Inkwoven · Ⅰ
برف تمام سطح شهر را سفیدپوش کرده بود و باعث میشد شیشهها رنگ بخار به خود بگیرند. نور چراغهای خیابان از پشت شیشههای بخارگرفته، محو و کمجان به نظر میرسید. تنها چیزی که سکوت اتاق را متلاطم میکرد، صدای ماشین تحریر بود.
اتاق، با وجود سرمای بیرون، گرمای عجیبی داشت؛ گرمایی که بیشتر از بخاری کوچک گوشهی اتاق و شعلهی لرزان شمع روی میز میآمد. بوی کاغذ، چوب قدیمی و قهوهی سردشده در هوا پیچیده بود. روی میز چوبی، میان انبوهی از برگههای خطخورده و دستنوشتههای نیمهکاره، ماشین تحریر قدیمی قرار داشت. چند مداد، یک پاککن و نوار جوهری اضافه در گوشهای رها شده بودند و تعدادی برگهی مچالهشده روی زمین، کنار پایهی میز پخش بودند.
قفسهی کنار دیوار پر از کتابهای قدیمی بود؛ کتابهایی دربارهی تاریخ، افسانهها و اسطورههای یونان. بعضیهایشان آنقدر ورق خورده بودند که گوشهی صفحاتشان خم شده بود.
کنار پنجره، میان چند کتاب، شاخهای گل رز قرمز و خشکشده درون لیوان کوچکی قرار داشت. گلبرگهایش مدتها بود طراوتشان را از دست داده بودند، اما هنوز رنگ سرخش را حفظ کرده بودند.
شمع کوچکی که تنها روشنایی واقعی اتاق بود، کمکم داشت آب میشد؛ انگار او، برخلاف نویسنده، دیگر جانی برای ادامه دادن نداشت.
فلیکس کمی سرش را به عقب برد و پشت گردنش را مالید تا شاید کمی از گرفتگی عضلاتش کم کند.
چشمانش برای آخرین بار روی اسمی که بالای برگه نوشته شده بود، ثابت ماند.
«هوانگ سَم.»
لبهایش به لبخند کوچکی رنگ باختند. دستهایش را روی میز گذاشت و دوباره به همان حالت برگشت.
«تو واقعاً قرار نیست بذاری این داستان تموم بشه، مگه نه؟»
داستان، تا آنجایی که به یاد داشت، شش سال پیش از ذهن شلوغش به کاغذ پا گذاشته بود؛ زمانی که فلیکس حتی مطمئن نبود بتواند تمام آن جملهها را روی کاغذ بیاورد.
همهچیز فقط از یک ایدهی کوچک شروع شده بود.
و حالا، شش سال میگذشت و او هنوز نتوانسته بود دست از نوشتن بردارد.
و از همه مهمتر، نتوانسته بود دست از نوشتن شخصیت اصلیاش بکشد.
شاید سم هیچوقت دست از قدم زدن در افکارش برنمیداشت.
شاید کمی مسخره به نظر میرسید، اما انگار تمام دلیل فلیکس برای ادامه دادن آن داستان، علاقهی شدیدی بود که به نوشتن دربارهی مردی داشت که خودش خلق کرده بود.
هر بار که میخواست داستان را تمام کند، چیزی تازه دربارهی سم به ذهنش میرسید؛ یک رفتار، یک نگاه، حتی گاهی جملهای که هیچ ضرورتی برای داستان نداشت.
اما فلیکس باز هم آنها را مینوشت.
انگار بعضی چیزها را نمیتوانست نادیده بگیرد.
حتی اگر هیچوقت قرار نبود کسی آنها را بخواند.
افکار شیرینش با صدای تیکتاک ساعت کنار دیوار متلاشی شد.
ساعت سه و نیم شب را نشان میداد؛ انگار میخواست به فلیکس یادآوری کند که پیش از آنکه خستگی، ایدههای تمامنشدنی مغزش را متلاشی کند، دست از نوشتن بردارد.
نگاهش چند لحظه روی صفحه ماند.
بعد زیر لب گفت:
«فقط یک جملهی دیگه برای امشب.»
قولی در سکوت به دیوارهای اتاق داد و دستش را دوباره سمت کلیدهای ماشین تحریر برد.
صدای تقتق کلیدها دوباره اتاق را پر کرد.
«پسرک دورهگرد، به جرم دزدیدن نان از مغازهی اندریک عصبانی، دستگیر شد.»
فلیکس لحظهای مکث کرد.
دوباره جمله را خواند.
این بار لبخند کوچکی زد.
شاید بالاخره این بخش هم تمام شده بود.
صفحه را از ماشین تحریر بیرون کشید و کنار باقی صفحات گذاشت و با کش کوچکی آنها را به صورت دستهای مرتب کرد.
دقیقاً در همان لحظهای که برگه جدا شد، صدایی از پشت شیشهها توجه فلیکس را جلب کرد.
سرش را بالا آورد.
به سمت پنجره رفت و بخار شیشهها را با آستینش پاک کرد.
جز برف که خیابانها را همانند عروسی سفیدپوش کرده بود، چیزی دیده نمیشد.
برای چند لحظه، حس کرد سایهای آن سوی پنجره حرکت کرده است.هیچچیز نبود.
نگاهش برای لحظهای روی گل رز خشکشده افتاد.
همان گل قرمز هم بیحرکت سر جایش بود.
فلیکس آهسته نفسش را بیرون داد و همهچیز را به حساب خستگی گذاشت.
به سمت میز برگشت.پشت آن نشست و برگههای شلخته را که هرکدام، به اصطلاح، ساز خودشان را میزدند، مرتب کرد.
دستش برای لحظهای روی صفحهی آخر ماند.
اسم «هوانگ سم» هنوز بالای آن دیده میشد.
لبخند محوی روی لبهایش نشست.
بعد پلکهایش سنگین شدند.
نفهمید چه شد که سرش روی همان میز، میان برگهها، آرام گرفت.
و تنها چیزی که پیش از بسته شدن چشمهایش شنید، صدای بههمخوردن صفحاتی بود که چند لحظه پیش مرتب کرده بود.
سرمای شدیدی روی گونهاش نشست.
فلیکس با زحمت چشمهایش را باز کرد.سردرد شدیدی داشت؛ همانند میخی که محکم به چوب کوبیده شده باشد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد سقف بالای سرش سنگی است.نه سقف اتاق خودش.
سرش را کمی چرخاند.
و با چیزی که دید، تمام بدنش یکباره لرزید.
دستهایش زنجیر شده بودند.
محکم.قفل شده.
لباسهایش همان لباسهای راحتی دیشب نبودند.
و جایی که در آن بیدار شده بود، دیگر اتاقش نبود.
چشمهایش به میلههای آهنی زنگزدهی روبهرویش خورد.قلبش فرو ریخت.
زندان.
یکی از زندانیها، که گویی او را میشناخت، خندهی کوتاهی کرد و نگاهش را به چهرهی ترسیدهی پسرک دوخت.
«لی یونگبوک... اگه بخوان خیلی نگهت دارن، نهایتاً دو شبه.»
فلیکس خشکش زد.
لی یونگبوک؟
این همان اسمی بود که پسرک دورهگرد داستانش داشت.
نگاهش را پایین انداخت.
لباسها...همان لباسهایی بودند که برایش نوشته بود.
ساز گوشهی سلول هم همان سازی بود که بارها در توصیفهایش آورده بود.
دستش را به پارچهی لباس کشید.
واقعی بود.بیش از حد واقعی.
«نه...»
صدای خودش در سلول غریبه به نظر میرسید.
سؤالهای ناتمامش با صدای قدمهایی از انتهای راهرو قطع شد.
یکی از زندانیها سرش را پایین انداخت.
دیگری دیگر حرف نزد.
قدمها نزدیکتر میشدند.
فلیکس نمیدانست چرا، اما قلبش با هر قدم محکمتر به سینهاش میکوبید.
صدای قلبش مانند طبل جنگی در گوشش میپیچید.
مردی از انتهای راهرو ظاهر شد.
لباسهای تیره بر تن داشت و پروندهای در دستش بود.
چهرهاش در نور کم راهرو واضح نبود.
فلیکس فقط نگاهش میکرد.
یک حس عجیب در وجودش پیچید.
چیزی آشنا.
نه چهرهاش.
نه لباسهایش.
چیزی در نگاهش.
مرد نزدیکتر آمد.
درست روبهروی سلول ایستاد.
برای چند ثانیه فقط به فلیکس نگاه کرد.
«تو همیشه دیر میرسی، لی یونگبوک.»
فلیکس، انگار سطل آب سردی روی سرش ریخته باشند، خشکش زد.
صدای مرد...فلیکس آن صدا را میشناخت.
سالها بود که آن را در ذهن خودش تصور میکرد.
نگاهش آرام بالا رفت.
و این بار چهرهی مرد را دید.
قلبش برای لحظهای از حرکت ایستاد.
هوانگ سَم.
شخصیتی که تمام این شش سال را برای خلق کردنش صرف کرده بود، درست روبهرویش ایستاده بود.
اما چیزی درست نبود.
فلیکس دیالوگهای سم را میشناخت.
تکتکشان را.
این جمله را هرگز ننوشته بود.
نگاهش به پروندهای افتاد که در دست سم بود.
برگهای از میان آن بیرون زده بود.
فلیکس فقط توانست چند کلمه را بخواند:
جرم: ولگردی و پرسهزنی در ساعات ممنوعه
نفسش در سینه گیر کرد.
ذهنش بلافاصله به آخرین جملهای برگشت که پیش از خواب نوشته بود.
«پسرک دورهگرد، به جرم دزدیدن نان از مغازهی اندریک عصبانی، دستگیر شد.»
اما حالا...
ولگردی در ساعات ممنوعه.
نه نان.
نه مغازهی اندریک.
فلیکس به پرونده خیره ماند.
بعد نگاهش دوباره به سم برگشت.
مرد هنوز همانطور آرام ایستاده بود.
انگار هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده باشد.
فلیکس نمیدانست کدامیک ترسناکتر است؛ اینکه خودش داخل داستانش بیدار شده بود...
یا اینکه داستان، دیگر دقیقاً همان چیزی نبود که به یاد داشت.
اگر او این جمله را ننوشته بود...
پس چه کسی آن را نوشته بود؟