Inkwoven IV
۱۹۳۳
جایی میان نقطهی فراموششدهی خاطرات.
صدای شاتر، سکوت خیابان را مختل کرد. فلیکس آرام دوربین را پایین آورد. دانههای سفید و کوچک برف، آرامآرام از دل ابرها جدا میشدند و روی زمین مینشستند؛ انگار قسمتی از ابر داشت تکهتکه میشد.
خیابان آرامتر از همیشه بود؛ انگار قاضی شهر به خیابانها حکم سکوت داده باشد. هوای سرد از میان درختان عبور میکرد و لبهی پالتوی فلیکس را به حرکت درمیآورد. نفسهایش در هوا بخار میشدند و خیلی زود در میان برف محو میگشتند.
لبخند کوچکی روی لبهای خشکشدهاش نشست. سرش را بالا آورد.
«فکر کنم همونی شد که میخواستیم.»
پدر خانواده نفسی از آسودگی کشید و با لبخندی خسته، از پسرک تشکر کرد.
فلیکس تنها سرش را کمی خم کرد و مشغول جمعکردن وسایلش شد. دوربین را با احتیاط داخل کیف گذاشت و نگاتیوهایش را که در محفظهای کوچک نگه میداشت، مرتب کرد.
اما درست وقتی میخواست آخرین وسیله را بردارد، سنگینی نگاهی را روی خودش احساس کرد.
دستش برای لحظهای متوقف شد. آرام سرش را بالا آورد.
پسری کمی دورتر ایستاده بود و نگاهش میکرد. چند ثانیه گذشت و بعد، بهآرامی به سمتش قدم برداشت. صدای قدمهایش روی برف فشردهشده، در خیابان خلوت پیچید.
«برای این کار، یکم زیادی بچهای.»
«اگه زیادی بچهام، پس چرا عکس رو به من سپردن؟»
پسر کمی جا خورد. انتظار چنین جواب صریحی را نداشت. فکر میکرد پسرک کوچکتر یا عصبانی میشود، یا دستکم حرفی برای دفاع از خودش پیدا نمیکند. اما فلیکس آنقدر آرام جواب داده بود که برای لحظهای نتوانست چیزی بگوید.
نگاهش برای چند لحظه روی دوربینی که کنار فلیکس بود، ماند.
«پس خودت فکر میکنی کارت خوبه؟»
فلیکس بند کیفش را روی شانهاش انداخت و نگاه کوتاهی به او انداخت.
«اگه خوب نبود، فکر نکنم الان اینجا بودم.»
«زبونت به اندازهی دوربینت تیزه.»
فلیکس بیتفاوت سعی کرد وسایلش را جمع کند. دوربین را داخل کیفش گذاشت و جایش را تنظیم کرد.
پسر چند قدم نزدیکتر آمد، ولی همچنان فاصلهاش را حفظ کرد.
«هوانگ سَم.»
فلیکس سرش را بهآرامی بالا آورد و بالاخره نگاهش را به او داد.
«لُرد هوانگ.»
این بار فلیکس کمی مکث کرد. نام هوانگ را شنیده بود. مگر میشد کسی در شهر نامشان را نشناسد؟ خاندان قدیمی و بانفوذی از اشرافزادگان انگلیس؛ خانوادهای که نامشان برای مردم شهر، بیشتر از آنکه فقط یک نام خانوادگی باشد، نشانی از قدرت و ثروت بود.
خاندانی که دو پسر داشتند. پسر اول چندان در عموم ظاهر نمیشد و بیشتر روزهایش را در اتاق خود یا محوطهی قلعه میگذراند. اما حالا، درست مقابل یک پسرک عکاس ایستاده بود و ظاهراً خیال نداشت به این راحتی بحث را تمام کند.
سَم نگاه کوتاهی به دوربین انداخت.
«چند وقته داخل این حرفهای؟»
فلیکس کمی به فکر فرو رفت و بعد بند کیفش را روی شانههایش جابهجا کرد.
«خیلی وقت نیست.»
«ولی به نظر میاد خوب بلدی.»
«شاید چون زیاد تمرین میکنم.»
لبخند کمرنگی روی لبهای سَم جاخوش کرد.
«پس هنوز چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیری.»
فلیکس دستهی کیف کوچک کنار پاهایش را گرفت.
«همه همینطورن.»
سَم چند لحظه سکوت کرد، انگار در ذهنش جملهها را مرتب میکرد. باد سردی از میان خیابان گذشت و چند دانهی برف روی شانهی پالتویش نشست.
«حتی اگه فکر کنن همهچیز رو میدونن؟»
«مخصوصاً اون موقع.»
سَم چند لحظه نگاهش را روی او نگه داشت و بعد نگاهش به کیفی که فلیکس دوربین را در آن گذاشته بود، برگشت.
«میتونم عکسها رو ببینم؟»
فلیکس کمی مردد شد، اما بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش، کیفش را باز کرد و از میان وسایلش، یکی از عکسهای چاپشدهی قبلی را بیرون آورد.
کاغذ عکس را به سَم داد.
سَم آن را میان انگشتانش گرفت و مقابل نور کمجان آسمان زمستانی قرار داد. تصویر قلعه و آدمهایی که روبهروی آن ایستاده بودند، روی کاغذ جان گرفته بود؛ جزئیات کوچک و سایههایی که در قاب تصویر کنار هم مانده بودند.
برای لحظهای، نگاه سَم روی قلعه ثابت ماند؛ تصویری کوچک از جایی که هر دو به شکلی متفاوت به آن تعلق داشتند.
«این همونیه که امروز گرفتی؟»
فلیکس کمی مکث کرد و بعد لبهایش را از هم فاصله داد.
«اره، درسته»
روزنامه شهر ۱۹۳۴
صبح روز گذشته، قطاری که از مسیر شمالی شهر عبور میکرد، در نزدیکی جنگلهای حومه از ریل خارج شد. عملیات امداد تا ساعتها ادامه داشت و شماری از مسافران برای درمان به بیمارستانهای اطراف منتقل شدند.
در میان وسایل باقیمانده از حادثه، یک دوربین عکاسی پیدا شده است؛ اما هنوز اثری از صاحب آن به دست نیامده.
مقامات اعلام کردهاند بررسی اسامی مسافران و شناسایی افراد مفقودشده همچنان ادامه دارد. از مردم عزیز میخواهیم تا پیدا شدن اسامی مسافران مفقودشده، شکیبایی کنند و از تجمع در مقابل تالار شهر خودداری نمایند.
زمستان سال ۱۹۳۴
جایی که برای اولینبار، سرنوشت کاری کرد تو مالِ من باشی.
فلیکس آخرین برگه را از دستگاه بیرون آورد و کنار سه برگهی دیگر گذاشت. صدای بیرون، پشت پنجرههای بسته و شیشههای سرد، کمرنگ و دور به گوش میرسید. کشوقوس کوچکی به بدنش داد و خستگی را از شانههایش کنار زد.
بعد از آن سانحه، چیزی جز چند تصویر محو در ذهن فلیکس باقی نمانده بود. چیزی جز واقعیتی را که حالا در آن زندگی میکرد، به یاد نمیآورد؛ واقعیتی دروغین که برای زندگی جدیدش، ناخواسته به خودش تحمیل کرده بود.
شمع کوچک را خاموش کرد. شعله برای لحظهای لرزید و بعد، رشتهای باریک از دود در تاریکی بالا رفت. خستهتر از آن بود که بخواهد لباسهایش را عوض کند. پتو را روی خودش کشید و پیش از آنکه متوجه شود، به خوابی عمیق فرو رفت.
فضای شب آرام بود. سکوت، اتاق را دربر گرفته و سایهی وسایل روی دیوارها کش آمده بود. همهچیز در گوشهای آرام گرفته بود، اما قلب بیقرار سَم حالا تندتر از همیشه میکوبید.
از در چوبی فاصله گرفت. پالتوی سیاه، منظرهی ساکت و آرام شب را تکمیل میکرد. قدمهای آرامش را طوری تنظیم کرده بود که صاحبخانه را بیدار نکند.
سَم روبهروی میز ایستاد و نگاهش به چند برگهی کنار میز افتاد. نور کمرنگ ماه از پنجره روی کاغذها افتاده بود و حروف تایپشده را به سایههایی محو تبدیل میکرد.
جملهای که روی برگه دید، قلبش را برای لحظهای فشرد.
«هوانگ سَم، بازرس ارشد زندان»
لبخند تلخی روی لبهایش رنگ گرفت. فلیکس داشت نسخهای خیالی از او را روی برگه خلق میکرد، بیآنکه بداند هوانگ سَم در واقعیت، جایی از گذشتهاش زنده بود.
دستش به سمت قلم فلیکس رفت. آن را در دست گرفت. نگاهش میان قلم و فلیکسِ در حال خواب چرخید. نفس عمیقی کشید و برگهی اول را برداشت.
برای لحظهای، انگشتانش روی لبهی کاغذ مکث کردند. صدای نفسهای آرام فلیکس از سوی تخت میآمد؛ صدایی که سَم نمیخواست دوباره به خاطرهای دور تبدیل شود.
«متأسفم، فلیکس.»
فلیکس روی صندلی نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود. از حجم اطلاعاتی که شنیده بود، مغزش دیگر توانایی تحلیل و فهمیدن چیزی را نداشت.
سَم روبهروی پنجره ایستاده بود؛ کاملاً آرام و حتی بدون آنکه تلاشی برای شکستن سکوت کند. نور سرد روز از شیشهی بلند پنجره میگذشت و روی کف اتاق میافتاد. پرده با جریان آرام هوا تکان میخورد و سکوت میانشان را سنگینتر میکرد.
«ولی این درست نیست.»
صدای فلیکس لرزید؛ انگار داشت به باورهای داخل ذهنش چنگ میزد و دنبال راهی برای ثابت کردن دروغین بودن حرفهای سَم بود.
«من تورو خلق کردم، تو وجود نداری.»
سَم بالاخره از منظرهی خارج از قلعه دل کند. به سمت میز رفت، اما ننشست. تمام تمرکزش حالا روی فلیکس بود.
«اگه من وجود نداشتم، این همه سال داشتی چی مینوشتی؟»
فلیکس سرش را بالا آورد.
«یه داستان خیالی.»
سَم مکث کوتاهی کرد و کمی به فلیکس نزدیکتر شد.
«قلبت بهت خیانت میکنه، فلیکس.»
لبخند تلخی روی لبهایش شکل گرفت.
«اگه من چیزی جز یه شخصیت داستان نیستم، پس اون حس آشنایی که قلبت داره از کجا میاد؟»
سکوتی که به دنبال جملهی سَم فضا را دربر گرفت، آرامشبخش نبود؛ سکوتی کرکننده بود. فلیکس در چهرهی مقابلش دنبال نشانهای از دروغ، یا شاید یک بازی میگشت، اما همهچیز حقیقت محض بود.
فلیکس برگهی روی میز را برداشت. کاغذ زیر انگشتانش کمی خشخش کرد. چیزی در زیر نوشتههای خودش توجهش را جلب کرد. آن را مقابل نور گرفت و با چیزی که دید، روح از تنش جدا شد.
جملهها و کلماتی کمرنگ زیر نوشتههای خودش وجود داشتند؛ و نویسندهی بیخبر، فکر میکرد تمام خطهای داستان را از بر است. اما حالا، میان نوشتههایی که به دست خودش شکل گرفته بودند، ردّی از دستی دیگر پیدا کرده بود؛ دستی که انگار از ابتدا کنار او نشسته بود و بیصدا مسیر قصه را تغییر میداد.
«هیچکدوم از اینا رو من ننوشتم.»
صدایش از ته چاه میآمد؛ هراسان و ناباور.
برگه را سر جایش برگرداند. سَم قلم کوچکی را از داخل جیب کتش برداشت و روبهروی فلیکس گرفت.
به یکباره تمام صداهای دنیا برای فلیکس خاموش شدند. انگار حقیقت، موجی سرد و سنگین بود که او را با خودش به عمق میکشید؛ جایی که دیگر نمیتوانست به باورهای قدیمیاش چنگ بزند.
«مال توئه، مگه نه، لی فلیکس؟»
تصویرهای محوی در ذهنش جان میگرفتند. صدای کف چوبی اتاق و غریبهای که فکر میکرد توهم بوده.
«متأسفم، فلیکس.»
دستهایش میلرزیدند. حقیقتهایی که سالها در تاریکی پنهان مانده بودند، حالا یکییکی از پناهگاهشان بیرون میآمدند و راهی برای فرار باقی نمیگذاشتند.
سَم قلم را روی میز گذاشت. صدای برخورد ظریف آن با چوب، در سکوت اتاق پیچید. نگاهش را دوباره به چهرهی رنگپریدهی فلیکس داد.
«حالا فهمیدی، فلیکس؟»
کمی مکث کرد، انگار داشت بهترین جمله را برای مغز درهمریختهی فلیکس انتخاب میکرد.
«تو قبل از اینکه بخوای دری رو باز کنی، من از قبل اون در رو باز کردم.»
صندلی روبهروی فلیکس را کنار زد و بدون آنکه نگاهش را از او قطع کند، روی صندلی نشست.
فلیکس بالاخره تصمیم به صحبت گرفت. هزاران علامت سؤال در ذهنش شکل گرفته بود، اما فقط یک جمله از بین لبهایش خارج شد.
«برای چی داستانم رو دستکاری کردی؟»
سَم بلافاصله جواب نداد. سکوت کوتاهی بعد از سؤال فلیکس بینشان شکل گرفت. نگاهش برای لحظهای روی قلم افتاد؛ همان قلمی که میانشان روی میز قرار داشت.
«همهی اینا به خاطر تو بود، فلیکس.»
نفس عمیقی کشید. این لحظه سختتر از چیزی بود که از قبل در ذهنش داشت.
«برای اینکه الان، نیاز نیست فقط تماشاچی باشم.»
فلیکس برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
«تماشاچیِ چی؟»
«زندگی تو.»
صدایش آرام بود، اما وزنهای بسیار سنگین بعد از آن جا گذاشت؛ چیزی که نمیشد آن را نادیده گرفت.
«سالها از دور نگاهت کردم. دیدم چطور برای کسی که حتی نمیدونستی وجود داره، زندگی ساختی. براش اسم گذاشتی، گذشته نوشتی، آینده ساختی...»
لبخند محوی روی لبهایش نشست و چیزی در نگاهش تغییر کرد.
«حتی عاشقش شدی.»
سَم لحظهای سکوت کرد. نگاهش از فلیکس جدا نشد.
«اما هیچوقت نفهمیدی اون آدم، تمام این مدت، خودش داشت تو رو نگاه میکرد.»
سَم کمی جلوتر آمد.
«من داستانت رو تغییر ندادم که تو رو از خودت بگیرم، فلیکس.»
«تغییرش دادم چون نمیخواستم دوباره از دستت بدم.»
سکوت میانشان افتاد.
فلیکس با صدایی که دیگر خشم در آن نبود، پرسید:
«پس همهی این کارها...»
«برای اینکه یکبار هم که شده، تو منو انتخاب کنی.»