Inkwoven · III

Inkwoven · III

‌ ‌ ‌ ‌


سیاهی آرام‌آرام کنار رفت و پرده برداشت.

فلیکس با سختی چشمانش را باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا بتواند محیط اطرافش را درک کند.

سقف بلند و پرنقش‌ونگاری‌شده‌ای اولین چیزی بود که چشمانش دید. نور کم‌رنگ چراغ، روی کاغذدیواری‌ها و نقاشی‌های قدیمی سایه‌هایی محو می‌انداخت؛ و دیگر خبری از دیوارهای سنگی و سرد زندانی که لحظاتی پیش در آن بود، نبود.

فلیکس آرام سر جایش نشست.

آخرین چیزی که به یاد داشت، راهروی تاریک زندان بود؛ صدای نت‌های ویولن که در گوش‌هایش می‌پیچید و بعد از آن...

سیاهی.

دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت و آرام ماساژ داد. سردردش هنوز باقی مانده بود؛ ضربانی سنگین که هر لحظه انگار از درون جمجمه‌اش می‌کوبید.

اما چیزی که بیشتر از سردرد آزارش می‌داد، حس غریبی بود که با تمام وجودش آن را احساس می‌کرد.

نگاهش برای لحظه‌ای پایین افتاد.

دیگر لباس‌هایی که در زندان به تن داشت، تنش نبودند.

پیراهنی سفید پوشیده بود و روی آن، کت‌وشلواری مشکی و خوش‌دوخت قرار داشت. انگار خیاط به‌جای دوختن لباس، مشغول خلق یک اثر هنری بوده؛ نه لباسی که تنها برای گرفتن دستمزدی دوخته شود.

از تخت پایین آمد و آرام ایستاد.

کف چوبی زیر پاهایش صدای جیرجیر ضعیفی ایجاد کرد.

به سمت در رفت و آرام دستگیره را پایین کشید.

چیزی که پس از باز شدن در مقابل چشمانش ظاهر شد، راهرویی بلند و ساکت بود.

راهرو پر از پرتره‌هایی بود که هیچ‌کدامشان را نمی‌شناخت؛ نقاشی‌های گران‌قیمت و اشیای کمیابی که هرکدام به‌نوعی چیزی را فریاد می‌زدند.

اصالت.

اصالت خاص یک خانواده‌ی اشرافی.

اما چیزی برای فلیکس عجیب بود.

اولین بار بود که این خانه را می‌دید، اما حس آشنایی را از همان لحظه‌ای که دستگیره را پایین کشیده بود، در تمام وجودش احساس می‌کرد.

همان‌طور که در راهرو قدم می‌زد، قاب عکسی به چشمش خورد.

مردی میانسال با کت‌وشلواری رسمی و اصیل، زنی میانسال در کنار او و دو پسر جوان که با فاصله‌هایی سنجیده کنار یکدیگر ایستاده بودند.

فلیکس از کنار قاب عکس رد شد، اما برای لحظه‌ای در میان قدم‌هایش خشکش زد.

قلبش که تا چند لحظه پیش منظم می‌تپید، ناگهان ریتمش را گم کرد.

آرام قدم‌هایش را به عقب برداشت و دوباره به قاب عکس روی دیوار نگاه کرد.

چیزی در میان آن چهره‌ها بیش از حد آشنا به نظر می‌رسید؛ آن‌قدر که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.

جوانی در گوشه‌ی عکس ایستاده بود.

موهایی تیره، نگاهی ناخوانا و آرام، و حالتی سنجیده؛ درست شبیه اشراف‌زاده‌ای که سال‌ها برای ایستادن مقابل دوربین آموخته باشد.

و آن نگاه...

ذهن فلیکس را دوباره به اتاق بازجویی برد.

«سَم...»

تمام آن جزئیات، همان چهره‌ی بی‌نقص بود.

اما حالا جوان‌تر.

خیلی جوان‌تر.

نگاه فلیکس به پایین قاب عکس رفت.

قاب کوچکی زیر آن قرار داشت که تصویر سَم را به‌تنهایی در خود جای داده بود. زیر قاب، پلاکی طلایی نصب شده بود.

Hwang Sam

Youngest Son of the Hwang Family

1933

نگاهش یک لحظه بیشتر از آنچه باید، روی تاریخ پلاک ماند.

هوانگ سمی که او می‌شناخت، بازرس ارشد زندان بود.

اما در این خانه...

پسری جوان از خانواده‌ای سرشناس.

فلیکس دوباره به عکس خانوادگی نگاه کرد.

چیزی درون ذهنش تکان خورد.

زاویه‌ی دوربین.

فاصله‌ی آدم‌ها.

حتی مکانی که در آن ایستاده بودند.

همه‌چیز برایش عجیب و آشنا بود.

نمی‌دانست چرا، اما مطمئن بود این عکس را جایی دیده است.

یا شاید...

ممکن بود خودش آن را گرفته باشد.

چطور؟

هیچ خاطره‌ای از این خانه نداشت. هیچ خاطره‌ای از این خانواده نداشت.

پس چرا این عکس تا این اندازه برایش آشنا بود؟

انگشتانش قاب عکس را لمس کردند.

چیزی در گوشه‌ی قاب گیر کرده بود.

یک نگاتیو قدیمی.

آن را بیرون کشید و مقابل نور گرفت.

همان عکس بود.

همان خانواده.

همان سَم.

چند لحظه به نگاتیو خیره ماند.

چیزی در آن وجود داشت که نمی‌توانست توضیحش دهد.

چیز واضحی نبود؛ فقط همان حس آشنای عجیبی که از لحظه‌ی دیدن عکس رهایش نمی‌کرد.

نگاتیو را آرام پایین آورد.

نگاهش روی انگشتانش ماند.

«من اینجا بودم؟»

اما چرا چیزی به یاد نداشت؟

صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد.

فلیکس سریع نگاتیو را داخل جیب کتش مخفی کرد و سعی کرد خونسردی را به چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش برگرداند.

مردی که دسته‌های زیادی از موهایش سفید شده بود، با کت‌وشلواری رسمی وارد راهرو شد. از ظاهرش می‌شد حدس زد که یکی از خدمتکاران این خانه است.

وقتی نگاهش با فلیکس گره خورد، مکث کوتاهی کرد و ایستاد.

«آقای لی؟»

فلیکس همچنان تماس چشمی را حفظ کرد.

«این خانواده...»

مرد نگاه کوتاهی به قاب عکس انداخت.

فلیکس با چشم به سَم اشاره کرد.

«اون رو می‌شناسی؟»

مرد چند ثانیه ساکت ماند؛ انگار داشت کلمات فلیکس را در ذهنش سبک‌سنگین می‌کرد.

«آقای هوانگ؟»

«می‌شناختیش؟»

«سال‌های زیادیه که خدمتکار این خانواده‌ام.»

«اون پسرِ این خانواده بوده؟»

«پسر کوچکشان.»

فلیکس مکث کوتاهی کرد و لحظه‌ای از عکس چشم برداشت.

«چرا از اینجا رفته؟»

چهره‌ی مرد برای لحظه‌ای تغییر کرد.

«گفتند خودش خواست.»

«گفتند؟»

مرد نگاهش را پایین انداخت.

«ما مجبوریم چیزی رو که بهمون می‌گن، بدون سؤال اضافه باور کنیم.»

سکوت طولانی‌ای میانشان حکم‌فرما شد.

فلیکس دوباره به عکس نگاه کرد.

چشمش روی تصویر سَم افتاد.

شیء کوچکی توجهش را جلب کرد.

یک ساعت جیبی نقره‌ای.

ابروهایش کمی در هم رفت.

تصویر سَم در زندان در ذهنش تکرار شد.

همان ساعت.

همان زنجیر نقره‌ای.

سردردی دردناک ناگهان به سراغش آمد.

پلک‌هایش را روی هم فشرد.

وقتی چشمانش را باز کرد، چیزی در عکس تغییر کرده بود.

سَم دیگر در عکس خانوادگی نبود.

فلیکس برای لحظه‌ای خشکش زد.

جای او خالی بود.

فقط خانواده ایستاده بودند.

چشم‌هایش را دوباره بست.

وقتی بازشان کرد، سَم دوباره در عکس بود.

همان چهره.

همان جزئیات.

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

اما این بار...

به‌جای اینکه به دوربین خیره شده باشد، مستقیم به فلیکس نگاه می‌کرد.

فلیکس نفسش را حبس کرد و چند قدم از قاب فاصله گرفت.

صدای ویولن از طبقه‌ی بالا راهرو را پر کرد.

یک نت.

دو نت.

هر کدام پشت سر دیگری؛ همان ملودی‌ای که در راهروهای زندان شنیده بود.

حالا از طبقه‌ی بالای این خانه می‌آمد.

فلیکس چند قدم به سمت پله‌ها برداشت.

اما پیش از آنکه پایش اولین پله را لمس کند، صدای آرام قدم‌هایی را شنید که از طبقه‌ی بالا می‌آمدند.

فلیکس، انگار که در همان نقطه کنترل بدنش را از دست داده باشد، ایستاد.

ویولن همچنان نواخته می‌شد.

خدمتکار سالخورده هنوز همان‌جا ایستاده بود و به قاب عکس خیره شده بود.

«چیزی شده؟»

مرد جوابی نداد.

فقط آرام سرش را بلند کرد و به فلیکس نگاه کرد.

دوباره از انتهای راهرو صدای باز شدن دری آمد.

خدمتکار دیگری با دامن سفید و جلیقه‌ی مشکی کنار مرد سالخورده ایستاد.

او هم به فلیکس نگاه کرد.

چند ثانیه بعد، خدمتکار دیگری به آن‌ها ملحق شد.

و بعد، آخرین خدمتکار کنار بقیه ایستاد.

هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.

تمام نگاه‌ها روی فلیکس ثابت مانده بود.

انگار منتظر چیزی بودند.

مرد کمی لب‌هایش را از هم باز کرد.

«دوباره...»

مکث کوتاهی که پس از آن آمد، به‌شدت کرکننده بود.

«باز هم دیر رسیدید، آقای لی.»

قلب فلیکس فرو ریخت.

«منظورتون چیه؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

فقط صدای ویولن از طبقه‌ی بالا ادامه داشت.

نت دیگری.

و بعد...

صدایی از تاریکی.

آرام.

آشنا.

«تو همیشه دیر می‌رسی، لی یونگبوک.»

Report Page