با پوزخندی بهش خیره شده بود.
- یجوری تمیز و مرتب شدی انگار نه انگار چه اتفاقاتی افتاده و توسط بیمارت بفاک رفتی.
بومگیو بدون اینکه روش رو سمت یونجون کنه فقط مشغول مرتب کردن لباساش توی تنش بود و حرفی نمیزد.
یونجون کام دیگه ای از سیگارش گرفت و دودش رو توی سینهش حبس کرد و ته مونده سیگار رو روی زمین انداخت و با کفشش خاموشش کرد. نمیدونست بومگیو توی این سکوت داره به چه چیزی فکر میکنه اما خوشحال بود از اینکه اونو از دیواری که دور خودش پیچیده بود بیرون آورده بود و الان بومگیو هم مثل خودش داشت توی اون جهنم دست و پا میزد.
بومگیو همچنان پشتش به یونجون بود اما همین که رد نگاه پسر رو فرضی دنبال میکرد میتونست حدس بزنه که بومگیو به تفنگ روی زمین خیره شده.
- میدونستم
یونجون با صدای رسا و لحن تمسخر آمیزی گفت اما دریغ از کوچک ترین واکنشی از سمت بومگیو. میتونست ذهنش رو یجورایی بخونه و چیزی که براش له له میزنه رو حدس بزنه. بالاخره بومگیو هم کسی بود درست مثل خودش . احتمالا عقده ی یک عمر خودش نبودن توی وجودش جمع شده بود و حالا توی شوک به سر میبرد.
- یک بار که خود واقعیت باشی، اونقدر بهت مزه میکنه که حریص و حریص تر میشی برای تجربه چیزهای بیشتر...برشدار !
حرف آخرش رو با لحن جدی و دستوری گفت و بومگیو بالاخره سمتش برگشت و با چشم های بی روحی بهش نگاه کرد.
+ چی؟
- گفتم برشدار
یونجون بدون مکث جواب داد و با چشم و ابروهاش به تفنگ اشاره کرد.
بومگیو نگاهش رو از یونجون گرفت و مثل انسان های مسخ شده فقط به حرفش عمل کرد و تفنگ رو از روی زمین برداشت و دوباره رو به روی یونجون قرار گرفت.
از دیدن حالت شوکه اما بی روح پسر مقابلش پوزخندی زد و از سرجاش بلند شد و قدمی به سمت بومگیو برداشت .
- منتظری که قدم بعدیت هم من بهت یاد بدم ؟!
+ منظورت چی-
- بازی درنیار...چیزی که کل وجودت برای داشتنش فریاد میزنه رو انجام بده! .. شلیک کن !
بومگیو چشم های گرد شدهش رو به یونجون دوخت و ناباورانه چهره جدی یونجون رو تماشا کرد.
یونجون چند قدم باقی مونده رو برداشت و رو به روی بومگیو قرار گرفت و دست بومگیو رو محکم گرفت و وادارش کرد تفنگ رو رو به روی پیشونیش قرار بده .
- دوست داری بدونی چه حسی داره، نه؟ ... انجامش بده دکتر چوی !
یونجون درحالی که تفنگ توی دست بومگیو رو روی پیشونی خودش فشار میداد با لبخند مریضی گفت .
+ن-نه .. نه نه نه.. من نمیتونم
بومگیو تقلا کرد دستش رو عقب بکشه اما یونجون محکم تر دستش رو نگه داشت و توی چشم های بومگیو خیره شد.
- میدونم که همینو میخوای!..انجامش بده عوضی
+ نمیخوام..ولم کن
- شلیک کن!
+بس کن! دستم رو ول کن..آروم باش یونجون
-شلیک کن بزدل احمق!..انقدر ساده و بی عرضه ای که جرئت انجامش-
بومگیو با عصبانیت یونجون رو عقب هول داد و قبل از اینکه بخواد به خودش بیاد، صدای شلیک تفنگ توی گوشش پیچید و بعد از چند ثانیه ای که گذشت ، متوجه تیری شد که به شکم یونجون شلیک کرده بود.
ناباورانه صحنه رو به روش رو نگاه میکرد و گرمای قطره اشکی رو که از گوشه چشمش پایین ریخت رو حس کرد. ضربه هایی که توسط نگهبان ها به در وارد میشد و حرکت بی هدف دستگیره در قفل شده براش هیچ معنایی نداشتن. یونجون دستش رو روی زخمش گذاشته بود و میخندید و هر لحظه خنده هاش شدید تر و ترسناک تر میشد، انگارکه از این وضعش لذت میبرد.
- آفرین- .. عالیه..خوشم اومد!..دکتر چوی
یونجون دکتر چوی رو خیره به چشم های سرد بومگیو گفت و ثانیه بعد دوباره و دوباره و دوباره صدای شلیک توی اتاق پیچید. متنفر بود، متنفر بود که این کار رو با اراده خودش انجام داده بود. متنفر بود که اینجور گرفتن جون مرد جذابی که باهاش بهترین سکس عمرش رو داشت، باعث میشد حتی برانگیخته تر بشه. از خودش متنفر بود، اما خوشحال بود... برای اولین بار ، لذت حس کردن زندگی رو داشت میچشید.
درحالی که به بدن بی جون یونجون که توی خون خودش غرق بود خیره بود، در با شدت شکسته شد و نگهبان ها وارد اتاق شدن. همه برای چند ثانیه ای سرجاشون خشکشون زده بود و با ناباوری بومگیو و یونجون رو نگاه میکردن و باز به اسلحه توی دست بومگیو خیره بودن.
- د-دکتر چوی !
نگهبان با صورت شوک و صدایی که از شدت ترس و تعجب میلرزید لب زد و بومگیو نگاه بی روحش رو به مرد رو به روش داد و تفنگ رو بالا آورد و به یک چشم به هم زدنی تیری وسط پیشونی مرد مقابلش خالی کرد.
با صدای دوباره شلیک بومگیو اسلحه رو پایین آورد و به صورت بی جون نگهبان که درست مقابلش افتاده بود نگاه کرد و سمت جسد یونجون رفت و از بین انگشتای آغشته به خونش سیگار نیمه روشن رو برداشت و بین لبهاش گذاشت و نگاهشو به صورت بی روح یونجون که هنوز لبخند رو نگه داشته بود داد
+ حق با تو بود
با قدمهای بلند به بیرون اتاق رفت و از جیب یونیفرم سفید رنگش که غرق در خون بود عینکشو که بخاطر برخوردای بدنش ترك ریزی برداشته بود بیرون آورد و هاه ای روی گلس شکستش کرد و با تمیز کردنش اونو روی چشماش گذاشت و در حالی که کل مسیر سالن رو با قدمهای استوار برمیداشت سمت پسر وراجی که دفعه اول دیده بودش رفت و پوزخندی بهش زد
+ بیمار بعدیم کیه؟
پسر خشکش زده بود با وحشت به یونیفرم پر از خون بومگیو خیره شد و لرزی به بدنش افتاد ، بومگیو اسلحه رو از جیبش بیرون آورد و اونو بین دستای پسر گذاشت و به سمت اتاقش حرکت کرد و کمی مکث کرد و نگاهشو سمت پسر برگردوند .
+ راستی ، من از گل رز متنفرم
بعدم با قهقهه بلندی از دید پسر محو شد .