Inkwoven · II

Inkwoven · II

‌ ‌ ‌



جرم : ولگردی در ساعات ممنوعه


فلیکس همچنان به برگه‌ای که از پرونده بیرون زده بود خیره مانده بود. همان یک جمله کافی بود تا تمام ذهنش را به خاکستر تبدیل کند و هزاران سؤال بی‌پاسخ در گوشه‌وکنار افکارش بکارد.
خودش را کمی جلو کشید و انگشتان زنجیرشده‌اش را دور میله‌های سرد و زنگ‌زده حلقه کرد. قلبش، همچون گنجشکی گرفتار، بی‌قرار خودش را به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید.
«این درست نیست.»
سم کمی به جلو قدم برداشت و نگاهش را به پسرکی دوخت که هنوز میله‌ها را محکم گرفته بود.
«ولی تو انجامش دادی، مگه نه؟»
فلیکس نمی‌دانست چه بگوید. حتی اگر می‌گفت که خودش او را خلق کرده و تمام این داستان را با قلم خودش نوشته، احتمالاً او را دیوانه می‌دانستند.
پس چاره‌ای جز پذیرفتن جرمی که مرتکب نشده بود، نداشت.
«آره... انجامش دادم.»
لب‌های سم به لبخندی نامحسوس کشیده شد. با اشاره‌ی سر، به سربازی که کنارش ایستاده بود دستور داد دست‌های فلیکس را باز کند.
سرباز، به اطاعت از مافوق خود، درِ سلول را باز کرد و زنجیرهای دور دست‌های فلیکس را گشود. سرباز دیگری جلو آمد، دستش را گرفت و دستبندهای محکمی به دستانش زد.
هرچه فلیکس بیشتر دست‌هایش را جابه‌جا می‌کرد، فلز سرد بیشتر دور مچ‌هایش می‌فشرد.
راهروها...
دقیقاً همان راهروهایی بودند که تک‌تکشان را با قلم خودش خلق کرده بود.
مشعل نیمه‌خاموشِ انتهای راهرو، پنجره‌هایی که اجازه نمی‌دادند نور ماه به درون راهرو نفوذ کند، دیوارهای سنگی نم‌کشیده و صدای مبهم زندانیانی که از سلول‌های دورتر به گوش می‌رسید.
همه‌چیز را می‌شناخت.بیش از حد خوب.
اما در میان تمام آن چیزهای آشنا، چیزی نظرش را جلب کرد.
پنجره‌ای در سمت چپ راهرو.
فلیکس چند لحظه به آن خیره ماند.
پنجره را به یاد نمی‌آورد.
نه شکل قاب چوبی قدیمی‌اش را، نه شیشه‌ی ترک‌خورده‌اش را و نه حتی خط باریک نوری را که از میان آن روی کف سنگی افتاده بود.
او مطمئن بود چنین پنجره‌ای را ننوشته است.
اگر اینجا همان جایی بود که خودش نوشته بود...
پس این پنجره از کجا آمده بود؟
صدای قدم‌های سرباز او را از افکارش بیرون کشید.
سم درِ چوبی قدیمی را آرام باز کرد و سربازها فلیکس را به داخل اتاق تاریک کشاندند.
درِ چوبی با صدای ضعیفی پشت سرشان بسته شد.
اتاق بوی چوب نم‌خورده و کاغذهای کهنه می‌داد. چراغ کوچکی روی میز می‌سوخت و نور زردش، سایه‌ی وسایل را کشیده و نامنظم روی دیوارها می‌انداخت.
فلیکس روی صندلی روبه‌روی سم نشست.
اما سم، همانند شکارچی‌ای که طعمه‌اش را زیر ذره‌بین بررسی می‌کند، آرام در اتاق قدم می‌زد.
قدم‌هایی شمرده و بی‌عجله. انگار برای رسیدن به چیزی که می‌خواست، عجله‌ای نداشت.
بالاخره روبه‌روی پسرک متوقف شد.
«فکر کنم تو قوانین رو بدونی. البته تا همون حدی که باید.»
فلیکس کمی مکث کرد.
در آن اتاق احساس خفگی می‌کرد.
مگر می‌شد قوانین را نداند؟
تمام قوانین این داستان را بندبه‌بند خودش نوشته بود.
«نمی‌دونم، بازرس.»
سم کمی جلوتر آمد و چهره‌اش برای فلیکس واضح‌تر شد.
حالت چهره و چشم‌هایش کاملاً ناخوانا بود؛ نه خشم، نه رضایت، نه حتی کنجکاوی.هیچ‌چیز.
«تظاهر به مظلوم‌نمایی نکن، آقای لی. تو قوانین رو می‌دونی.»
فلیکس چند لحظه ساکت ماند. نگاهش روی صورت سم ثابت شده بود، اما از آن چهره‌ی آرام چیزی نمی‌توانست بخواند.
«کدوم قانون؟»
«مگه چند تا قانون اینجا وجود داره؟»
«منظورم اینه که...»
فلیکس مکث کرد.
نمی‌دانست چرا، اما حس می‌کرد هر کلمه‌ای که می‌گوید، بیشتر خودش را در اینجا گرفتار می‌کند.
سم دوباره شروع به قدم زدن کرد.
«قانون اول رو یادت رفته؟»
«نه.»
«پس چرا خودت رو به نادونی می‌زنی؟»
فلیکس نگاهش را پایین انداخت.
«چون من کاری نکردم.»
چند ثانیه سکوت میانشان ماند.سکوتی سنگین‌تر از دیوارهای اطرافشان.
بعد سم گفت:
«همه همین رو می‌گن.»
فلیکس سرش را بالا آورد.
«ولی من واقعاً—»
«می‌دونم.»
اما چیزی در لحن سم بود که باعث شد فلیکس برای لحظه‌ای نتواند نفس بکشد.
سم آرام ادامه داد:
«هنوز نمی‌دونی کجای این قصه ایستادی.»
قلب فلیکس برای لحظه‌ای فرو ریخت.
«چی؟»
سم دیگر چیزی نگفت.
فقط به سمت میز برگشت، پرونده را بست و آن را کنار گذاشت؛ انگار گفت‌وگو برای او همین‌جا تمام شده بود.
اما برای فلیکس، تازه آغاز شده بود.
یکی از سربازها وارد اتاق شد و کنار در ایستاد.
«بازرس، امر دیگه‌ای هست؟»
سم نگاه کوتاهی به فلیکس انداخت و سپس از کنارشان عبور کرد و از اتاق بیرون رفت.
سربازها فلیکس را از روی صندلی بلند کردند و پشت سر سم به راه افتادند.
سم چند قدم جلوتر از آن‌ها حرکت می‌کرد؛ آن‌قدر دور که صدای قدم‌هایش در امتداد راهرو آرام‌آرام محو می‌شد.
«آقای لی.»
سربازها ایستادند.
سم همان‌طور که پشت به آن‌ها داشت، کمی سرش را کج کرد.
«سعی نکن چیزی رو به یاد بیاری که هنوز وقتش نرسیده.»
بعد دوباره به راه افتاد و کم‌کم در تاریکی راهرو از دیدشان خارج شد.
فلیکس چند لحظه همان‌جا ایستاد.
جمله‌ی سم مثل خرده‌شیشه‌ای در ذهنش فرو رفته بود.
هنوز وقتش نرسیده؟
وقتِ چه چیزی؟
چه چیزی قرار بود به یاد بیاورد؟
و از همه مهم‌تر، سم از کجا می‌دانست که چیزی برای به یاد آوردن وجود دارد؟
سرباز او را دوباره به حرکت وادار کرد.
با هر قدمی که برمی‌داشت، صداهای مبهمی در گوشش می‌پیچید.
انگار صدایی درست کنار گوشش زمزمه می‌شد؛ دور، اما آشنا.
یک نت.
فلیکس قدم دیگری برداشت.
نت بعدی.
قدم بعدی را که برداشت، نت دیگری در گوشش پیچید.
بعد یکی دیگر.
و یکی دیگر.
صداها آرام‌آرام به هم متصل می‌شدند؛ مثل تکه‌های گمشده‌ی ملودی‌ای که سال‌ها در گوشه‌ای از ذهنش دفن شده بود.
فلیکس آن را می‌شناخت.
سردرد شدیدی در شقیقه‌هایش پیچید. راهرو در برابر چشمانش شروع به لرزیدن کرد و نور مشعل‌ها در هم کش آمد.
صدای ویولن حالا واضح‌تر شده بود.
آرشه با ظرافت روی سیم‌ها کشیده می‌شد.
یک نت دیگر.
و بعد...
همان ملودی.
ملودی‌ای که شش سال پیش، برای اولین بار در ذهنش شکل گرفته بود.
فلیکس دستش را روی سرش گذاشت.
نمی‌توانست نفس بکشد.
صداها بلندتر شدند.
تصویر مقابلش محو شد.
و در نهایت...
همه‌چیز سیاه شد.




برف می‌بارید.
دانه‌های سفید و آرام، بی‌وقفه از آسمان پایین می‌آمدند و روی شانه‌های فلیکس می‌نشستند. سرمای هوا از میان لباس‌هایش عبور می‌کرد، اما عجیب بود که هیچ‌کدام از این‌ها برایش آشنا نبود.
فلیکس آرام چشم‌هایش را باز کرد.
برای چند ثانیه هیچ‌چیز نفهمید.
نه می‌دانست کجاست، نه می‌دانست چطور به اینجا رسیده.
بعد خانه را دید.
خانه‌ی خودش.
چراغ اتاقش هنوز روشن بود؛ نور زرد و کم‌جانی از پشت شیشه‌های بخارگرفته به بیرون نشت می‌کرد و در میان پرده‌ی نازک برف، محو می‌شد.
فلیکس چند قدم جلو رفت.
قلبش دوباره شروع به تپیدن کرد.
همه‌چیز همان‌جا بود.
میز چوبی.
ماشین تحریر.
برگه‌هایی که هنوز روی میز پخش بودند.
و شمع کوچکی که حالا تقریباً تا انتها آب شده بود.
همان اتاق.
همان زندگی‌ای که فکر می‌کرد پشت سر گذاشته است.
اما یک نفر هم آنجا بود.
صدای ویولن دوباره در هوا پیچید.
همان نت‌هایی که داخل راهرو شنیده بود، حالا منظم و آرام پشت سر هم نواخته می‌شدند.
آرشه با ظرافت روی سیم‌ها کشیده می‌شد و ملودی را با همان دقتی که در خاطراتش مانده بود، زنده می‌کرد.
فلیکس به سمت پنجره‌ی خانه‌اش دوید.
برف سرعت قدم‌هایش را کندتر می‌کرد، اما اهمیتی نداد.
اسمش را بلند صدا زد.
«سم.»
اما انگار او صدای فلیکس را نمی‌شنید.
همچنان ویولن می‌نواخت.
تا اینکه...
ناگهان حرکت دست‌هایش متوقف شد.
آرشه در هوا ماند.
ویولن آرام پایین آمد.
و نگاهش، مستقیم به فلیکس افتاد.
چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتند.
فلیکس فقط به مردی خیره مانده بود که دیدنش در آن اتاق، تمام مرزهای میان خیال و واقعیت را در ذهنش فرو ریخته بود.
و حالا...
او در اتاق خودش ایستاده بود.
انگار نه یک شخصیت، بلکه کسی که مدت‌ها منتظر رسیدن او بوده است.
لب‌های سم کمی از هم فاصله گرفتند.
«تو همیشه دیر می‌رسی، لی یونگبوک.»





Report Page