In the clouds
jinjuهوای خنک ماه مارس بیوقفه میان آنها میچرخید؛ بادی آزاد و رها که بهخاطر نبودن هیچ مانعی، با شدت به لباسهایشان میکوبید و پارچهها را به بازی میگرفت. لبههای سوییشرت اورسایز جیک در هوا میرقصید و بندهای آزاد کولهپشتیاش بینظم به شانههایش میخوردند. جیک با یک دست بند کوله را محکم گرفته بود و با قدمهایی مطمئن از پلههای جت بالا میرفت؛ موهایش زیر نور کمرنگ آفتاب بهاری کمی بههم ریخته بود، انگار باد عمداً میخواست ردش را روی او بگذارد.
چند پله عقبتر، جی همراهش میآمد. استایلش کاملاً در تضاد با جیک بود؛ پیراهن سفید، تمیز و اتوخوردهاش زیر نور میدرخشید و شلوار راستهای که پوشیده بود، به او ظاهری مرتب و حسابشده میداد. تفاوتشان حتی در راه رفتن هم دیده میشد؛ جیک آزاد و بیقید، جی آرام و کنترلشده.
بهمحض ورودشان به جت، فضا یکباره عوض شد؛ انگار از دل باد و سرما، پا به دنیایی گرم و امن گذاشته باشند. دیوارهها با رنگ کرمیِ گرم پوشیده شده بودند و نور چراغهای داخلی، زرد و ملایم، روی سطوح مینشست. این نور نرم با صندلیهای چرمی قهوهای که با دقت کنار هم چیده شده بودند، ترکیبی دلنشین و لوکس ساخته بود. هیچ چیز توی فضا تیز یا زننده نبود؛ همهچیز حسابشده، آرام و دعوتکننده به نظر میرسید.
جلوی هر جفت صندلی، میزهای کوچکی قرار داشت که با تزئینات ظریف فلزی و سطح براقشان زیر نور چراغها برق میزدند.
لبههای لب جیک کمی بالا رفت و نگاهش کوتاه روی اطراف چرخید. پوزخند محوی روی صورتش نشست؛ از آنهایی که بیشتر از هیجان، کمی شیطنت توی خودش دارد.
«پس توی جتهای شخصی این شکلیه؟»
قبل از اینکه حرفش کاملاً در فضا پخش شود، حضور جی را نزدیکتر از قبل حس کرد. ثانیه ای بعد، دستهای جی از پشت دور کمرش حلقه شدند و گرمای تنش از میان چند لایه لباس هم قابل حس بود. جی سرش را آرام روی شانهی جیک گذاشت.
صدایش پایین و مطمئن بود:
«از این به بعد بیشتر این صحنه رو میبینی…»
کمی مکث کرد، انگار عمداً میخواست تأثیر کلماتش را بیشتر کند.
«حتی میتونم جتهایی رو نشونت بدم و باهاشون اطراف دنیا ببرمت که فکرشم نمیکنی واقعی باشن.»
پوزخند جیک عمیقتر شد. دستهایش را بالا آورد و روی دستهای جی که دور کمرش بود گذاشت؛ انگشتهایش بیاختیار کمی آنها را فشار دادند. سرش را عقب برد و کمی چرخاند تا بتواند صورت جی را ببیند؛ نگاهش بازیگوش بود، اما تهش کنجکاوی هم برق میزد.
«فکر کنم باید هیجانزده بشم، آره؟»
جی با شنیدن این جمله تکخندی زد و سرش را کمی کج کرد. فاصلهشان آنقدر کم بود که بوی عطر جیک، گرم و گیرا، عمیق وارد نفسهایش شدند.
«فکر میکنی؟»
جیک خودش را کمی عقبتر داد تا کاملاً به سینهی جی تکیه بدهد؛ حرکتی آگاهانه، راحت، انگار دقیقاً میدانست چه میکند.
«آخه میدونی…»
لبهایش را نزدیک گوش جی برد و با صدایی آهسته زمزمه کرد:
«اینکه اینجوری نگهم داشتی، بیشتر هیجانزدم میکنه.»
جی خندید؛ خندهای کوتاه و کنترلنشده که نشان میداد حرف جیک بیتأثیر نبوده. دستش ناخودآگاه میخواست پایینتر برود و از شکم پسر رد شود که ناگهان صدای زنگ گوشیاش، تیز و ناخواسته، مثل تیغی روی لحظهشان کشیده شد و تمام حسوحال را برید. جی چشمهایش را از حرص روی هم فشرد و نفسش را آهسته بیرون داد.
گوشی را از جیبش بیرون آورد. اسم تماسگیرنده که روی صفحه افتاد، نگاهش ناخودآگاه به جیک کشیده شد.
«منتظرت میشینم.»
جیک سری تکان داد و لبخند کوچکی زد. جی هم لبخند کوتاهی جوابش داد و از او فاصله گرفت. جیک خم شد، کولهپشتیاش را دوباره از روی زمین برداشت و به سمت یکی از صندلیها رفت.
یکی از خوبیهای این جت این بود که صندلیها دونفره بودند.
جیک آرام روی یکی از صندلیهای دونفره نشست؛ بدنهی نرم چرم زیر وزنش کمی فرو رفت و صدای خفیفی داد. کولهپشتیاش را کنار خودش گذاشت، طوری که بندش از لبهی صندلی آویزان بماند. لحظهای مکث کرد و بعد نگاهش را به سمت پنجره چرخاند.
بیرون، آسمان گسترده و روشن بود؛ پر از ابرهای نرم و پراکنده، آنقدر نزدیک که انگار میشد دست دراز کند و یکیشان را لمس کند. نور ملایم روز از شیشه رد میشد و روی صورت جیک مینشست. فکر اینکه قرار است بهزودی دقیقاً همان بالا باشند، میان همان ابرها، دلش را قلقلک داد و لبخند کوتاهی روی لبش نشست.
اما خیلی زود، با یادآوری نقشش، آن لبخند تغییر کرد. عمیقتر شد.
خندهای که بیشتر از هیجان، بوی بازی میداد.
ایرپادش را از جیب بیرون آورد و آرام در گوشش جا داد. صفحهی گوشی روشن شد، چند پیام جدید، چند نوتیفیکیشن نیمهخوانده. انگشتهایش بیحوصله روی صفحه حرکت کردند و بعد، موسیقی پخش شد. صدا مثل یک لایهی محافظ دورش پیچید. همزمان چت میکرد و به آهنگ گوش میداد، نگاهش گاهی از صفحه جدا میشد و بیهدف روی جزئیات داخل جت میچرخید—تا وقتی که جی کارش تمام شود.
چند دقیقه بعد، وزن کسی روی صندلی روبهرویش نشست. حرکت نرم چرم توجهش را جلب کرد. جیک سرش را بالا آورد و جی را دید؛ مرتب، آرام، با همان لبخند آشنایی که همیشه قبل از خودش وارد فضا میشد.
جی بطری آب را از روی میز برداشت، درش را باز کرد و کمی آب داخل لیوان ریخت. صدای آرام ریختن آب با سکوت گرم جت قاطی شد.
لبخندش را سمت جیک گرفت.
«ببخشید، تماسم طول کشید عزیزم.»
جیک ایرپاد را از یکی از گوشهایش بیرون آورد و سرش را کمی تکان داد.
«بههرحال سفر کاریته. طبیعیه… ذهنت رو درگیرش نکن.»
جی دوباره لبخند زد؛ اینبار نرمتر. کمی جلوتر آمد و ساعدهایش را روی پاهایش گذاشت، فاصلهشان را کمتر کرد.
«خب…» مکث کوتاهی کرد، با لحنی که بیشتر دعوت بود تا سؤال.
«نمیخوای بیای توی بغلم؟»
جیک ابرویی بالا انداخت و سرش را کج کرد.
«چرا باید این کارو بکنم؟»
جی آه کوتاهی کشید و ناامیدانه به پشتی صندلی تکیه داد، نگاهش را به سقف دوخت.
«آها… پس یعنی قراره کل این چند ساعت تا پاریس همینجوری بشینی اونجا و منو نگاه کنی؟»
«نه.»
اینبار نوبت جی بود که ابرویی بالا ببرد و نگاهش را برگرداند سمت جیک.
«نه؟»
جیک فقط گفت:
«میفهمی.»
با همین یک کلمه، از جایش بلند شد. حرکتش آرام و بدون عجله بود. کنار جی نشست، آنقدر نزدیک که گرمای بدنشان حس شود. پاهایش را بالا آورد و روی مبل جمع کرد. بعد، بدنش را چرخاند و در نهایت سرش را روی پاهای جی گذاشت.
جی لحظهای مکث کرد، بعد لبخند زد. دستش را بالا آورد و انگشتهایش را لابهلای موهای جیک برد.جت آرام آرام از زمین بلند شد و بعد از گذشت چند دقیقه کاملا در آسمان بالا رفت.
در آغوش هم دراز کشیدن و بعد از مدتی همراه هم فیلم دیدن.
بعد از چند دقیقه جیک از روی پای جی بلند شد و بهش نگاه کرد.
«من میرم دستشویی.»
جیک آرام از روی پاهای جی بلند شد. برای لحظهای نگاهش روی صورت او مکث کرد؛ نگاهی کوتاه اما معنادار، انگار چیزی ناگفته بینشان رد و بدل شد.
جی سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
«باشه، برو.»
جیک پاهایش را روی زمین گذاشت، کفشهایش را مرتب کرد و با قدمهایی آرام به سمت انتهای کابین رفت. در دستشویی را پشت سرش بست و صدای قفل شدنش در فضای آرام جت گم شد.
یک دقیقه گذشت.
دو دقیقه.
سه دقیقه.
زمان کش میآمد، اما جیک همانطور بیصدا آنجا ایستاده بود؛ تکیه داده به دیوار سرد، گوش سپرده به سکوت. منتظر.
منتظر اینکه جی نبودنش را حس کند.
چند دقیقهی دیگر که گذشت، جی بالاخره متوجه شد. بیش از حد معمول طول کشیده بود. با قامت کشیدهاش از روی صندلی بلند شد و به سمت انتهای کابین راه افتاد. صدای قدمهایش نرم بود، اما هدفدار.
جلوی در دستشویی ایستاد. کمی خم شد و گوشش را نزدیکتر برد، انگار میخواست چیزی از آن سوی در بشنود.
سکوت.
ابروهایش درهم رفت. انگشتهای بلندش بالا آمدند و چند تقهی آرام به در زدند.
«جیک، عزیزم… خوبی؟»
آن طرف در، جیک با شنیدن صدای جی ریز خندید. بالاخره.
چند قدم جلو آمد و صدایش را کمی پایین آورد.
«اِم… چیزه… یه مشکلی پیش اومده.»
حالت چهرهی جی فوراً تغییر کرد. نگرانی جای کنجکاوی را گرفت و ناخودآگاه یک قدم جلوتر رفت.
«چی شده؟»
«میتونی… یه لحظه بیای تو؟»
تردید نکرد.
«آره، آره.»
جیک چند ثانیه صبر کرد. بعد صدای کلیک قفل در آمد. جی بهمحض شنیدن آن، دستگیره را پایین آورد و وارد شد.
و همان لحظه، دستش توسط جیک گرفته شد.
در با حرکتی ناگهانی بسته شد و فاصلهی بینشان در یک ثانیه از بین رفت. جی به دیوار پشت سرش تکیه داد و نگاهش مستقیم به صورت جیک افتاد.
صدای جیک آرام بود، اما لحنش بازیگوش و طلبکار.
«داشتم فکر میکردم بهم اهمیت نمیدی، جناب پارک.»
چند ثانیه سکوت.
بعد جی بلند خندید؛ خندهای از سر غافلگیری و فهمیدن بازی. با پوزخند به پسر کوچکتر نگاه کرد.
«مشکلت این بود؟»
جیک یک قدم جلوتر آمد؛ آنقدر نزدیک که نفسهایشان به هم بخورد. نگاهش جسورانه بود، اما لبخندش شیطنت خاصی داشت.
«درواقع…»
مکثی کوتاه کرد، انگار میخواست اثر حرفش را بیشتر کند.
«مشکلم یکم جدیتر از این حرفاست.»
صدایش پایینتر شد، آهسته، درست کنار گوش جی.
«میتونم بپرسم مشکلتون چیه؟»
جی که حالا کاملاً در دام این بازی ناگهانی افتاده بود، بدون فکر واکنشی نشان داد؛ فاصله را کمتر کرد، نگاهش تیرهتر شد. چیزی در نگاه جیک بود که اجازهی عقب کشیدن نمیداد.
جیک لحظهای مکث کرد. فقط یک لحظه.
بعد لبخندش عمیقتر شد.
«میدونی چیه...دوست پسر عزیزم چند وقته دور و برم نیست.»
دستش و آروم روی باسنش قرار داد. نگاهش مستقیم توی چشمهایش قفل شده بود.
«نمیگه دلم براش تنگ میشه؟»
دستهای جی دور گردن جیک حلقه شدن و صورتش کمی خم شد. پوزخندش عمیقتر از قبل شد و زبونش، کمی از لبش رو خیس کرد.
«اوم...پس دلت برام تنگ شده؟»
دست جیک آرام، پیراهن اتو خورده مرد رو بالا کشید و از کمر شلوارش خارج کرد. انگشت هاش بازیگوشانه زیر پارچه خزیدن و روی عضلات شکمش قرار گرفتن.
جیک سرش و جلوتر برد و ایندفعه توی گودی گردن جی متوقف شد. عطر گرون دوست پسرش رو عمیق، داخل ریه هاش کشید و با بیرون آوردن زبونش، از پایین گوش تا بین شونه هاش رو تر کرد.
جی چشمهاش رو بست و نفس داغش و بیرون داد. دمای بدنش از حس نزدیکی جیک بالاتر رفته بود و انگشتهاش به لباس جیک چنگ انداختن.
سرش و پایین برد و با بالا آوردن دستش صورت جیک رو گرفت و لبهاش رو با عجله به لبهای جیک کوبید. با شروع بوسهشون بدنهاشون بلافاصله واکنش نشون دادن و دستهاشون شروع به لمس همدیگه کرد.
جیک به پهلوی برهنه جی زیر دستش، چنگ میزد و از طرفی جی، سوییشرت جیک رو از سرشونه هاش پایین انداخت.
جیک با فشار ریزی زبونش را داخل حفره داغ دهان جی فرو برد و بوسشون رو عمیقتر کرد. صدای بزاق و حرکت لبهاشون روی هم داخل اتاقک کوچیک میپیچید و گوش هاشون رو نوازش میکرد.
سوییشرت جیک روی زمین افتاد و دکمه های جی یک به یک باز شدن. به محض کامل باز شدن دکمه های پیراهن جی، سر جیک پایین رفت و از زیر چونه تا سینه جی رو بوسید.
گاهی اوقات بین بوسهاش پوست جی رو داخل دهانش فرو میبرد و میمکید تا رد های قرمز و ارغوانی ای بجا بزاره.
انگشت هاش با نیپل های سفت شده پسر بازی میکردن و ناله های کوتاه و آروم جی مهمون گوشهاش میشدن.
«ج..جیک»
جیک بار دیگه سرش رو بالا اورد و با یک دست بدن جی رو به خودش چسبوند.دستش از کمر شلوار مرد رد شد و از روی باکسر،به باسنش چنگ زد.با لحن اغواگرانه ای کنار گوش جی زمزمه کرد:
«اوم..همینطور صدام کن..میخوام صدای نیازمندت و بشنوم جیآ»
لبهاش رو بار دیگه به لبهای جی چسبوند و درحین بوسه، درحالی که داشت به باسن جی چنگ مینداخت کمربندش رو باز کرد. برای لحظه ای بوسرو شکست و دست رو از کمر شلوار جی خارج کرد.
«شلوار و باکسرت و دربیار»
جی، مطیع لحن دستوری جیک، دوطرف شلوارش را گرفت و با عجله پایین کشید.نگاه جیک روی عضو راست شده اش قفل شد و پوزخندی زد. دستش را جلو برد و انگشتش را روی طول عضو جی کشید. جی با حس لمس جیک، کمی توی جاش تکون خورد و با حساسیت نالید.
دست جیک بیشتر پیش رفت و اینبار عضو جی را کامل داخل دستش گرفت. انگشتهای دست آزادش بالا رفتن و نیپلهای مرد را به بازی گرفتن.آرام دستش را با پریکام بیرون ریخته از عضو جی تر کرد و شروع به هندجاب دادن به مرد شد.
جی سرش رو عقب برد و به در کوبید. صدای آه و ناله های نیازمندش اتاقک را پر کرده بود و بدنش، تحت تاثیر کارهای جیک میلدزید.
«ع..عاححخ...جیک...اوممم»
دندونهای جیک به جون ترقوه های جی افتادن. گازهای محکمی از استخوان ترقوهاش میگرفت و به جای آنها بوسه میزد.
نفس های جی لحظه به لحظه سنگین تر میشدن و تنش با مارک های جیک پر میشد.
جی بی نفس تر از همیشه، دستش روپا روی دست جیک گذاشت و با فشردن مچ دستش، خواست بهش علامت بده تا سرعت دستش رو کم کنه. اما جیک در جواب، دست دیگرش را سمت سوراخ جی برد و اطرافش دورانی چرخاند.
پلک های جی رویهم افتاد و سرش را روی شونه جیک گذاشت. حالا، ناله های جی کنار گوش جیک آزاد میشدن.
جیک با پوزخند، انگشتش رو بالا آورد و کمی با بزاقش خیس کرد و بعد آروم، انگشت وسطش را داخل سوراخ جی هل داد.
ناخونهای جی داخل بازویش فرو رفتن و لرز بدنش بیشتر شد.
جیک میتونست با دیدن جی متوجه بشه، تک تک سلولهای مرد لذت بردن هستند.
"ع...عااااهههحح"
حرکت انگشت جیک داخل جی شروع شد و سرعت هندجابش رو بالا برد.کمی بعد انگشت دیگری را داخل حفره دوست پسرش فرو برد و انگشتهاش رو داخلش باز و بسته کرد.
ناله های شهوت انگیز جی مستقیم روی عضو خودش تاثیر میگذاشت و میتونست تنگ شدن شلوارش را احساس کند.
لرزش بدن جی رفته رفته بیشتر شد و وقتی جیک، انگشتهایش را با سرعت بیشتری داخل جی حرکت داد، عضلاتش منقبض شد و با ناله کشدار و بلندی، روی دست و لباس جیک اومد.
چشمهاش به عقب چرخیدن و سفیدیشان را به جیک نشان دادن. جی بینفس داخل بازوهای جیک افتاد و دستهاش برای نگه داشتن خودش محکم جیک رو گرفتن.
جیک آرام انگشت هایش را از داخل حفره جی خارج کرد و کمی جی را عقب برد و به دیوار تکیه داد. درحالی که بدنش رو نگه داشته بود، به صورت رنگ گرفته اش خیره شد.
جیک آرام انگشت هایش را از داخل حفره جی خارج کرد و کمی جی را عقب برد و به دیوار تکیه داد. درحالی که بدنش رو نگه داشته بود، به صورت رنگ گرفته اش خیره شد.
«نمیخوای…ادامه بدی؟»
جی با صدایی گرفتهای زمزمه کرد و گوشه لب جیک آرام بالا رفت. لبش را بین دندانهایش اسیر کرد و سرش را جلو برد.
«خودت چی فکر میکنی؟»
دست جی بالا رفت و یقه جیک را گرفت.در یک حرکت تن جیک را جلو کشید و پایین تنه برهنهاش را به پایین تنه جیک کشید.
«پس چرا..لباسات و در نمیاری؟»
دستش آرام به سمت دکمه شلوار جیک رفت و با همان چشم های پر شده از شهوت دکمهاش را باز کرد. دست جیک روی دستش نشست و همراه هم زیپش را پایین کشیدن.
جیک نیشخندی زد و با جلو کشیدن گردن جی بوسهای تازه را از سر گرفت و دست جی، در حین بوسه به داخل باکسر مرد رفت و عضوش را بیرون کشید.
دست جیک زیر زانوهای جی رفت و با یک حرکت پاهای جی را بالا برد. جی برای حفظ تعادلش، دستهایش را روی شانه های جیک گذاشت و پاهایش را دور کمرش حلقه کرد.
مرد کوچکتر بوسه را شکست و کمی دستش را با بزاقش تر کرد و بعد روی عضوش کشید.
نفس های جی دوباره تند شد و با هیجان به صورت جیک خیره شد. با قرار گرفتن عضو دوست پسرش، اتصال لب هایشان را دوباره برقرار کرد و جیک، با یک ضرب تمام عضوش را داخل حفره جی فرو برد.
دندون های جی، از فشار عضو مرد و سوزش پوست حفره اش داخل لبهای جیک فرو رفتن و ناله اش را درآوردن.
هردو برای لحظه ای بی حرکت ایستادن و هر نفسشان با یک ناله کوچک همراه بود. جیک با بوسیدن تن جی سعی در آرام کردنش داشت و کم کم با حس شل شدن عضلات جی، حرکت را شروع کرد.
کمرش را آرام تکان داد و عضوش را داخل حفره جی، عقب جلو کرد.صدای ناله ها و نفس نفس زدنشان فضا را گرم تر میکرد.جیک تمام مدت به صورت جی خیره بود. جوری که دهانش برای هر ناله باز میشد، جوری که گونه ها و گوش هایش رنگ گرفته بودن و جوری که همه اینها بخاطر جیک بود.
باعث میشد کنترلش را کامل از دست بدهد. اون مرد نقطه ضعف جیکی بود که تمام زندگیش را برای خودش زندگی کرده بود. اما هردفعه نگاهش به نگاه جی برخورد میکرد، میتوانست زندگیش را بدهد.
حتی برای دیدن چشمهای خیس از اشکش وقتی اینطوری داشت زیر دست جیک بفاک میرفت. سرعت کمرش را بیشتر کرد و جی را محکم تر به دیوار تکیه داد. با یک دست کمر جی را نگه داشته بود و دست دیگرش را کنار بدن جی تکیه گاه کرد تا حرکت برایش راحت شود.
بعد محکم تر از قبل داخل حفره بیچاره جی کوبید. چشمهای جی عقب رفته بودند و دیگر هیچ چیزی را نمیفهمید. صدای ناله هایشان داخل گوشش اکو میشد و سرش گیج میرفت. انگار ذهنش تبدیل به یک صفحه خالی و سفید شده بود و در مرکز اون صفحه سفید فقط یک چیز قرار داشت.
عضو جیک که با سرعت به نقطه شیرینش برخورد میکرد.
کمی بعد جیک توانست تنگ شدن دیواره های جی را دور خودش احساس کند.
ناخونهای مرد داخل پوستش فرو رفت و ناله هایش شدت گرفت.جیک با پوزخند دستش را روی عضو جی و نوکش قرار داد.
جی با حس انگشت جیک روی نوک عضوش سرش رو پایین انداخت و درحالی که سعی میکرد کلماتش را کنار هم بچیند، گیج بهش خیره شد.
«جیآ…میخوای…آح… بیای؟»
جی سرش را تکان داد و با حس پیچش شکمش مچ دست جیک را گرفت.
«ج...جی..ک»
جیک تمرکز ضرباتش را دقیقا روی پروستات جی گذاشت تا بیشتر اذیتش کند.
«کلمه جادویی....چی بود..جی؟»
بدن جی با شدت میلرزید و اشک هایش از حس بیش اندازه نیاز برای رها شدت روی صورتش فرو میریختن. درد مسدود شدن ارگاسمش داخل کل رگهایش پیچیده بود و طاقتش را کم کرده بود.
«ج...جیک...ب...بزار...بیا...م..اهممم»
حرکات جیک متوقف شد و منتظر به جی خیره شد.بی حرکت ایستاد و به پیچیدن جی توی خودش نگاه کرد.
«تا کلمه جادویی و نگی نمیتونم بزارم جیآ»
جی تمام قدرتش را جمع کرد و لبهایش را تر کرد.طاقتش رو به اتمام بود و اگر تا ثانیه ای دیگر جیک داخلش ضربه نمیزد و رها نمیشد، همونجا فرو میپاشید.
«ل..لطفا....ب..بزاا...ر....بـ...عاههققححح»
جیک مهلت اتمام حرفش را بهش نداد و با یک ضربه عمیق و محکم دستش را از روی عضو برداشت و ثانیه ای بعد، بدن جی قوسی زیبا پیدا کرد و طولانی تر از هر دفعه دیگری به ارگاسم رسید.
با تنگ شده دیواره هایش جیک نیز با فشار داخل حفره جی امد و هردو داخل آغوش هم لرزیدن. جیک بعد از مدتی، با احتیاط عضوش را خارج کرد و جی را نگه داشت تا آروم شود.
کمی که گذشت، جیک آرام جی را روی زمین گذاشت؛ با اینحال دستش را هنوز با حالتی مراقب دور کمرش نگه داشته بود، انگار میترسید اگر رهایش کند، تعادلش بههم بخورد. جی چند ثانیه همانجا ایستاد، نفسش را تنظیم کرد و جیک فقط نگاهش میکرد، حواسش به کوچکترین لرزش بدنش بود.
هردوشان لباسهایشان را پوشیدند. جیک قبل از بیرون رفتن، با دقت تنشان را تمیز کرد و بعد همراه جی از دستشویی خارج شدند. فضای بیرون آرامتر بود، نور ملایم و صدای خفیف محیط، درست برخلاف شلوغی چند دقیقه قبل.
وقتی روی صندلیها نشستند، جیک بدون حرف اضافهای کمی آب توی لیوان ریخت و آن را به سمت جی گرفت. جی لیوان را گرفت و آرام آب خورد. همان موقع جیک از توی کیفش یک دستمال مرطوب بیرون آورد و وقتی جی حواسش به لیوان بود، با ملایمت اشکهای خشکشده روی صورتش را پاک کرد. حرکتش آنقدر آرام بود که جی حتی عقب نکشید؛ فقط پلک زد و نگاه کوتاهی به جیک انداخت.
«میخوای بخوابی؟»
صدای جیک پایین و نرم بود.
جی سرش را به نشانهی نه تکان داد و بعد خودش را جلو کشید و روی پای جیک دراز کشید. سرش را راحت روی ران او گذاشت، طوری که هم حس امنیت داشت هم میتوانست صفحه را ببیند. جیک ناخودآگاه دستش را روی موهای جی گذاشت و انگشتهایش را آرام بینشان حرکت داد.
جی گوشیاش را از روی میز برداشت، صفحه را روشن کرد و گفت:
«فیلممون تموم نشد.»
لبخند کوچکی زد و فیلم را دوباره پخش کرد. تصویر و صدا فضای بینشان را پر کرد و هردو، آرام و نزدیک به هم، ادامهی فیلم را تماشا کردند؛ بینیاز از حرف، فقط با همان حضور سادهی کنار هم.