Insanity

Insanity

By KUTA & CHO

سوم آپریل سال ۱۹۹۵ "

تمام تلاششو میکرد از بین دست و پاهاشون روزنه ای برای فرار پیدا کنه ولی هر چقدر بیشتر دستو پا میزد بی فایده تر به عقب پس میخورد. مرد قد بلندی که بنظر لیدرشون میومد سرشو پایین آورد و موهای مرد کوچیک تر رو بین مشتش گرفت و سرشو بالا آورد و به صورت خیس از عرقش نگاهی انداخت و پوزخند زد.

- کاری میکنم از اینکه اینجا اومدی پشیمون شی‌ دکتر کیم

مرد دستشو بالا آورد و سعی کرد پسش بزنه ولی با گرفته شدن مچ دستاش توسط چند مرد دیگه تلاشهای بی فایده ای نصیبش شد و تنها چیزی که از اون همه مقاومت زیر دست دست یه مشت روانی بیمار نصیبش میشد مشت و لگد های بود که بهش میزدن ، با صدای چرخ تخت چشماشو سمت مردی که درست بالای سرش قرار گرفته بود چرخوند و با ترس فریاد کشید

- ولم کنید دیوونه ها ، دست از سرم بردارین کمک یکی بهم کمک کنه

مرد دستشو سمت باکس فلزی استریل شده آماده روی تخت برد و یکی از سرنگ هارو برداشت و با هوای اطراف پرش کرد و سر سوزن رو روی شاهرگ مرد گذاشت ، مرد تقریبا از ترس پایین تنش خیس کرده بود و از ترس فکش قفل کرده بود ، اونا انقدر محکم گرفته بودنش که تنها کاری که مرد انجام میداد لرز گرفتن بدنش بود ، با صدای که انگار التماس میکرد زمزمه کرد

- خواهش میکنم اینکارو نکن لعنتی اینکارو نک-

مرد بی توجه به حرفای دکتری که زیر دستو پاهاشون زندانی شده بود سر سرنگ رو توی پوست کلفت و ضخیمش فرو کرد و با فشار دستش محتوای هوای داخل سرنگ رو توی رگ ورم کرده مرد خالی کرد ، برای ثانیه ای همه دستو پاهاشو رها کردن و هر کدوم به عقب رفتن و با ایستادن روی پاهاشون جون کندن مرد رو ببینن ، مرد توی خودش میپیچید و نفسش ثانیه به ثانیه کم تر میشد و پاهاشو روی زمین میکشید و بعد چند دقیقه تلاش بدنش ثابت موند و تپش قلبش ایستاد . اکسیژن داخل سرنگ کار خودشونو با بی رحمی کردن و مرد روی زمین جون داد.

بیست و پنجم آپریل سال ۲۰۲۴

بومگیو سراسیمه از خواب بیدار شد و دستشو روی صورتش کشید و نفس نفس زد ، بازم همون کابوس های همیشگی ، بعد ده سال ول کنش نبودن ، دستی روی موهای بلند و مشکیش کشید و از میز عسلی کنار تختش عینکشو برداشت و روی چشماش زد ، تمام بدنش عرق کرده بود هنوز نمیتونست بفهمه چرا اون کابوسا با وجود قرصهای که استادش بهش داده بود پایان ندارن از جاش بلند شد و گوشیشو که درست کمی اون طرف تر توی شارژ بود برداشت به اسکرینش خیره شد

" یادت نره بیای ، بومگیو اینجا غذا میدن نیاز نیست با خودت ناهار بیاری سریع بیا ، راستی باید بهت بگم آقا دکتر؟ یا بگم دامپزشک ؟

- سو مینگ "

بومگیو پوزخندی از ایموجی و متنی که میخوند زد و گوشی رو روی میز گذاشت و سمت کمد لباسش رفت نمیشد گفت استرس نداره ولی تنها چیزی که بهش احتیاج داشت گرفتن مدرکش از دانشگاه بود ، اون سالهای زیادی سختی کشید تا به اینجا برسه درسا گاهی اونقدر سخت میشدن که متوجه گذر زمان نمیشد و برعکس بقیه بومگیو عاشق روانپزشکی بود . هودی مشکی رنگشو از کمد بیرون کشید و شلوار جین و بگ ذغالی رنگشو همراهش پوشید و توی آینه به سر تا پاش نگاهی انداخت و از طبقه پایینی کمدش کیف مخصوص کارشو برداشت و زیپشو باز کرد.

محتویات کیف گوشی پزشکی ، یسری دستکش و یونیفورمی بود که از قبل تیمارستان سوجا داده بود سرشو بالا آورد و زیپ تو یه حرکت بست و گوشیشو از روی میز برداشت و توی جیبش گذاشت و از اتاق خارج شد .


با بوق گوش خراش تازه به خودش اومد و متوجه شد دقیقه ای تو افکارش غرق شده و متوجه سبز شدن چراغ نشده بود ، گازی داد و با پیچیدن توی جاده فرعی سرعتشو بیشتر کرد نمیدونست چی باعث میشد انقدر دلهره داشته باشه ، شاید دلیلش این بود که نمیخواست دست خالی برگرده و دوست داشت توی کارش بهترین باشه ، بومگیو آدم زیاد خواهی بود نمیشد گفت حسود ولی سعی میکرد تو همه چی اولین باشه. با دیدن ساختمون سفید رنگ تیمارستان داخل پارکینگ شد و به نگهبان تعظیم کوتاهی کرد

+ تشریف میبرید سر کار؟ شما باید دکتر جدید باشید

بومگیو دست پاچه سری تکون داد و کارتشو از جیبش بیرون آورد و نشون نگهبان داد ، نگهبان سر تأییدی تکون داد و کلاهشو برداشت و از میز جلوی کارش یه لیوان قهوه که نصفشو نوشیده بود و لبه لیوان کاغذی رو جویده بود سمت بومگیو گرفت بومگیو به لیوان نگاه کرد و با مکث از بین دستای نگهبان لیوان رو قاپید و لبخند مصنوعی و مهربونی زد

- ممنون

پاهاش و روی گاز گذاشت و از در ورودی فاصله گرفت و توی جای خالی پارک کرد و به لیوان جویده شده نگاه کرد از ماشین پیاده شد و انگشتشو روی دکمه آسانسور فشار داد ، تو کل مسیر لیوان رو بین دستاش نگه داشته بود .

با قدمهای آهسته وارد سالن اصلی شد و با دیدن پرسونلی که براش تدارک دیده بودن لبخند زد و تعظیمی کرد ، یکی از پرسونل سمتش دوید و دست گل رز رو بین دستاش گذاشت و تعظیمی کرد

+ هیونگ ، میتونم بهت بگم هیونگ..؟ خوش اومدی

بومگیو سری تکون داد و گل رو بو کرد و نفس عمیقی کشید

- البته خیلی ممنونم من واقعا عاشق رز هستم

با تایید به بقیه نگاه کرد و کنجکاو سرشو چرخوند به مرد کوتاه قد جلوش نگاهی انداخت

- میبخشید میتونم بدونم اتاقم کجاست؟

مرد کوتاه قد سری تکون داد و با سرعت سمت یکی از اتاق ها دوید و درو برای بومگیو باز کرد و همون حین تند تند شروع به حرف زدن کرد

+ باعث افتخار منه پیش شما کار کنم ، شما واقعا خوشتیپ هستید ، چهره شما شبیه بازیگر هاست میدونید به ما گفتن شما جوونید ولی نمیدونستم تا این حد جوون باشید واو شما خیلی خوشگلید میدونید من واقع-

بومگیو کلافه با یه لبخند احمقانه به پسر وراج رو به روش خیره مونده بود و خدا خدا میکرد یکی دکمه سایلنتشو بزنه ، با صدا شدن اسم مرد ، مرد حرفشو نصف رها کرد

+ صدام زدن باید برم خوش اومدی به هرحال دکتر چوی؟ درست گفتم

- درسته چوی ، چوی بومگیو هستم

+ واقعا باعث افتخاره پیش شما باشم برمیگردم

بومگیو خونسرد تایید کرد و با رفتن مرد در رو پشت سرش بست و لیوان قهوه و گل رز رو روی میزش گذاشت و تچی زیر لب گفت و روی صندلی چرخدار پشت میزش نشست و دستی به لبه میز کشید با دیدن سطل اشغال بزرگ کنار اتاقش از جاش بلند شد لیوان قهوه و گل رز رو توی سطل انداخت گوشیشو از تو جیبش بیرون آورد با دیدن اسم سو مینگ سریع جواب داد

+ الو بومگیو ؟ چطوری تو خوش گذشت؟ پذیرایی دقیق بود!؟

بومگیو به گل رز که نیمیش از سطل بیرون بود خیره مونده بود پاهاشو بالا اورد و لبه بیرون اومده رو داخل هول داد

- مینگ واقعا اگه دستم برسه بهت تیکه پارت میکنم خب؟

+ چرا

- این مرتیکه قهوه دهنیشو که لبشو با دندونای کثیفش جویده به من داد ، اونم از پرسونل احمق تر که برای من گل رز خریدن

+ چشه

- مگه اومدن خواستگاری ؟؟ این خیلی حرف میزنه و اعصابشو ندارم این اتاقی که بهم دادی نورش کمه عوضش کن.

قبل از اینکه سو مینگ فرصت جواب دادن داشته باشه، تقه ای به در خورد و یکی از دکتر های جوونی که بنظر می‌رسید مثل خودش تازه کار بود، وارد شد و بومگیو ترجیح داد بدون حرفی گوشی رو فقط روی دوستش قطع کنه و بعدا خزعبلاتش رو گوش کنه.

بومگیو با نگاه منتظری به پسر رو به روش نگاه کرد و وقتی دید این پسر قصد نداره دهن باز کنه یک تای ابروش رو بالا انداخت و با تکون دادن سرش بهش فهموند که دهنش رو باز کنه. دکتر جوان پرونده ای که مابین انگشتاش میفشرد رو جلو آورد و روی میز بومگیو قرار داد و بعد از اینکه با استرس صداش رو صاف کرد به حرف اومد.

+ دکتر چوی! پزشک ارشد بخش تشخیص دادن که این پرونده رو به شما بسپرن.


بومگیو درحالی که گوشیش رو توی جیب شلوارش قرار می‌داد سرش رو تکون داد و حین اینکه ریزترین حرکات پسر کناریش رو زیرچشمی زیر نظر گرفته بود پشت میزش مستقر شد و پرونده رو جلو کشید و بازش کرد و پروفایل بیمار رو با صدای بلند خوند.

- چوی یونجون، ۲۶ ساله..حدود دوساله که اینجا تحت درمانه و..

+دکتر چوی؟

دکتر جوان رو به روش حرفش رو قطع کرد و بومگیو نگاهش رو به پسری داد که از بدو ورودش کم مونده بود از استرس شلوارش رو خیس کنه.

-بله؟

+ دکتر پارک،‌ چیزی از این پرونده به شما گفتن؟

پسر بعد از کمی مکث پرسید و بومگیو کمی ابروهاش توی هم کشیده شد.

- من هنوز فرصت نکردم با دکتر پارک ملاقات کنم!

+چوی یونجون یکی از پیچیده ترین بیمارهای اینجاست، تاحالا کلی دکتر فراری شدن از دستش و چندماهی میشه که دیگه دکتری حاضر نمیشه پرونده اونو قبول کنه.

درحالی که پسر جوون با وراجی تمام این ها رو تعریف می‌کرد بومگیو هر از گاهی سرش رو تکون میداد که به پسره بفهمونه مثلا به حرفاش با دقت گوش میده و همون حین نگاهش رو روی پرونده چوی یونجون میچرخوند. نمیدونست این وراجی ها و خزعبلات این پسر تا چه حد درسته اما چیز چندانی توی پرونده بیمار چوی یونجون با توجه به اینکه دوسال توی این تيمارستان بوده ثبت نشده بود ! تقریبا میشد گفت قسمت اعترافات و گفته های بیمار و اطلاعاتی که بشه به درون اون نفوذ کرد خالی خالی بود. کلافه نگاهش رو بالا آورد و به دکتر جوان داد و اون همچنان به حرف هاش ادامه می‌داد.

+ واقعا نمیدونم الان چرا‌ شما حاضر شدید بهش رسیدگی کنید! ولی خودتون رو نجات بدین و سریعا پرونده رو رد کنید بنظر من. تاریخچه این بیمارستان چندان اتفاقات خوبی درش رقم نخورده که حالا بخواد وجود همچین آدمی مثل چوی یونجون عجیب باشه! متنفرم که دوره ی کاراموزیم رو مجبورم اینجا سر کنم.


پس اینطور بود ! برای چند ثانیه ای صدای پسر مقابل توی سر بومگیو رنگ باخت و افکار خودش جایگزین شدن. به خوبی میتونست حدس بزنه دکتر های جوان و بی عرضه این بخش حالا با حضورش چقدر اذیت شدن و میخوان با حرفای مفتشون کاری کنن که میدون خالی کنه. توی ذهن به دست و پا زدن های پسر رو به روش برای چرت و پرت گفتن قهقهه زد و به زور جلوی خودش رو گرفت که نیشخندی تمسخرامیز نسیبش نکنه.

- دکتر...

چشماش رو ریز کرد و اسم روی فرم پسر رو خوند

- دکتر‌ یو ! ... نگران من نباشید، قول میدم که تمام تلاشم رو برای این پرونده بکنم!

درحالی که لبخند زورکی ای تحویل پسر رو به روش می‌داد گفت و منتظر موند که اتاق رو ترک کنه.

با تنها شدنش و برگشتن سکوت به اتاقش، دوباره نگاهش رو به پرونده داد. عکس پروفایل اون پسر باعث می‌شد پوزخندی روی لباش بشینه چون فقط با نگاه کردن به اون چشم های بی روح اما جدی حس کنجکاویش قلقلک داده می‌شد.

- بزار ببینیم چی در انتظارمونه، چوی یونجون!

انگشتش رو آروم روی عکس پسر لغزوند و گوشه های لبش کش اومدن.

کلافه نگاهش رو توی اتاق پزشک ارشد تيمارستان چرخوند، این پیرمرد همیشه زبون نفهم تر از چیزی بود که بشه باهاش حرف زد و ذره ای چیزی درونش وجود نداشت که یونجون رو سرگرم کنه. همه جا بی رنگ و روح بود و سرش کمی بابت داروهای ارامبخش قوی ای که موقع عصبانیت و از دست دادن کنترلش بهش تزریق میکردن گیج میزد. پیرمرد روی صندلی مشکی رنگش پشت میز بزرگش مستقر شد و جرعه ای از لیوان آبی که توی دستش بود خورد . صدای گلوی پیرمرد خرفت که هربار آب رو مینوشید قلپ قلپش تا مغز استخون یونجون میرفت، سوحان روحش بود و یونجون حاضر بود قسم بخوره اگه چند جرعه دیگه آب بخوره همین الان بلند میشه‌ و خودکار روی میز رو توی تخم چشمای این عوضی فرو میکنه.

با قرار گرفته شدن لیوان روی میز، یونجون پلک های روی هم رفته اش رو فاصله داد و نگاه حرصیش رو به آقای پارک داد.

+ حالت چطوره؟

به صورت غرق در ارامش مرد سفید پوش جلوش پوزخندی زد .

- خودت چطوری؟

پیرمرد با کلافگی دستش توی ابروهای طوسی رنگش کشید و نفسش رو آروم بیرون داد. یونجون با ذره ذره کلافه شدن پیرمرد رو به روش از مکالمه باهاش لذت می‌برد. دلش می‌خواست به خنده بیفته از دیدن حالت نا امید مرد اما به شدت گیج میزد.

+ برات دکتر جدید اومده!

پیرمرد نگاهش رو به چهره پسر مقابلش داد ، هرچند که یونجون بیمار مرموز این بیمارستان بود اما بعد از این دوسال خوب میتونست حالا برق توی چشمای پسر و اون لب هایی که به زور جلوشون رو میگیره که کش نیان رو ببینه.

+ سر ذوق اومدی یونجون !

آقای پارک لب زد و یونجون از حرفش به خنده افتاد و ترجیح داد که شادی توی صورتش رو نشون پیرمرد بده.

- اسباب بازی جدید !

یونجون با صدای ریز و پر از ذوقی زمزمه کرد و شروع کرد به خندیدن که خنده هاش آروم آروم اوج گرفت و تبدیل به قهقهه شد. همزمان که میخندید انگشتاش رو توی دستش فشار میداد و روی صندلیش کمی عقب و جلو میشد.

+ اینم قراره فراری-

- لطفا بگو که سرگرم کننده‌ست !

یونجون پرید وسط حرف دکتر پارک و با لحن عجول و کنجکاوی پرسید. آقای پارک نگاهش رو روی حالت‌ چهره یونجون متمرکز کرد. ذوق صورت یونجون به یکباره در ثانیه ای از بین رفته بود و نگاهش مثل بچه ای شده بود که بهش قول شهربازی داده بودن.

+ این بستگی به این داره که تو چطور بازی کنی یونجون!

بعد از این دوسال به خوبی یاد گرفته بود چطور با کلمات بازی کنه و با یونجون حرف بزنه. یونجون باهوش بود! صحبت نمیکرد، اما اگه حرفی میزد فقط به مکالماتی تن میداد که سرگرمش کنن و سطحی نباشن.

-من..بازیکن خوبی ام !

یونجون با نیشخندی مارموزی زمزمه کرد و سرش رو کج کرد و درحالی که زبونش رو روی لباش میکشید گفت.

+ اونم مثل تو بازیکن خوبیه !

آقای پارک با زیرکی جواب داد و یونجون در جوابش شروع به خندیدن کرد و سرش رو با حالت عجولی مدام تکون داد.

- اسمش ! اسمش چیه؟

یونجون با ذوق لب زد

+ دکتر چوی

-اسم خودش!

+تو صداش میکنی دکتر چوی بومگیو مسئولیت پرونده تورو به عهده گرفته

یونجون با اشتیاق سرش رو تکون داد و زیر لب اسم دکتر رو لب زد

-هومم..چوی بومگیو

با باز کردن دستبندش داخل اتاقش شد و با قدم های بلند درحالی که انگشتاش رو به بازی گرفته بود و مدام مابین دستاش فشارشون میداد، شروع کرد به متر کردن اتاق. تمام اون دکتر های مزخرف حوصلش رو سرمیبردن، هر هفته، هر ماه، همه اون عوضی ها مثل هم بودن، مثل کامپیوتر هایی که از قبل برنامه ریزی شده بود چی بگن و چیکار کنن.. اما مدت طولانی بود که هیچ دکتری سراغش نیومده بود و یونجون حتی دلش برای اون عوضی های معمولی و اذیت کردنشون تنگ شده بود. خسته شده بود از این زندان حوصله سر بر. بعد از ماه ها هیجانی رو توی وجودش حس میکرد، قرار بود حسابی خوش بگذرونه !

وسط اتاق متوقف شد و به یکباره با قدم های بلند خودش رو به کنج دیوار رسوند و روی زمین زانو زد. به دیواری که رد ناخن هاش از شدت سرخوشی، عصبانیت، ترس، نا امید و هرچیزی روش مونده بود نگاه کرد.

آروم و با تمرکز شروع کرد به هک کردن اسم چوی بومگیو روی دیوار با ناخنش. به محض تموم شدن کارش، متوجه شد که ناخنش دوباره شکسته و خون به شدت ازش جاری شده و حتی روی اسم هک شده دکتر چوی هم کشیده شده. یونجون به رد خونی که روی اسم چوی بومگیو کشیده شده بود زل زد و پوزخند شیطانی روی لبش شکل گرفت، سرش رو کمی نزدیک کرد به دیوار و زبونش رو با تشنگی روی خون دیوار کشید و پاکش کرد.

-چوی...بومگیو

بومگیو پرونده رو ورق زد و با دقت چند بار از روی مشکلات روحی یونجون خوند ولی چیزی دستگیرش نشد دستشو روی موهاش کشید و کلافه هوف کشید ، ولی عادت بدی که داشت اینه که میخواد همیشه اولین و بهترین باشه . از جاش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد و دستشو سمت کیفش برد و یونیفرم سفید رنگشو بیرون کشید و روی هودی مشکی رنگش پوشید ، آدم سرمایی بود و از زمستون متنفر !! ترجیح میداد این موقع سال رو کنار چراغ ژاپنی بخوابه ولی الان اینجا بود و حتی نمیدونست ده دقیقه بعد قراره که اتفاقی بیفته .

در اتاقشو باز کرد و دو طرف سالن رو چک کرد و مطمئن شد کسی برای بهم ریختن خلوتش نیست ، به محض تایید شدن خالی بودن سالن از نگاهش بیرون رفت و دستشو روی گردنش کشید و با کنجکاوی به اتاق ها نگاه کرد با دیدن یکی از پرسنل و بسته بودن راه رو با نرده سمتش رفت

- هی سلام

+ عه اقای چوی شمایید ؟ متأسفم من سرگرم کارام بودم ندیدمتون

- سلام مشکلی نداره اینو بازش میکنی؟ میخوام یه نگاهی به بیمارا بندازم مخصوصا اون پسره چوی یونجون اتاقشو نشونم بده

+ اما آخه.. باشه پس منم باهاتون میام

- نه نیازی نیست میتونم خودم برم

+ نه من باید حتما باهاتون بیام اونا دست خودشون نیست کاراشون میترسم اتفاقی بیفته من مسئولیت دارم

بومگیو سر تاییدی تکون داد و پشت سر مرد حرکت کرد و با دقت به اتاق ها نگاه میکرد ، چند از بیمارهای که زیاد به کسی آسیب نمیزدن و صرفا بخاطر ترک خانوادهاشون بستری شده بودن پچ‌پچ کنان به بومگیو نگاه میکردن و زیر لب زمزمه میکردن

" اون جدا دکتره؟ خوشگله اینطور نیست؟ واو خیلی جوونه "

" چقدر پوستش صافه "

" هی اون جای بچمه "

" قبر خودشو کنده دکتر یونجون شده"

" مامان باباش کجان؟؟ "

بومگیو بی اهمیت به اراجیفشون مصمم قدمهاشو برمیداشت و تو کل مسیر برای دیدن یونجون له له میزد ، چیزی که بیشتر از حرف اونا اذیتش میکرد کنجکاوی بود که توی وجودش افتاده بود .

با رسیدن به در و باز شدن قفلش ، مرد جلو تر از بومگیو داخل شد تا مطمئن بشه یونجون سر جاشه بومگیو پشت سرش داخل شد و به اتاق خالی نگاهی کرد

- خودش کجاست؟

مرد با بی سیم با مرکز ارتباط برقرار کرد و چند بار صداشون کرد

+ مرکز مرکز ۷۰۴ ، مرکز ۷۰۴ جواب بده بیمار شماره ۱۱ تو اتاقش نیست

بومگیو مشکوک به اطراف نگاه کرد و سمت تخت یونجون رفت و بالشتشو با دست فشار داد تا شاید مدرکی مثل تیغ پیدا کنه ولی هیچ چیز اونجا نبود ، با کنجکاوی به دیوار پر از حکاکی نگاه کرد و روی زانوهاش نشست و انگشتشو روی اسمش کشید که با لک خون پر شده بود ، دستشو سمت خودش بالا آورد و دو انگشتشو به هم کشید با پخش شدن خون سرشو بالا آورد

- اون اینجاست

مرد اطراف نگاه کرد و سمت حموم و دستشویی اتاق رفت و با قفل بودن درش بلند داد زد

+ اقای چوی فکر کنم اینجاست

بومگیو چشماشو ریز کرده بود و اسامی دکترهای که نوشته شدن رو میخوند با صدای مرد از جاش بلند شد و سمت در حموم دوید

- کجاست اون توعه؟

+ در قفل کرده از تو نمیتونم بازش کنم باید بشکنمش

- برو عقب

بومگیو دستشو روی دستگیره گذاشت و تکونش داد و با کف دست آروم روی در زد

- فکرشو نمیکردم انقدر بزدل باشی که قایم شی بیا بیرون میخوام ببینمت

درحالی که صدای بم دکتر جدیدش رو از پشت در دستشویی میشنید پوزخندی توی آینه به خودش زد و دستش رو روی اینه ی نیمه بخار گرفته کشید و نگاهش به چشم های خودش دقیق تر شد.

- حتی صداش هم منو به وجد میاره!

با خنده ی موذی ای آروم لب زد و با لذت تمام تصویر خنده ی شیطانیش رو توی آینه تماشا کرد. با جمله ی دکتر چوی برای لحظه ای پوزخند روی لبش خشکید و نگاهش رو سمت در برگردوند. "بزدل؟" "قایم شدن؟ " . دیگه به بازی این دکتر ها باید عادت میکرد، اما مهم نیست چندبار تکرار بشه، وقتی دست بزارن روی نقطه ضعفت نمیتونی تظاهر کنی چیزی نشده! . دوباره نگاهش رو به آینه داد، بخاطر آب زدن به صورتش کمی موهای جلوش خیس شده بودن و قطرات آب از تار های موهاش پایین می‌ریخت و روی شقیقه‌ش تا خط فکش جاری میشد. بدون اینکه بیشتر از این وقت تلف کنه قفل در رو باز کرد و به محض اینکه مانع بین خودش و دکتر چوی کنار رفت، دکمه سیفون توالتش رو زد و پوزخند دوباره به چهرش برگشت.

- حرص نخور دکتر! داشتم برای اومدنت حاضر میشدم.

اون پسر وحشتناک زیبا بود!..به محض چشم تو چشم شدن باهاش میتونست حس کنه گردش خون توی رگ هاش چقدر سریع شده و قلبش از هیجان به دیوارهای سینش میکوبه. احساس می‌کرد هیجانی که خیلی وقت بود درونش خاموش شده بود و یونجون فقط تشنه دوباره داشتنش بود، حالا زنده شده و همه ی این ها فقط با اولین دیدار با دکتر چوی شکل گرفته بود. این دکتر جوان حسابی میتونست اسباب بازی و سرگرمی خوبی باشه !

قدمی به جلو برداشت که دکتر چوی هم متقابلا قدمی به عقب رفت تا یونجون بتونه از دستشویی بیرون بیاد، بدون اینکه ثانیه ای نگاهش رو از چشم های دکتر چوی بگیره بیرون اومد و رو به روش ایستاد. میشد گفت که حتی هوا هم نمیتونست از بینشون رد بشه، واضح بود که چوی بومگیو تمام تلاشش رو میکرد که متقابلا توی چشماش نگاه کنه اما هر چند ثانیه ای شکست میخورد و ارتباط چشمیشون رو میشکوند و دوباره از اول به یونجون خیره میشد. اما یونجون، حتی پلک هم نزد . نگهبانی که کنارشون بود به محض این همه نزدیک شدن یونجون به بومگیو، دستش رو روی بازوی یونجون گذاشت تا دورش کنه اما با حرف بومگیو متوقف شد و قدمی به عقب رفت.

+ ولش کن!

یونجون از حرف بومگیو ابروهاش رو بالا انداخت و خندید

- اوه !

کمی سرش رو کج کرد و درحالی که لبخند دندون نمایی داشت همچنان به چشم های بومگیو خیره بود.

- ازم نمیترسی دکتر؟

یونجون با لحنی که تمام تلاشش رو میکرد به ظاهر معصوم باشه پرسید و حتی حالت صورتش هم عوض کرد اما بومگیو خوب میتونست اون شیطنت و بازی رو توی چشمای مریضش ببینه. اینجور بیمار ها از بازی کردن خوششون میومد و بومگیو هم قرار بود با یونجون بازی کنه! .

+ چیزی برای ترسیدن وجود نداره یونجون !

میدونست که پسر مقابلش و این کیس بیماری ها از عذاب دادن و ترسوندن بقیه روحشون تغذیه میکنه‌‌‌. می‌خواست تا جایی که میشه یونجون رو عصبی کنه تا شاید حرفی ازش بیرون بکشه. می‌خواست پرونده سفید این پسر رو بعد از دوسال پر کنه ! .

یونجون از جواب بومگیو تک خنده ای زد که تبدیل به یک خنده طولانی و بعد هم قهقهه شد اما به یکباره خنده‌ش رو قطع کرد و دستش رو آروم بالا آورد و توی موهای بومگیو برد.

+دکتر؟!

نگهبان قدمی سمتشون برداشت و با حالت تعجب و سوالی به بومگیو نگاه کرد و دوباره قبل از اینکه بخواد یونجون رو متوقف شده، بومگیو مانع نزدیک شدن نگهبان شد.

+ عقب وایسا! کاریش نداشته باش.

با حرف بومگیو ، گوشه لب های یونجون بیشتر کش اومد و دستش رو از موهای بومگیو سر داد و تا گونه هاش اورد. با هردو دستش صورت پسر مقابلش رو قاب کرد و با انگشت های شصتش پوست گونه دکتر چوی رو آروم نوازش کرد.

-‌ الان چطور دکتر چوی؟

سر ناخن شکسته‌ش که به شدت زبر بود رو روی پوست گونه بومگیو آروم حرکت داد‌.

-الان نمیترسی؟

سرش رو نزدیک گوش بومگیو برد و آروم لب زد

-شاید با انگشتام..همین الان...بخوام چشمای خوشگلت رو از جا دربیارم !

با شیطنت زمزمه کرد و دوباره سرش رو عقب کشید و به چشم های جدی دکتر چوی خیره شد.

+ نمی‌ترسم!

پسر مقابلش بدون مکثی جواب داد، بدون اینکه کوچک ترین تغییری توی حالت جدی و بی حس صورتش ایجاد بشه.

این پسر حسابی باهوش بود و یونجون از اینکه بلد بود اینطور عصبانیش کنه لذت میبرد. حداقلش مثل عروسک های قبلی نبود، بازیه دکتر چوی واقعا سرگرم کننده بود براش ! و همینطور اعصاب خورد کن ! ... یونجون متنفر بود که ینفر با چنین نگاهی بهش خیره بشه!

در کسری از ثانیه انگشتاش رو سریعا دور گلوی دکتر چوی حلقه کرد و قبل از اینکه اجازه بده پسر مقابلش به خودش بیاد و واکنشی نشون بده، اون رو به عقب هول داد و درحالی که گردنش رو محکم چسبیده بود، بومگیو با قدم های بلند به عقب هدایت شد تا جایی که پاش گیر کرد و روی تخت یونجون فرود اومد و یونجون هم روش بدنش قرار گرفت و حلقه دستاش رو دور گلوی بومگیو تنگ تر کرد

نگهبان سمت یونجون هجوم آورده بود و با قدرت تمام سعی داشت حین اینکه بی‌سیم میزنه تا نگهبان های دیگه هم برسن، یونجون رو از بومگیو جدا کنه. اما یونجون به طرز وحشتناک و سرسختی گلوی دکتر چوی رو چسبیده بود و میفشرد.

- حالا چی؟ میترسی؟!

یونجون با تمام توانش توی صورت رنگ پریده دکتر چوی که تقلا میکرد یونجون رو از خودش جدا کنه فریاد زد و مردمک های لرزون عصبیش رو به چشم های گشاد شده از تعجب دکتر چوی داد.

قبل از اینکه حلقه دستاش رو تنگ تر کنه توسط چند نفر عقب کشیده شد، سه تا نگهبان عقب نگهش داشته بودن و دوتا از پرستار ها سعی داشتن دستاش رو ببندن و اختیارش رو ازش بگیرن و یونجون فقط فریاد می‌زد و مابین عصبانیتش خنده های هیستریکی میکرد و چشم هاش که از شدت عصبانیت اشک ازشون می‌ریخت رو به بومگیو دوخت که روی تخت نیم خیز شده بود و سعی داشت نفس هاش رو مرتب کنه.

بومگیو دستشو روی گردنش کشید و با مکث بلند شد و به پسر رو به روش که مدام روی صندلی تکون میخورد و بی قراری میکرد زل زد ، دست کم گرفته بودش ! ولی حداقلش تو برخورد اول همه چی دستگیرش شده بود اینکه اون چقدر میتونه هیجانی رفتار کنه . با نگاه به پرستار بهش علامت داد از یونجون فاصله بگیرن ، با دور شدن پرستار و نگهبان یونجون خیلی خوب میتونست بفهمه الان موقعیت خوبیه تا بتونه با چرب زبونی مخ دکتر رو به روشو شست و شو بده.

بومگیو روی صندلی رو به روی یونجون نشست و از جیبش فندک بیرون آورد و پشت سرش یه نخ سیگار از جعبه سیاه رنگ کوچیکی که با نوار طلایی تزئین شده بود ، سیگار رو بین لباش گذاشت و سر تا پای یونجون رو برانداز کرد ، عجیب آروم شده بود و سر جاش ثابت موند و خبری از اون بی قراری چند دقیقه پیش نبود ، دود سیگارشو توی صورت یونجون بیرون داد

- ناخنت ، باید پانسمان شه

سرشو سمت دیوار برگردوند و کمی بدنشو مورب کرد تا یونجونم دیوار پشت سرشو ببینه و بهش اشاره کرد

- تو نوشتیشون؟

یونجون با نگاه موذی بهش زل زده بود و مدام پوزخند میزد و این باعث میشد بومگیو برای دونستن افکارش له له بزنه .

+ تو برای اینجا زیادی خوشگلی

مشخص بود یونجون و لحنش کاملا شبیه لاس زدن بود ، بومگیو سرفه ای کرد و دود سیگار رو دوباره تو صورت یونجون بیرون داد

- همیشه انقدر لاف میزنی؟

+ تازه کاری ، میتونم حسش کنم

- برای تو چه فرقی داره؟ تو فقط یه بیماری مثل چهارصد تا بیمار دیگه که اون بیرونن.

+ بهم سیگار بده

بومگیو به سیگار بین انگشتاش نگاه کرد و سرشو بالا آورد به نگهبان نگاه کرد و سیگار رو بین لبای یونجون گذاشت و منتظر موند تا پک بزنه ، یونجون کام عمیقی از سیگار بومگیو گرفت و سرشو عقب کشید و دود توی ریه هاش رها کرد و تو یه حرکت اونو تو صورت بومگیو بیرون داد

+ طعم تورو میداد

بومگیو از چهره حریص و لوند پسر رو به روش پوزخند محوی زد و سیگار روی دسته صندلی خاموش کرد و زمزمه کرد

- به توام نمیاد یه روانی باشی ، نهایتا یه مدل لباس فشن

یونجون از خشم دندون هاشو روی هم فشار داد ، بومگیو اونقدر خونسرد بهش زل زده بود که باعث میشد تمام رگای بدنش برای نابودیش باد کنن . لبخند محوی زد و سعی کرد با عوض نکردن میمیک صورتش به بومگیو نشون نده چقدر عصبی شده .

+ حیف دستم بستس

- اگه باز بود چیکار میکردی؟؟

یونجون سرشو کمی جلو آورد تا بومگیو هم نزدیک بیاد و جوری که فقط خودشون صدای همو بشنون زمزمه کرد

+ دستام بجای گردنت دور جای دیگه ای حلقه میشد

بومگیو یکی از ابروهاشو بالا داد و قهقهه بلندی زد ، اون پسر واقعا دیوونه بود و این برای بومگیو جذاب بود ، موهای یونجون به سیاهی چشماش بود و بخاطر خیس بودنش چشمای کشیدش بیشتر خودنمایی میکردن بومگیو تکیه ای به صندلی پشت سرش داد و لباشو تر کرد

- این اولین جلسه ماست و تو تا این حد بی پروایی

یونجون از روی صندلیش بلند شد و به محض بلند شدنش پرستار و نگهبان شونه هاشو گرفتن تا دوباره سر جاش بشونن ولی بومگیو دستشو بالا آورد و اشاره کرد عقب برن

- ولش کنید

: اخه ..

- گفتم ولش کنید

با جمله بومگیو یونجون پوزخندی زد و سمتش رفت و سرشو درست نزدیک گوش بومگیو برد با نفس های داغش پوست گردن بومگیورو نوازش و لمس کرد

+ میتونم بهت از خودم بگم ، اونی که اینجایی بخاطرش

- از گردنم فاصله بگیر

بومگیو معذب شده بود ، اون بیش از حد روی گردنش و صدای پچ‌پچ حساس بود و اینکه یونجون سرکش تا این حد بهش نزدیک شده بود باعث میشد شدت گرفتن تپش قلبش رو احساس کنه ، یونجون با لجاجت بیشتری زمزمه کرد

+ یکی رو اینجا کشتن

بومگیو سرشو بالا آورد و توی چشم براق یونجون زل زد و نفسی کشید و به پرستار و نگهبان که بهشون زل زده بودن نیم نگاهی کرد

- کیو کشتن؟

+ داستان این تیمارستان رو نمیدونی؟ سال ۱۹۹۵ یکی از دکتر هارو کشتن ولی همه فکر میکردن روانی ها کشتنشون

بومگیو اخماش تو هم رفت رسما اون پسر داشت با کنجکاویش بازی میکرد ولی بومگیو واقعاً میخواست بدونه پشت این تیمارستان چی می‌گذشت ‌

- پس کار کی بود؟

+ بذار تنها باشیم بومگیو

- چرا باید بهت اعتماد کنم؟؟؟

+ پس میترسی ازم نه!؟

بومگیو نگاهش و از یونجون گرفت و ازش فاصله گرفت پشتش قرار گرفت

- من ازت نمیترسم

یونجون سرشو چرخوند تا بومگیورو زیر نظر داشته باشه با لحن شیطنت آمیزی لب زد

+ پس دستامو باز کن وقتی دستامو میبندم تمرکزم از دست میدم بازش کن

بومگیو به دستای کبود یونجون نگاهی کرد ، معلوم بود مدت زیادی بود که دستاش اینطوری بسته شده بود هوفی کشید به نگهبان اشاره کرد

- دستاشو باز کنید

: دکتر نه لطفاً اون بهتون آسیب میزنه..

- لطفا دستاشو باز کن

: نمیتونم این مسئول-

بومگیو با فریاد حرف نگهبان رو قطع کرد

- بهت گفتم دستای کوفتیشو باز کن و خودتونم برین بیرون من یه دکترم و تشخیص میدم چیکار کنید

با فریاد بومگیو یونجون نگاهشو بهش داده بود ، اون بدجوری غیر قابل پیش بینی بود ، نگهبان سمت یونجون اومد و دستشو باز کرد و با مکث عقب رفت و به پرستار اشاره کرد تا همراهش بیرون بیاد قبل بسته شدن در آروم گفت

: اگه چیزی شد فقط صدام کنید من همین پشت درم

بومگیو سرشو تکون داد و با بسته شدن در نگاهشو به صورت یونجون داد

- می‌خوام بدونم حرکت بعدیت برای باز شدن دستات چیه

یونجون با زبونش لب پایینش رو تر کرد و طبق عادتش دوباره انگشتاش رو مابین دستاش میفشرد و به بازی گرفته بود.

-تو دوست داری چیکار کنم؟

یونجون موذیانه پرسید و‌ نگاهش رو به بومگیو داد.

+ یک بار بهم حمله کردی، حالا نوبت منه یونجون ! حرف بزن.

بومگیو با لحن مصمم و جدی و صدای رسایی گفت اما یونجون دوباره با بازیگوشی نگاهش رو توی اتاق چرخوند و خندید.

- فکر میکنی میتونی منو درمان کنی؟

+میتونم کمکت کنم

-اونوقت کی به تو کمک میکنه؟

با جواب یهویی یونجون، بومگیو کمی مکث کرد و چشماش رو ریز کرد. هربار از بازی یونجون با کلمات شوکه میشد و به وجد میومد، واقعا این مکالمه نه تنها برای یونجون بلکه برای بومگیو هم سرگرم کننده بود.

+ منظورت چیه؟

بومگیو با اخم درحالی که یونجون رو زیرنظر داشت پرسید و یونجون درحالی که نیشخند همیشگیش روی صورتش بود، توی صورت بومگیو خم شد، تا جایی که سایه‌ش روی چهره و پوست شیری رنگ صورت دکتر جوان افتاد و بومگیو مجبور بود برای نگاه کردن توی چشماش کمی سرش رو بالا بگیره‌.

- اگه من دیوونه ای هستم که قراره بهش کمک کنی، کی قراره به توئه دیوونه کمک کنه؟

یونجون فرصت حرف زدن به بومگیو نداد و به محض دیدن چشم های منتظر و متعجبش، با شیطنت ادامه داد.

- دکتر چوی ! ... بوی عطرت خیلی سکسیه، تلخ و خنک، همونجوری که من دوست دارم ! ..اما میدونی من علاوه بر بوی تنت چی رو حس میکنم؟

یونجون سرش رو نزدیک تر کرد و زبونش رو با شیطنت روی لبش کشید و ترش کرد.

- بوی گند تعفن روحت رو !..توام یه عوضی هستی! درست مثل من.

یونجون درحالی که به خنده افتاده بود عقب کشید و خودش رو روی صندلیش پرت کرد که صدای گوش خراشی ایجاد شد. بومگیو برای چند لحظه ای خشکش زده بود از حرفای یونجون و دستاش یخ کرده بود.

احساس می‌کرد تمام تراما های بچگیش به یکباره از جلوی چشمش میگذرن و ینفر بدون اینکه ازش اجازه ای بگیره نقابی که همیشه به صورتش میزده رو جلوی یک جمعیت چندین میلیون نفره انداخته و حالا بومگیو مثل کسی که از فرشته ای تبدیل به فرزند شیطان شده میون اون جمعیت قضاوتگر ایستاده و قراره به دار آویخته بشه. اما اونجا کسی نبود جز خودش و بیماری به اسم چوی یونجون !

نفس عمیقی کشید تا بتونه کمی خودش رو جمع و جور کنه اما به محض اینکه اومد جمله ای به زبون بیاره متوجه شد که این ضربه بزرگ تر از چیزی بوده که انتظار میکشیده.

+م-من..

نتونست به حرف بیاد و مثل قبل با جدیت و اعتماد بنفس حرفش رو بزنه، یونجون جوری که انگار انتظار چنین فروپاشی از بومگیو داشته ، شروع به خندیدن کرد و هر بار شدت گرفتن صدای خنده ی دیوونه وار یونجون، مثل گچی بود که روی مغز بومگیو می‌کشیدن و صدای گوش خراشی ایجاد می‌کرد.

کناره های صندلیش رو دور از دید یونجون توی مشتش فشرد و سعی کرد دوباره نفس بگیره که یونجون از سرجاش پاشد و سمت بومگیو اومد و پشت سرش قرار گرفت.

بومگیو مثل کسی که سطل آب یخی روش ریخته باشن سر جاش خشکش زده بود . دستای یونجون آروم از سر شونه هاش اومد، سر خورد و روی بازوهاش کشیده شد و متوقف شد. یونجون کمی به بازوی بومگیو فشار اورد، اما هر ثانیه فشار دستش بیشتر می‌شد و بومگیو حدس میزد جای کبودی انگشت های یونجون تا مدت ها روی بازوش بمونه، اما نه مقاومتی میتونست بکنه، نه چیزی بگه‌. احساس می‌کرد که حالا داره بابت چیزی که سالیان سال مخفیش میکرده، توسط یکی از نگهبان های جهنم مجازات میشه. احساس می‌کرد هر اتفاقی بیفته لایقشه

Report Page