In the bathroom
EWANبا احساس سر و صدای در، از خواب بیدار شد.
جونگوون و جونگین بعد از کلاساشون میخواستن برن خونشون تا سری به پدر و مادرشون بزنن پس تنها کسی که از دانشگاه برمیگشت خوابگاه، بومگیو بود.
با باز کردن لای چشماش نگاهی به بومگیو انداخت.
-اوه هیونگ خواب بودی؟ ببخشید حواسم نبود.
من امروز باید جای یکی از دوستام شیفت وایسم یه دمنوش برات گذاشتم دیگه باید برم مراقب خودت باش خدافظ.
و دوباره اتاقرو، ترک کرد. حدس میزد کل امروز رو تنها باشه.
میخواست بلند شه که با احساس درد توش پایین تنش دوباره روی تخت افتاد.
این درد فرق داشت.
دردی که موقع هیت داشت نبود.
یادش نمیومد چه اتفاقی افتاده.
به سختی از جاش بلند شد تا به حموم بره.
با باز کردن در کمد، به اینه توی در کمد نگاهی انداخت.
تازه متوجه شد نه تنها شلواری نپوشیده بلکه گردنش پر از کیس مارکه.
تازه کم کم داشت یادش میومد چند ساعت قبل چیکار کرده.
لعنتی زیر لب نثار خودش و هیسونگ کرد.
یادش نمیومد چرا اجازه داده اون انیگما باهاش سکس داشته باشه.
دیوونهای چیزی شده بود یا امگای درونش کنترلشرو، از دست داده بود؟
یاد صحنه های قبل از سکسشون افتاد.
لی هیسونگ... اون بهش اعتراف کرده بود؟ اونم یه اعتراف قشنگ و عاشقانه؟ نه باورش نمیشد
-نه نه لعنتی اینجا چه خبره...
مغزش داشت منفجر میشد.
فقط حولش رو برداشت و بدون نگاه کردن به اینه به داخل حمام رفت و مشغول دوش گرفتن شد.
فقط کیس مارک های روی گردنش نبودن! روی سینه اش، اطراف نیپلش، روی شکمش هم پر کیس مارک بود.
نیپلش ملتحب شده بود و کاملا سفت و قرمز بود.
سعی کرد وان کوچیکی که توی حموم بود رو برای خودش اماده کنه تا کمی از درد زیر شکم و بدنش کم کنه.
با خرید غذا، از رستوران خارج شد و سمت خوابگاه ها راه افتاد. میدونست نیکی بعد از سکسشون یا هنوز خوابه یا از شدت درد نمیتونه تکون بخوره پس باید براش غذا میخرید.
با ورود به اتاق خوابگاه، با تخت خالی نیکی مواجه شد. کمی که دقت کرد از سمت حموم، رایحه بارون میومد.
پس رفته بود دوش بگیره.
حقیقتا هیسونگ هم از وقتی رفته بود نتونسته بود دوش بگیره و به شدت خسته بود پس خیلی اروم در حمام رو باز کرد و وارد شد.
نیکی که بخاطر صدای اب متوجه ورود هیسونگ نشد، بعد از پر شدن وان شیر اب رو بست و با در اوردن اخرین تکه لباسش یعنی باکسرش اماده شد تا وارد وان بشه که توسط کسی از پشت بغل شد. میخواست جیغ بزنه که با شنیدن صدای فرد، تعجب کرد.
-اروم باش پسر کوچولو منم.
-تو... اینجا چیکار میکنی؟
-میدونستم نمیتونی بری تا سلف دانشگاه پس برات غذا اوردم تا با هم بخوریم؟
-هه. بس کن لی.
-منظورت چیه؟
هیسونگ از تغییر رفتار نیکی تعجب کرد. چه بلایی سرش اومده بود؟
- چون بخاطر هیتم کنترلم دست خودم نبود و باهات سکس داشتم دلیل نمیشه اینقدر راحت بیای و منو بغل کنی.
-ولی من-
-اره اعتراف کردی. ولی چطور میتونم بهت اعتماد کنم؟ وقتی تا هفته قبل قصد جونمو داشتی؟
-اون فقط یه شوخی بود من واقعا نمیخواستم اذیتت کنم فقط میخواستم یکم سر به سرت بزارم اما الان که میبینی، دلمرو، بهت باختم!
با شنیدن جمله اخر پسر، قلبش چند ضربهرو، جا انداخت.
هیچی شوخی یا چیزی توی چشمای اون پسر نبود.
واقعا دوسش داشت.
از رفتاراش از تن صداش از چشماش میشد کاملا فهمید.
- انقدر منو دوست داری؟
اینبار با لحن کمی اروم تر و صادقانه تری گفت.
جوری که اگه هیسونگ میگفت اره، مطمعن بود همین الان میپره بغلش.
-اره نیکی. خیلی دوستت دارم بیشتر از هر چیزی که فکرشرو، بکنی نیکی. عاشقتم.
توی تمام زندگیش، این اولین باری بود که انقدر صادقانه حرف میزد.
لایه نازکی از اشک روی چشماش نقش بسته بود. اگه نیکی قبولش نمیکرد چی؟ اگه پسش میزد؟ اگه میگفت ازش متنفره؟
نیکی با شنیدن لحن صادقانه پسر، خیلی اروم جلو اومد و پسر رو، بغل کرد.
اولش فقط کمی توی بغلش گرفت اما با قرار گرفتن دست های هیسونگ پشت سرش، محکم پسر رو بغل کرد و سرشو توی گردنش فرو کرد. با احساس رایحه چوب خشک زیر بینیش، احساس ارامش دوباره بهش برگشت.
هیسونگ با احساس بینی نیکی روی گردنش، سرش رو کمی پایین اورد تا نگاهی به پسر بندازه. پشت گردن سفید پسر، بدجوری دندون های هیسونگ رو به گز گز انداخته بود.
دلش میخواست دندوناش رو توی پوست پسر فرو کنه و مارکش کنه اما نمیخواست پسر کوچولوشرو، اذیت کنه پس صبر کرد تا زمانی که خود پسر ازش بخواد.
درد هیت نیکی دوباره شروع شد. هنوز کامل خوب نشده بود و الان که کنار انیگما قرار گرفته بود، بدجور دلش میخواست عضوش رو توی خودش حس کنه.
با احساس مالیده شدن چیزی به پایین تنش، لب هاش رو بین دندون های صدفیش پنهان کرد. حدس میزد این نزدیکی به نیکی که هنوز توی هیته براش خوب نیست اما دیگه همه چی دیر شده بود.
نیکی داشت خودشو رو به پایین تنه هیسونگ میمالید تا پسر خواستشرو، بفهمه.
-میخوایش نه؟
-اره... میخوامش انیگما... بزارش توم... باهاش پرم کن...
نیکی با کشیدن هیسونگ، جفتشونرو، توی وان نشوند.
شاید پوزیشن سختی بود ولی بازم براشون کافی بود.
هیسونگ با افتادنشون توی وان بدون لحظه ای درنگ تمام لباسهاشرو، در اورد.
لب های نیکیرو، یه دندون کشید.
گاز های ریز و درشتی ازش میگرفت و با باز شدن دهان امگا، زبونشرو، داخل فرستاد و شروع به مک زدن کرد.
در همون حالت، سه تا از انگشتاشرو، وارد حفره پسر کرد. حفره تنگ بود ولی اثار سکس صبحشون هنوز باقی مونده بود.
اروم اروم بوسه هاشرو، از دهن نیکی به گردنش و بعد به سینه هاش رسوند. با دستش نیپل سمت راست پسر رو به دست گرفت و شروع به بازی کرد.
با دندون هاش هم به جون اون یکی نیپلش افتاد.
گاز میگرفت، زبونشرو، دورش میچرخوند، مک میزد و در نهایت بوسهای روش میکاشت و دوباره تکرار میکرد.
همزمان با دستش نیپل دیگه پسر رو فشار میداد و ناخونشرو، توی سرش فشار میداد.
پسر زیر دستش میلرزید و ناله میکرد. هیسونگ با هر نالهای که نیکی میکرد، محکم تر به نیپلش حمله ور میشد.
بعد از چند ثانیه دست از نیپل سمت چپ پسر کشید و سراغ سمت راستی رفت. در همون حین انگشتاشرو، بیرون کشید و عضوش رو جایگزین کرد.
نیکی از پر شدن یکدفعهایش، ناله ای بلند سر داد و چنگی به بازو انیگما زد.
هیسونگ بیتوجه به چنگی که خورده بود، مشغول مکیدن نیپل دیگه پسر شد. میخواستش.
تمام بدن پسر رو برای خودش میخواست. میخواست جای جای بدنش رو مزه کنه.
همه جا کیس مارک بزاره و در نهایت پسر رو مارک کنه.
با ضربه هایی که هیسونگ به نقطه حساس نیکی میزد، کمی به بالا پرتاب میشد که البته دهن هیسونگ اجازه نمیداد خیلی تکون بخوره.
بلاخره از نیپل های پسر دست کشید و شروع به بوسیدن شکم و اطراف ناف پسر کرد. هر جایی که میمکید رو، میبوسید و لیسی بهش میزد.
با رسیدن به عضو نیکی بوسهای به سرش زد. نیکی با این حرکت هیسونگ، دستشرو، پایین برد و چنگی به موهای پسر زد.
-ن... نکن... نزدیکم ممکنه توی دهنت-
قبل از تموم شدن جملش، هیسونگ عضو نیکی رو کامل وارد دهانش کرد.
نیکی بلافاصله ناله بلندی سر داد و توی دهن پسر به اوج رسید.
هیسونگ بعد از لیسیدن کامل عضو نیکی، دوباره بالا اومد و شروع به بوسیدن پسر کرد.
مزه فوق العاده ای داشت.
میخواست پسر هم بدونه چه طعمی میده. بعد از چند مک به لب های نیکی، ازش جدا شد و دوباره محکم شروع به حرکت کرد.
با احساس نزدیکی، کمی قفسه سینه پسر رو، بلاتر برد تا جای عضوش باز بشه و با یه حرکت کل عضوش رو، وارد پسر کرد.
بعد از چند ضربه، توی پسر به اوج رسید و ناتش کرد.نیکی با احساس پر شدن شکمش ،ناله بلندی سر داد.
میدونست اگه به پسر بگه عضوشرو، در بیاره باعث اسیب رسیدن به خودش میشه. انیگما اروم شروع به بوسیدن بدن و صورت پسر کرد تا کمتر درد رو، متوجه بشه.
صورتشرو، نزدیک جایی که رایحه کم نیکی ازش ترشح میشد نزدیک کرد و شروع به کشیدن بینیش به اون نقطه کرد تا نیکی کمی احساس ارامش کنه.
بعد از خوابیدن عضوش، اروم از توی نیکی در اورد و پسر رو توی بغلش گرفت.
-عالی بودی پسرم...
نیکی با وجود دردی که داشت، اروم توی اغوش هیسونگ به خواب رفت.
هیسونگ خیلی اروم نیکی رو شست و با خشک کردن نیکی، لباس هاش رو بهش پوشوند و روی تختش خوابوندش و دوباره سمت حموم رفت تا خودش هم دوشی بگیره.
با دوش گرفتن و تمیز کردن حمام، سمت اشپزخونه طبقه رفت تا غذا هارو گرم کنه و کمی ازش رو به نیکی بده.
با گرم شدن غذاها اونها رو توی سینی برگردوند.
وارد اتاق شد و با بیدار کردن نیکی، پسر رو توی بغل خودش نشوند و مثل بچه ها مشغول غذا دادن به پسر توی بغلش شد.