Insane

Insane

Enhaclubs


چجوری میتونه بهش اینجوری لبخند بزنه؟ چه مرگشه؟ واقعا نمیبینه براش حاضرم چه کارایی بکنم؟

سرانگشتام از بس روی صفحه موبایلم فشار میاورد رو به سفیدی رفته بودن

و میدونی جالبیش کجاست؟ لی هیسونگ حتی توی تمام این مدت سرشو از روبه روش به سمت من برنگردونده

سونگهون: جه‌یونا؟ خوبی؟

با شنیدن صداش سریع به خودم اومدم و لبخند پهنمو بهش نشون دادم

جه‌یون: عا؟ اره....اره خوبم..چطور؟

نگاه هیسونگ بالاخره سمت من اومد

چه عجب! مگه اینکه سونگهون توجهتو سمت من جلب کنه

هیسونگ: از وقتی اومدیم ساکتی، اونو داره میگه

خیلی ریلکس از بشقاب جلوش یه سیب زمینی سرخ شده برداشت و گاز زد

جه‌یون: اها... نه چیزی نیست، اخه...

توی جام مرتب تر نشستم و دوطرف کتمو بهم چسبوندم

جه‌یون: داشتم به اون موقع فکر میکردم که سونگهونو تازه باهات اشنا کردم، الان یه جمع دوستانه باحال داریم، کی فکرشو میکرد

خندید، یکی بهش بگه جلوی هیسونگ انقدر دندون نما نخنده

نگاهم از گوشه چشم سریع به سمتش برگشت، بله!!!

غرق لبخندش شد

خدا منو لعنت کنه چرا باید چیزی بگم که بخنده

هیسونگ: واقعا اره... اون روز حتی حرف زدن باهات هم سخت بود

دقیقا کاش همون موقع میگفتم برگرده خونه

هیسونگ: بعد شام بریم کاراکوئه؟

جه‌یون: آره...اره...خیلی وقته نرفتیم... چجوری به ذهنت رسید؟

با لبخند و ذوقی که حتی خودمم باورش نمیکردم به شونه اش دست زدم

سونگهون: فکر نکنم امشب بتونم بیام

به ساعت مچیش نگاه کرد

سونگهون: شما برین یه شب دیگه همه باهم میریم

خواستم چیزی بگم اما

هیسونگ: نه دیگه پس یه شب باشه همه باهم بریم

همین؟ نظر من اهمیتی نداشت؟ من گفتم بریم اون گفت نه، چرا باید تصمیم اخر نظر اون باشه؟

سونگهون نگاه ناراحت و موذبش رو بهم داد

سونگهون: جه یونا، مشکلی نداره؟

معلومه که مشکل داره... اما.....

جه‌یون: چی؟.. دیوونه شدی؟

اب دهنمو قورت دادمو از لیوان جلوم نوشیدم، برای چند ثانیه هم که شده میخواستم وقتو هدر بدم

جه‌یون: به کارت برس یه شب همه باهم میریم, منم میرم استودیو شاید چیزی ضبط کردم

از جاش بلند شد و کت پشت صندلیشو تکوند تا تنش کنه

هیسونگ همزمان باهاش بلند شد

خب چیکار کنم؟ منم باید بلند میشدم دیگه

هیسونگ: از همینجا خداحافظی کنیم پس

سونگهون: جه‌یونا! یادت نره قول دادی اولین نفر من اهنگاتو میشنوم

هیسونگ: به منم همین قولو داده بود

با لبخند از جفتشون خداحافظی کردم و روی صندلی دوباره لش کردم

برای چند ثانیه سکوتی توی سرم پیچید، یه سکوت عجیب

دورم شلوغ بودا، اما هیچی نمیشنیدم، اخمی روی صورتم نشست و غرق در پوچی شدم

چقدر گذشت نمیدونم اما با صدای کارگر رستوران که ازم میخواست بهش بگم کی فراره برم به خودم اومدم

سریع عذرخواهی کنان تلفنمو از روی میز برداشتمو بیرون زدم

نمیتونم... واقعا دیگه نمیتونم

این فشار منو میکشت، این احساسات دیگه جای سکوت نداشت

یا بهم میگه ما فقط دوستیم یا ...

دروغ چرا؟ به هیچ چیز دیگه ای فکر نکرده بودم، برای من بودن با هیسونگ لازم بود

سکوت خیابون بیشتر کمک میکنه به فکر کردن

با اینکه صدای قدم هام روی برگ های زرد خشک شده زیر پام گاهی اون ارامش رو خراب میکرد

اما همین که انقدر این خیابون تاریک و بی سروصدا بود میتونست پاسخگوی نیازهام باشه

مسیر خوابگاه هیسونگ هم مثل خودش پر از ارامشه

بالاخره رسیدم جلوی مجتمع، اقای کیم به محض دیدنم منو شناخت و اجازه ورودمو داد

اقای کیم: جه‌یونا، خیلی وقته ندیدمت

با لبخند پهنم پشت سرهم بهش ادای احترام کردم و پاکت کیمچی خونگیمو دادم دستش

جه‌یون: این روزا سرم شلوغ تر شده و هیونگ هم به سختی میبینم

اقای کیم: عااا..

چندبار روی شونم کوبید

اقای کیم: گاهی بهم سربزن دلم برای این لبخندای پر انرژی و زیبات تنگ میشه

بابت کیمچی ازم تشکر کرد و منم بابت تعریف هایی که همیشه ازم داشت

هیسونگ کجاست تا بلکه با شنیدن اینا هم که شده بالاخره بهم توجه کنه

چندتا ساختمون رو رد کردم، هربار به راهروی رو به روی هر واحد نگاهی مینداختم، بعضیاشون خیلی به زیبایی ساختمون اهمیت میدادن

بالاخره ساختمون هیسونگ هیونگ

نفس عمیقم همزمان با بخار از بین لبای خندونم بیرون اومد

و ..

توی روشنی کوچیکی که از چراغ بالای در خونش بود متوجه چیزی شدم

لبخندم کم کم مرد

هیسونگ درگیر باز کردن در خونه اش بود، و در کنارش سونگهون از سرما یه پا دو پا میکرد و ... میخندیدن

باهم بودن؟ تمام این مدت؟ منو توی رستوران ول کردن تا باهم باشن؟ نه... شاید هم اتفاقی همدیگه رو دیدن و....

چرا به من نگفتن؟ نمیخواستن من بدونم؟ چندوقته باهمن؟

همه ی اون لبخندا...

اون نگاه های زیر زیری

پاهام سنگین بود اما جواب سوالم خیلی مهم تر از وضع مسخره جسمانیمه

از پلکان رو به روم بالا رفتم تا به راهروی طبقه سوم رسیدم

بدیه خونه های خوابگاهی دیوارای نازکشه، قبل اینکه هیسونگ اینجارو بگیره کلی راجع بهش صحبت کرده بودیم

راجع به فرضیه‌هایی که ممکنه اتفاق بیوفته و بقیه از شنیدنش چه فکری کنن


کلی میخندیدیم و ...

همه ی اینا برای قبل این بود که سونگهون هم به جمعمون اضافه بشه..

قدم هام یکی بعد دیگری به سمت در خونه اش جلو میرفت

سر کلاس هنر بود؟ وقتی بوم نقاشیم روی زمین افتاد و لکه های سیاه روش جلوی امتحانم رو میگرفت و درست همون موقع

شوالیه‌ سوار بر اسب سفیدم ظاهر شد

بهش میگفتم شوالیه...چون واقعا دوست خوبی بود

سونگهون اون امتحان منو نجات داد

و بعد ناخودآگاه ازش خواستم تا برای ناهار بیاد پیش ما

پیش من و کسی که کل زندگیم برای لبخنداش جون میدادم، برای طرز نگاهش

طرز لم دادنش روی هرچیزی که میدید

بوی نفساش

گرمای پوستش... و سونگهون....

رسیدم پشت در

هیسونگ: نتونستی درست چیزی بخوری نه؟

سونگهون: به نظرت وقتش نیست بهش بگیم؟ عذاب وجدان داره منو میکشه

صدای ظروف..

هیسونگ: راستش منم اما.. نمیتونم، جه‌یون بهترین دوست منه و اگه ازم ناراحت بشه نمیدونم

سونگهون: یاا....چرا باید ازت ناراحت بشه؟ اگه بهترین دوستته پس خوشحالیتو میخواد، اینطور نیست؟ درضمن اون بهترین دوست منم هست، ما که بهش خیانت نکردیم، فقط برای یه مدت کوتاه - واضح نشنیدم -

هیسونگ: هوم..جه‌یون واقعا قلب مهربونی داره، اگه اون نبود ممکن بود حتی نتونم اینجا تحصیل کنم

سونگهون: بیا امشب بهش فکر نکنیم، به من فکر کن فکرت ازاد بشه

هیسونگ: اووو، پس به تو فکر کنم؟

سونگهون: اوهوم

صدای به هم ریختن ظروف و لبخندای سونگهون و هیسونگ پشت سرهم به قلبم خنجر زد

سریع عقب گرد کردم

برای حفظ تعادلم دستمو به دیوار نگه میداشتم

من قلب مهربونی دارم؟.... بخاطر قلب مهربونم از دستش دادم؟ چی باعث شد اونو بخواد اما منو نه؟ مگه من براش هرکاری نمیکردم؟

من حتی بلیط متروهاشو خودم میدادم تا برای بقیه ماه توی مصارفش صرفه جویی بشه و اون.... اینارو بخاطر قلب مهربونم دیده؟

سونگهون مهربون نیست؟ لبخند اون از من جذابتره؟ چی؟ چـــی؟چــــــــــی توی اون از من بهتره؟

اقای چیم با دیدن وضعیتم چندبار صدام زد

برای اولین بار توی عمرم به یه بزرگتر احترام نذاشتم و از کنارش بی اهمیت رد شدم

این خیابون فقط توی همین چند دقیقه انقدر عوض شد؟

مثل یه خیابون مرده اس

درختایی که هیچ برگی روشون نیست

زمینی پر از برگ های خشک شده

یعنی از دستش دادم؟


یک ماه بعد:


سونگهون: هیسونگ هیونگ؟ این کیکه چطوره؟

هیسونگ از کنارم رد شد و سمت سونگهون رفت، شیرینی فروشی به اندازه ای بزرگ بود که نتونم بشنوم چی بهم میگن

اما یه چیز بامزه تعریف کنم؟ اونا هنوزم جلوی من نقش بازی میکنن

نفس های تندم داشت عصبانیتم رو بروز میداد، چشمم از توی شیشه های یخچال کیک به چهره ام افتاد، سریع حالمو جمع کردم

هیسونگ: جه‌یونا؟ بیا اینو ببین

لبخندم برای چند ثانیه برگشت

جدیدا دیگه نمیتونم زیاد از ماهیچه های گونه ام کار بکشم

جه‌یون: ببینم...آممم.. بد نیست، اما هیونگ این روش توت فرنگی داره، تو نمیتونی بخوری ازش که

سونگهون: عه..چرا نمیتونه؟

میخواستم نیشخند بزنم، باور کن نیاز بود نیشخند بزنم

هیسونگ: عا...راست میگی... حواسم نبود

لبخند مهربونی بهش زد و دستشو روی شونه اش گذاشت

هیسونگ: هیچی به توت فرنگی آلرژی دارم

سونگهون: اوه...نمیدونستم... آم..خب میگیم توت فرنگی نذارن، چطوره؟

هیسونگ: به نظر من که عالیه

نگاهش سمت من برگشت، با وجود همه ی اینا، هنوزم همیشه منتظر تایید من توی هرچیزیه

جه‌یون: اره، به نظر منم اینجوری عالی میشه

لبای سونگهون دور از چشم من، البته مثلا، سمت گوش هیسونگ رفت

رومو گرفتم و خودمو با دیدن بقیه کیکا مشغول کردم

نمیدونم من از چی خجالت میکشم؟ چرا بهشون فضا میدم؟ چرا وقتی میدونم دارن منو احمق جلوه میدن هنوزم فکر میکنم حق دارن؟

کت چرم مشکیم با هر تکون دستم صدا میداد، و با همین حرکت بهشون فهموندم که دارم برمیگردم

هیسونگ: سونگهون رفت سفارش بده، بریم ما

عینک طبی ام رو بالاتر فرستادم و لبخند همیشگیمو بهش زدم

جه‌یون: شما برین من باید برم تا خونه، چندتا وسیله هست بیارم

مخالفت نکرد....

خدا میدونه این حرکات چقدر منو از هم میپاشونه، خدا میدونه


شب تولد هیسونگ، خونه ی خانوادگیم:


اونقدر شلوغ شده بود که حتی واسه ی رفتن به آشپزخونه باید میتونستی خودتو از بین جمعیت رد کنی

همه ی تلاشمو کردم تا این تولدم مثل تولدای قبلش باشه، همیشه بعد از فوت کردن شمع ها اسم منو میاورد و این...

و این ....

آه خدای من چطوری بگم..

عالی نیست؟ اینکه فقط به من اشاره میکنه اونم جلوی جمع

مثل اعلام رابطمون به همه میمونه

با صدای شمارش معکوس دوستامون به خودم اومدم

سمت میز خم شد و شمع هارو فوت کرد

با تموم جونم دست زدم، انگار هرچی بیشتر صداش بلند میشد به من جایزه میدادن

با لبخند از همه تشکر میکرد و بالاخره سکوت...

همون لحظه اس... جام شامپاینش رو بالا اورد و نگاهشو به جمعیت انداخت

هیس....

هیسونگ: راستش، همیشه از داشتن دوستایی مثل شما خوشحال بودم، از اینکه به مهمونی تولدم اومدین ازتون ممنونم


و البته یه تشکر ویژه

دستامو محکم بهم فشار دادم و تقریبا روی نوک انگشتای پام نزدیک بود پرواز کنم

هیسونگ: پارک سونگهون شی، که امسال اولین سالیه که توی تولد منه و این

وقتی نگاهش به چشمای سونگهون افتاد ساکت شد

همین؟ به چه جرعتی اسم اونو اوردی و ساکت شدی؟

اونقدر نگاهشون طولانی به هم قفل بود که صدای هو کشیدن بقیه بلند شد

سرمو میچرخوندم و به تک تکشون نگاه کردم

چرا براشون عادیه؟ چرا دارن دستش میندازن؟

یعنی همه قبول کردن که این دونفر باهمن؟

هیسونگ: به سلامتی همتون

جامشو بالا برد و با صدای بوم بلند اسپیکر یهو همه ریختن وسط هال و شلوغ بازیاشون شروع شد

نگفت.... اسم منو...نگفت

فقط یه خط باریک بود، فاصله نگاه خیره ام تا ریزش اشک هام...

نمیتونستم

نباید گریه میکردم اخه امشب تولده هی ـ

مچ دست سونگهون توسط هیسونگ کشیده میشد و داشتن میرفتن طبقه بالا

نفسام سنگین شد

اخم سنگینی که روی پیشونیم نشست پوستمو به درد میاورد

چیزایی که توی سرم میچرخید رو نمیتونم بیان کنم

خودمو از بین جمعیت به اشپزخونه رسوندم و از کابیت بالای ظرفشویی بسته قرصی بیرون اورد.

نگاهم به جعبه قرص خیره موند...

: جه‌یونا؟! نمیایی؟ بچها میخوان جرعت حقیقت بازی کنن

نگاهم سمتش چرخید، نمیدونم از نوع نگاهم بود یا طرز جواب دادنم که با چهره متعجبش یک قدم عقب کشید

جه‌یون: نه من کار دارم یکم

: اها باشه..

از اشپزخونه بیرون زدمو پله هارو بالا رفتم توی راهرو دیدمش

لبخند پهنم روی صورتم برگشت

جه‌یون: سونگهونا؟ برو پایین بچها کارت دارن

انگار حالش گرفته شده باشه صداش اروم شد

سونگهون: با من؟

جه‌یون: اره نمیدونم دارن چیکار میکنن همه هستن اما به نظرم زشته نری

لبخندی در جوابم زد و قبل رفتن یهو خودمو توی اغوشش دیدم، با چشم های کرد شده به جلو خیره موندم

سونگهون: جه‌یونا... ممنونم ازت.... جدی بخاطر همه چیز، پیدا کردن تو واسم معنای دیگه ای به زندگی بخشید

پیدا کردن من یا ..

دستمو کوتاه روی پهلوش کشیدم

جه‌یون: خیلی خب بابا... یجوری حرف میزنه انگار میخوام بمیرم

سونگهون: هی!!!!

سرمو به نشونه بیخیال تکون دادمو به سمت پله ها هلش دادم

جه‌یون: برو فعلا منتظرشون نذار

تا لحظه اخر لبخندمو حفظ کردم و به محض ناپدید شدنش از جلوی چشمام لبخندمم محو شد

له سمت اتاقم برگشتم

اتاقی که دست سونگهون لحظه اخر روی دستگیره اش مونده بود

از روی میز تنقلات طبقه لیوان پلاستیکی برداشتمو با شربت پرش کردم

دستم توی جیبم فرو رفت و قوطی قرص....

یه بارم ماله من باشه مگه چی میشه؟

از این همه ادا دراوردن خسته شدم

از اینکه قلب مهربون داشته باشم..

پس این هپی اندینگ من، دقیقا کجاست؟

همه ی عمرم به همه قوانین احترام گذاشتم، از هیچ خط قرمزی رد نشدم.

هیچوقت چیزی که واسه ی من نبود نخواستم.

تا امروز صبر کردم

صبر کردم، منتظر موندم تا وقت منم برسه.

پس چرا وقتی که موقع اش بود اون لعنتی به جای من باید دست یه نفر دیگه رو بگیره؟

اون سونگهون، مگه من دوستش نبودم؟ چطور میتونست این کارو با من بکنه؟

جعبه قرصو توی شربت ریختم و شروع به همزدنش کردم،

میدونین این دردو چطوری میشه تحمل کرد؟ برای کل زندگی

درد سکوت

درد ترس از واقعیت

حالا این درد داره توی وجودم بزرگتر میشه

توی رگامه،

توی مغزمه،

حالم درست شبیه همون عکس خانوادگی خوشحالیه که قاب عکسش شکسته

هیچوقت خودمو بدجنس نمیدیدم

من توی رویاهام همیشه ایندمو با اون داشتم

هیچ چیز دیگه ای این وسط وجود نداشت.

هیچ آینده ی دیگه ای.

و حالا اگه نمیتونم اونو داشته باشم

پس به جای فرشته های روی شونه ام، دیگه شیطانه که حکمرانی میکنه.

چون فقط اونه که کنار گوشم بهم میگه، اون برای منه.

لیوانو تمیز کردم و تقه ای به در زدم تا صداش رو شنیدم

میدونید، اون قلب مهربون حتی برای یک لحظه هم مردد نشد

شایدم چون دیگه هیچی برای از دست دادن وجود نداره وقتی ناامید و تنهایی.

وارد شدم، روی تخت نیمه لم داده بود

هیسونگ: عه.تویی؟

جه‌یون: مگه منتظر کسی بودی؟

برای یه لحظه هول کرد

هیسونگ: ها؟ دیوونه شدی؟ منتظر کی باشم؟

لیوانو سمتش گرفتم

جه‌یون: برای اوردنش زحمت کشیدم

لبخند پهنی زد و لیوانو ازم گرفت

هیسونگ: حتی اگه از میز کنار دستمم برش میداشتی و سمتم میگرفتی چشم بسته سر میکشیدم

در جواب لبخندش، لبخند تلخی زدم و تا لحظه اخر اثبات حرفش برای سر کشیدن لیوان بهش نگاه کردم

صورتش درهم رفت، احتمالا بخاطر مزه تلخی شربت بود

جه‌یون: چیه؟

هیسونگ: هوم؟ هیچی، بیا بشین باهات کار دارم

کنارش نشستم، با فاصله.

دستشو لای رونم برد و روی تخت به سمت خودش کشیدم

هیسونگ: از کی تا حالا انقدر از هم فاصله گرفتیم؟

گوشام قرمز شده بود، اون حتی نمیدونست وقتی منو لمس میکنه چطور دمای بدنم بهم میریزه، قلبم میکوبید

جه‌یون: عا..هب ..چی میخواستی بگی؟

دستی پشت گردنش کشید و لب پایینشو کوتاه گزید

هیسونگ: حس میکنم ممکنه اعدامم کنی


جه‌یون: چرا باید همچین کاری کنم هیونگ؟ من هیچوقت به تو صدمه نمیزنم

دستم ناخودآگاه پشت کمرم رفت و دو انگشت اشاره و وسطمو بهم گره زدم، هر لحظه ممکن بود داروها اثر کنه

هیسونگ: جه‌یونا...من...خیلی وقت پیش، یعنی اون اولا....

گوشت پشت لبشو گزید

هیسونگ: نمیخوام بد راجع بهم فکر کن ـ

جه‌یون: هیونگ؟! لطفاً راحت باش، هیچی توی این دنیا نمیتونه نظر منو راجع به تو عوض کنه

گونه ام رو بین دو انگشتش گرفت و کوتاه کشید

هیسونگ: همیشه این صداقت و مهربون بودنت ادمو ذوب میکرد

لبخندش محو شد

هیسونگ: و شاید بخاطر همین بود که ....من... اون اوایل بهت احساس داشتم

یخ زدم، به پوکر ترین حالت ممکن

هیسونگ: البته یه مدت کوتاه بود ...یعنی.... باور کن چیز جدی ای نبود

هول کرده بود؟ اون از اعتراف به علاقش به من هول کرده چون فکر میکنه من ناراحت میشم ؟؟

خدای من... حتی اگه الان بمیرم دیگه هیچ ناراحتی ندارم.....

لبخند اروم اروم داشت به چهره ام برمیگشت

همون لبخندی که از ته دل بود

همون که یک ماهه تلاش برای بازسازیش داشتم

هیسونگ: تا اینکه سونگهون رو اوردی پیشم

لبخندم جمع شد

هیسونگ: جه‌یونا.... من، یعنی ما....

نگاه سرد و خشکمو که دید ساکت شد، گوشه ی پیشونیشو گرفت

قرصا داشت اثر میکرد

هیسونگ: جه‌یونا، من انگار....

روی تخت افتاد و

قطره اشکی که از روی گونه ام پایین میومد رو ندید

حتما باید اخرش میگفتی؟ حتما باید بعد اعترافت به من میگفتی که با اونی؟

دندونامو به هم فشار دادمو مشتامو محکم روی تخت میکوبیدم، فریادهای بلندم پشت لبام خفه میشد

نگاهم روی صورتش چرخید

انگشت اشاره امو اروم سمت گونه اش بردم

جه‌یون: میدونی چقدر برای یه لمس ساده هر روز دعا میکردم؟

پوست گرمش زیر انگشتم....

حرکتشو به سمت لباش پایین اوردم

نرم بود، خدای من از اون چیزی که توی رپیاهام تصور میکردمم نرم تره

ذوی تخت بالا رفتمو زانوهامو دوطرف پهلوهاش گذاشتم تا روش بشینم

کف دستامو روی قفسه سینه اش کشیدم

جه‌یون: چی میشد مگه؟ چی میشد واسه من بود ؟ چی میشد چشمات باز بود و بهم میگفتی بیا بغلم؟ هوم؟ میگفتی سرتو بذار اینجا

دکمه های لباسشو یکی یکی باز کردم

پوست سفیدش برق میزد

قطره اشکی روی قفسه سینه اش فرود اومد

با شستم پاکش کردم و خم شدم تا جاشو ببوسم

چشمامو بستم

با تموم وجودم لبامو روی پوستش کشیدم

الان من چجوری توضیح بدم اینو؟ چجوری توضیح بدم که دقیقا چه خالی بهم دست داد که نتونستم لبامو از پوستش جدا کنم

چجوری بگم سانت به سانت بالاتر میرفتم

سرمو از بدنش جدا کردم، اخمی روی صورتش بود

جه‌یون: از اینکه منم ناراحتی؟ نمیشه فقط فکر کنی من اونم؟

دستمو روی کونه اش کشیدم

بدنم داغ کرده بود و چیزی بین پاهام داشت به شلوارم فشار میاورد

دستمو از روی گردنش کشیدم پایین

روی پوست سینه اش

روی شکمش

تا به کمربند شلوارش رسیدم، اروم لمسش کردم

جه‌یون: اینم حتی از چیزی که تصورشو میکردم بزرگتره

فشار کوتاهی بهش وارد کردم اما به جای اون ناله از بین لبای من بیرون اومد، پایین تنه‌ام رو روی دیکش میکشیدم و سواری میکردم

پشت دستمو روی لبام فشار میدادم تا ناله هام خفه بشه

دستشو گرفتمو ذوی قفسه سینه ام گذاشتم

جه‌یون: هیونگ....بیا فقط خودمون باشیم، فقط خودمون...

به کمرم قوسی دادمو خم شدم تا همزمان با بوسیدن لباش کمربندشو باز کنم

هرچی با چشمای خمارم به صورتش نزدیکتر میشدم زمزمه ی بین لباشو بیشتر میشنیدم

هیسونگ: سونگهونا....

دقیقا توی یک سانتی لباش ایستادم

هیسونگ: هونا...

حالم از خودم بهم میخوره، من حتی نمیتونم توی ادم بد بودن هم خوب باشم

قطره های اشک پشت سر هم از روی گونه هام پایین میریختن

سریع از روش بلند شدم و دکمه های لباسشو بستم

با استین لباسم سعی میکردم اشکامو پاک کنم اما همون لحظه دوباره صورتم خیس میشد و این اشکای مزاحم نمیذاشتن حداقل برای اخرین بار چهره اش رو به یاد بسپارم....

مزه خون توی دهنم پخش شد

انقدر گوشت پشت لپامو گاز گرفتم تا بغضم نترکه و صدام بلند نشه، که حتی دردو هم فراموش کرده بودم

جه‌یون: با خودم چیکار کنم هیونگ؟ با این قلب مهربونی که فقط برای یه مدت کوتاه به دلت نشسته بود چیکار کنم؟

کنارش روی تخت نشستم

دیگه ناله های هون گفتنش برام درداور نبود

سکوت ...

میخواستم مغزمو جمع و کور کنم

دستمو روی تخت کشیدم تا دستشو بگیرم اما وسط راه ایستادم، ممکن بود باز بزنه به سرم

جه‌یون: خوشبحالت هیونگ، میتونی اسم اونی که میخوای رو راحت به زبون بیاری

نفس هام دوباره سنگین شد

جه‌یون: ولی واقعا خوشحالم...

لبخندی زدم و سمت صورتش خم شدم

جه‌یون: خوشحالم که اعتراف کردی.....چون حالا میدونم مقصر اصلی کیه

از جام بلند شدم و سمت در رفتم

جه‌یون: نباید این کارو با تو میکردم...

دستمو روی دستگیره نگه داشتمو دوباره برگشتم تا نگاهش کنم

جه‌یون: ولی حالا میدونم چه کسی توی این صورت مسئله باید حذف بشه

از اتاق که بیرون رفتم سینه به سینه سونگهون شدم

نگاهم روش خشک بود


سونگهون: جه‌یونا.... داشتن دیوونم میکردن، هیسونگ چرا نیومد بیرون

قبل اینکه از کنارم بخواد رد بشه و درو باز کنه بازوشو گرفتم

جه‌یون: خوابیده. خسته اش بود بهتره مزاحمش نشی

نگاه جدی و اخم غلیظم اخمی روی صورت اون هم نشوند

سونگهون: اها...باشه

از کنارش رد شدم و پله هارو سریع پایین اومدم

همین مسیر و به سمت بیرون خونه در پیش کرفتم و همزمان از روی گوشی شماره بابامو لمس کردن

بعد چند بوق

بابا: ببین کی زنگ زده، دستت اشتباهی خورده؟

جه‌یون: آپا...به کمکت نیاز دارم

چند لحظه سکوت کرد

بابا: چیزی شده؟

جه‌یون: نه... اما به زودی میشه

بابا: جالبه، چیزی که باعث بشه به من زنگ بزنی و اینو بخوای... خب حالا مشکل کجاست

جه‌یون: میخوام یکی رو از زندگیم حذف کنی

صدای خندهاش باعث شد نیشخندی بزنم

بابا: حالا دیگه مطمئن شدم که چیزی شده... تو کی هستی؟ با پسر من چیکار کردی؟

جه‌یون: نمیدونم بابا... انگار دیگه صدای تپش قلبمو نمیشنوم

حالا صداش جدی شد

بابا: سوار شو

با تعجب دقتمو بالاتر بردم

جه‌یون: چی؟ کجا؟

همون لحظه پورش مشکی رنگی جلوی پاهام ایستاد

بابا: سوار شو میارتت پیش من

شیشه ماشین پایین اومد و پسره برنزه ای بهم چشمک زد

جی: زودباش فقط پلیسا دنبالمن

یکی از ابروهامو بالا دادمو گوشیو دوباره به گوشم چسبوندم

جه‌یون: مطمئنی؟

چیزی که جز صدای بابام شنیدم چشمامو گرد کرد

بابا: هرکاری بخوای اون پسر میتونه برات انجام بده

صدای اژیر پلیس کم کم بلندتر میشد و نگاه متعجب من حرف پدرمو بی جواب گذاشت

جی: سوار میشی یا زنگ بزنم وکیل بیاد از کلانتری دنبالمون؟

به تلفن قطع شده ام نگاهی کردمو همون لحظه سریع خودمو داخل ماشین انداختم

پسر با نیشخندش چند لحظه نگاهشو روم نگه داشت، دنده رو عوض کرد و پاشو روب پدال گاز فشار داد

جی: گاهی باید اول فرار کرد تا...

دقیقا لحظه ای که ماشین پلیسا بهمون نزدیک شدن، دستی ماشین رو کشید و با ترمزش ماشینا سریع از کنارمون رد شدن و اون از تقاطع پیچید و پشت سرشون گذاشت

جی: بتونی به وقتش حمله کنی

نگاهم به سمتش برگشت

نمیدونم چرا، اما انگار قسمت تاریک وجودم فریاد میزد میتونی روش حساب کنی

وقتی ضبط ماشینو روشن کرد صدام توی محیط پیچید، اولین ترک البومم بود، آلبومی که هیچوقت انتشارش ندارم

جه‌یون: این؟... چطور؟

جی: ها؟ اها این

دنده رو عوض کرد و به اینه های ماشین نگاهی انداخت

جی: اقای شیم اسپانسری کاراتو به عهده گرفت، الان میتونی بری توی سایت و ببینی چه جادویی راه انداختی

با حیرت و تعجب گوشیمو روشن کردم و اسم خودمو سرچ زدم

اونجا بود....

البومی که هر قطعه اش از خاطرات با اون نوشته شده بود

البومی که باید اول اون میشنید

همه ی چی بهم ریخته، حتی ساده ترین چیزهایی که برنامه ریزی کرده بودمچو حالت مجبورم جور دیگه ای ادامه بدم

Report Page